در کودکی هر وقت مادربزرگم را اذیت میکردم میگفت میبرمت به کارگاه قالیبافی و کارگاه قالیبافی کابوس دنیای کودکی من بود.
معرفی شده توسط :
معصومه تاوان
بچههای «قالیبافخانه» اثر زیبای هوشنگ مرادی کرمانی، کتابی از انتشارات معین در قطر و حجمی کم است. درد و رنج و زخم کتاب و شخصیتهای کتاب تا مدتها قلب و روح را میخراشد و از فکر خارج نمیشود. کتاب دارای دو داستان بلند در باب کودکانی است که روزگاری سخت و طاقتفرسا را در کارگاههای قالیبافی میگذرانند. کودکانی غرق در دنیای کودکی و گرسنگی که به بیگاری گرفته شدهاند تا پدر و مادرها را از شر فقر، نداری و بدهی نجات بدهند. کودکانی با دنیاهایی ساده و حرفهایی بچگانه که خیلی زودتر از موعد بزرگ شدهاند و دنیای تاریک و سرد ظلم را تجربه میکنند و با آن دست و پنجه نرم میکنند.
کتاب با این بند آغاز میشود: «در کودکی هر وقت مادربزرگم را اذیت میکردم میگفت میبرمت به کارگاه قالیبافی و کارگاه قالیبافی کابوس دنیای کودکی من بود. رضو(رضا) انار را ول کرد و رفت توی تنور. نگاه اوستا دنبالش دوید. صبح تنور را آتش کرده بودند و نان پخته بودند. هنوز تهماندهی آتش و خاکستر داغ توی تنور بود تا بچهها از کار دست بکشند و لباسهایشان را تویش بتکانند، بتکانند تا شپشها توی آتش و خاکستر داغ بیفتند و تقوتوق صدا کنند بترکند و بمیرند. اوستا خودش را به تنور رساند پالان خری گوشهی حیاط افتاده بود. رضو خودش را از تنور بیرون کشید اوستا پالان خر را روی صورت و دهان رضو گذاشت. زن برو شلاق منه وردار بیار.» رضو فقط هشت سالش بود.