کد خبر: ۷۴۷۹
۱۴۰۵/۰۷/۰۴ ۱۱:۱۷

خداحافظ ننه

زنی روی زمین، درست جلوی اتوبوس، دراز کشیده بود. چادرش را دور خودش جمع کرده بود و دست‌هایش را روی صورتش گذاشته بود. چند لحظه طول کشید تا نگاه کنم و بفهمم چه کسی است. همان‌جا خشکم زد.

مرضیه ولی حصاری
نویسنده :

مرضیه ولی حصاری

داستان 2961سوار اتوبوس شدم. قرار بود اعزام شویم جبهه. هوا گرم بود و آفتاب از پشت شیشه‌های اتوبوس روی صندلی‌ها افتاده بود. بوی عرق و خاک و صندلی‌های کهنه با هم قاطی شده بود. بیشتر بچه‌ها از گرما کلافه بودند. بعضی‌ها سرشان را به شیشه تکیه داده بودند و بعضی‌ها با دست، باد می‌زدند توی صورت‌شان‌. چشم چرخاندم تا جای خالی برای نشستن پیدا کنم. صندلی‌های آخر جا برای نشستن داشت. خودم را روی صندلی رها کردم و تکیه دادم. خسته بودم. آن‌قدر که حتی حوصله نداشتم بند پوتینم را دوباره ببندم. دلم می‌خواست اتوبوس راه بیفتد و تکان‌هایش خوابم کند. ظرفیت اتوبوس پر شده بود، اما راننده حرکت نمی‌کرد. چند دقیقه گذشت. بعد چند دقیقه دیگر. صدای غرغر بچه‌ها از صندلی‌های مختلف بلند شد.
یکی گفت: «پس کی راه می‌افتیم؟
یکی دیگر از ته اتوبوس جواب داد: «شاید منتظرن دوباره یه نفر برسه.»
سرم را به پشتی صندلی تکیه داده بودم و به سقف نگاه می‌کردم. عرق از کنار شقیقه‌ام پایین می‌آمد. بالأخره طاقت نیاوردم. از جایم بلند شدم و از همان‌جا با صدای بلند گفتم: «آقای راننده، چرا حرکت نمی‌کنی؟ نیم‌ساعته تو این هوای گرم ما رو اینجا نگه داشتی. راه بیفت دیگه برادر، اتوبوس هم که پره.»
چند نفر دیگر هم شروع کردند به همراهی راننده که روی پله‌ی اتوبوس ایستاده بود، سرک کشید داخل و گفت: «چه شکلی راه بیفتم؟ یه خانمی جلوی اتوبوس خوابیده، می‌گه تا پسر منو پیاده نکنید نمی‌ذارم راه بیفتید.»
چند نفر خندیدند. یکی از بچه‌ها گفت: «خب بیدارش کنید بره دیگه!»
راننده شانه بالا انداخت.
ـ پا نمی‌شه. اگه راست می‌گی بیا خودت بلندش کن.
دستی از بی‌حوصلگی در هوا تکان دادم و راه افتادم سمت جلوی اتوبوس. با خودم گفتم لابد یکی از مادرهاست که آمده پسرش را بدرقه کند و حالا دلش نمی‌آید از اتوبوس دل بکند.
هنوز عصبانی بودم. پله‌ها را دو تا یکی پایین رفتم. آفتاب دوباره توی صورتم زد. چند نفری دور اتوبوس ایستاده بودند و چیزی می‌گفتند. صدای راننده را شنیدم که با یکی از آن‌ها بحث می‌کرد.
سرم را برگرداندم تا ببینم چه خبر است. زنی روی زمین، درست جلوی اتوبوس، دراز کشیده بود. چادرش را دور خودش جمع کرده بود و دست‌هایش را روی صورتش گذاشته بود. چند لحظه طول کشید تا نگاه کنم و بفهمم چه کسی است. همان‌جا خشکم زد. مثل کره‌ی آب‌شده وا رفتم. مادرم بود. انگار یک‌دفعه همه صداهای اطراف قطع شد. نه صدای موتور اتوبوس را می‌شنیدم، نه غرغر بچه‌ها را. فقط به همان زنی نگاه می‌کردم که چند دقیقه قبل، از دور برایم یک مسافر سمج بود. راننده عرق پیشانی‌اش را پاک کرد و گفت: «مادر من، پاشو بذار بریم.»
