ادب و هنر - داستان دنباله‌دار

ادب و هنر - داستان دنباله‌دار
آواز خاموش ـ قسمت هجدهم

آواز خاموش ـ قسمت هجدهم

دستان سوزان با حرکاتی آرام و پیوسته ریشه‌های حویش و شویکه را از ساقه جدا می‌کرد اما ذهنش در عالم دیگری سیر می‌کرد. هر برگ این سبزی داستانی از عشق بی‌دریغ عدنان بود. تصویر عدنان در میانه‌ی دشت با قامتی استوار و دلی سرشار از امید جلوی چشمان سوزان آمد که برای چیدن این گیاهان جان خودش را به خطر انداخته ‌بود.
آواز خاموش ـ قسمت 17

آواز خاموش ـ قسمت 17

عدنان جلو رفت و نزدیک محراب، الوارها را زمین گذاشت، کمرش را راست و با سرآستین عرق روی پیشانی‌اش را پاک کرد. چشمانش توی صورت سوزان دور افتاد، لبخندی زد اما چهره‌اش زود منقلب شد. سمت پیانو رفت، درش را باز و بسته کرد و رو به پدر سوزان گفت: «این درست شد، دیگه مشکلی نداره.» جعبه‌ی فلزی کوچک را از جیب پیراهنش بیرون آورد، درش را باز کرد و سیگاری برداشت و بین دو لبش گذاشت و فندک کشید.
آواز خاموش ـ قسمت 16

آواز خاموش ـ قسمت 16

سوزان لب‌هایش را به تلخی روی هم فشرد و حرف نزد. گونه‌هایش برافروخته ‌شد و گره‌ی مبهمی میان ابروهایش افتاد. فرمانده‌ی جوان همچنان خونسرد و با همان حالت بی‌تفاوت پشت میزش ایستاده‌ بود. انگار منتظر بود که سوزان چیزی بگوید. سکوت او را که دید ادامه داد.
آواز خاموش ـ قسمت 15

آواز خاموش ـ قسمت 15

فوعه و کفریا، دو شهرک شیعه‌نشین در شمال سوریه، طی سال‌های ۲۰۱۵ تا ۲۰۱۸ زیر محاصره‌ی ائتلافی از گروه‌های مخالف دولت سوریه، از جمله جبهه‌النصره، قرار داشتند. در این سه سال تاریک، آسمان به سنگ بدل شد و زمین به گورستانی خاموش؛ بیش از سه هزار نفر از نظامیان و غیرنظامیان جان خود را از دست دادند. «آواز خاموش» در میانه‌ی همین فاجعه روایت می‌شود. روایت عشقی انسانی که در قلب جنگ می‌تپد و تلاش می‌کند معنای زندگی را از میان ویرانی بازپس گیرد؛ عشقی که یادآورِ ماندگاریِ احساس در برابر فراموشیِ تاریخ است.
آواز خاموش ـ قسمت 14

آواز خاموش ـ قسمت 14

نور نقره‌ای ماه از بین ابرها، حیاط را روشن کرد. درِ آهنی، با وزش باد، روی لولای زنگ‌زده‌اش بازی می‌کرد، عدنان جلوتر از همه دوید و در اتاق را باز کرد، سنگینی بدن سوزان، روی دوش علی بود، مادر را کنار کرسی برد، سوزان به سختی ‌توانست جلوی پایش را ببیند، به دیوار پشت داد و آرام نشست.
آواز خاموش ـ قسمت 13

آواز خاموش ـ قسمت 13

آفتاب تویِ کوچه پهن شده ‌بود. باد کم‌زوری می‌وزید. سوزان مسیر طولانی خانه تا درمانگاه را با بی‌قراری می‌دوید، ابوهادی پشت سرش می‌دوید، زمین می‌خورد و بلند می‌شد. وقتی رسیدند دیگر نه به قدم‌های هیچ‌کدام‌شان رمقی مانده‌ بود و نه به قلب‌شان. ابوهادی جلوتر از سوزان با قامتی شکسته از پله‌ها بالا رفت.
آواز خاموش ـ قسمت 12

آواز خاموش ـ قسمت 12

سوزان با کابوس بدی از خواب پرید، در تاریکی هنوز صدایی توی گوشش می‌پیچید، صدای ضجه بود. فکر و خیال ذهنش را پُر کرده ‌بود و مثل رودی با پیچ و تاب فراوان پیش می‌رفت، اضطراب و دلهره را به جانش می‌انداخت. قلبش تند می‌زد.
آواز خاموش ـ قسمت 11

آواز خاموش ـ قسمت 11

برف‌های جلوی خانه پاخورده و کوبیده‌ شده بودند، سوزان در را که باز کرد با علی چشم در چشم شد، دماغ علی از سوز سرما کبود شده ‌بود. به رویش لبخند زد، اما این لبخند اصلاً با صورتش سازگار نبود، ذهنش مثل بوم نقاشی قروقاطی با رنگ‌های تیره بود، رنگ‌هایی که کوهی از غم را توی قلبش کشیده ‌بودند...
آواز خاموش ـ قسمت 10

آواز خاموش ـ قسمت 10

فوعه و کفریا، دو شهرک شیعه‌نشین در شمال سوریه، طی سال‌های ۲۰۱۵ تا ۲۰۱۸ زیر محاصره‌ی ائتلافی از گروه‌های مخالف دولت سوریه، از جمله جبهه‌النصره، قرار داشتند. در این سه سال تاریک، آسمان به سنگ بدل شد و زمین به گورستانی خاموش؛ بیش از سه هزار نفر از نظامیان و غیرنظامیان جان خود را از دست دادند. «آواز خاموش» در میانه‌ی همین فاجعه روایت می‌شود. روایت عشقی انسانی که در قلب جنگ می‌تپد و تلاش می‌کند معنای زندگی را از میان ویرانی بازپس گیرد؛ عشقی که یادآورِ ماندگاریِ احساس در برابر فراموشیِ تاریخ است.
آواز خاموش ـ قسمت 9

آواز خاموش ـ قسمت 9

باد نیمه‌شب از لابه‌لای درز گونی‌ها و پلاستیک‌هایی که به‌جای شیشه به چارچوب پنجره‌ها کوبیده شده بود، با زوزه‌ای ممتد به درون می‌خزید. هر بار که باد می‌وزید، پلاستیک‌ها مثل سینه‌ی زخمی هوا را بازدم می‌کردند و دوباره به دیوار می‌چسبیدند؛ صداشان شبیه آهِ خانه‌ای پیر بود.