سه روز بعد از مرگ برادرش، ها مین اولین لقمه از غذایی را که مادرش پخته به دهان میگذارد. درست همین موقع است که شمارهی 365 جلوی چشمش ظاهر میشود. اگر شمارهها به صفر برسند، او مادرش را از دست میدهد.
فوعه و کفریا، دو شهرک شیعهنشین در شمال سوریه، طی سالهای ۲۰۱۵ تا ۲۰۱۸ زیر محاصرهی ائتلافی از گروههای مخالف دولت سوریه، از جمله جبههالنصره، قرار داشتند. در این سه سال تاریک، آسمان به سنگ بدل شد و زمین به گورستانی خاموش؛ بیش از سه هزار نفر از نظامیان و غیرنظامیان جان خود را از دست دادند. «آواز خاموش» در میانهی همین فاجعه روایت میشود. روایت عشقی انسانی که در قلب جنگ میتپد و تلاش میکند معنای زندگی را از میان ویرانی بازپس گیرد؛ عشقی که یادآورِ ماندگاریِ احساس در برابر فراموشیِ تاریخ است.
اعتراف ۲۴ نفر از نیروهای داخلی ارتش اسرائیل دربارهی سیستمهای محرمانهای که در جنگ غزه مورد استفاده قرار گرفتهاند،
نگاهش پُر از حرف بود. پُر از دلتنگی. با قدمهایی سنگین بهسمت اتوبوس رفت که مثل تابوتهای فلزی غولپیکر پشت سر هم ردیف شده بودند.
زنی روی زمین، درست جلوی اتوبوس، دراز کشیده بود. چادرش را دور خودش جمع کرده بود و دستهایش را روی صورتش گذاشته بود. چند لحظه طول کشید تا نگاه کنم و بفهمم چه کسی است. همانجا خشکم زد.
خلاصه داستان اثر: فان چانگیو، دختری قصاب است که در دهکدهای دور از پایتخت زندگی میکند، یک روز پس از بازگشت از کار روزانه، اتفاقی جوانی زخمی را مدفون شده در برفها مییابد و او را به خانه میبرد و با کمک طبیب روستا تحت درمان قرار میدهد. بیخبر از آنکه او ژنرال ووآن، مرزبان و قهرمان پرآوازهی کشور است.
فوعه و کفریا، دو شهرک شیعهنشین در شمال سوریه، طی سالهای ۲۰۱۵ تا ۲۰۱۸ زیر محاصرهی ائتلافی از گروههای مخالف دولت سوریه، از جمله جبههالنصره، قرار داشتند. در این سه سال تاریک، آسمان به سنگ بدل شد و زمین به گورستانی خاموش؛ بیش از سه هزار نفر از نظامیان و غیرنظامیان جان خود را از دست دادند. «آواز خاموش» در میانهی همین فاجعه روایت میشود. روایت عشقی انسانی که در قلب جنگ میتپد و تلاش میکند معنای زندگی را از میان ویرانی بازپس گیرد؛ عشقی که یادآورِ ماندگاریِ احساس در برابر فراموشیِ تاریخ است.
میخواستم بگویم که خانهام، ته همین خیابان است ولی نای حرف زدن نداشتم. حمل شدم تا ماشینی. در هر جابجایی تکهای از من کنده میشد و درد، مچالهام میکرد. صدای داد و فریاد، توپ و ترقه از هر طرفی میآمد.
فیلم «سقف» روایتگر خانوادهای است که منزلشان در اثر برخورد موشک در جنگ 12 روزه آسیب میبیند و همراه برخی دیگر از خویشاوندانشان راهی ویلای یکی از اقوام در اطراف تهران میشوند. حضور چند خانواده با اعتقادات، سلایق و روحیات متفاوت در این ویلا، موجب چالشهایی بین آنها میشود.
