خبر و گزارش

حلال مبغوض

حلال مبغوض

طلاق معمولاً یک اتفاق ناگهانی نیست؛ دست‌کم در بسیاری از زندگی‌های مشترک، آنچه در نهایت به امضای یک برگه و پایان رسمی ازدواج می‌انجامد، از مدت‌ها قبل آغاز شده است.

چهل سال بدون خستگی

چهل سال بدون خستگی

چهل سال از آن روز که تیترزنی که تمام مشکلات را به سطوح آورد روی جلد ما روز نشست، گذشته، حالا دکتر نجله‌ی خندق، اولین بانوی روشن‌دل متخصص علوم سیاسی در جهان، دوباره روبروی ماست؛ با صدایی آرام و اراده‌ای که سال‌ها تجربه، تخصص و تعهد را در خود نهفته دارد. داستان او از تبریز ۱۳۳۴ شروع می‌شود، از دختری که میان جراحی‌های مکرر چشم درس می‌خواند و لیسانس تاریخ گرفت. بعد نوبت انگلستان رسید و پیوند قرنیه‌ای که قرار بود دنیا را روشن‌تر کند اما برای همیشه بینایی‌اش را گرفت. او اما با همه‌ی مشکلات تسلیم نشد. با دانشگاه‌های نام‌دار خارجی مکاتبه کرد و بالأخره چمدان به ‌دست راهی لندن شد تا موفقیت‌های مختلف را درو کند، اراده‌ی آهنین او بالأخره کمیسیون اروپایی‌ را قانع کرد تا قانون منع تبعیض علیه معلولان را تصویب کند. کارنامه‌ی درخشان دکتر خندق از ریاست مؤسسه گویا و راه‌اندازی واحد مشاوره در وزارت علوم باعث باز شدن درهای دانشگاه به روی معلولان و جانبازان شد، او امروز با وجود بازنشستگی، هنوز در دانشگاه تربیت مدرس درس می‌دهد. گفتگوی پیش رو، روایت این بانوی موفق و اندیشه او درباره‌ی مسئله‌ی مهم زن ایرانی و قدرت است

از حنجره‌های انقلاب تا حافظه یک ملت

از حنجره‌های انقلاب تا حافظه یک ملت

گاهی یک ملت پیش از آنکه در خیابان‌ها فریاد بزند، در شعر خود بیدار می‌شود. پیش از آنکه یک انقلاب در تاریخ ثبت شود، در ذهن و زبان مردم شکل می‌گیرد؛ در کلمه‌هایی که آرام‌آرام میان نسل‌ها دست‌به‌دست می‌شوند و از «احساس» به «باور» و از «باور» به «حرکت» می‌رسند. در چنین لحظه‌هایی، شعر دیگر فقط هنر نیست؛ به حافظه، هویت، رسانه و حتی بخشی از کنش اجتماعی یک ملت تبدیل می‌شود. انقلاب اسلامی ایران نیز تنها در میدان سیاست و اقتصاد و مبارزه شکل نگرفت. بخشی از این دگرگونی بزرگ، در عرصه‌ی فرهنگ و زبان اتفاق افتاد؛ در مسجد، منبر، کتاب، نوحه، سرود و البته شعر. شاعران، به‌ویژه شاعران متعهد، توانستند مفاهیمی چون ایمان، آزادی، عدالت، شهادت، انتظار، استقلال و مبارزه با ظلم را از سطح مفاهیم ذهنی به زبان عاطفه و خیال مردم منتقل کنند. از همین منظر، اگر «بعثت ملت ایران» را به معنای بیداری تاریخی بدانیم، شعر یکی از مهم‌ترین زبان‌های این بعثت بوده است؛ زبانی که نه فقط خبر می‌دهد، بلکه احساس می‌آفریند، نه فقط استدلال می‌کند، بلکه دل را همراه می‌سازد. اما پرسش مهم اینجاست: اسلام چه نگاهی به شعر دارد؟ آیا اساساً شعر و شاعری در نگاه قرآن و دین پذیرفته شده است؟ چرا در قرآن کریم سوره‌ای به نام «شعراء» داریم و در عین حال آیاتی از همین سوره، گروهی از شاعران را مورد انتقاد قرار می‌دهد؟ شعر خوب از نگاه قرآن چه ویژگی‌هایی دارد؟ و چگونه شعر توانست در جریان انقلاب اسلامی، دفاع مقدس و تداوم گفتمان انقلاب، نقشی فراتر از یک هنر ایفا کند؟ پاسخ این پرسش‌ها ما را به یک واقعیت مهم می‌رساند: اسلام با شعر مخالف نیست؛ اسلام با کلمه‌ای مخالف است که از حقیقت جدا شود و به ابزار گمراهی تبدیل گردد.

