چند ماه که از آشناییمان گذشت خودم پیشقدم شدم و به او پیشنهاد ازدواج دادم. اولش حسابی جا خورد و بهشدت مخالفت کرد. مدام میگفت آدم زندگی مشترک نیست و بهتر است وقتم را با او هدر ندهم.
مریم جهانگیری زرگانی
اسم من بیتاست. چهل و یک سالم است، پزشک متخصص زنان و زایمان هستم. هفده سال است که ازدواج کردهام. همسرم حمید، جراح مغز و اعصاب و استاد دانشگاه است. ما بچه نداریم. اولینبار حمید را وقتی دانشجوی ترم نهم بودم دیدم. استادیار بخش نوروسرجری بود. و من از همان نگاه اول از او خوشم آمد. خوشقیافه، قدبلند و عضلانی بود و با ما دانشجوها که معمولاً اساتید آدم حسابمان نمیکردند خیلی مؤدبانه برخورد میکرد. اما آدم سفت و سختی بود و با کسی صمیمی نمیشد. نمیدانستم مجرد است یا متأهل اما پنهانی دوستش داشتم. شبی بالای سر مریض بدحالی بودیم که باید برای جراحی میرفت. نیمهشب پشت در اتاق عمل نمیدانم از سر حوصله سر رفتن بود یا چه که سر صحبت را باز کرد. اولش دربارهی مریض حرف زدیم و بعد نمیدانم در من چه دید که از پشت دیوار نفوذناپذیرش بیرون آمد. چند ماه که از آشناییمان گذشت خودم پیشقدم شدم و به او پیشنهاد ازدواج دادم. اولش حسابی جا خورد و بهشدت مخالفت کرد. مدام میگفت آدم زندگی مشترک نیست و بهتر است وقتم را با او هدر ندهم. اما آنقدر اصرار کردم تا بالأخره راضی شد. تنها یک شرط برایم گذاشت. گفت بچه نمیخواهد، به هیچ عنوان و هرگز! آنموقع بهقدری داغ عشق او بودم که شرطش را پذیرفتم. فکر میکردم اتفاقاً بدون بچه عشق پایدارتری خواهیم داشت.
خیلی زود ازدواج کردیم. حمید واقعاً مرد فوقالعادهای بود و زندگی خوبی کنار هم داشتیم. سالها گذشت، او فوق تخصص جراحی ستون فقرات گرفت و من هم متخصص زنان شدم. با هم مطب زدیم، کار کردیم و پول درآوردیم. با هم سفرهای خارجی و داخلی با اقامت در هتلهای چندستاره رفتیم. در حالی که زوجهای اطرافمان گرفتار بچهداری بودند، من و حمید لذت دنیا را میبردیم. تا اینکه دوسال پیش بهخاطر بینظمی عادتهای ماهانهام سونوگرافی انجام دادم. رادیولوژیست که همکلاسی سابقم بود هشدار داد که رحم و تخمدانهایم کمی کوچکتر از حد معمول هستند و احتمال یائسگی زودرس وجود دارد. کلمهی یائسگی مثل پتک توی سرم خورد. برای منی که تخصص زنان داشتم و بیشتر از هر زن دیگری بارداری و زایمان و نوزاد دیده بودم، مادر شدن یک حس خاص و آرزویی بزرگ بود. اما همیشه فکر میکردم حالا حالاها فرصت داریم. من که بههرحال یک بچه بیشتر نمیخواستم. برای یکبچه همیشه فرصت بود. میخواستم وقتی چهل و دوسه ساله شدم موضوع را به حمید بگویم. حتماً قبول میکرد و از شرطش کوتاه میآمد. اما با پیش آمدن خطر یائسگی دیگر نمیشد وقت تلف کرد.
