خبر و گزارش - گفتگو

خبر و گزارش - گفتگو
هشت سال عاشقی، یک عمر ایستادگی

هشت سال عاشقی، یک عمر ایستادگی

این گفتگو را با یکی از خوشبخت‌ترین ساکنان اهل زمین انجام دادم. از آن‌ها که نامش در «هم‌المفلحون» ابدی است. می‌پرسید چرا؟ او در خرمشهر، در نقطه‌ی اتصال عزت، شرف، دین و شیعه با خدای کربلا زندگی کرده است؛ او داستان زندگی‌اش را در کتابی به نام ساجی آورده است. روایتی که فقط روایت جنگ نیست؛ روایت تداوم است. روایت نسلی است که خود در متن میدان بوده، در همان امتداد میدان قد کشیده است. نسلی که صدای انفجار را از نزدیک شنیده، طنین ایثار، مقاومت، دلهره، امید و پایداری را در خانه و خانواده و در حافظه‌ی عمرش داشته و با آن بزرگ شده است. او پاک‌ترین عشق دنیا را تجربه کرده است. عاشق مردى است كه نامش با جنگ گره خورده بود، سردار شهيد امیربهمن باقری، سردارى از ديار غيرت، از آن‌جا كه هميشه مهد دلاورى و فداكارى بوده است. شهیدی که نماد ايمان، عشق و مردانگى بود، مردى كه در روزهاى سخت؛ بى‌دغدغه از خود گذشت تا مردمش آرامش و امنیت داشته باشند، تا آب و خاك اين سرزمين بى‌گزند بماند... ساليان سال، موج‌هاى خليج فارس شاهد بودند كه چگونه با دل آرام و نگاه مصمم، جانش را سپر وطن كرد؛ دريا را مى‌شناخت، جوانانش را با عشق هدايت مى‌كرد، و هر مأموريت را عبادتى مى‌ديد براى حفظ عزت ايران... سردار، رزمنده‌اى بود از جنس ايمان؛ شنیده‌ام، وقتى حرف از دفاع و مقاومت مى‌شد، انگاری وجودش با اطمينان و قلبش با عشق مى‌تپيد نه براى نام، نه براى عنوان؛ بلكه براى مردمى كه از جنس خودش بودند، خاك‌نشين و دريادل... نسرین خانم برایم تعریف می‌کرد که همسرش با لبخند و صبر، با قدم‌هاى محكم، تا آخرين لحظه پاى شرف و عهدش ايستاد. و حالا سال‌های زیادی است كه آسمان جنوب، دلاور دريا را در آغوش گرفته، اما يادش هر روز روشن‌تر در دل‌ها مى‌تابد. او رفت، اما موج ايمانش هنوز در سواحل دل مردم جارى است... روحش آرام، يادش جاودان، راهش ادامه دار باد.. خانم نسرین باقری عزیز و مهربان؛ سایه شما مستدام و عمرتان پرعزت. این گفتگو، تنها بازخوانی صفحات کتاب زندگی نسرین باقرزاده یا روایتی از خاطرات او در کتاب ساجی نیست؛ بلکه تلاشی است برای شنیدن صدای ناگفته‌های همسر شهید باقری. ما در این مصاحبه، به‌دنبال یافتن آن نقطه‌ای هستیم که در آن نسرین باقری چگونه اندوه را به استقامت تبدیل کرد. هدف ما، گشودن دریچه‌ای به‌سوی راز تاب‌آوری زنی است که در تلاطم دشوارترین روزهای زندگی، توانست با قدرت، بر مشکلات پیش روی خود ایستادگی کند.
عاشقانه‌ای که به اقیانوس سپرده شد