سرزمین هزار روایت

سرزمین هزار روایت

صبح زود در میدان نقش جهان اصفهان، نور آفتاب روی کاشی‌های فیروزه‌ای امام می‌تابد و گروهی از گردشگران داخلی، دوربین به دست، در حال ثبت لحظه‌ای هستند که به گفته‌ی خودشان در هیچ کجای دنیا تکرار نمی‌شود. این تصویر، تنها گوشه‌ای از واقعیتی بزرگ‌تر است؛ واقعیتی که می‌گوید ایران، در دل تحریم و تبلیغات منفی رسانه‌های غربی، همچنان یکی از غنی‌ترین مقاصد گردشگری جهان باقی مانده است. اما این ظرفیت چقدر دیده شده و چقدر به رونق اقتصادی و دیپلماسی فرهنگی تبدیل شده است؟ برای پیدا کردن پاسخ این سؤال چمدان‌مان را بستیم و دل به جاده‌های ایران زدیم، از خیابان‌ها و گذرها، عبور کردیم، بازارها و بناهای تاریخی را به دقت به تماشا نشستیم و از دل جنگل، دریا و کویر ظرفیت‌های گردشگری این دیار کهن را بررسی کردیم:

«با خیال راحت مادری کن» را در فاصلۀ بین‌الطلوعین نوشتم

«با خیال راحت مادری کن» را در فاصلۀ بین‌الطلوعین نوشتم

به مرور متوجه شدم که ساعت و شکل کار در این مجموعه‌ها با شرایط زندگی و روحیه‌ی من سازگار نیست؛ چون زمان کاری تا حد زیادی از قبل تعیین شده بود به همین دلیل تصمیم گرفتم فعالیت مستقلی را شروع کنم تا بتوانم زمان کارم را بیشتر با شرایط زندگی و سن فرزندانم هماهنگ کنم.

ام‌وهب‌های این سرزمین

ام‌وهب‌های این سرزمین

محله‌ای قدیمی بود؛ با کوچه‌پس‌کوچه‌های باریک و قدیمی که انگار هر گوشه‌اش چیزی از گذشته را در خود نگه داشته بود و حس‌وحالی عجیب را در هر انسانی بیدار می‌کرد. جلوی در ایستاده بودم و نمی‌دانستم چه چیزی انتظارم را می‌کشد. دلم شور می‌زد. نکند نتوانم غم دل این مادر و همسر شهید را تاب بیاورم؟ نکند روایت آنچه بر آن‌ها گذشته، برای من سنگین‌تر از آن باشد که بتوانم کلماتش را روی کاغذ بیاورم؟ زنگ در را که زدم و در به رویم باز شد، دیواری که از ترس برای خودم ساخته بودم، آرام‌آرام فرو ریخت. مادر شهید با چهره‌ای مهربان به استقبالم آمد و میزبانم شد. وارد خانه که شدم، انگار چیزی در فضای آنجا آرامم می‌کرد. خانه‌اش بوی آرامش می‌داد؛ آرامشی که هر لحظه بیشتر در آن غرق می‌شدم. هرچه زمان می‌گذشت، احساس می‌کردم در امن‌ترین خانه‌ی دنیا نشسته‌ام؛ خانه‌ای که همه چیز در آن بوی صلابت، توکل و صبر می‌داد. حالا این دل من بود که قرص می‌شد؛ به بودن زنانی که روبرویم نشسته بودند و قرار بود از عزیزترین داشته‌ی زندگی‌شان برایم روایت کنند؛ از سروی که روزی برای وطن، آبیاری‌اش کرده بودند و حالا ریشه‌هایش در خاک این سرزمین جا مانده بود شهید «محمدحسین محمدی.»