یک شب جمعه که هر دو خانه بودیم شام مورد علاقهاش را پختم، تنقلات خریدم و فیلمی برای تماشا آماده کردم. مثل همیشه با هم حرف میزدیم و شوخی میکردیم. یکدفعه وسط شوخی گفتم: «بیا بچهدار شیم!» ابروهای حمید از تعجب بالا رفت. به چشمهایم زل زد و گفت: «واقعاً؟!» سر تکان دادم. چند لحظهای به تلویزیون خیره ماند، بعد شانه بالا انداخت و گفت: «باشه!» برای هر واکنشی آماده شده بودم به غیر از این! فکر کردم دارد دستم میاندازد. اما گفت که واقعاً مخالفتی ندارد و برای پدر شدن آماده است. آنقدر خوشحال شدم که اصلاً به او شک نکردم. یعنی فکر کردم آنقدر دوستم دارد که بهخاطر من حاضر شده از حرفش کوتاه بیاید. پس تلاشمان برای بچهدار شدن را شروع کردیم. وقتی بعد از شش ماه باردار نشدم به سراغ درمان رفتیم. بهخاطر سنم نمیتوانستیم وقت تلف کنیم. آزمایشات نشان میداد ذخیرهی تخمدانم ناچیز است و فرصت چندانی ندارم. از حمید خواستم آزمایشهای لازم را بدهد تا درمان را شروع کنیم. نتیجهی آزمایشات او هم خوب بود. یک سال بهطور مداوم درمان کردیم. اما باز هم باردار نشدم. دلم میخواست درمانهای پیشرفتهتر مثلIVF را امتحان کنیم. اما حمید قبول نمیکرد. از این درمان خاطرهی خوشی نداشت. یکی از دوستان مشترکمان با این روش چهارقلو باردار شده بود و بچههایش شش ماهه به دنیا آمده بودند. سهتایشان مرده بودند و آخری بهخاطر مشکلات شبکیهی چشم نابینا شده بود. میگفت بچه نداشتن خیلی بهتر از به دنیا آوردن بچهای است که هزاران مشکل داشته باشد و تا پایان عمر زجر بکشد. میدانستم این اتفاقات نادر است. استدلالهای غلط حمید را میدیدم، اما باز هم فکر نکردم دارد چیزی را از من پنهان میکند. اصلاً در مخیلهام نمیگنجید دروغ بگوید. افسرده شده بودم. کارم شده بود گریه. گاهی شبها تا صبح گریه میکردم. حس میکردم زن ناقصی هستم که حتی عرضه ندارد باردار شود. حمید در تمام لحظهها کنارم بود و دلداریام میداد. از روزهای خوشی که کنار هم گذرانده بودیم میگفت، از سفرها، خاطرهها و شیرینیهای زندگی که خیلیهای دیگر نتوانسته بودند تجربهاش کنند. راست میگفت، ما هیچ کمبودی نداشتیم. ناچار درمان را رها کردیم. پذیرفتم که مادر شدن در سرنوشتم نیست.
آپارتمانمان را فروختیم و خانهباغ جمعوجوری خریدیم تا روحیهمان عوض شود. یکروز توی خانه تنها بودم و داشتم خرتوپرتهای حمید را از توی کمدهایش جمع میکردم که چشمم به پوشهی پارهپورهی کهنهای افتاد که لای کاغذپارههای قدیمی و آلبومهای عکس دبیرستان حمید بود. خواستم پوشه را دور بیندازم اما کنجکاو شدم. پوشه را باز کردم. یک پروندهی پزشکی قدیمی بود. اولش فکر کردم مال پدر حمید است که قبل از ازدواج ما بهخاطر بیماری از دنیا رفته بود. اما با دیدن اسم حمید بالای یکی از برگهها فهمیدم پرونده مال اوست. وقتی پرونده و آزمایشات داخلش را خواندم سرم گیج رفت. چیزی نمانده بود از هوش بروم. طبق آن پروندهی پزشکی، حمید در بیستوسه سالگی بهدلیل بیماری و جراحی توان باروریاش را از دست داده بود. خشکم زد. پرونده را بارها و بارها از اول تا آخر خواندم. خودم آزمایشات جدید حمید را دیده بودم، او هیچ مشکلی نداشت. به خودم میگفتم شاید پرونده مال کسی است که با حمید تشابه اسمی دارد. توی ذهنم همهی فامیلشان را بهدنبال حمید دیگری زیرورو کردم. ولی بیهیچ شکی پرونده متعلق به شوهرم بود. از شدت ناراحتی داشتم دیوانه میشدم.