عاشقانه‌ای که به اقیانوس سپرده شد

گفتگوی دیگری دارم با همسر شهیدی جاویدالأثر ولی مگر من چقدر سخت‌جانم؟ که این‌همه درد را می‌شنوم و دوام می‌آورم؟ می‌دانم اگر واژه‌ها را به صف کنم، اگر سطرها را سیاه کنم، اگر جوهر را تمام کنم، روی همه‌ی نوشته‌هایم پرده‌ای از حریر افتاده است؛ حریری نازک و نمناک، که همه‌چیز را مات و محو و مبهم می‌کند. چرا که هرچه دیده‌ام، هرچه فهمیده‌ام، هر چه در آن ساعات گفتگو زیسته‌ام، هرچه از آن روز در ذهنم مانده همه را از پسِ پرده‌ی اشک دیده‌ام و می‌نویسم. زن، با بغض ‌شکسته‌، با چشم‌ بارانی، با قلب‌ پاره‌پاره حرف می‌زد اما من می‌فهمیدم این اشک‌ها، فقط از سر غم نیست. اشکِ دلتنگی‌ست، اشکِ جا ماندن‌، اشکِ حسرت، اشک‌هایی که از عمقِ جان می‌جوشند. می‌نویسم و شما هم نگهبان این حافظه باشید و به نسل‌های بعد بگویید: «ما فرزندان دوره‌ای بودیم که غیورترین و زیباترین جوانان‌مان را در اقیانوسی دور از دست دادیم اما در برابر جنایتکار دنیا زانو نزدیم.» دِنا سند پیروزی زیبایی و پاکی بر زشتی و جنون است. «ملیحه پهلوانی زاده» همسر شهید ناو دنا، بهمن اسفندیاری از امروز دوست دیگر همراهان مجله‌ی زن روز خواهد بود. ایمان دارم.
از رنج مادر تا التیام وطن

از رنج مادر تا التیام وطن

دکتر «ماریا بیهقی» از آن دسته پژوهشگرانی است که مسیر علمی خود را از یک تجربه‌ی شخصی آغاز کرد. بیماری سرطان مادرش و آشنایی با دارویی به نام هرسپتین، انگیزه‌ای شد تا وارد دنیای پژوهش‌های دارویی شود. این علاقه در سال‌های بعد به ثبت چند اختراع بین‌المللی، کسب مدال طلای سوئیس و سیلیکونولی آمریکا و راه‌اندازی یک شرکت دانش‌بنیان در حوزه‌ی اگزوزومتراپی انجامید. با این حال، داستان زندگی او فقط درباره‌ی موفقیت‌های علمی نیست. او در کنار فعالیت‌های پژوهشی، با مشکلاتی مانند دریافت مجوزها، کمبود حمایت‌های مالی از تحقیقات و دشواری‌های اقتصادی نیز روبرو بوده است. در این گفتگو، دکتر بیهقی از مسیر علمی خود، خاطرات کودکی، فقدان مادر و علاقه عمیقش به ایران سخن می‌گوید.
سروهای ایستاده در میقات اشک

سروهای ایستاده در میقات اشک

ما یک روزی که دیگر یادمان نیست کدام روز بود آورده شدیم به هیئت‌ها. شاید فقط برای گرفتن نذری و شربتی، دیدن زنجیرزنی و خیمه‌ی ‌سوزان. شاید دست در دست پدرمان یا در گهواره و آغوش مادرمان، یا ساقدوش عمویی، دایی‌ای، دعوت رفیقی... آمدیم و صدای پیر‌غلام‌ها ماند در پس ذهن ما و دیگر ماندیم که ماندیم. بارالها ماندگارمان کن و گاه رفتن و بردن‌مان را هم پایان یکی از همین روضه‌ها قرار بده.
کلاسِ آخر

کلاسِ آخر

برای تهیه‌ی گزارش از حضور خانواده‌های دانش‌آموزان شهید میناب، راهی مسجد مقدس جمکران شدیم. این اولین بار بود که من و سمیه اسفندیاری (عکاس مجله)، چنین بی‌واسطه با لایه‌های عمیق یک سوگ ملی رو‌به‌رو می‌شدیم. بار‌ها و بار‌ها در حین مصاحبه، میان هق‌هق مادران و سکوت سنگین پدران، ناچار شدیم دوربین و میکروفون را کنار بگذاریم. پابه‌پای آنها، بلندبلند گریستیم، نفسی تازه کردیم و دوباره به حرمت خون آن کودکان، روایت‌گری را ادامه دادیم.