داستان پیشرو، اثر شایستۀ تقدیر از نخستین جشنوارۀ داستاننویسی «دفتر مجلۀ زن روز» است و اکنون برای نخستینبار در این شماره از مجله منتشر میشود.
کوروش جعفری زاده
همانطور که دیروز اطلاع دادم، امروز به کمپ هوافضا در چندکیلومتری دانشگاه مکگیل منتقل شدم تا یک دورهی فشردهی کوتاه علمی را در اینجا بگذرانم. این دورهی علمی، سری و محرمانه است و متأسفم که نمیتوانم دربارهی آن چیزی بگویم. ما در این مدت اجازه نخواهیم داشت با خانواده و دوستان ارتباط داشته باشیم. اما گفتهاند ارسال نامه طبق ضوابطی بلامانع است. شما میتوانید به همان آدرس دانشگاه که دارید نامه بنویسید. باتوجه به اینکه در اینجا با ابزارهای علمی سروکار داریم مدام به ما تذکر میدهند که یک اشتباه کوچک فاجعه به بار میآورد اما بهراستی از فاجعه هیچ خبری نیست. موقعیت زندگی در کمپ هوافضا بسیار عالی و لذتبخش است. ما در محیط سرسبز و بسیار زیبایی هستیم و هیچ کمبودی نداریم. همه چیز کنترل شده و بینهایت دقیق انجام میشود. تنها دوری از خانوادهی عزیزم باعث دلتنگیست. من حداکثر تلاش خودم را خواهم کرد که با موفقیت و کسب رتبهی عالی با مدرک دکتری به کشورم بازگردم و آنچه را آموختهام در راه رشد و ارتقاء سطح علمی کشورم بهکار گیرم. مادر گرامیام، میدانم اکنون که صحبت از تمام شدن و بازگشت به وطنم شده است به چه میاندیشید. به اینکه دیگر زمان آن رسیده است که برای من آستین بالا بزنی و زن بگیری. همانطور که بارها از من سؤال کردهای حتماً هنوز میخواهی بدانی چه کسی را برای ازدواج انتخاب کردهام. عجله نکنید. در نامهی بعدی او را به شما معرفی خواهم کرد. برای مهوش آرزوی موفقیت در کنکور را دارم. با سیاوش هم صحبت کنید که بهجای اینکه اینقدر به فکر تیپ و قیافه و ژل موهایش باشد بازیگوشی و رفیق بازی را کنار بگذارد و به درسهای دانشگاهیاش برسد تا مدرکش را بگیرد و در آینده فرد موفقی باشد. امروزه داشتن مدرک تحصیلی عالی یک امتیاز برتر اجتماعی برای دستیابی به شغل مناسب است و انتخاب همسر هم بر اساس همین معیارها انجام میپذیرد. پس سیاوش باید بداند اگر درسش را تمام نکند و رفیق بازیاش را ادامه دهد کسی به او زن نمیدهد. به پدر سلام برسانید. به امید اینکه بهزودی همه کنار هم جمع شویم.
مونترال کانادا. کمپ هوافضا. کیارش
فرزند عزیزم:
امیدوارم که خوب باشی.از اینکه بهعنوان یک نخبهی علمی از بین هزاران نفر برگزیده شدی خوشحالم. ما همیشه به تو افتخار کردهایم. همه از تو سخن میگویند. از هوش و ذکاوت تو و پشتکار علمیات. از زمانی که به کانادا رفتهای تعداد زیادی از دانشجویان و دوستانت زنگ زدهاند و سراغ تو را میگیرند. تلفنی گفتی فقط مدتی که در کمپ هستی با مکاتبه نامه میتوانیم تماس داشته باشیم و برای اینکه نامهای از شما به دست ما نرسیده است من برایت نامه نوشتم. میدانم سرت شلوغ است و گرفتار درسهایت هستی. نگران ما نباش.همه خوبیم و خوشیم. مهوش منتظر نتایج کنکور است اما سیاوش این ترم مشروط شده است و به درسهایش توجهی ندارد. اگر تماس گرفتی کمی نصیحتش کن. پدرت اینجاست و سلام میرساند. میگوید تا سیاوش را زن ندهیم سر به راه نمیشود.هروقت توانستی تماس بگیر و چند خط از وضعیت خودت در کمپ علمی که در آن هستی برایمان بنویس.