از اقتصاد بقا تا تولید و پیشرفت

از اقتصاد بقا تا تولید و پیشرفت

اقتصاد را معمولاً با عدد و نمودار، تورم و اشتغال، تولید و مصرف، سرمایه و بازار می‌شناسیم؛ اما پشت همه‌ی این واژه‌های اقتصادی، انسان‌هایی قرار دارند که با تصمیم‌های روزمره‌ی خود، مسیر اقتصاد یک جامعه را می‌سازند. در این میان، زنان نه یک عنصر حاشیه‌ای، بلکه یکی از مهم‌ترین بازیگران اقتصاد هستند؛ بازیگرانی که نقش‌شان از مدیریت مصرف خانواده آغاز می‌شود و تا کارآفرینی، تولید، آموزش نیروی انسانی، فعالیت‌های علمی و تخصصی و حتی شکل‌دهی به فرهنگ اقتصادی جامعه امتداد پیدا می‌کند. وقتی سخن از «نقش زنان در اقتصاد» به میان می‌آید، نباید مسئله را صرفاً در افزایش تعداد زنان شاغل خلاصه کرد. زن می‌تواند در خانه، در محیط کار، در یک کارگاه کوچک، در مزرعه، در دانشگاه، در یک کسب‌وکار اینترنتی یا در یک مجموعه تولیدی، نقشی اقتصادی ایفا کند. مسئله‌ی اصلی این است که چگونه می‌توان این ظرفیت گسترده را در مسیری قرار داد که هم با ارزش‌های اسلامی و هویت زن ایرانی سازگار باشد و هم به رونق تولید و پیشرفت اقتصادی کشور کمک کند. امروز اقتصاد خانواده‌های بسیاری در مرحله‌ای قرار دارد که می‌توان آن را «اقتصاد بقا» نامید؛ یعنی بخش قابل توجهی از توان خانواده صرف تأمین نیازهای اولیه و عبور از فشارهای اقتصادی می‌شود. در چنین شرایطی، راه عبور صرفاً افزایش درآمد نیست؛ بلکه باید ظرفیت‌های تازه‌ای برای تولید ایجاد کرد. یکی از مهم‌ترین این ظرفیت‌ها، زنان هستند.

ادبیات جنگ دوست‌داشتنی

ادبیات جنگ دوست‌داشتنی

استادهای ما توی دانشگاه همیشه می‌گویند شما ادبیاتی‌ها، روحیه‌ی نرم و نازکی دارید و نمی‌شود اصلاً کسی ادبیاتی باشد و آن وقت با مفاهیمی مثل جنگ، خشونت و سرسختی، خودش را وفق بدهد مخصوصاً اینکه علاوه بر بودن عنصر ادبیات در خون‌مان، زن هم باشیم، اما دکتر شهلا دینوی‌زاده این‌طور نیست، انگار همه لطافت زنانه و مادرانه‌اش را از دل همان جنگ هشت‌ساله که لباس سفید بهداری در بیمارستان دزفول به‌ تنش کرده تا این روزها که مشغول فعالیت پژوهشی در حوزه‌ی ادبیات زنانه و رمان است با خودش آورده به دفتر مجله‌ی زن روز و درست در روزهای پایان هفته، ناگهان عطر ادبیات با بوی تند باروت جنگ و رایحه‌ی حماسه‌ای از جنس گل‌کاغذی‌های شهرش را در مشام همه‌ی ما تداعی کرده است. دکتر دینوی‌زاده که همه‌ی عمرش ادبیات را مثل هوا در تن صبح نفس کشیده حالا در آستانه‌ی روز زبان و ادبیات فارسی از تجربه‌ی نگارش دیده‌هایش در جنگ و اهمیت زنانه‌ی ادبیات در این عرصه می‌گوید:

محبت را قورت نده!

