این گفتگو را با یکی از خوشبختترین ساکنان اهل زمین انجام دادم. از آنها که نامش در «همالمفلحون» ابدی است.
میپرسید چرا؟
او در خرمشهر، در نقطهی اتصال عزت، شرف، دین و شیعه با خدای کربلا زندگی کرده است؛ او داستان زندگیاش را در کتابی به نام ساجی آورده است. روایتی که فقط روایت جنگ نیست؛ روایت تداوم است.
روایت نسلی است که خود در متن میدان بوده، در همان امتداد میدان قد کشیده است.
نسلی که صدای انفجار را از نزدیک شنیده، طنین ایثار، مقاومت، دلهره، امید و پایداری را در خانه و خانواده و در حافظهی عمرش داشته و با آن بزرگ شده است.
او پاکترین عشق دنیا را تجربه کرده است.
عاشق مردى است كه نامش با جنگ گره خورده بود، سردار شهيد امیربهمن باقری، سردارى از ديار غيرت، از آنجا كه هميشه مهد دلاورى و فداكارى بوده است.
شهیدی که نماد ايمان، عشق و مردانگى بود، مردى كه در روزهاى سخت؛ بىدغدغه از خود گذشت تا مردمش آرامش و امنیت داشته باشند، تا آب و خاك اين سرزمين بىگزند بماند...
ساليان سال، موجهاى خليج فارس شاهد بودند كه چگونه با دل آرام و نگاه مصمم، جانش را سپر وطن كرد؛ دريا را مىشناخت، جوانانش را با عشق هدايت مىكرد، و هر مأموريت را عبادتى مىديد براى حفظ عزت ايران...
سردار، رزمندهاى بود از جنس ايمان؛ شنیدهام، وقتى حرف از دفاع و مقاومت مىشد، انگاری وجودش با اطمينان و قلبش با عشق مىتپيد نه براى نام، نه براى عنوان؛ بلكه براى مردمى كه از جنس خودش بودند، خاكنشين و دريادل...
نسرین خانم برایم تعریف میکرد که همسرش با لبخند و صبر، با قدمهاى محكم، تا آخرين لحظه پاى شرف و عهدش ايستاد. و حالا سالهای زیادی است كه آسمان جنوب، دلاور دريا را در آغوش گرفته، اما يادش هر روز روشنتر در دلها مىتابد.
او رفت، اما موج ايمانش هنوز در سواحل دل مردم جارى است...
روحش آرام، يادش جاودان، راهش ادامه دار باد..
خانم نسرین باقری عزیز و مهربان؛ سایه شما مستدام و عمرتان پرعزت.
این گفتگو، تنها بازخوانی صفحات کتاب زندگی نسرین باقرزاده یا روایتی از خاطرات او در کتاب ساجی نیست؛ بلکه تلاشی است برای شنیدن صدای ناگفتههای همسر شهید باقری. ما در این مصاحبه، بهدنبال یافتن آن نقطهای هستیم که در آن نسرین باقری چگونه اندوه را به استقامت تبدیل کرد. هدف ما، گشودن دریچهای بهسوی راز تابآوری زنی است که در تلاطم دشوارترین روزهای زندگی، توانست با قدرت، بر مشکلات پیش روی خود ایستادگی کند.
گفتگوی دیگری دارم با همسر شهیدی جاویدالأثر
ولی مگر من چقدر سختجانم؟
که اینهمه درد را میشنوم و دوام میآورم؟
میدانم اگر واژهها را به صف کنم، اگر سطرها را سیاه کنم، اگر جوهر را تمام کنم، روی همهی نوشتههایم پردهای از حریر افتاده است؛ حریری نازک و نمناک، که همهچیز را مات و محو و مبهم میکند. چرا که هرچه دیدهام، هرچه فهمیدهام، هر چه در آن ساعات گفتگو زیستهام، هرچه از آن روز در ذهنم مانده همه را از پسِ پردهی اشک دیدهام و مینویسم.
زن، با بغض شکسته، با چشم بارانی، با قلب پارهپاره حرف میزد اما من میفهمیدم این اشکها، فقط از سر غم نیست.
اشکِ دلتنگیست، اشکِ جا ماندن، اشکِ حسرت، اشکهایی که از عمقِ جان میجوشند.
مینویسم و شما هم نگهبان این حافظه باشید و به نسلهای بعد بگویید: «ما فرزندان دورهای بودیم که غیورترین و زیباترین جوانانمان را در اقیانوسی دور از دست دادیم اما در برابر جنایتکار دنیا زانو نزدیم.» دِنا سند پیروزی زیبایی و پاکی بر زشتی و جنون است. «ملیحه پهلوانی زاده» همسر شهید ناو دنا، بهمن اسفندیاری از امروز دوست دیگر همراهان مجلهی زن روز خواهد بود. ایمان دارم.
برای گفتگو با دانشآموزان شهید بشری حسینی و شهید زهرا حدادعادل، راهی دبیرستان فرهنگ شدیم؛ مدرسهای که جایجای آن، سرشار از یاد و خاطرهی این دو معلم بود.
آن روز، مدرسه دیگر حالوهوای همیشگی را نداشت. از شور و نشاط معمول دانشآموزان خبری نبود و سکوتی سنگین بر فضای مدرسه سایه انداخته بود. در ورودی مدرسه، چند شمع زیر نام این دو معلم شهید روشن بود؛ شمعهایی که گویی روایتگر داغ بزرگی بودند که بر دل دانشآموزان و همکارانشان نشسته بود.
دانشآموزان مشتاق بودند از معلمانشان بگویند؛ از خاطرات کلاس، از مهربانیها و از درسهایی که تنها در کتابها خلاصه نمیشد.
