سلام. من صبا هستم، 23 ساله. الان که دارم با شما صحبت میکنم عمیقترین درد موجود در دنیا روی قلبم سنگینی میکند و اجازه نمیدهد درست و حسابی صحبت کنم. به نظرم عمیقترین حس موجود در دنیا غم است چون...
راستش یادم نیست این چندمین بار است که سر اینجور اتفاقات دعوا میکنیم ولی نگرانم حرمتها شکسته شود و از همه مهمتر اینکه تازگیها نازنین از این اختلاف نظرها دربارهی خودش سوءاستفاده میکند. شاید هم اشتباه میکنم و به قول مامان دارم زیادی سخت میگیرم.
آخر شب رختخوابم را کنار تخت نازنین پهن کردم. به صورت معصومش نگاه کردم و اشکهایم سُر خوردند روی صورتم. دلم میخواهد در
کنار نازنینم خوشبخت و شاد باشیم ولی نمیدانم چطور.
یک ساعت، دو ساعت سه ساعت نه! شِش ساعت تمام توی آرایشگاه بودم تازه با نوبت قبلی! میخواستم بعد از سالها موهایم را رنگ کنم و از یکنواختی در بیاورم. شاید این تغییر رنگ حال و هوایم را عوض کند. من که خیلی سر در نمیآورم ولی میگویند رنگ سال و ترند است، حتماً همسرت خوشش میآید و تعریف میکند. چشمم آب نمیخورد ولی باز هم امیدوارم. زنها یکریز حرف میزنند. یکی میگوید: شوهرم موی بلوند دوست دارد دیگری میگوید همسرم رنگهای تیره را ترجیح میدهد. راستی حسام چه رنگی را دوست دارد؟
واقعاً نمیدانم. اصلاً روزی در این زمینه حرفی نزده است.