محبت را قورت نده!

گاهی در خانواده‌ای محبت فراوان است، اما کلمه‌ای برای بیان آن پیدا نمی‌شود. مادر تمام روز برای فرزندش زحمت می‌کشد، غذایش را آماده می‌کند، لباسش را می‌شوید، نگران سلامتی‌اش است و حتی منتظر بازگشت او از محل تحصیل یا کار به خانه می‌ماند؛ اما شاید سال‌ها گذشته باشد و یک‌بار هم به او نگفته باشد: «عزیزم، دوستت دارم.» پدری ممکن است برای آینده‌ی فرزندش از هیچ تلاشی دریغ نکند، اما وقتی فرزندش به خانه می‌آید، به‌جای «خوش آمدی پسرم، دلم برایت تنگ شده بود» بپرسد: «امتحانت چی شد؟» همسران نیز گاهی تمام زندگی خود را صرف یکدیگر می‌کنند، اما در گفتگوی روزمره‌شان بیشتر جمله‌هایی مانند «خرید کردی؟»، «بچه‌ها رو بردی؟»، «قبض رو پرداخت کردی؟» و «غذا خوردی؟» شنیده می‌شود تا «دوستت دارم»، «خسته نباشی»، «بودنت برای من ارزشمند است» و «خوشحالم که تو را دارم». مشکل از آنجا آغاز می‌شود که ما به‌تدریج زبان محبت را با زبان انجام وظیفه اشتباه می‌گیریم. مراقبت کردن مهم است، اما مراقبت جای محبت کلامی را نمی‌گیرد؛ همان‌طور که گفتن «دوستت دارم» نیز جای عمل و مسئولیت را پر نمی‌کند. خانواده‌ی سالم به هر دو نیاز دارد: محبت باید هم در رفتار دیده شود و هم در کلام شنیده شود. قرآن کریم هنگامی که از رابطه زن و شوهر سخن می‌گوید، از دو واژه‌ی بسیار مهم استفاده می‌کند: مودّت و رحمت. «وَ جَعَلَ بَیْنَکُم مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً». خداوند میان همسران مودت و رحمت قرار داده است و نتیجه را «سکون» و آرامش معرفی می‌کند. این نگاه قرآنی یک پیام مهم برای زندگی امروز دارد. خانواده فقط محل هم‌زیستی چند انسان نیست؛ محل تجربه کردن محبت، امنیت، تعلق و آرامش است.

وقتی قدم در رسالت خادمی گذاشتم

وقتی قدم در رسالت خادمی گذاشتم

حالا که این سؤال را می‌شنوم، همان حس دوباره در دلم زنده می‌شود. واقعاً خادمی امام رضا‌علیه‌السلام نعمت بسیار بزرگی است و توصیف آن با کلمات آسان نیست.

سلفی با مرگ

سلفی با مرگ

توی این گرمای تابستان، دودوتا چهارتا می‌کنم تا سر از یک معادله دربیاورم، معادله‌ای که یک سرش در گوشی‌های تلفن همراه و سر دیگرش در کف خیابان است، البته اگر خاص‌تر به موضوع نگاه کنیم یک سر داستان برمی‌گردد به مراسم تدفین و کفن و دفن و دوربین‌های گوشی همراه که همه‌ی ما را تبدیل به عکاس حرفه‌ای و آماتور کرده است، آخرین نمونه از سلفی با مرگ برمی‌گردد به ماجرای تلخ تشییع پیکر استاد اکبر عبدی، تشییعی که حاشیه‌هایش پررنگ‌تر از متن است، باز هم اگر حافظه‌ی تاریخی‌مان را ورق بزنیم از این جنس از سلفی‌ها را می‌بینیم، سلفی که نیازمند موشکافی عمیق و راهبردی است:

چرا ازدواج نکردی؟

چرا ازدواج نکردی؟

وقتی درباره‌ی زنان مجرد بالای ۳۵ سال حرف می‌زنیم، معمولاً خیلی زود بحث به یک سؤال تکراری ختم می‌شود: «چرا هنوز ازدواج نکرده‌اند؟» هرچند این سؤال خیلی مهمی است اما انگار تمام زندگی یک زن را می‌توان در پاسخ به همین یک پرسش خلاصه کرد. زندگی واقعی بسیار بزرگ‌تر از وضعیت تأهل است. زنی که از ۳۵ سالگی عبور کرده و ازدواج نکرده، صبح از خواب بیدار می‌شود، سرکار می‌رود، خرید می‌کند، قبض تلفن همراه خود را می‌پردازد، برای آینده برنامه‌ریزی می‌کند، بیمار می‌شود، سفر می‌رود، با خانواده بحث می‌کند، دلش برای کسی تنگ می‌شود، از موفقیتش خوشحال می‌شود و گاهی هم شب‌ها با فکرهایی که به زبان نیاورده، به خواب می‌رود. مسئله‌ی اصلی این زنان الزاماً «مجرد بودن» نیست (هرچند خیلی مسئله‌ی مهمی است)؛ مسئله، مجموعه‌ای از تجربه‌ها و چالش‌هایی است که در سبک زندگی روزمره‌ی آن‌ها شکل می‌گیرد. جامعه‌ای که بسیاری از مناسباتش بر محور خانواده و زوج‌بودن طراحی شده (و درست هم همین هست)، برای کسی که تنها زندگی می‌کند یا سال‌هاست به‌تنهایی مسئول زندگی خودش است، همیشه به همان اندازه زوج بودن، آماده و منعطف نیست. زن بالای ۳۵ سال مجرد، نه الزاماً قربانی است، نه الزاماً زنی که از ازدواج گریزان است و نه لزوماً انسانی که از تنهایی رنج می‌برد. او می‌تواند مجموعه‌ای از تجربه‌ها را هم‌زمان داشته باشد: استقلال و دلتنگی، رضایت و نگرانی، موفقیت و خستگی. اگر بخواهیم این گروه را درست بشناسیم، باید از سؤال «چرا ازدواج نکردی؟» عبور کنیم و بپرسیم: زندگی روزمره‌ات چگونه می‌گذرد؟

خانوادۀ بهشتی

خانوادۀ بهشتی

نگاه می‌کنم به دور و اطرافم، منم و همسر... ما دو تا شده‌ایم یک خانواده‌ی جمع‌وجور، خانواده‌ای که هنوز یکی دو تا ضلع به آن بدهکاریم، مثلاً یک پسر کاکُل‌زری و یکی دو تا دختر حبه‌ی قند... بعد می‌نشینیم دوتایی با آقای همسر رؤیا می‌بافیم که مثلاً وقتی کاکُل‌زری و حبه قندها دو سه ساله شدند و سفره‌مان هم بزرگ‌تر شد، می‌بریمشان با خودمان فروشگاه، و بین گریه‌ها و خنده‌هایشان، توی سبد خرید جا برای بیسکوییت باغ‌وحشی باز می‌کنیم آن وقت است که با شناختی که از آقای همسر دارم، بسته‌ی بیسکوییت را باز می‌کند و بازی شروع می‌شود، خب... این یکی انگار شکل پروانه است... این مال حبه‌ی قند شماره‌ی یک... بازی اما ناتمام می‌ماند چون خیلی زود نگاه می‌کنیم به خودمان که اطراف‌مان خالی است اما با این حال هنوز خانواده هستیم، من و بابای بچه‌های آینده، میان این خواب و خیال‌های شیرین به این فکر می‌کنم که اصلاً معنی خانواده چیست و اصولاً در این بلبشوی جنگ و اقتصاد پُکیده و هزارویک گرفتاری خانواده چطور معنا می‌شود.

