از خودم بدم میآید، فکر میکنم دیگر آن زن مهربان و فداکاری که همه میشناختند نیستم. حالم خوب نیست و مدام سردرد دارم. اعصابم ضعیف شده. اصلاً حوصله هیچ کاری ندارم، من که به باحوصلگی معروف بودم...
فرزانه مصیبی
از خودم بدم میآید، فکر میکنم دیگر آن زن مهربان و فداکاری که همه میشناختند نیستم. حالم خوب نیست و مدام سردرد دارم. اعصابم ضعیف شده. اصلاً حوصله هیچ کاری ندارم، من که به باحوصلگی معروف بودم، پابهپای پنج تا بچهام درس خواندم و بازی کردم، شاد بودم و همه میگفتند چقدر اعظم با حوصله است، حالا حتی حوصلهی خودم را هم ندارم.
پاهایم درد میکند. کمرم ذقذق میکند. زانوهایم انگار توان نگه داشتنم را ندارند. تا از جام بلند میشوم سرم گیج میرود. مچ دستم که دیگر انگار در اختیارم نیست. مهسا بچهم برایم مچبند خرید. گفت همیشه روی دستت باشد. ولی مگر میشود؟ من مدام دستم توی آب است و دارم یا کار میکنم یا حشمت را بالا و پایین میکنم. به خدا نه اینکه زن تنبلی باشم یا به فکر شوهرم نباشم یا بخواهم از زیر وظایفم فرار کنم، ولی منم سنی ازم گذشته، شصت ساله هستم و پنج تا بچه بزرگ کردم. حالا هم چند ساله که دارم حشمت را پرستاری میکنم. شوهرم از دست و پا که افتاد اولش همه آمدند. غصه خوردند، ناراحتی کردند، قول دادند هر کار از دستشان برمیآید انجام دهند. دختر بزرگم میرفت پسر کوچکم میآمد. خواهرش میرفت و دختر دومم میآمد. برادرش، پسرعمو، پسرخاله، همه مدام در رفتوآمد بودند. بگذریم که مهمانداری و پرستاری توأمان هم چقدر سخت بود ولی لااقل من دلم گرم بود و حشمت سرش. سه چهار ماهی که از سکتهی حشمت گذشت اوضاع عوض شد. انگار همه به این وضعیت عادت کردند و همه چیز برایشان عادی شد. من ماندم و تنهاییهایم. حشمت یک طرف بدنش از کار افتاده بود و پرستاری نیاز داشت. من با جون و دل برایش همه کار میکردم. همسرم بود، وظیفهام بود، ولی حالا بعد از شش سال توانم را از دست دادهام. دیسک کمر و گردن گرفتهام، درد کمر، زانو و گردن امانم را بریده. دیگر کم آوردهام. بچهها اوایل زمزمهی این را میکردند که آخر هفتهها نوبتی بیایند کمک. یکی دو ماهی آمدند و بعد به بهانههای مختلف هی گفتن این هفته کار دارم این هفته بچهام مریض است یا مهمان دارم، یا چرا فلانی سرِ نوبتش نیامد و از این حرفها. اینجور شد که همان هفتهای یک روز را هم نیامدند و من ماندم دستتنها و بدون استراحت و کمکدست. پسر کوچکم گاهی میآمد و برایم خرید میکرد ولی او هم کمکم ما را فراموش کرد. دخترهام میآیند و میروند ولی مثل مهمان با شوهرشان میآیند سر نهار و شام آماده، میخورند و میروند.