اواخر قرن نوزدهم، آمریکاییها به میوههای استوایی خصوصاً موز خیلی علاقهمند شدند و روزشان بدون موز شب نمیشد. موز اعلا هم بیش از هر کجا در کشورهای آمریکای مرکزی گیر میآمد. این بود که شرکتهای بزرگ بازرگانی میوه وارد عمل شدند
ماجرای دو نوجوان به نامهای احمد و محمود است که برای سرگرمی بالای تپهای میرفتند تا از ورود کاروانیان به روستا زودتر از بقیه اطلاع پیدا کنند...
سوزان یک نفس عمیق کشید، لبهایش بهآرامی باز شدند، کلماتی را به زبان آورد که مرز بین دیروز و امروزش بود. گویی تمام گذشته را محو کرد و آیندهاش را به محمد گره زد.
رسیدیم، نفهمیدم چطور خودم را به ویلچرها رساندم، دو تا پرستار با عجله آمدند، همانطور که او را سمت اتاق میبردند، یکی پرسید: «بچه کی تکون خورده؟» رویا با بیحالی گفت: «چند ساعته تکون نخورده، شب آب قند خوردم دراز کشیدم، خوابم برد، با درد بیدار شدم.» رو به آن یکی گفت: «من میبرم نوار قلب از بچه بگیریم، تو دکتر رو خبر کن.» در اتاق را باز کرد: «وضعیتش باید بررسی بشه.»
خلاصه داستان فیلم آماندا اوگل زنی بیخانمان است که در ماشین خود زندگی میکند. یک روز وقتی برای مصاحبهی کاری رفته، ماشینش دزدیده میشود و با یک یدککش به پارکینگ منتقل میگردد. اما او تنها در صورتی میتواند ماشینش را پس بگیرد که هزینهی سنگینی برای پارکینگ پرداخت کند که در توانش نیست.
دبیر ورزش مدرسهی جدید، عضو تیم ملی فوتبال بوده و علاقهی اصلیاش فوتبال است. بچهها هم علاقهای نسبت به والیبال از خودشان نشان نمیدهند. تازه مدرسهی جدید از باغ باباجی در شهریار هم دور است و راپا نمیتواند هر وقت دلش خواست پیاده تا باغ باباجی برود و شاهد خراطیهای زیبای او روی سنگهای مختلف باشد.
خداوندا! سر من، عقل من، لب من، شامۀ من، گوش من، قلب من، همۀ اعضا و جوارحم در همین امید به سر میبرند، یا ارحمالراحمین!
دستان سوزان با حرکاتی آرام و پیوسته ریشههای حویش و شویکه را از ساقه جدا میکرد اما ذهنش در عالم دیگری سیر میکرد. هر برگ این سبزی داستانی از عشق بیدریغ عدنان بود. تصویر عدنان در میانهی دشت با قامتی استوار و دلی سرشار از امید جلوی چشمان سوزان آمد که برای چیدن این گیاهان جان خودش را به خطر انداخته بود.
کاش زودتر سهیل هم بیاد بریم براش کت و شلوار بخریم. نمیدونم چرا هی امروز و فردا میکنه! هفته دیگه عروسی خواهرشه مثلاً. دل توی دلم نیست هزار تا کار هنوز روی زمین مونده.
با این حال، فیلم از مشکل مهمی به نام «اضافهگویی» رنج میبرد. زمان اثر در مقاطعی طولانیتر از ظرفیت واقعی قصه به نظر میرسد و برخی صحنهها بیش از آنکه به پیشرفت داستان یا تکمیل شخصیتها کمک کنند، صرفاً فضای فیلم را اشغال کردهاند. بخشهایی که به آسایشگاه سربازان زندان مربوط میشود، نمونهای از همین مسئله است. این سکانسها نه بهاندازهی کافی شخصیتپرداز هستند و نه نقش تعیینکنندهای در پیشبرد درام دارند و حذف یا کوتاه کردن آنها میتوانست به ریتم کلی اثر کمک کند.
باغچهها غرق گل بودند و درخت انگور روی کل حیاط سایه انداخته بود. میز و صندلیهای چوبی انگار منتظر مشتری زیر سایه نشسته بودند و عطر یاس حیاط را پر کرده بود.