کد خبر: ۷۴۸۵
۱۴۰۵/۰۷/۰۴ ۱۳:۳۷

من یارِ مهربانم...

معرفی کتاب مقبولک و دریاقلی

رؤیا حسینی
معرفی شده توسط :

رؤیا حسینی

کتاب 2961مقبولک ـ زهرا عبدی
مهاجرت و زندگی در یک کشور دیگر، مسئله‌ی غریب و پر ماجرایی ست. مخصوصاً اگر مهاجرت به‌علت جنگ و ناامنی رخ دهد. کتاب «مقبولک»، درباره‌ی دختری ‌است به نام مهناز که با خانواده‌اش، در زمان روی کار آمدن طالبان، به ایران مهاجرت می‌کنند. خانواده‌ی مهناز شیعه هستند و ترجیح می‌دهند که در ایران زندگی کنند تا اینکه به آلمان و اروپا بروند. اما گذشتن از مرز، آن هم به‌صورت قاچاق، کار سخت و طاقت‌فرسایی است. خواهر مهناز در این مسیر مهاجرت، گم می‌شود و دغدغه‌ی مهناز، پیدا کردن خواهرش می‌شود. در نهایت، مهناز در روستای جمکران قم ساکن می‌شوند. در این محله که امکانات کمی دارد، یک کتاب‌خانه و کتاب‌دار آن، نقطه‌ی روشن زندگی مهناز می‌شوند.
«زهرا عبدی»، نویسنده‌ی کتاب، که سال‌ها در محله‌های اتباع، کتاب‌داری کرده است، با اشراف کامل به چالش‌های زندگی افغانستانی‌ها میان ایرانیان، به مسائل نوجوان این جمعیت می‌پردازد. او سعی می‌کند حس انسان‌دوستی و همدلی را در مخاطب کتاب زنده کند. این کتاب که برای مخاطب نوجوان نوشته شده است، جهان پرماجرای یک دختر سرسخت و سرشار از امید به زندگی را می‌سازد‌.
«مقبولک» در ۱۵ فصل و در نشر مهرستان به چاپ رسیده است.

 

 

 


 

کتاب 2961دریا قلی ـ نجمه جوادی
دریاقلی رکاب بزن یا علی بگو
چشم‌انتظار همت تو دین و میهن است
«دریاقلی» نام کتابی است برگرفته از زندگی شهید دریاقلی سورانی، ناجی آبادان که توسط «نجمه جوادی» در صد و بیست و دو صفحه و توسط انتشارات حماسه‌ی یاران به چاپ رسیده است. شهید دریاقلی سورانی که متولد روسای یان چشمه از توابع استان چهار محال و بختیاری است و مزار پاکش در بهشت زهرای تهران واقع شده است، با گزارش دادن تحرکات مشکوک جاسوس‌های عراقی در آبادان پس از تصرف خرمشهر، موجب می‌شود از سقوط آبادان جلوگیری شود. دریاقلی غیور با رکاب زدن ممتد دوچرخه و رساندن این گزارش، از نفس نمی‌افتد و از فکر میهن آرام نمی‌گیرد. سرانجام در نیمه شب بیست و هشتم آبان ماه و در کوی ذوالفقاری، با اصابت خمپاره مجروح می‌شود و به بیمارستان شهید طالقانی تهران منتقل می‌شود و در اثر خون‌ریزی زیاد به شهادت می‌رسد. کتاب در سیزده ایستگاه و از زاویه‌ی دید دوم شخص مفرد به روایت زندگی این مرد بزرگ دریا دل می‌پردازد.

برشی از کتاب:
«درِ فلزی بقالی کوچکت را می‌بندی‌ خبر جنگ همان چهل روز پیش وقتی همه جا پیچید، تعداد کمی از مردم که پول و پله‌ای داشتند، جمع کردند و رفتند. تو ماندی با این وضع کساد کجا بروی؟ شیراز می‌رفتی به امید چه کسی؟ از فکر و خیال خسته می‌شوی. با خودت می‌گویی زن‌ها را به آشنایی می‌سپاری و خودت می‌مانی. دریاقلی راست گفته بود، باید تلاشت را می‌کردی، نه برای خودت، برای خاکی که در آن به دنیا آمده بودی. صدای دریاقلی در سرت می‌پیچد که گفته بود: «خو کا! اگه یه سگ بیفته به جون زن و بچه‌ات، خونه‌تو عوض می‌کنی یا چوب برمی‌داری میندازی دنبالش؟»

سال شصت و یکم ـ شماره 2961

زهرا آذربایجان
معرفی شده توسط :

زهرا آذربایجان

گزارش خطا