ادب و هنر - داستان

ادب و هنر - داستان
عشقی تنیده در ریشه‌های قالی

عشقی تنیده در ریشه‌های قالی

کاش زودتر سهیل هم بیاد بریم براش کت و شلوار بخریم. نمی‌دونم چرا هی امروز و فردا می‌کنه! هفته دیگه عروسی خواهرشه مثلاً. دل توی دلم نیست هزار تا کار هنوز روی زمین مونده.
وقتی هوا گرگ‌ومیش بود

وقتی هوا گرگ‌ومیش بود

آرزوی دیدار مادر، تابش را برید. شاید پیرزن مادرش را می‌شناخت؛ مادری که حتی نامش را به خاطر نداشت. مثل همان شب به لبه‌ی پرتگاه نزدیک‌ شد. سرش را سمت پیرزن خم کرد تا بهتر ببیندش.
سکوی پرواز

سکوی پرواز

سگ با آمدن پسر آرام‌تر شد. کمی عقب رفت و منتظر ایستاد و دوباره شروع به پارس کردن کرد. دستم را روی شانه‌ی جوان گذاشتم و آرام گفتم: «اگه عصبانیش نمی‌کردی این‌طوری مردم رو نمی‌ترسوند.» جوان با حرفم برگشت و به عقب نگاه کرد. جمعیت خیلی دورتر ایستاده بودند. بعد دوباره صورتش را به‌سمت پسر چرخاند. گفت: «ورود سگ ممنوعه، به سر و لباست می‌خوره اصلاً تو عمرت مترو ندیدی.»
خاطره‌ی یک لبخند

خاطره‌ی یک لبخند

زینب او رفته بود اما حضورش ماندگار شد؛ در قلب مادر، در جعبه خاطرات، و در هر روضه‌ای که برپا می‌شد. عشق مادر، جاودانه شد.
بی‌پناه

بی‌پناه

ـ تشریف آوردید پرنسس خانم؟ ـ می‌بینی که آوردم. - شیطان می‌گه بزنم فکش و بیارم پایین! - شیطان غلط کرد با تو! با چی میریم ما؟ ماشینت کو پس؟ - ماشین چیه؟ رخش آوردم برات!
دهان خاکی عزیز

دهان خاکی عزیز

در کوچیکه صدای خشکی می‌دهد. یکی دو نفر با کلاه ایمنی و دستکش‌های بلند می‌آیند توی حیاط... یکی صدا می‌زند: «بچه اینجا چه‌کار می‌کنی؟...»
همه‌ی روزهای پس از این

همه‌ی روزهای پس از این

دیگر نه آن‌هایی که ته صندوق‌خانه بودند زمزمه می‌کردند و نه من بی‌قراری روزهای اول را داشتم. التهابی سرخ در جانم موج می‌زد و خیره به لولای زنگ‌زده‌ی صندوق‌خانه، در سکوت منتظر بودم تا دستی این سکون و تاریکی را بر هم بزند. زمان زیادی می‌شد که رفته بود و نمی‌دانستم خودش را به کجا رسانده.
مهتاب در آب

مهتاب در آب

صدای مداح توی گوش‌ عبدالغنی می‌نشیند، عطر چای هل‌دار را از دورترها می‌شنود. آهسته‌تر نفس می‌کشد. پیرزنی با قامت خمیده و عصای چوبی‌اش از جلوی پایش رد می‌شود. چادرش بوی چمن‌های خیس و عطر گلاب را گرفته است. بلند می‌شود تا با جمعیت توی خیابان همراه شود. خیره می‌شود به تصویر بنر کنار خیابان...
لشکری از سایه‌ها

لشکری از سایه‌ها

چشم‌هایش را به سختی باز کرد. احساس درد تمام وجودش را در بر گرفته بود. ـ این... اینجا کجاست؟ هوا گرگ‌ومیش بود. دشت بزرگی مقابلش بود. پر از گیاهان عجیب. هزاران نفر را دید که سرگردان اطراف‌شان را نگاه می‌کردند...
به بلندای سپیدار

به بلندای سپیدار

مریم داشت با دقت خاصی لباس‌هایش را اتو ‌می‌کرد‌‌، به‌آرا‌می ‌به او نزدیک شدم‌‌، او را بوسیدم و لباسی که پشت سرم قایم کرده بودم را کنار میز اتو گذاشتم و با یک لبخند ژکوند به مریم نگاه کردم‌‌، او پشت چشمی ‌برایم نازک کرد و من پا به فرار گذاشتم‌‌، مریم با صدایی بلند طوری که من بشنوم گفت‌‌‌: «از همان ۱۲ سال پیش فهمیدم که چه وروجکی هستی و خندید.» من خودم را به ایوان رسانده بودم‌‌، نفس صدایم زد‌‌‌:...