کد خبر: ۷۲۸۶
۱۴۰۵/۰۳/۱۶ ۱۱:۳۰

غوغای جیرجیرک‌ها

چشمان سیاهش روی رد خونی که از خنج می‌چکید خیره ماند. حسن را کنارم حس کردم، به‌آرامی دست گذاشت روی شانه‌ام. چشمانش دودو می‌زد. هی آب دهانش را محکم قورت می‌داد و لب‌هایش را تر می‌کرد.

کیمیا یحیی فر
نویسنده :

کیمیا یحیی فر

داستان 2947آتنا خمیازه‌ای کشید: «ایش... محمد، انقدر زیرلب آواز نخون! نمی‌ذاری بخوابم!»
محمد اخمی کرد: «اصلاً کی به تو گفت اون طرف بخوابی؟»
آتنا برای اینکه عمداً به حرف محمد بی‌توجهی کند رو کرد به من: «شب بخیر».
پسرک نگاهی به ما دوتا کرد و ابرو بالا انداخت. شعرخوانی‌اش دیگر شبیه داد و بیداد شده بود و با ریتم کف می‌زد. از آن شب‌هایی بود که می‌خواست جلب توجه کند و چشمانش را به زور باز نگه دارد. پتوهایشان را زدم زیربغل:
«راستی محمد آقا! دیدی گفتم اگه هر شب شیر بخوری بزرگ می‌شی؟ قد و بالاتو خودم چشمی وجب کردم مادر! قد کشیدیا!...»
تلاشم برای پرت کردن حواسش فایده نکرد، در جوابم زل زد در چشمم:
«مامان من می‌خوام اونور بخوابم!»
آتنا دست به سینه نشست: «باز شروع کردی؟»
محمد هم نشست: «خب خوابم نمیاد! می‌خوام برگای این گلدونه رو بشمارم بلکه خوابم بگیره!»
گفتم: «مادرجون جای شما اینجاست، جای آبجی هم اونجا.»
ول کن نبود: «گفتی این گلدونه رو کی آورده؟»
خنده‌ام گرفت: «اگه مشکلت گلدونه، بفرما... عااا... آهان».
دو تا گلدان را از کنار آتنا بلند کردم و گذاشتم بالاسرش: «اینو خاله ‌فریده آورده، اون یکی رو هم عمو علی!»
پتوها را تکاندم تا رویشان بکشم. آتنا لجش گرفت: «مامان برووو! خودم بلدم! بچه که نیستم! برو رو محمد بکش!» لب‌های غنچه‌اش موقع «برو برو» گفتن دیدنی بود. محمد مثل ترقه از جا پرید و اخم کرد: «یعنی چی؟ من که بچه نیستم! خودت بچه‌ای!» و با لگد بالشش را کنار زد. انگشت پایش گرفت به گلدان و کمی از خاکش ریخت زمین. با بغض ادامه داد: «ان‌شاءالله توش عنکبوت باشه که وقتی خوابی بره تو تنت!» آتنا که معلوم بود حسابی مورمورش شده چسبید به من و با لب و لوچه‌ای آویزان بغضش را فرو داد: «ایی! مامان ببین چی می‌گه!» نزدیک بود اشک جفت‌شان دربیاید. خوب می‌دانستم همه‌اش مال خستگی و خواب‌آلودگی‌شان بود‌. دوست نداشتند بخوابند، چون دل‌شان نمی‌خواست روز جمعه‌ی‌شان تمام شود. فردا که چشم باز می‌کردند، باز مدرسه بود و درس و کتاب. لبم را گاز گرفتم و به آتنا اشاره زدم گوشش را بیاورد جلو: «مادرجون! شما بزرگ‌تری..‌. شما ببخش!» دخترک دماغش را بالا کشید و پشت چشمی نازک کرد، در حالی که محمد پشتش را به جفت‌مان کرده بود و سعی می‌کرد با وجود آن دندان‌های شیری افتاده‌اش، خیلی ریتمیک سوت بزند. فک و دهانم را دادم جلو و سعی کردم صدایم را مثل پیرزن‌ها بلرزانم: «شما دوتا هفتاد سالتونم بشه بازم بچه‌ی منید!» به من نگاه کردند و لبخند کجکی روی لب‌هایشان نقش بست. یک صدا گفتند: «مامان دوباره! مامان دوباره!» به بهانه‌ی کشیدن پتوها رویشان، قلقلک‌های ریزی دادم‌شان. غش‌غش خنده‌ی هر دو به هوا رفت. خودم هم از خنده و تقلا به نفس نفس افتاده بودم.
لحظه‌ای سکوت برقرار شد. صدای محو جیرجیرک‌ها و خش‌خش برگ‌های نخل از پس‌زمینه در گوش‌مان اوج گرفت. لبه‌های پتو را مرتب کردم تا سوز داخلش نرود. به کله‌های بیرون‌زده از پتو نگاهی کردم. چشم‌های براق‌شان دلم را می‌برد. هیچ‌وقت از بوسیدن آن صورت‌های کوچک سیر نمی‌شدم. از آن نگاه‌ها معلوم بود دل‌شان نمی‌خواست بروم. نشستم. دستی بر موهای آتنا کشیدم و با دست دیگرم گونه‌ی محمد را نوازش کردم: «انگار همین دیروز بود. شب تولد آبجی آتنا. از عروسی عمو حیدر برمی‌گشتیم. چه عروسی‌ای بود، هفت شبانه هفت روز جشن و سرور لب آب. چقدر تدارک دیده بودن... من همش لب آب می‌شستم و به دریا خیره می شدم. بوی غذاها اذیتم می‌کرد، یه بار نزدیک بود بغل نوعروس عمو بالا بیارم. هرکی منو می‌دید می‌گفت طفلک بار شیشه داره، عوضش همین روزاست که قراره یه پری دریایی تپل‌مپل به دنیا بیاره... همون هم شد. شبونه که داشتیم برمی‌گشتیم، خدا دخترک ریزه میزه رو گذاشت تو دامنم...» آتنا خندید: «خب مامان یکم دیگه به دریا نگاه می‌کردی شاید واقعاً پری دریایی می‌شدم!» چشمکی تحویلش دادم: «الانم برای من فرشته و پری هستی خوشگلم!» محمد خمیازه‌ای کشید و کش و قوسی به کمرش داد: «من چی؟ من چطوری به دنیا اومدم؟» لپش را کشیدم: «تو از اولشم آتیش‌پاره بودی! یه روز داغ تابستونی، دست آبجیت تو دستم خیس عرق شده بود و داشتم از گرما تو بازار هلاک می‌شدم. واسه خاطر چهارتا دونه بستنی برای آتنا خانم و یه مشت سبزی خوردن برای ناهار، گفتم برم بازار بلکه یه ذره راه برم. روزهای بلند و کش‌دار تابستون امانم رو بریده بود. اصلاً فکرشو نمی‌کردم درد زایمان انقدر زود بیاد سراغم! وقتی بابا حسن خودشو رسوند به بیمارستان، خیلی ترسیده بود.‌ اما وقتی آقا محمد سرخ و سفید رو دادن بغلش، دیگه نگرانی‌هاش یادش رفت!» پلک‌هایشان داشت سنگین می‌شد. محمد که به برگ‌های گلدان بالاسرش خیره مانده بود زیرلب زمزمه کرد: «تابستون خیلی هم خوبه‌‌. خوب شد وقتی اومدم، خورشید تو آسمون بوده‌. خیلی بدم میاد وقتی که ماه تو آسمونه. همه جا تاریک می‌شه. نور کم می‌شه. دل آدم می‌گیره...» دو تا فانوس بالای سرش را روشن کردم. ادامه داد: «مامان؟ خورشید دو بخشه؟ خور، شید؟» سری تکان دادم و رفتم سراغ فانوس‌های آتنا. به‌سمتم چرخید: «پس خور، شید... در، یا... ما، مان... مین، آب. مامان؟ میناب یعنی مین و آب؟»
آتنا زمزمه کرد: «مثل شب‌های قبل از اردو شده. آدم یه جوریه، خوابش نمی‌بره! می‌گما مامان؟ اینا چیه رو لپات؟»
انعکاس صورتم را در قاب شیشه‌ای چشمانش نگاه کردم: «هیچی، جای خنجه مادر...»
داستان 2947چشمان سیاهش روی رد خونی که از خنج می‌چکید خیره ماند. حسن را کنارم حس کردم، به‌آرامی دست گذاشت روی شانه‌ام. چشمانش دودو می‌زد. هی آب دهانش را محکم قورت می‌داد و لب‌هایش را تر می‌کرد. نگذاشتم حرفش را بزند: «آخ بابایی اومد! چشم الان می‌خوابیم!» و اشاره کردم گوشش را بیاورد جلو و آهسته گفتم: «بساطی داریم هرشب! نمی‌خوابن که! پسره که از تاریکی می‌ترسه، دختره هم از هر چی حشره‌اس... الکی هی بهانه‌های تازه می‌گیرن! امشب که محمد گیر داده بود سر جای آتنا بخوابه!» صدای هوهوی باد و جیرجیرک‌ها را می‌شنیدم، اما صدای بچه‌هایم دیگر نمی‌آمد. خداروشکر که بالأخره خواب‌شان برده بود. هق‌هق حسن به هوا رفت، دلم هری ریخت پایین. سوزشی از قلبم تا نوک دست و پایم مثل مار می‌پیچید. دوروبرم غرق مورچه‌های کله‌گنده بود. دو سه تا مورچه را با انگشتم له کردم، سرانگشتم خونی شد. داد خودم را شنیدم: «مگه نگفتم تمیز بِکَنید که تیزی میزی نره تو سر و کله‌ی بچه‌هام؟»
آن‌قدر روی تلّ خاک کوبیدم که دستانم به گزگز افتاد. هق هق حسن دوباره بلند شد. ناله زدم: «هیس! مگه نمی‌بینی خواب‌شون برده؟»
پرده‌ی اشک نمی‌گذاشت جلویم را واضح ببینم. به زور شمع‌های دور خاک محمد را روشن کردم و گلدان را به قاب عکسش نزدیک‌تر. پیف‌پاف را برداشتم و با دقت خالی کردم اطراف آتنا. چشمان برّاق پسرک و لب‌های خندان دخترک را از روی قاب شیشه محکم بوسیدم. کاش قبل از جدایی هرلحظه می‌بوسیدم‌شان. کاش هر ثانیه عطر نفس‌هایشان را از ته وجود می‌بوئیدم. کاش می‌شد دوباره آن شب دریاکنار و آن روز خورشیدنشان را زندگی می‌کردم. بین مزار دو فرزندم دراز کشیدم. بوی نم خاک و نخل سوخته می‌آمد. مخلوط غوغای جیرجیرک‌ها و ضجه‌ی باد و نعره‌ی دریا در ذهنم، حریف سکوت سنگین گورستان نشد. همه‌ی بچه‌ها خواب بودند اما صدای جیغ‌شان به صداهای سرم اضافه شد. لرزم گرفت. پرچم ایران را روی سه تایی‌مان کشیدم. آتنا راست می‌گفت، هر روز و شب برای ما مثل یک اردوی خانوادگی شده بود. اردوی ابدی بچه‌های دبستان «شجره طیبه» در قبرستان شهدای میناب.

سال شصت و یکم ـ شماره 2947

گزارش خطا