پایمان را در خم اول کوچه تاریخ میگذاریم، آسهآسه و با احتیاط روی سنگفرشهای کاغذی نسخههای خطی و چاپی قدم برمیداریم تا مبادا در تاریک و روشن وقایع و حوادث چیزی از قلم بیفتد و اتفاقی نگفته بماند. تاریخ معاصر ایران پر است از ناگفتههایی که روی دیگر سکه را به ما نشان میدهد. در این میان آدمهای جریانساز و جریانهای آدمسازی هستند که گذشته و حال و آینده را ساختهاند، کافی است آنها را مثل قطعههای پازل کنار هم بچینیم و بعد سر فرصت معمای حل شده را تماشا کنیم و بالأخره در جریانشناسی تاریخی سرکی به مهمترین وقایع فرهنگی، اجتماعی و سیاسی میکشیم و با نگاهی نو در کنار جریانها به شخصیتهای اثرگذار میپردازیم. نور کمجانی از پنجرهی شکسته به داخل اتاق میتابد. زن جوان روی تشکی که کف زمین انداخته نشسته و دختر ششسالهاش را در آغوش گرفته، همانطور که هزاران بار در این دو سال با هزاران امید او را محکم بغل کرده است. صدای پهپاد که از بالای سرشان رد میشود، عادی شده درست مثل صدای باد. روی دیوار پشت سرش، رد ترکش هنوز باقی است؛ زیر آن، اسامی شهدای خانواده را با قلمو و رنگ نوشتهاند همانهایی که همان که در بمباران محلهی شجاعیه زندگیشان تمام شد. زن برای چشمهای پرسشگر کودک که چه زمانی آرامش به غزه برمیگردد جوابی ندارد. این زن، مثل هزاران مادر دیگر غزه، دو سال است که هم مادری میکند و هم نانآور است، هم پرستار زخمیهاست و هم راوی زندهای که با موبایلش، در قطعیهای پیاپی برق و اینترنت، تلاش میکند صدای محلهاش را به بیرون برساند. دو سال از هفتم اکتبر ۲۰۲۳ گذشته و آنچه در این دو سال از دل آن بیرون آمد، بهمراتب فراتر از یک جنگ در یک باریکه ساحلی بود؛ زلزلهای بود که خطکشیهای امنیتی، سیاسی، دیپلماتیک و روانی خاورمیانه را از نو ترسیم کرد.
معصومه، من جای تو خسته میشم. گاهی دلم میخواد بیام کمکت ها، ولی... ولش کن اصلاً. من که حوصلهاش رو ندارم اصلاً. بچه چیه؟
انگار این معجزه، امام خامنهای را برای کشتی انقلاب نگاه داشت تا بتواند با گذر از موجها و طوفانها خود را به سر منزل مقصود برساند.
هروقت از دورهمی صحبت شود حتماً به دعوا ختم میشود. وساطتهای مادر هم بیفایده است.
چطور ممکن است دختری که روزی علیه قالبهای رایج میایستاد، سالها بعد پوششی را انتخاب کند که در خیابانهای اروپا او را از همه متمایزتر کند؟!
پازل تربیت، نه در خانه بهتنهایی کامل میشود و نه در مدرسه. هر یک از این دو نهاد، بخشی از این مسیر را بر عهده دارند و پیوند میان آنهاست که به این مسیر انسجام و معنا میبخشد.
سالهای مشروطه خاستگاه شکلگیری تشکلهای مختلف بود تا به هر بهانهای انجمنهای متعدد و مکثر از پوستههای خود، سر درآوردند. «نسوان وطنخواه» یا انجمن زنان یکی از این تشکلها بود که به شکلی مخفیانه فعالیت خود را با ادعای آزادی زنان آغاز کرد.