از عزیزِ خانه تا مشهورِ در اینترنت

از عزیزِ خانه تا مشهورِ در اینترنت

تصورش را بکنید: کودکی هنوز به سن مدرسه نرسیده، اما هزاران نفر او را می‌شناسند. از اولین کلمه‌ای که گفته تا جشن تولدش، از لباس پوشیدنش تا بازی‌کردنش، از گریه و خنده‌اش تا سفر خانوادگی، همه‌چیز در برابر دوربین ثبت شده و در معرض نگاه دیگران قرار گرفته است. مخاطبان با بزرگ ‌شدن او احساس نزدیکی می‌کنند، برایش نظر می‌دهند، تشویقش می‌کنند، گاهی هم درباره‌ی ظاهر، رفتار یا سبک زندگی‌اش قضاوت می‌کنند. کم‌کم صفحه‌ای که روزی برای ثبت خاطرات خانوادگی ساخته شده بود، به صفحه‌ای با هزاران دنبال‌کننده و درآمد تبلیغاتی تبدیل می‌شود. حالا یک سؤال جدی مطرح است: این کودک واقعاً چقدر در این شهرت سهم و اختیار دارد؟ آیا او انتخاب کرده که کودکی‌اش در معرض نگاه هزاران یا میلیون‌ها نفر باشد؟ آیا می‌داند تصویری که امروز از او منتشر می‌شود ممکن است سال‌ها بعد همچنان در اینترنت باقی بماند؟ آیا می‌تواند بگوید: «این عکس را منتشر نکن» و مطمئن باشد مادر و پدرش به این خواسته احترام می‌گذارند؟ و مهم‌تر از همه، اگر روزی میان آرامش و مصلحت کودک از یک‌سو و درآمد و شهرت صفحه از سوی دیگر تعارضی ایجاد شود، خانواده کدام را انتخاب خواهد کرد؟ این پرسش‌ها دیگر صرفاً دغدغه‌های نظری نیستند. «کودک اینفلوئنسر» به پدیده‌ای جهانی تبدیل شده و در ایران نیز هم‌زمان با گسترش فرهنگ بلاگری، شبکه‌های اجتماعی و تولید محتوای خانوادگی، شکل‌های مختلفی از آن دیده می‌شود. مسئله‌ی اصلی این است: کودک باید در خدمت رشد خودش از رسانه استفاده کند، نه اینکه رسانه و اقتصاد آن از کودکی او استفاده کنند.

صلح و سازش، هدف مهم مراکز مشاوره است

صلح و سازش، هدف مهم مراکز مشاوره است

این مراکز با هدف تحکیم مبانی خانواده و کاهش تعارضات خانوادگی، تلاش برای صلح و سازش و ارائه‌ی نظر تخصصی به دادگاه خانواده فعالیت می‌کنند.

رنج‌فروشی برای زن

رنج‌فروشی برای زن

اینستاگرام را که خوب بچرخیم، حتماً در میانه‌ی گشت‌وگزار چشم‌مان به تصاویر یا ویدئوهایی حاوی خشونت می‌افتد، تصاویری که مو بر اندام آدمیزاد راست می‌کند و ممکن است چاشنی تأثیرگذاری منفی‌اش تا مدت‌ها در جسم و روح انسان رسوخ کند، در خلال بررسی همین سوژه بودم که تلفن خانه زنگ خورد، مریم بود، دوست چندین و چندساله‌ام، او مادر دو فرزند است و حالا در یکی از محله‌های شرقی تهران زندگی می‌کند، اول حال و احوال معمولی کرد و بعد از کمی مکث از اتفاقی که برای یلدا دختر بزرگش افتاده بود گفت: «چند روزه که یلدا تو خودشه.» تصور می‌کردم باز از همان گیرهای مادرانه داده غافل از اینکه سخت در اشتباه بودم، چون ماجرا از بحران نوجوانی و ناراحتی‌های مادر و دختری فراتر بود، یلدای چهارده ساله تصویرش را در صفحه‌ی شخصی بارگزاری کرده و معلوم نیست چطور تصویر دست به دست شده و کاربرهای زیادی در رابطه با ظاهر او حرف‌های نامربوط زده‌اند و حالا بچه تا مرز افسردگی پیش رفته است، دنبال داستان که رفتم فهمیدم که این مسئله فقط منحصر به یک تصویر یا ویدئو از صفحه‌ی شخصی یلدا نبوده بلکه سرنخی از زنجیره‌ای بزرگ‌تر بود، زنجیره‌ای از تولید محتوا که در آن، کودک و زن نه انسان که ماده‌ی خام تولید بازدید و سود به شمار می‌آیند. با کمی دقت در شبکه اجتماعی تصویرمحور متوجه شدم این ماجرا تنها به یک خانواده محدود نمی‌ماند. آنچه برای دختر مریم اتفاق افتاد، گوشه‌ی کوچکی از پدیده‌ای است که باید نامش را بی‌پرده تروریسم رسانه‌ای گذاشت.

هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق

هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق

سالگرد شهادت شهید والامقام اندرزگو بهانه‌ای شد تا گفتگوی زن روز را با همسر ایشان بازخوانی کنیم. گفتگویی در بهمن سال 1386

وقتی علم، رنگ خدمت می‌گیرد

وقتی علم، رنگ خدمت می‌گیرد

در چهلمین روز از تشییع رهبر شهید، یادآوری خاطرات روزهای گذشته، همان اشک‌های مردم در مصلی، یا مداحی حاج‌محمود کریمی که می‌خواند: «ممنونم اگر نروی، میمیرم اگر بروی، آقا نرو، نرو»، مناجات حاج‌منصور ارضی هنگام خواندن دعای یستشیر. شب‌هایی که به سختی صبح می‌شد. صبحی که بر پیکر آقا نماز خواندیم. همه و همه داشت مرا از پا در می‌آورد. نیاز داشتم به کسی که مرا از این خیال تلخ نجات دهد. دستم را بگیرد و به زور از خانه بکشاند بیرون. نیاز داشتم مرا ببرد به وسط شهر و بگوید ببین هنوز خیابان کشوردوست سرجای خودش هست و هنوز ایران بوی سیدعلی می‌دهد. این سرزمین زنده است به نام او و به یاد او. و ناجی من در این روزِ چهلم آقا شهید سیدعلی، بانوی جوانی شد به نام دکتر صبا کرم... که در یک بعداز ظهر گرم مردادی به مناسبت گرامیداشت روز داروساز دعوت ما را پذیرفت و مهمان تحریریه‌ی مجله‌ی زن روز شد. در طول گفتگو با او سفری کردیم تا دل آگاهی و معرفت. صبا متولد ۱۳۷۱ و دکتری داروسازی دارد. فعال در صنعت دارو و در گروه‌های جهادی حوزه‌ی بهداشت و سلامت می‌باشد. دوستان نادیده‌ام، دکتر صبا کرم و بانوان جوان موفقی چون او از برکت انقلاب هستند. باید خدا را شکر کنیم. همچنان دست روی زانوها بگذاریم و بلند شویم و باز همت کنیم و در اوج بمانیم. باید قدر جوانان میهن اسلامی خود را بدانیم. از قضاوت‌ها نهراسیم که این درس رهبر شهید به ما بود.‌ یاعلی.