بیش از همه، از خانم بشری حسینی میگفتند؛ معلمی که با وجود نسبت خانوادگیاش با رهبر معظم انقلاب، هیچ نشانی از تشریفات و امتیاز در زندگی و رفتارش دیده نمیشد. او پیش از آنکه با سخنانش آموزش دهد، با سبک زندگیاش درس سادهزیستی، تواضع و بیتکلف بودن را به شاگردانش آموخته بود؛ درسی که امروز، پس از شهادتش، بیش از هر زمان دیگری در ذهن و دل دانشآموزانش زنده مانده است.
همزمان با تشییع پیکر رهبر شهید و بدرقهی شهدای والامقام خانواده رهبر انقلاب بر آن شدیم تا ادای دینی داشته باشیم به شهید زهرا حدادعادل، شهید بشری حسینی خامنهای و شهید دکتر مصباحالهدی باقری؛ سه نام که یادشان همچنان در دلها زنده است. در همین مسیر، پای صحبت محمدجواد تسلیمی، از شاگردان دکتر باقری در دانشگاه امام صادقعلیهالسلام، نشستیم...
زهراجانم سلام.
در شبهای محرم وقتی سیاهی لباسها با صدای نالههای غمگین یکی میشود و نام حسینعلیهالسلام فضای شهر را پر میکند دلم به هوایت پَر میکشد. روایت من و تو داستان بذری است که پدر مهربانت، با عشقی بهشتی در دل من کاشت. آن روز که با صدایی لرزان از تو برایم میگفت. از تو که مانند جد غریبم آخر با لبی تشنه شهید شدی. زهرا، تو بهتر از من میدانی که در کربلا وقتی عباسعلیهالسلام رفت، فقط یک مرد از میان نرفت؛ یک خیمه بیپناه شد، یک خواهر داغدار شد، چند کودک امیدشان را از دست دادند و ناگهان آن جملهای که قرنهاست از دل تاریخ شنیده میشود متولد شد: ای اهل حرم میر و علمدار نیامد. نعوذبالله چه شباهتی به داستان صبح نهم اسفندماه دارد...
زهراجان بعضی رفتنها فقط خبر از نیامدن یک نفر نمیدهد خبر از شکستن تکیهگاهی میدهد که دلهای بسیاری به او بند بوده است. خبر از لحظهای میدهد که چشمها هنوز به راه ماندهاند اما دل میداند که دیگر بازگشتی در کار نیست. آخِر این چگونه بیخبر رفتنی بود خواهرجان؟!
شنیدهای میگویند امان از دل مادران شهدا؟ اما من به چَشم خود دیدم حالِ دل پدرت را... پدری که بیصدا شکست. بیآنکه اشکهایش دیده شود. او همچون سالک پیری شده است که هر چه میگذرد فقدانت همهی وجودش را در بر میگیرد و فقط یک جمله او را آرام کرده است که شهادت تن به مرگ سپردن نیست بلکه در حفاظت از آرمان شمشیر کشیدن است. شهادت انتخاب نوعی زندگی است نه انتخاب مرگ.
زهراجانم، پدر که از تو گفت فهمیدم حیف بود تو شهید نشوی. مرگی چنین زیبا سزاوار بزرگزنی چون تو بود عزیز دلم. قسم به زینب کربلا که ما در شهادت تو چیزی جز زیبایی نمیبینیم. ما رأیت الّا جمیلا. ایمان دارم مادرم صدیقهی کبریسلاماللهعلیها به وقت زمین خوردن به دیدارت آمد و سر روی دامنش گذاشتی.
سلام ما را به همهی عزیزانمان برسان. به خمینی کبیر و به سیدعلی خامنهای که رفتنش رفتن جان بود...
زهرای مهربان، ما داغدارت هستیم اما استوار. تا ابد پرچم انتقام شهادتت در دست ما خواهد بود؛ الی یوم القیامه.
حرب لمن حاربکم میمانیم
دعایمان کن خواهر ندیدهام...
دکتر «ماریا بیهقی» از آن دسته پژوهشگرانی است که مسیر علمی خود را از یک تجربهی شخصی آغاز کرد. بیماری سرطان مادرش و آشنایی با دارویی به نام هرسپتین، انگیزهای شد تا وارد دنیای پژوهشهای دارویی شود. این علاقه در سالهای بعد به ثبت چند اختراع بینالمللی، کسب مدال طلای سوئیس و سیلیکونولی آمریکا و راهاندازی یک شرکت دانشبنیان در حوزهی اگزوزومتراپی انجامید.
با این حال، داستان زندگی او فقط دربارهی موفقیتهای علمی نیست. او در کنار فعالیتهای پژوهشی، با مشکلاتی مانند دریافت مجوزها، کمبود حمایتهای مالی از تحقیقات و دشواریهای اقتصادی نیز روبرو بوده است. در این گفتگو، دکتر بیهقی از مسیر علمی خود، خاطرات کودکی، فقدان مادر و علاقه عمیقش به ایران سخن میگوید.
برای تهیهی گزارش از حضور خانوادههای دانشآموزان شهید میناب، راهی مسجد مقدس جمکران شدیم. این اولین بار بود که من و سمیه اسفندیاری (عکاس مجله)، چنین بیواسطه با لایههای عمیق یک سوگ ملی روبهرو میشدیم. بارها و بارها در حین مصاحبه، میان هقهق مادران و سکوت سنگین پدران، ناچار شدیم دوربین و میکروفون را کنار بگذاریم. پابهپای آنها، بلندبلند گریستیم، نفسی تازه کردیم و دوباره به حرمت خون آن کودکان، روایتگری را ادامه دادیم.