پایمان را در خم اول کوچه تاریخ میگذاریم، آسهآسه و با احتیاط روی سنگفرشهای کاغذی نسخههای خطی و چاپی قدم برمیداریم تا مبادا در تاریک و روشن وقایع و حوادث چیزی از قلم بیفتد و اتفاقی نگفته بماند. تاریخ معاصر ایران پر است از ناگفتههایی که روی دیگر سکه را به ما نشان میدهد. در این میان آدمهای جریانساز و جریانهای آدمسازی هستند که گذشته و حال و آینده را ساختهاند، کافی است آنها را مثل قطعههای پازل کنار هم بچینیم و بعد سر فرصت معمای حل شده را تماشا کنیم و بالأخره در جریانشناسی تاریخی سرکی به مهمترین وقایع فرهنگی، اجتماعی و سیاسی میکشیم و با نگاهی نو در کنار جریانها به شخصیتهای اثرگذار میپردازیم. همین هفتههای قبل بود که یک شورا که اتفاقاً خرج و برجش پای آمریکاست حادثهی تلخ میناب و لامرد را بهعنوان جنایت جنگی اعلام کرد و همین باعث ناخوشامدی اربابش شد و برای بار چندم کاخ سفید از این مجموعهی مثلاً حقوق بشری خارج شد، اصولاً همه میدانیم که وقتی حرف از حقوق بشر در ادبیات نهادهای غربی و در رأس آنها سازمان ملل به میان میآید، باید این پرسش بنیادین را از خودمان بپرسیم که حقوق بشرِ چه کسی و به نفع چه کسی؟ شورای حقوق بشر سازمان ملل، که در تبلیغات رسمی خود را نمادی از عدالت جهانی و دفاع یکسان از حقوق همهی ملتها معرفی میکند، حالا در عمل به یکی از ابزارهای فشار سیاسی غرب علیه کشورهای مستقل، بهویژه جمهوری اسلامی ایران، بدل شده و در مقابل در برابر بزرگترین جنایات علیه بشریت در عصر حاضر، سکوت یا کنشی نمایشی و بیاثر در پیش گرفته است. جریانشناسی این شماره از زن روز تلاش دارد در چند محور نشان دهد که شورای حقوق بشر سازمان ملل، از بدو تأسیس تا امروز، هرگز نتوانسته و اساساً هرگز اجازه نیافته از چارچوب منافع قدرتهای استکباری فراتر برود و خروج نمایشی آمریکا هم حالا برای این است که خودش و این سازمان کمتر زیر علامت بزرگترین سؤال تاریخ، یعنی چرایی، چگونگی و کارکرد حقوق بشر آمریکایی برود
خانه را مرتب میکنی، ظرفها را میشویی، لباسها را میشویی و تا میکنی، غذا درست میکنی، خرید میکنی، دستمال میکشی، حمام را تمیز میکنی، تختها را مرتب میکنی و بعد برای دیدن نتیجهی چندساعت کار، با یک لیوان چای در دست، میایستی و به خانه نگاه میکنی. تمیز است. مرتب است. همهچیز سر جایش است. اما هم من، هم تو و هم همهی زنهای دیگر میدانیم که خیلی زود دوباره همهچیز شروع میشود. چندساعت بعد، ظرفی برای شستن هست. لباسهایی برای تمیز و اتو شدن. غذایی برای پختن. سطل زبالهای برای خالی کردن و اتاقی که دوباره بههم ریخته است. خانهداری یکی از معدود کارهایی است که نتیجهاش دائماً پاک میشود. هرچقدر هم خوب انجامش بدهی، خانه دوباره کثیف میشود و شاید یکی از دلایلی که بسیاری از آدمهایی که مسئولیت اصلی خانه را بر عهده دارند، در پایان روز احساس میکنند «هیچ کاری نکردهاند»، همین باشد که بخش بزرگ کاری که انجام دادهاند، تا پایان روز دیگر قابل دیدن نیست.
ویدئویی از کادر درمان یک بیمارستان در فضای مجازی دست به دست میشود. در این ویدئو یک خانم متخصص از بیماران درخواستی دارد. وی میگوید: «اگر رعایت کامل پوشش برایتان اهمیت دارد، از قبل درخواست دهید تا پوشش کاملتری برایتان فراهم کنیم و همچنین متخصص بیهوشی و تکنسین خانم برایتان انتخاب کنیم. » تصور این خانم متخصص از پیشنهادش این است که خدمتی برای بیمار انجام میدهد اما نمیداند حفظ حریم بیمار و رعایت کرامت او از وظایف اصلی کادر درمان بوده، نباید دغدغهی بیمار باشد.
«اللهاکبر» میگویم؛ دستهایم پایین میآیند، اما دلشورهام نه. ایستادهام به قامت، ولی درونم هنوز دارد در شلوغیهای روز میدود.
یادش بخیر؛ دوران مدرسه یکی از موضوعات محبوب انشاء همین بود: «علم بهتر است یا ثروت؟» ما هم خیلی شیک و رسمی مینوشتیم: «واضح و مبرهن است که علم برتر از ثروت است؛ زیرا انسان با علم میتواند دکتر، مهندس یا معلم شود و بهوسیله علم، ثروت هم به دست آورد.»