مهسا طفلی دلش میخواهد کمک کند ولی او هم تازهعروس است. چهار سال که شهرستان دانشگاه بود و تو خوابگاه تک و تنها بود. درسش هم که تمام شد شش ماه بیشتر پیش من نبود و شوهرش دادیم. یک سالی هست رفته سر خانه و زندگیاش. من گفتم حالا دو سه سال کمک دست من بماند، بعد شوهرش بدهیم، سنی ندارد. ولی شوهرم گفت: «من مهمان امروز فردا هستم با این حالم، تا زندهام برود سر زندگیاش و من دستم از قبر بیرون نمانَد، بهتر است.» والا اینطور که پیش میرود من زودتر از او میمیرم، از کجا معلوم که او زودتر بمیرد. غذای رژیمی و چکاپ مرتب که دارد، شبانهروزم جلوی تلویزیون برنامههای مورد علاقهاش را میبیند. منم که هیچکس به فکرم نیست. دلم میخواهد بروم توی یک بیمارستان بخوابم درد و مرضم دوا شود، بعد بیایم خانه. نه میتوانم شوهرم را توی خانه رها کنم بروم از این دکتر به آن دکتر نه کسی وقت دارد بیاید مرا ببرد. والا بیفتم گوشهی بیمارستان لااقل بچههایم باور میکنند مادرشان مریض است. در و دیوار خانه هم که دارد مرا میخورد. اگر یک ساعت هم بیکار شوم و بخواهم یک سریال ببینم، حشمت ناراحت میشود و کاری میکند پشیمان شوم. همین پریشب گفتم بزن کانال دو سریال ببینیم. گفت: «آره میدانم علیل شدم افتادم روی دستت، تو شدی رئیس خونه دیگه. بفرما، بفرما قربان، اینم کنترل... بیا، بیا این کنترل رو از دستم بگیر هنوز یک دستم کار میکنه. یک هفته تو خونه پوسیدم نکردی مرا ببری تا سر کوچه.» گفت: «من مچ دارم، کمر دارم دیگر که ویلچر هُل بدهم؟ کمرم خشک شده، دولادولا راه میرم، همین میرم دو تا نون میخرم زانو درد امانم رو میبره.»
بهش گفتم: «چرا زنگ نمیزنی بچهها بیان ببرنت بیرون؟» میدانید چه گفت؟ گفت: «فکر کردی نمیشنوم هر روز بهشان زنگ میزنی که بیایند به ما سر بزنند و بهانه میآورند برایت؟ تو زنم هستی ولی اونا بچههام، فرق دارین با هم.»
بعد شروع کرد که: «راست میگی آدم فلج مگه ورزش نگاه میکنه؟ منو چه به فوتبال... بیا تلویزیون مال شما؟ کی میشه من بمیرم راحت بشم.» چشمش رو بست و خوابید. پشیمان شدم از اینکه من هم یک چیزی دلم بخواهد. سالهاست چیزی نخواستم. کاری برای خودم انجام ندادم. جایی که دوست داشته باشم، نرفتم. حتی تا شاه عبدالعظیم نرفتم یک استخوانی سبک کنم و یک زیارتی بکنم. رنگ خانهی بچههایم را ندیدم. یکی پله دارد، شوهرم را نمیتوانیم ببریم، یکی توالت فرنگی ندارد.
شب که میروم بخوابم عذابوجدان یقهام را میگیرد و ولم نمیکند. با اینکه کل روز سعی کردم مهربان باشم، چیزی کم نگذارم، غذای مقوی و سالم درست کنم که دوست داشته باشد و در هیچ چیز کوتاهی نکنم ولی آرامش ندارم و فکر میکنم نباید خسته شوم، حتی نباید در ذهنم و دلم غر بزنم. به خدا هر روز لباسش را عوض میکنم، با محبت و احترام دستشویی میبرمش، حمامش میکنم. میوه برایش پوست میکنم. داروهایش را میدهم، ولی من هم آدمم دیگر. کافی است چرتم ببرد و صدایش را نشنوم که مثلاً آب میخواسته. جوری ناراحت میشود و بغض میکند که حالا حالاها باید نازش را بکشم.
به خدا یکسری کارها را میتواند خودش انجام دهد. اما اصلاً هیچ تکانی به خودش نمیدهد.
پسر بزرگم تازه مرا مقصر میداند. میگوید: «اگر شما انقدر به بابا سرویس نداده بودی بابا راه میافتاد، بلند میشد و با عصا راه میرفت. بیرون میرفت.»