شب که حمید به خانه آمد پرونده را جلویش گذاشتم. وحشتزده روبرویم نشست. شروع کرد به حرف زدن. حرف زد و حرف زد، آسمان ریسمان بافت، دلیل آورد، سفسطه بافت. از دروغهایی که گفته بود، از ترس دائمی از دست دادن من، از غصهای که از دیدن گریههای من خورده بود، از آزمایشاتی که با کمک یکی از دوستان علوم آزمایشگاهیاش جعل کرده بود. عصبانیتم نمیگذاشت حرف بزنم. پرونده را توی صورتش کوباندم، چمدانم را بستم و از خانه رفتم. الان حدود هشت ماه از آن روز میگذرد. من و حمید هنوز جدا زندگی میکنیم. من دادخواست طلاق دادهام. پرونده به نفع من است و چیزی تا صدور حکم طلاقمان نمانده. حمید هر روز به دیدنم میآید، به دست و پایم میافتد و اشک میریزد و التماس میکند زندگیمان را خراب نکنم. میگوید بههرحال ما برای پدر و مادر شدن دیگر پیر شدهایم، میگوید به حرمت همهی آن لحظههای خوبی که کنار هم داشتهایم او را ببخشم و از خطایش بگذرم. روزها و ماههای اول مطمئن بودم دیگر نمیخواهم با او زندگی کنم. اما حالا دودل شدهام و واقعاً نمیتوانم تصمیم بگیرم. از طرفی نمیتوانم با مرد دروغگویی که من را از نعمت مادر شدن محروم کرده زندگی کنم، از طرف دیگر میدانم که جدایی هم بیفایده است و جز رسوایی و بیآبرویی در فامیل نتیجهای برایمان ندارد. حتی اگر از حمید هم طلاق بگیرم، سالها طول میکشد تا با مرد دیگری آشنا شوم و ازدواج کنم. و تا آنموقع برای بارداری دیر میشود. نمیدانم کار درست چیست! لطفاً من را راهنمایی کنید.
سخن کارشناس
راوی در این داستان زنی است که بعد از سالها زندگی عاشقانه، ناگهان با حقیقتی روبرو شده که اعتمادش را بهشدت ویران کرده است. درد او فقط بچهدار نشدن نیست، بلکه احساس فریبخوردگی و از دست دادن فرصتی است که دیگر قابل جبران نیست. وقتی انسان سالها بر اساس یک باور زندگی میکند و بعد میفهمد حقیقت چیز دیگری بوده، طبیعی است که دچار خشم، غم و سردرگمی شود. همسر راوی بدون شک اشتباه بزرگی مرتکب شده است، چون با پنهان کردن حقیقت، حق انتخاب را از او گرفته است. در یک زندگی مشترک، صداقت مهمتر از هر چیز دیگری است و حتی عشق بدون اعتماد نمیتواند احساس امنیت ایجاد کند.
با این حال، باید توجه داشت که رفتار همسر او احتمالاً از ترس شدید از دست دادن زن مورد علاقهاش ناشی شده، نه از بیعلاقگی یا سوءنیت کامل. این موضوع دروغ او را توجیه نمیکند، اما نشان میدهد ماجرا فقط یک خیانت ساده نیست، بلکه ترکیبی از ترس، وابستگی و ضعف در مواجهه با حقیقت است. راوی اکنون در شرایطی قرار دارد که نباید فقط بر اساس عصبانیت یا فشار اطرافیان تصمیم بگیرد. نه طلاق همیشه بهترین راهحل است و نه ماندن به هر قیمتی. مهمترین سؤال این است که آیا او میتواند دوباره به همسرش اعتماد کند یا نه. اگر احساس میکند هنوز عشق، احترام و امکان ترمیم رابطه وجود دارد، بهتر است قبل از تصمیم نهایی حتماً از مشاوره و زوجدرمانی کمک بگیرند و در آن جلسات بهدنبال شکل دادن به فرصت و شرطی برای جبران از طرف همسرش باشد تا از شدت خشم او بکاهد.
گاهی بعضی رابطهها بعد از یک بحران عمیق، با صداقت و تلاش دوباره ساخته میشوند. اما اگر راوی هر بار با دیدن همسرش فقط احساس خشم، تحقیر و نفرت میکند، ادامهی این زندگی احتمالاً فقط فرسایش روانی بیشتری به همراه خواهد داشت. همچنین او باید سوگ مادر نشدن را جدی بگیرد و خودش را بابت این موضوع سرزنش نکند. بسیاری از زنان در چنین شرایطی احساس ناکافی بودن میکنند، در حالی که ارزش یک زن فقط به توانایی مادر شدن نیست. در نهایت، تصمیم درست زمانی گرفته میشود که احساسات کمی آرامتر شده باشند و فرد بتواند بدون ترس، خشم یا عجله، آیندهی واقعی خودش را ببیند.
سال شصت و یکم ـ شماره 2947
دکتر زهرا کیایی