گلی بهسمت زیرزمین رفت چراغ را روشن کرد هنوز پایش را روی پلهی اول نگذاشته بود که سوسک بزرگی از جلوی پایش دواندوان فرار کرد. خندهاش گرفت قبلترها از سوسک میترسید ولی بعد از آن بیماری لعنتی و رفتن تا پای مرگ دیگه هیچ چیز برایش ترسناک نبود.
حسنا احمدی