آرزوی دیدار مادر، تابش را برید. شاید پیرزن مادرش را میشناخت؛ مادری که حتی نامش را به خاطر نداشت. مثل همان شب به لبهی پرتگاه نزدیک شد. سرش را سمت پیرزن خم کرد تا بهتر ببیندش.
سیده زهرا طباطبایی
خورشید داشت بهآرامی از کوه ابوقبیس طلوع میکرد که ثنیه سمت پرتگاه دوید. لبهی پرتگاه برای او و تمامی دختران محبوس غار، امید بود؛ امید برای رهایی از غاری که در آن زندانی بودند. ثنیه هر وقت دلش میگرفت دور از چشم قیاس از غار بیرون میآمد و لبهی پرتگاه مینشست. آنقدر مینشست تا کسی از آن بیراهه بگذرد و چند کلامی با او همصحبت شود. او دنبال خبر بود، خبری که ریشه در حرفهای قیاس داشته باشد و او را به گذشتهاش برساند. آنچه که از زبان قیاس شنیده بود، مثل سنگی راه گلویش را سخت و نفسش را تنگ کرده بود. بیتاب شده بود از درد. به خود پیچید. چنگ انداخت به زمین. مشتش را پر از سنگ کرد. خورشید را نشانه گرفت. خورشید باید مجازات میشد؛ اگر ماهِ آن شب را نمیبلعید، ثنیه همیشه در آغوش مادر میماند. پدر در تاریکی شب همیشه میخوابید و هیچوقت خاک روی صورت دخترش نمیپاشید.
سنگها بهجای خورشید، پایین دره، در برابر پیرزنی گوژپشت فرو ریختند. ریزش سنگها تند و پرشتاب بود. پیرزن فکر کرد زمین به لرزه افتاده است و کوه دارد فرومیریزد تا آن راز را فریاد بزند. قلبش لبریز از شوقی شد آغشته به ترس. عصا بر زمین کوبید تا دور شود از پیردرختی که به آن تکیه داده بود. فشاری پردرد به قوس کمرش داد و بالای دره را نگاه کرد. دختری را دید که پر از خروش بود؛ شبیه رعد و برق پیش از باران. دختر صاعقهای بود مهیب اما زیبا و حیرتانگیز. شوق در قلب پیرزن، که شبیه مردابی کهنه بود، فروریخت و گم شد. پیرزن به پهنای آسمان مکه، زن دیده بود و دختر به دنیا آورده بود، دانست دختری که اکنون ایستاده برفراز پرتگاه، پر از فریاد است؛ پر از بغض؛ پر از کینه!
ـ زیبایی چون تو را چه به جنگ و چموشی... آرام گیر! سنگها را رها کن و نگذار غمت چون دیگر دختران از چشمانت فرو ریزد.
ثنیه دست روی گلویش گذاشت. سنگ پنهان در گلویش بزرگ بود و سخت؛ آنقدر سخت که نه با سکوت، نه با اشک، نه با فریاد، با هیچکدام صیقل نمییافت. بعد از آن گرگومیش که قیاس در مستی همهچیز را دربارهی گذشته گفته بود، ثنیه مثل چوبهای میان آتش در خود سوخت و جسورانهتر از پیش شعله کشید. قیاس او را تا لبه همین پرتگاه کشاند. درخت پایین دره را نشانش داد. درخت شبیه به عجوزهای خشک و بیبار بود. گفت: «همینجا بود... همینجا بود که پدرت با دستهای خودش خاک روی صورتت ریخت.» و قهقههای از سر مستی سر داد.
ـ از همان کودکی چموش بودی ثنیه؛ چموش! تقلا میکردی. با دستهای کوچکت خاکها را از روی تن و صورتت پس میزدی. صدای التماسهایت... صدای نفسهای بریدهات... صدای سرفههایت که نشان از خفگی داشت... پدرت همه را شنید و باز خاک پاشید روی صورتت...
ثنیه خم شد لبهی پرتگاه. قیاس به عقب کشاندش و گفت: «من اما مثل پدرت نبودم. میدانستم تو گنجی، گنج ثنیه جانم! پدرت که رفت، من خاکها را از روی صورتت پس زدم. به آغوش گرفتمت و به غار آوردمت تا کنار دیگر دختران بزرگت کنم. از همان درخت تا همین غار، تمام مسیر، دستانت را بوسیدم. میدانستم که دستانت برایم بت خواهند ساخت؛ بتانی بزرگ، بتانی زیاد، بتانی زیبا، بتانی که مرا به ثروت میرسانند.»
حرفهای قیاس گذشتهای را که مهآلود در گوشهی ذهن ثنیه نقش بسته بود، روشن کرد. ثنیه آن شب را بهتر یاد آورد، پدرش را، مادرش را، گریهاش را... هوا گرگومیش بود. پدر او را از آغوش مادر جدا کرد. مادر بیصدا اشک ریخت. قطرات اشک مادر روی صورتش چکیدند و قلب کوچکش را به آتش کشیدند. آرزوی دیدار مادر، تابش را برید. شاید پیرزن مادرش را میشناخت؛ مادری که حتی نامش را به خاطر نداشت. مثل همان شب به لبهی پرتگاه نزدیک شد. سرش را سمت پیرزن خم کرد تا بهتر ببیندش.