موتورسواری بانوان

موتورسواری بانوان

در خیابان‌های شهر، تصویر موتورسوار دیگر چندان عجیب نیست؛ موتورسیکلت به یکی از اجزای جدایی‌ناپذیر حمل‌ونقل شهری تبدیل شده است. وسیله‌ای کم‌هزینه‌تر از خودرو، کم‌مصرف‌تر، سریع‌تر در ترافیک و برای بسیاری از مشاغل و رفت‌وآمدهای روزمره، کاربردی و حتی ضروری. اما کافی است در میان انبوه موتورسواران، زنی را ببینیم که خود راننده موتورسیکلت است؛ آن‌وقت پرسش‌ها یکی پس از دیگری شکل می‌گیرند: آیا زن ایرانی می‌تواند موتورسوار باشد؟ آیا شرعاً منعی وجود دارد؟ اگر مشکل، حجاب و جلب توجه است، آیا نمی‌توان برای آن راه‌حل پیدا کرد؟ اگر مسئله قانون است، چرا قانون باید مبهم باشد؟ و اگر نگرانی اصلی امنیت و سلامت است، چرا به‌جای حذف صورت مسئله، برای ایمن‌سازی آن چاره‌ای نیندیشیم؟ موتورسیکلت زنان در ایران، سال‌هاست از یک وسیله نقلیه‌ی ساده فراتر رفته و به موضوعی میان‌رشته‌ای تبدیل شده است؛ موضوعی که پای فقه، حقوق، فرهنگ، خانواده، امنیت اجتماعی، طراحی صنعتی و مدیریت شهری را هم‌زمان به میان می‌کشد. از یک سو، نمی‌توان دغدغه‌های مربوط به حجاب، عفاف، نگاه نامحرم و فرهنگ عمومی را نادیده گرفت و از سوی دیگر، نمی‌توان با یک حکم کلی و مبهم، تمام زنان را از امکان استفاده‌ی قانونی و ایمن از یک وسیله‌ی نقلیه محروم کرد. راه درست، نه پاک کردن مسئله، بلکه حل مسئله است.

با لبخند وارد شوید :)

با لبخند وارد شوید :)

بین همه سختی‌های زندگی گاهی می‌شود به بعضی چیزها خندید!

چین و ماچن!

چین و ماچن!

سرزمین چین با تمدنی کهن که ردپای آن به هزاران سال قبل بازمی‌گردد، همواره شاهد تحولات شگرف در ساختار خانواده و سبک زندگی بوده است. خانواده در فرهنگ چینی، به‌عنوان سنگ بنای جامعه و نهادی مقدس، جایگاهی رفیع دارد. از دوران امپراتوری‌های کهن تا به امروز، مفهوم خانواده دستخوش تغییرات بسیاری شده اما همواره محور اصلی حیات اجتماعی چین باقی مانده است. در اعصار گذشته، خانواده‌های چینی عموماً به‌صورت چندنسلی و در قالب ساختارهای پدرسالارانه سازمان می‌یافتند. رعایت احترام به بزرگان خانواده، پایبندی به آداب و رسوم کهن و حفظ پیوندهای خویشاوندی از ویژگی‌های بارز این نهاد اجتماعی بود. در چنین ساختاری، ازدواج‌ها اغلب توسط خانواده‌ها ترتیب داده می‌شد و طلاق پدیده‌ای نادر به شمار می‌رفت. انقلاب کمونیستی سال ۱۹۴۹ نقطه‌ی جدیدی در تاریخ معاصر چین بود که تأثیرات عمیقی بر نهاد خانواده بر جای گذاشت. دولت جدید با شعار برابری حقوق زنان و مردان، قوانین ازدواج را اصلاح کرد و سنت‌های کهن را به چالش کشید. در این دوره، زنان به نیروی کار تبدیل شدند و نقش‌های سنتی در خانواده دگرگون شد. با این حال، این تحولات تنها مقدمه‌ای بود بر تغییرات بنیادین‌تری که در دهه‌های بعد رخ داد. اجرای سیاست تک‌فرزندی در سال ۱۹۷۹ یکی از جسورانه‌ترین و بحث‌برانگیزترین تصمیمات تاریخ چین معاصر بود. این سیاست که با هدف کنترل رشد جمعیت اتخاذ شد، تأثیرات شگرفی بر ساختار خانواده‌های چینی گذاشت. نسل‌هایی که تحت این سیاست بزرگ شدند، تجربه‌ای منحصربه‌فرد از تنها بودن را پشت سر گذاشتند. این پدیده منجر به ایجاد «پدیده امپراتورهای کوچک» شد که در آن کودکان به مرکز توجه خانواده‌ها تبدیل شدند و منابع مادی و عاطفی خانواده متمرکز بر تربیت یک فرزند شد.

۱