من او قند بزرگیا میخوام، اگر میخوای کوچیکیا بدی به من، همی الان پا میشم میرم!»
فاطمه تهدید قاسم را جدی گرفت و با گزیدن لب و اشارهی ابرو به او فهماند که: «قند بزرگی مال خودته! حالا بخون آبروریزی نکن!
معرفی شده توسط :
زهرا آذربایجان
«باران گرفته است»، داستانی مستند از کودکی، نوجوانی و جوانی شهید حاجقاسم سلیمانی است که در سه فصل به زندگی این شهید عزیز میپردازد. «احمد یوسفزاده» نویسندهی کتاب آن بیست و سه نفر، حالا به سراغ زندگینامهی مردی میرود که در دل روستای قنات ملک و تنگل هونی قد کشیده است، از ایل عشایر غیور سلیمانی است و پدرش مشحسن و مادرش فاطمه، برای تربیت درست فرزندانشان از چیزی کم نگذاشتهاند. مردی که فرزند سوم خانواده است و نامش در بچگی مرادعلی بوده اما وقتی برایش شناسنامه میگیرند نامش میشود قاسم، قاسمبنالحسن. مردی که ادای قرضهای پدرش او را که نمیتوانسته بیتفاوت باشد به کرمان میکشاند و در گود زورخانه خودش، بدنش و روحش را تقویت میکند و در عرض چند سال از یک نوجوان سادهی روستایی به یک مبارز انقلابی عاشق امام خمینیرحمتاللهعلیه، تبدیل میشود. مردی که حالا همه از هیبت نامش به خود میلرزند. داستان زندگی این مرد و اینکه چطور قاسم، حاجقاسم شد بسی خواندنی است.
برشی از کتاب: «یک شب فاطمه خیلی ناز قاسم را کشید که برای خانهی خودشان قصیدهی مشکلگشا بخواند. مجلس شروع شد. مستمعین با حال خوش داشتند گوش میدادند. قاسم رسیده بود به جاهای حساس قصه که چشمش افتاد به دو تکه قند که فاطمه گذاشته بود برای اینکه بعد از تمام شدن مراسم بین اهالی ده تقسیم کند. قاسم همانطور که داشت ماجراهای عجیب و غریب عبدالله خارکن را میخواند، به این فکر افتاد که کدام یک از آن دو تکه قند اجرت اوست. نتوانست تا آخر دعا طاقت بیاورد. همینطور که داشت ابیات قصه را میخواند، نگاهی کرد به فاطمه. لخظهای سکوت کرد و آهسته به مادرش گفت: «من او قند بزرگیا میخوام، اگر میخوای کوچیکیا بدی به من، همی الان پا میشم میرم!» فاطمه تهدید قاسم را جدی گرفت و با گزیدن لب و اشارهی ابرو به او فهماند که: «قند بزرگی مال خودته! حالا بخون آبروریزی نکن!» قاسم وقتی مطمئن شد، رفت سر قصهی عبدالله خارکن و کرامات حضرت مشکلگشا.»