مادرم دستش را از روی صورتش برداشت. صدایش مثل پتکی توی سرم خورد: «حق ندارید حسین رو ببرید جبهه. مصطفی که نیست، مجتبی هم که نمی‌دونیم کجاست! همین یکی برام مونده. نمی‌ذارم اینو هم ازم بگیرید.»
به‌زحمت آب دهانم را قورت دادم. نمی‌دانستم چه بگویم. جلو رفتم و کنارش زانو زدم.
ـ ننه، اینجا چیکار می‌کنی؟
چشمش که به من افتاد، صورتش عوض شد. انگار تمام آن عصبانیتی که با راننده داشت، یک‌دفعه جایش را به آرامش داد.
ـ اومدی حسین؟ اومدم تو رو با خودم ببرم ننه.
دستم را گرفت. انگشت‌هایش را دور مچم حلقه کرد و بلند شد. لباسش خاکی شده بود. گوشه‌ی چادرش را تکاند و دستش را دور بازویم انداخت.
ـ تو اگر بری، من دق می‌کنم. من دیگه کسیو ندارم. باید با من برگردی خونه.
نگاهش کردم. چین‌های صورتش زیر آفتاب بیشتر به چشم می‌آمد. همان مادری بود که همیشه فکر می‌کردم محکم است و هیچ چیزی نمی‌تواند خمَش کند. اما آن روز، دستش دور بازویم می‌لرزید.
چه باید می‌گفتم؟ حس بدی داشتم انگار نگاه یک اتوبوس روی من بود. راننده زیر لب گفت: «زِکی» و سریع پشت فرمان نشست. صدای موتور بلند شد. برگشتم و نگاه کردم. چند نفر از بچه‌ها از پشت شیشه نگاهم می‌کردند. یکی دستش را به شیشه چسبانده بود. راننده چند بار بوق کوتاهی زد. اتوبوس آرام راه افتاد.
من همان‌جا ایستاده بودم و نگاهش می‌کردم تا از جلوی چشمم دور شد.
باید خوشحال می‌بودم که مادر را پیدا کرده‌ام. اما چیزی ته دلم سنگینی می‌کرد. می‌دانستم عملیات نزدیک است. می‌دانستم بچه‌ها رفته‌اند و من باید خودم را به آن‌ها می‌رساندم. ولی نمی‌دانستم چطور.
با مادر راه افتادیم سمت خانه. بیشتر راه را ساکت بودیم. مادر دستش را از بازویم برداشته بود، اما هنوز کنارم راه می‌رفت. گاهی نوک چادرش را جمع می‌کرد تا به زمین نخورد. من هم سرم پایین بود و به سنگ‌ریزه‌های زیر پایم نگاه می‌کردم. دلم نمی‌خواست حرف بزنم. جلوی همه سنگ روی یخ شده بودم. هنوز تصویر بچه‌ها از پشت شیشه اتوبوس جلوی چشمم بود. مادر سکوت را شکست:
ـ حسین ننه، چرا هیچی نمی‌گی؟
ـ چی بگم ننه؟ آبروم رفت جلوی همه.
مادر همان‌طور که راه می‌رفت، ابروهایش را در هم کشید. صورتش را از من برگرداند و با همان لحن آشنای خودش گفت: «به‌خاطر من آبروت رفت؟ پس چرا اون‌موقع‌ها که میومدم مقرّتون و با بلندگو صداتون می‌کردن، آبروت نمی‌رفت؟ یادت رفته چقدر اومدم سنگرهاتونو جارو کردم؟»
لبخند کوچکی گوشه‌ی لبم نشست. یادم آمد. هر بار که می‌آمد، انگار نصف مقر را می‌شناخت. برای بچه‌ها چای می‌برد، گاهی لباس‌هایشان را جمع می‌کرد و اگر گوشه‌ی سنگر خاک گرفته بود، خودش دست به کار می‌شد. آن موقع‌ها از دیدنش خوشحال می‌شدم، اما جلوی بچه‌ها وانمود می‌کردم خیلی هم اتفاق مهمی نیست.دستم را جلو بردم و دستش را گرفتم.
ـ باشه ننه.
فشار کوچکی به دستش دادم. دل‌رحم بود. لبخندی زد و دیگر چیزی نگفت.