مادرت شیراز ۲ تیرماه ۱۳۹۰
مادر عزیزم:
این دومین نامهای است که برایتان مینویسم. اما از شما پاسخی دریافت نکردهام. احتمالاً نامهی شما در راه است. آخر این روزها با وجود ابزارهای ارتباطی دیگر کمتر کسی نامه مینویسد و گمانم اغلب پستچیها خواب هستند و با تأخیر نامهها را میرسانند. خانوادهی عزیزم در کمپ علمی هوافضا روزهای خوبی را میگذرانم. هوا در مونترال سرد است و گاهی اوقات که برای درسهای تئوری به آزمایشگاه فنی مکگیل میرویم قدری سردم میشود. هنوز به آب و هوای اینجا عادت نکردهام. خیلی زود این دورهی آموزشی به پایان میرسد و من به خانه باز میگردم و از این تنهایی نجات مییابم. البته به قول شما تا زن نگیرم تنهایم، تفاوتی نمیکند که با خانواده باشیم یا دور از آنها. مادر عزیزم همانطور که در نامهی قبل قول داده بودم میخواهم رازی را برایتان فاش کنم. راستش من ازدواج با یکی از دختران اقوام و بستگان را ترجیح میدهم و بین همهی دخترهای فک و فامیل من از مدتها قبل سوده دخترِ خاله مریم را زیر نظر دارم. دختر متین و باوقاری است. از سال قبل که در رشتهی کامپیوتر با رتبهی عالی قبول شد توجهم به او برای ازدواج جلب شد. تا یکی دوماه آینده که برگردم و کارهای فارغالتحصیلیام را تمام کنم و تا قبل از اینکه کسی پا پیش بگذارد شما فرصت دارید سوده را از خاله خواستگاری کنید. این هم از معرفی کسی که مایلم با او ازدواج کنم و قول داده بودم اسمش را بگویم. امیدوارم شما هم با انتخاب من موافق باشید. بقیهی کارها به عهدهی شماست. تصور نمیکنم مخالفتی در کار باشد و خاله بهانه بیاورد. مادر عزیزم، میدانم الان خوشحال شدی و برایم هزار تا نقشه میکشی. امیدوارم همیشه شاد باشید. به پدر و سیاوش و مهوش سلام برسانید.
مونترال، کمپ هوافضا. پنجشنبه ۲۷ جولای ۲۰۱۲.
فرزند عزیزم کیارش:
این دومین نامه است که برایت مینویسم در حالی که هنوز پاسخ نامهی اولم را دریافت نکردهام. وقتی نامه مینویسم سیاوش با خنده میگوید که با وجود این همه وسایل ارتباطی دیگر کسی نامه نمینویسد. او معتقد است که بخش ارسال نامه در شرکتهای پست به زودی منحل میشود. الان همینجا نشسته است و میگوید حتماً پای اسب چاپارها لنگ شده است که نامهی تو به دستمان نرسیده است. به هرحال ما مشتاقیم که از وضعیت سلامتی و فعالیتهای درسی و کاریات ما را مطلع کنی. راستی کیارش جان برای سیاوش هم نامزد کردیم. سیاوش به دخترخاله مریم اظهار علاقه کرده بود و همین چند روز پیش آنها اینجا بودند سوده را برای سیاوش خواستگاری کردیم. خاله مریم هم بلافاصله قبول کرد. دیشب سوده و سیاوش با هم حرفهایشان را زدند. فردا هم قرار است حلقه ببریم و یک عقد موقتی بکنیم تا تو بیایی و یک جشن مفصل بگیریم. یقین دارم که خیلی خوشحال شدی که سیاوش هم سروسامان میگیرد و شاید به درسهایش بیشتر توجه کند. پدرت هم معتقد است حالا دیگر سیاوش دست از جنگولکبازیهایش بر میدارد و بهجای رفیق بازی و توجه به سر و وضعش به درسش میرسد. پسر عزیزم تو هم که از خارج برگشتی باید ازدواج کنی چون خیلی دیر شده است. آخرش هم اسم پرنده خوشبختی که قرار است با او ازدواج کنی را نگفتی. فقط کافیست لب تر کنی و هر دختری را که زیر نظر داری به من بگویی. توی فامیل دخترهای زیادی هستند که برای یک دکتری عالی رتبه هوافضا سرودست میشکنند. راستی کامران همکلاسی دانشگاهیات، همان دوست ثروتمند و خوشتیپ که چندبار با هم به خانه آمدهاید سراغ تو را میگرفت. آدرس پستی دانشگاه را در تورنتو در اختیارش گذاشتم. در اولین فرصت تماس بگیر همه منتظر بازگشت تو هستیم بهخصوص سیاوش.
