نگاهشان کردم، همه نوجوان و کم سن و سال بودند. چشمانم پر از اشک شد. کنارشان نشستم و خیره به آنها به سرنوشت نامعلومشان فکر میکردم. در اتاق با صدایی گوشخراش باز شد. خوابآلود بودم و با شنیدن صدا چنان وحشتی کردم که انگار قلبم میخواست از جا کنده شود.