در همان لحظات، نگاه طوعه به چهرهی پسرش افتاد که در میان نیروهای حکومتی ایستاده بود. منابع تاریخی این صحنه را تلخترین لحظهی زندگی او دانستهاند؛ مادری که دریافت...
شاهدان واقعه میگویند خلف پیش از حرکت، نگاهی به خیمه مادر انداخت؛ گویی میخواست آخرین بار از استواری زنی نیرو بگیرد که داغ همسر را تحمل کرده بود و اکنون...
غروب عاشورا، دشت کربلا در سکوتی سنگین فرو رفته بود. پیکرهای مطهر شهیدان بر خاک افتاده بودند و زنان و کودکان، با چشمانی اشکبار
آفتاب عاشورا رو به غروب میرفت و دشت کربلا هر لحظه خلوتتر میشد. یاران امام حسینعلیهالسلام یکی پس از دیگری به شهادت رسیده بودند و صدای وداع از خیمهها بیش از پیش به گوش میرسید. در میان آن همه اندوه، زنی ایستاده بود که ساعتی پیش همسرش را بدرقه کرده بود و اکنون...
در شبی که ترس از مأموران حکومت بر کوچههای بصره سایه انداخته بود، خانهی زنی داغدیده بار دیگر میزبان جمعی از شیعیان شد؛ زنی که سالها از شهادت همسر و فرزندش میگذشت، اما هنوز نام آنها اشک را به چشمانش میآورد.
ماریه، از بانوان شناختهشدهی شیعه در بصره، آن شب در گوشهی خانه ایستاده بود و به مردانی نگاه میکرد که برای شنیدن پیام امام حسینعلیهالسلام گرد هم آمده بودند. به گفتهی حاضران، لبخند آرامی بر لب داشت؛ لبخندی که با یادآوری گذشته خیلی زود رنگ باخت...
دستانش هنوز خیس بود که سخنان همسرش را شنید. عبدالله تازه از میان مردانی بازگشته بود که برای پیوستن به امام حسینعلیهالسلام آماده میشدند. در خیمهی کوچکشان نشسته بود و با شور و اشتیاق از آنچه دیده بود سخن میگفت. اموهب در سکوت گوش میداد؛ گویی از همان لحظه میدانست این گفتگو پایان زندگی آرام آنها خواهد بود...