اتفاقاً منم خوشحال میشم دیگه برام سخت شده مثل تراکتور کار کنم بریزم به پات هر روز یه کافیشاپ و پاساژ رو بگردی وقتی هم میام خونه یا نباشی یا خواب باشی خودم بشورم خودم بپزم...
نویسنده :
حسنا احمدی
لباسهایش را درآورد. بدنش را کش و قوسی داد. مهسا طبق معمول خانه نبود. خواست روی مبل دراز بکشد که با انبوه لباسهاس مهسا که همانجا رها شده بودند روبرو شد. خانه طوری به هم ریخته بود که اگر کسی نمیدانست فکر میکرد پسری دانشجو در آن زندگی میکند. راهی آشپرخانه شد. کتری را به زحمت پیدا کرد و روی گاز گذاشت با این که خسته بود پیشبند را بست و شروع کرد به شستن ظرفها. هنوز چند بشقاب بیشتر نَشُسته بود که گوشی تلفنش زنگ خورد. مهسا بود. ـ الو مهسا کجایی؟ ـ سلام عزیرم با شیدا اومدیم خرید ببین یه لباس دیدم چشمم رو گرفته لطفاً سریع 10 تومن برام کارت به کارت کن. خواست حرفی بزند که مهسا گوشی را قطع کرد. میدانست در حسابش 6 میلیون بیشتر ندارد آن هم تا آخر ماه. به ظرفهای کثیف نگاه کرد. به خانهی بهم ریختهاش و به خودش که وسط این زندگی داشت له میشد. امام علیعلیهالسلام میفرمایند: «أُوصِيكُما وَ جَميعَ وَلَدی وَ أَهلی وَ مَن بَلَغَهُ كِتابی بِتَقوَى اللَّهِ وَ نَظمِ أَمرِكُم» شما و همهی فرزندان و عیال و هر که را نامهام به دست او برسد سفارش میکنم به تقوای الهی و رعایت نظم در کارهایتان. (نهجالبلاغه، ص 421)
لباسها را از روی مبل روی زمین ریخت. خیلیهایشان را حتی یک بار هم تن مهسا ندیده بود باز هم باید به مادرش رو میانداخت. پیرزن هم گرفتار کارهای او و مهسا شده بود با حقوق بازنشستگی باید خرج بریز و بپاشهای مهسا را میداد. شمارهی مادر را گرفت: ـ سلام مامان خوبی؟ ـ سلام سینا جان ممنونم پس چرا بیداری مادر تازه از شیفت مگه نیومدی چرا استراحت نمیکنی؟ از پا میفتی ها. مادر فرصت حرف زدن نمیداد پشت هم برایش دل میسوزاند نصیحتهایش که تمام شد با سرشکستگی گفت: ـ مامان یه ده تومن داری برام کارت به کارت کنی؟ سکوت پشت خط تلفن که طولانی شد سینا خجالت کشید و گفت: ـ اگر نداری... ـ دارم مادر ولی اگه یادت باشه این ماه قراره برم دکتر برای زانوم میدونی که پول داروهاشو بیمه نمیده. راست میگفت چند روز پیش برایم گفته بود که درد زانو امانش را بریده. ـ فدا سرت مامان. تلفن را که قطع کرد بیشتر از خودش خجالت کشید. هنوز روی همان مبل نشسته بود که صدای پیامک آمد گوشی را باز کرد ده میلیون به حسابش آمده بود. پیامک دوم مثل آب سردی بود که روی سرش ریخته شد. «مادر پام بهتره ماه دیگه میرم دکتر» دلش میخواست سرش را به دیوار بکوبد گوشی تلفنش را خاموش کرد و همانجا روی مبل دراز کشید. امام صادقعلیهالسلام میفرمایند: «إنَّ اللهَ عَزَّوَجَلَّ لَیرْحَمُ الرَّجُلَ لِشِدَّه حُبَّهِ لِوُلدِهِ؛ خداوند عزوجل، انسان را برای محبت بسیار به فرزندانش، مورد رحمت خود قرار میدهد.» (مکارم الاخلاق، ص 219).
خوابش برده بود که با صدای زنگهای ممتد از خواب پرید. مهسا بود هر موقع عصبانی به خانه میآمد اول از زنگ خانه شروع میکرد. نفس عمیقی کشید و بهسمت در رفت. در را باز کرد مهسا طلبکار پشت در ایستاده بود. ـ معلوم هست کدوم گوری هستی گوشیت چرا خاموشه؟ چرا پول نریختی مگه نگفتم تو مغازه منتظرتم. به هیچکدام از سؤالهایش جواب نداد راهش را کج کرد سمت آشپرخانه، نگاهش به کتری افتاد که احتمالاً آبش تمام شده بود. شغلهی گاز را خاموش کرد. ـ آبرومو بردی سینا، جلو شیدا سنگ رو یخ شدم بهم گفت میخوای بهت پول بدم همینم مونده بود شیدا به من تیکه بندازه من دیگه تو این خونه نمیمونم. سینا باز هیچ واکنشی نشان نداد. مهسا احساس کرد اتفاقی افتاده هر بار که این حرف را میزد سینا به التماس میافتاد میدانست، چقدر دوستش دارد. ـ سینا چته دارم میگم میخوام برم خونه بابام. ـ باشه عزیزم مشکلی نیست هر جایی میخوای بری برو، اتفاقاً منم خوشحال میشم دیگه برام سخت شده مثل تراکتور کار کنم بریزم به پات هر روز یه کافیشاپ و پاساژ رو بگردی وقتی هم میام خونه یا نباشی یا خواب باشی خودم بشورم خودم بپزم، دائم از این و اون قرض بگیرم که خرج تو رو بدم دیگه نمیتونم به اینجام رسیده. برو یه چند وقتی فکر کن ببین میخوای با من زندگی کنی یا نه. من یه نگهبان سادهام حقوقم هم مشخصه! از روز اول هم میدونستی، اگر میتونی تغییر کنی با قناعت زندگی کنی بسمالله نوکرتم هستم اگر نمیتونی... مهسا با چشمان از حدقه بیرونزده به سینا نگاه کرد حتماً مادرش گوشش را پر کرده بود والا این حرفها از سینا بعید بود! امام علىعليهالسلام: «أشكَرُ الناسِ أقنَعُهُم و أكفَرُهُم لِلنِّعَمِ أجشَعُهُم؛ شاكرترين مردم ، قانعترين آنها و ناسپاسترين آنان از نعمتها، آزمندترين آنهاست.» (بحارالأنوار: ۷۷/۴۲۲/۴۰)