گفتم: «حالا خوب شد. بهجای قدردانی و تشکر از من که چند ساله پدرتون رو تنهایی پرستاری کردم تازه مقصرمم کردین؟»
این هم جواب من. این هم نتیجهی این همه بدبختی کشیدن و بالا و پایین کردن مریض. با این حرفها کمکاری خودشان را توجیه میکنند. آخر حتی نمیآیند پدرشان را حمام ببرند. من دست تنها همه کار میکنم آخرش هم این شده مزد دستم.
چند روز پیش زنگ زدم به خواهرم و گفتم: «میخواهم بروم خانهی سالمندان، والله، منم سالمند شدم دیگه. احتیاج دارم یکی کمک حالم باشه، نه اینکه تازه مریض پرستاری کنم. این چه زندگیه که من دارم، چرا بازنشستگی ندارم؟ چرا از کار افتادگی ندارم؟»
خواهرم به من خندید. اگر شما هم به من نمیخندید کمکم کنید، بگویید چه کنم؟ کم آوردهام.
سخن کارشناس
گاهی فرسودگی روانی با یک بیماری یا بحران بزرگ آغاز نمیشود، بلکه حاصل سالها مراقبت، مسئولیت و نادیده گرفته شدن است. آنچه در روایت خانم اعظم دیده میشود، تنها خستگی جسمی نیست؛ بلکه نشانههای فرسودگی مراقبتی است؛ وضعیتی که در آن فرد آنقدر درگیر مراقبت از عزیزانش میشود که بهتدریج نیازها، سلامت و حتی هویت شخصی خود را فراموش میکند.
بسیاری از مراقبان خانوادگی، بهویژه همسران سالمندان یا بیماران، تصور میکنند خسته شدن، دلگیر شدن یا نیاز به استراحت نشانه کممحبتی و کوتاهی در انجام وظیفه است. در حالی که خستگی، احساس تنهایی و حتی دلخوری در چنین شرایطی واکنشهایی طبیعی هستند و نباید با عذابوجدان همراه شوند.
نکتهی مهم این است که هیچ انسانی نمیتواند سالها بار مراقبت از یک بیمار را به تنهایی بر دوش بکشد و آسیبی نبیند. مراقبت مؤثر از دیگران زمانی امکانپذیر است که فرد از سلامت جسم و روان خود نیز مراقبت کند. کسی که خود از پا افتاده است، نمیتواند تکیهگاه مطمئنی برای دیگران باشد.
این روایت همچنین یادآور مسئولیت فرزندان و اطرافیان است. حمایت از یک بیمار تنها به معنای توجه به خود بیمار نیست؛ بلکه مراقب اصلی نیز به همان اندازه نیازمند حمایت، استراحت و همدلی است. گاهی یک حضور چند ساعته، یک تماس تلفنی یا تقسیم مسئولیتها میتواند از فرسودگی و ناامیدی یک مراقب پیشگیری کند.
خانم اعظم بیش از هر چیز به این نیاز دارد که به خودش و اطرافیان نشان دهد که او هم درد و خستگی دارد. پذیرش این واقعیت که او نیز انسانی با محدودیتها، نیازها و احساسات خاص خود است، نخستین گام برای بهبود شرایط او و خانوادهاش خواهد بود. راوی برای سالها خودش را از معادلات زندگی و روزمرگی حذف کرده! گو اینکه خود را در دایرهی انسانها به حساب نیاورده! انسانی صاحب نیازهای روانی و جسمانی! نیازها کار خودشان را میکنند، هرچقدر هم که ما به هر دلیلی چون طرحواره ایثار محاسبهشان نکنیم و نبینیمشان! و سرانجام روزی یقهی ما را بهخاطر نادیده انگاری و بیمحبتی و ظلم به خود، خواهند گرفت. بهترین راهی که اختصاصاً در این داستان، این فرآیند را میشکند؛ کمی هم خودبینی است.
سال شصت و یکم ـ شماره 2948
دکتر زهرا کیایی