  ***

داستان 2961شب، خانه ساکت بود. از حیاط صدای جیرجیرک می‌آمد و گاهی صدای سگی از دور شنیده می‌شد. همه خواب بودند. چراغ‌ها خاموش بود و تنها نوری که از لای پرده به اتاق می‌افتاد، نور کم‌رنگ ماه بود.
روی رختخواب نشسته بودم و به ساعتم نگاه می‌کردم. باید می‌رفتم. نمی‌دانستم چه ساعتی است، اما از سکوت خانه می‌شد فهمید که از نیمه‌شب گذشته. هرچه بیشتر می‌نشستم، رفتن سخت‌تر می‌شد. یک بار بند پوتینم را باز کردم و دوباره بستم. کوله‌ام را برداشتم و دوباره زمین گذاشتم. بالأخره بلند شدم. کورمال‌کورمال لباس‌هایم را پوشیدم. سعی کردم چیزی روی زمین نیفتد. حتی زیپ کوله را هم آهسته کشیدم تا صدایش کسی را بیدار نکند. باید می‌رفتم و خودم را به بچه‌ها می‌رساندم. عملیات نزدیک بود. دلم نمی‌خواست کسی را بیدار کنم. مخصوصاً ننه را. در اتاق را آرام باز کردم. ننه و آقاجان هر دو خواب بودند. آقاجان به پشت خوابیده بود و دستش روی سینه‌اش افتاده بود. ننه کمی به پهلو چرخیده بود. نور مهتاب روی صورتش افتاده بود. چند لحظه همان‌جا ایستادم. موهای سفیدش از زیر روسری بیرون زده بود. صورتش آرام بود؛ آن‌قدر آرام که باورم نمی‌شد چند ساعت پیش جلوی اتوبوس روی زمین افتاده بود و نمی‌گذاشت من بروم. دلم می‌خواست صورتش را ببوسم. یک قدم جلو رفتم. اما ترسیدم بیدار شود. اگر چشم باز می‌کرد، چه می‌گفتم؟ اگر دستم را می‌گرفت و می‌گفت نرو، چه جوابی داشتم؟ از خیرش گذشتم. فقط زیر لب گفتم: «ننه، حلال کن.»
در را آرام بستم. کفش‌هایم را بیرون خانه پوشیدم و کوله را روی دوشم انداختم. دستم را روی دستگیره گذاشتم.
همین که خواستم در را باز کنم، صدای خش‌خش رختخواب از پشت سرم آمد. ایستادم.
ـ حسین؟
دست از روی دستگیره برداشتم. چند ثانیه هیچ نگفتم .صدای قدم‌های آرامش را شنیدم. در اتاق باز شد و نور کم‌رنگ راهرو روی زمین افتاد. برگشتم. ننه پشت در اتاق ایستاده بود. چادرش را روی سرش انداخته بود. خواب هنوز توی چشم‌هایش بود. نگاهم کرد. بعد نگاهش افتاد به کوله‌ی روی دوشم. چیزی نگفت. فقط آرام پرسید: «داشتی می‌رفتی؟»
سرم را پایین انداختم.
ـ آره ننه.
ـ بی‌خداحافظی؟
جوابی ندادم. چند قدم جلو آمد، اما از چارچوب در بیرون نیامد. دستش را روی سینه‌اش گذاشت و گفت: «صبح که بیدار شدم، می‌دیدم نیستی. می‌خواستم فکر کنم خواب دیدم رفتی. لبخند کم‌رنگی زدم.»
ـ باید می‌رفتم.
ـ می‌دونم.
صدایش آرام بود. دیگر از آن زن جلوی اتوبوس خبری نبود. چند لحظه نگاهم کرد.
ـ یه خداحافظی که چیزی ازت کم نمی‌کرد.
سرم را بالا آوردم.
ـ نمی‌خواستم دوباره جلوی رفتنم رو بگیری.
لبخند تلخی زد.
ـ این دفعه نمی‌گیرم.
دلم گرفت.
ـ ننه...
دستم را روی دستگیره گذاشتم.
ـ مواظب خودت باش.
ـ چشم.
ـ سالم برگرد.
چیزی نگفتم. مادر چند لحظه ساکت ماند. بعد صدایم کرد: «حسین...»
برگشتم. نگاهش کردم. لبخند کوچکی زد.
ـ می‌خوام ببوسمت.
نزدیکش رفتم. خم شدم. صورتم را جلو بردم و مادر پیشانی‌ام را بوسید. دستش را روی صورتم گذاشت. چند ثانیه همان‌طور ماند. چشم‌هایم را بستم. این‌بار دیگر عجله نداشتم. وقتی دستش را کنار کشید، آرام گفتم: «خداحافظ ننه.»
گفت: «خدا به همراهت.»
در را باز کردم. یک قدم بیرون گذاشتم، برنگشتم. می‌دانستم اگر برگردم و دوباره صورتش را ببینم، رفتن برایم سخت‌تر می‌شود. در پشت سرم آرام بسته شد. صدای چفت شدنش در کوچه پیچید. کوله‌ام را روی شانه جابه‌جا کردم و راه افتادم؛ باید خودم را به بچه‌ها می‌رساندم.

سال شصت و یکم ـ شماره 2961

گزارش خطا