حرف از پرچم که به میان میآید ضمیر ناخودآگاه ما یاد اولین بار میافتد که توی مدرسه سرود ایران را خواندیم و ایستادیم به تماشای موج خوردن پرچم بر بلندی میلهای که اگر هزار سال نوری هم رشد میکردیم قدمان به آن نمیرسید با این حال مفهوم پرچم برای ما و همهی کسانی که بویی از وطن بردهاند یک مفهوم فطری شبیه مادر و وطن است! اصلاً برای همین است وقتی به هر بهانهای اپوزسیون، به پرچم ایران توهین میکند قلبمان مچاله میشود اما مفهوم پرچم ایران، گاهی بهواسطهی گوناگون و بنا به خواست دشمن و برای اینکه روی غیرت ما پا بگذارد، تبدیل به بدل و تقلب میشود، در این شماره از جریانشناسی به جریان تعویض نمادهای پرچم ایران و سوءاستفادهی جریانات سیاسی خارجنشین میپردازیم:
سؤال جدی این است؛ منفعت اصلی از انتشار این تصاویر نصیب چه کسی میشود؟ دوندهای که برای رکورد شخصی دویده یا حامی مالیای که از این رویداد پوشش رسانهای رایگان میگیرد؟
«من همینم که هستم» جملهی کوتاهی است که خیلی وقتها با حس قدرت و اعتمادبهنفس گفته میشود. انگار آدم بالأخره خودش را پیدا کرده و دیگر قرار نیست برای راضی کردن دیگران تغییر کند. اما همیشه هم اینطور نیست. گاهی پشت این جمله، نه پذیرش خود، بلکه خستگی از تلاش، ترس از تغییر یا حتی ناتوانی در روبرو شدن با بعضی از ضعفهایمان پنهان شده است. زنی را تصور کنید که سالهاست میخواهد به یک رژیم غذایی پایبند بماند و جسمی سالم داشته باشد، اما همین که پای غذا وسط میآید، ارادهاش را از دست میدهد. چنین فردی بعد از گذراندن سالهای سال که تکتک سلولهای مغزش همیشه به لاغر شدن و داشتن بدن سالم فکر میکرده، اما تلاش چشمگیر برای به دست آوردنش نکرده است، به خودش میگوید: «من همینم که هستم، باید اینو بپذیرم» ذهن این فرد خسته است چون همیشه به آن فکر کرده، اما هنوز تلاش سالمی در این زمینه انجام نداده است. فقط خسته است و همین باعث فرار او از تغییر میشود. «همین که هستم» چنین فردی نه از سر پذیرش خود که از خستگی و ناتوانی در روبرو شدن با تغییر است. پذیرش خود یعنی بتوانیم خودمان را با همه قوتها و ضعفهایمان ببینیم و ارزش انسانیمان را وابسته به بینقص بودن ندانیم. اما این با اینکه بگوییم «من همینم و قرار نیست هیچ چیزم را تغییر بدهم» فرق دارد. اتفاقاً شاید یکی از سختترین بخشهای رشد شخصی همین باشد که بفهمیم کجا باید خودمان را بپذیریم و کجا تغییر کنیم.
زن دلش میخواست زمین دهان باز کند و او را ببلعد. آنقدر این بچه را لوس بار آورده بود که هر چه به دهانش میآمد، میگفت.
تا همدیگر را دیدند نمیدانستند از خوشحالی چه کار کنند. انقدر ذوق کردند که خدا میداند. از صدای ذوق و خوشحالی و بازی آنها، دختر همسایه آمد تو حیاط خانهی خواهرم تا با بچهها بازی کند.
پشت هر مقاومتی، زنی و زنانی تمامقد ایستادهاند. مادران با یک دست گهوارهها و با دست دیگرشان دنیا را تکان میدهند. زنان میان روزمرگیهایشان گوشه چشمی هم به آفرینش حماسه دارند. گاه به دل دریای جنگ میزنند و سلاح به دست میگیرند، گاه آرام و بیصدا و میان تکرارهای شیرین مادرانگی، بزم رزم به پا میکنند. انگار زنان در نقطهی تلاقی آسمان و زمین ریشه دواندهاند تا مردان از دامنشان به معراج روند و نسوان یمن چه نیک در وصف این توصیفات میگنجند.