ـ تو مادرم را میشناسی؟ زنی که مرا، دخترش را، طفل پناهگرفته به آغوشش را به دست مردی که باید اکنون پدر میخواندمش، سپرد تا خاک شود!
پیرزن پشت کرد به درخت. چشمهایش را که از غمی کهنه سرخ شده بودند، به کوه نور دوخت. صبر کرد تا کوه هرچقدر میخواهد حرفهای ثنیه را تکرار کند. بعد از آنکه کوه آرام گرفت، پیرزن عصایش را سمت کوه نور نشانه گرفت و گفت: «آرام باش... فریاد مزن و به گوش باش... بهزودی بتها میشکنند و دختران از گور نجات مییابند.» ثنیه رد عصای پیرزن را دنبال نکرد. چشمهایش را بست تمام تنش زیرخاک بود. سنگریزهها داغ بودند و تیز. ساق دست و پایش طاقت نداشتند و با تیزی سنگها بریدند. کرمها خونش را مکیدند و روی تنش خزیدند. پدر لات و عزی را صدا زد و آخرین مشت خاک را روی صورت ثنیه پاشید.
ـ محمد... محمد را میشناسی؟
حرف پیرزن تلخندی روی لبهای ثنیه نشاند. ثنیه تابهحال جز قیاس مردی را ندیده بود. قیاس بود که او را از خاک بیرون آورده بود. قیاس بود که او را در غار حبس کرده بود. قیاس بود که هر روز او را مجبور میکرد تا سنگ بتراشد. قیاس بود که در مستی گذشتهای مهآلود را به یادش آورده بود. قیاس بود که دستهای پدر را در ذهنش زنده کرده بود. با یاد پدر سنگ بزرگ میان گلویش تیزتر شد، آنقدر تیز که طاقتش را برید. اشکهایش را پاک نکرد. دست روی گلویش کشید. مثل وقتهایی که سنگها را تراش میداد به نرمی سنگ در گلویش را نوازش کرد تا کمی نرم شود و تیزیاش گلو را نبرد.
ـ کمطاقتی مکن... روزگاری قابلهی تمام زنان مکه بودم... شب و نیمهشب بر بالین زنانی حاضر میشدم که بیش از تو اشک میریختند چرا که درد تولد فرزندی امانشان را بریده بود. ای کاش پیش از اینها محمد...
قلب ثنیه به تپش افتاد و تن سردش به یکباره گُر گرفت. نگذاشت پیرزن حرفش را تمام کند. پرسید: «مرا... تو بودی که پای مرا به دنیا کشاندی؟ تو مادر مرا میشناسی؟» ثنیه مادرش را ندیده بود. چهرهی او را به یاد نداشت. تنها چشمان مادر در گوشه ذهنش مانده بود. مادری با چشمهای پر از اشک، با چشمهایی پر از التماس، با چشمهایی پر از حرفهای خفه شده.
پیرزن به دستهایش نگاه کرد؛ پینه بسته بودند و میلرزیدند. ثنیه، حمیرا، ورده، صفیه و... پیرزن قابلهی زنانی بود که از درد به صورت چنگ میکشیدند؛ اما از ترس تولد دختری دوباره درد را به جان خود برمیگرداندند و نمیگذاشتند طفلشان به دنیا بیاید. بغضی دخترانه صدایش را لرزاند.
ـ نه... نه... نه تو را و نه مادرت را و نه هیچکس دیگر را نمیشانسم. من تنها محمد را میشناسم... او و خدایش را... خدایی که نزدش دختران چون پسران عزیز هستند و گرامی.
ثنیه مثل بتی که از دستی بر زمین میافتد، هزار تکه شد و از تکه تکهی تنش فریاد دلتنگی برخاست؛ دلتنگی برای مادری که هیچکس نمیشناختش. میان زاریاش با هقهقی که کلامش را اِرباً اِربا میکرد گفت: «تو او را میشناسی... تو بودی که پای مرا به دنیا کشاندی... تو...»
پیرزن پشت کرد به ثنیه. عصا بر دل کوه کوبید و دور شد تا دوباره نالهی دختری را نشنود؛ تا آن روزها را به یاد نیاورد؛ تا نالههای زنانی را که دخترانشان را به آغوش میکشیدند، فراموش کند. پیرزن سالها بود که دیگر نوزادی را به دنیا نیاورده بود. بهجای آنکه دور زنان آبستن بچرخد، راهی بیابان شده بود. سالها بود که نه درخواب، حتی در بیداری هم کابوس میدید. برای تسکین این درد، این وحشت، این وهم ناانتها سر به گورستانهایی میزد که میدانست مزار دخترانیست که خود پاشان را به دنیا کشیده بود. او رفت و ثنیه تنها ماند؛ مثل همیشه. اما در دلش چیزی روشن شده بود؛ روشنایی که ریشه در حرفهای پیرزن داشت. بهجای قدمهای پیرزن نگاه کرد و حرفهایش را در ذهن دوره کرد. محمد... خدای محمد... خدای دختران... تکرار حرفهای پیرزن سنگ میان گلویش را صیقل داد. نفس نرم و خرامان از میان گلویش بیرون آمد و همراه باد قدمهای پیرزن را دنبال کرد تا به آن کوه برسد. پیرزن گفته بود در دل کوه نور خدایی هست که به دختران زندگی میبخشد.
سال شصت و یکم ـ شماره 2957