اندیشه و فرهنگ - طیران آدمیت

اندیشه و فرهنگ - طیران آدمیت
مسافر

مسافر

کوله را به‌سختی از بالای کمد پایین کشید. دلش حتی برای کوله هم تنگ شده بود. یکی از زیپ‌هایش را باز کرد؛ خدا را شکر سالم بود. باید فکری هم به حال کفش‌های پیاده‌روی‌اش می‌کرد. مادر که صدایش کرد، کوله را روی زمین گذاشت و به‌سمت اتاق رفت. ـ بله، مامان‌خانم، چیزی می‌خوای؟