مادرت، شیراز. 20 تیر۱۳۹۰
مادر عزیزم:
سلام. هنوز منتظر جواب نامههایم هستم. تقریباً هر روز به دبیر خانه دانشگاه زنگ میزنم اما نامهای از شما نرسیده است. نمیدانم مشکل از چیست احتمالاً شرکت پست تأخیر دارد. چارهای نیست. من همچنان منتظر میمانم. راستی دانشگاه مکگیل با حقوق و امکانات باورنکردنی همراه با منزل مسکونی و ماشین مدل بالا از من تقاضای همکاری نموده است و پیشنهاد داده است در کانادا بمانم و در دانشگاه تدریس کنم. اما آنها نمیدانند که ما به خانوادههایمان چقدر وابسته و علاقهمندیم و خدمت در کشور خودمان را ترجیح میدهیم. راستی اگر دربارهی سوده با خاله مریم حرف زدید من را مطلع کنید. یک موضوع دیگر که میخواستم بگویم این است که کامران همان دوست خوشتیپ و پولداری که یکی دوبار شما هم او را دیدهاید قبل از آمدن من به مونترال از مهوش خواستگاری کرد. اما واقعیت این است که کامران معتاد است و من گفتم مهوش فعلاً قصد ازدواج ندارد. البته میدانم که شما با تدبیر و تحقیق هر کاری را انجام میدهید اما لازم بود این احتمال را گوشزد کنم که اگر در غیاب من با شما تماس گرفت مراقب باشید و جواب ندهید. از نتیجهی دانشگاه مهوش و وضعیت تحصیلی سیاوش مرا مطلع کنید. همچنان منتظر نامهی شما هستم.
مونترال، کمپ هوافضا. یکشنبه، ۱۴ اپریل ۲۰۱۲
پسر عزیزم:
دیگر خیلی نگران هستیم. بیخبری از تو خیلی طول کشید. امروز سیاوش با دانشگاه صحبت کرد. آنها گفته بودند که هنوز در کمپ علمی هستید. اما از اینکه نامهای از تو به دستمان نرسیده خیلی متعجب هستیم. اینجا همه چیز خوب است و اتفاقات خوب زیادی هم افتاده است. مهوش در رشتهی مهندسی کامپیوتر دانشگاه تهران قبول شده است. خیلی خوشحال است. یک خبر خوب دیگر هم برایت دارم که اصلاً باورکردنی نیست. هفتهی قبل مادر کامران به منزل ما آمد و مهوش را خواستگاری کرد. مهوش هم اصلاً باورش نمیشد و با اعتمادی که به دوستی با تو داشت جواب دادیم. میگفتند که تو هم در جریان هستی. ولی فکر میکنم فرصت مناسبی پیدا نکردهای که موضوع را با ما در میان بگذاری. بههرحال فردا قرار است انگشتر بیاورند و جمعه هم عقد کنند. پدرت خیلی خوشحال است. سیاوش میگوید پولدار که هست. خوشتیپ هم که هست. دوست و همدانشگاهی تو هم که هست. نیاز به تحقیق و بررسی هم نداریم. گفته است مهوش را میبرد انگلستان زندگی کنند. راستش من خیلی با این موضوع موافق نیستم. همین مدت دوری کوتاه تو هم ما را دلتنگ کرده چه برسد به اینکه مهوش برود آن طرف دنیا در یک کشور غریب زندگی کند. بههرحال زود برگرد که دوتا جشن مفصل در پیش داریم. بعد هم نوبت توست. همهی برنامهها را گذاشتیم که تو بیایی. بدون حضور تو هیچ چیز پیش نمیرود و شادیمان تکمیل نیست. هر طور توانستی تماس بگیر و ما را از بیخبری در بیاور. منتظرت هستیم.
مادر، شیراز، دهم مرداد ۱۳۹۰
خانوادۀ عزیز اقتداری:
بالأخره دورهی محرمانه هوافضا در کمپ علمی مونترال کانادا تمام شد و با کانادا و مکگیل خداحافظی کردم. اما امروز صبح که از دانشگاه میخواستم به شما زنگ بزنم و چمدان میبستم تا عصر به کشورم پرواز کنم مسئول دبیرخانه دانشگاه چند پاکتنامه برایم آورد. همهی نامههایی را که شما برایم نوشته بودید و نامههایی را که من برای شما نوشته بودم را بهخاطر ملاحظات امنیتی همانطور سرچسب برایم نگهداری کرده بودند. همه را یکجا خواندم. فاجعهای که میگفتند فقط برای من در کمپ رخ داده است. الان دارم به ماندن در دانشگاه مونترال فکر میکنم. خداحافظ.
کیارش اقتداری
سال شصت و یکم ـ شماره 2948