شاید اولین چیزی که با شنیدن کلمهی مبارزه در ذهن ما شکل میگیرد مفهوم اسلحه، تعقیب و گریز و از آن مهمتر هدف است، در تاریخ پر فراز و نشیب انقلاب اسلامی، اسامیای هستند که از حالت فردیت عبور کرده و تبدیل به یک جریان زنده و مانا شدهاند، «سیدعلی اندرزگو» از همان شخصیتهاست، مردی که در طی حیاتش با 24 هویت مجعول، سیستمهای امنیتی دشمن بیگانه و ساواک را فلج کرده بود و حسرت اینکه او را دستگیر کنند مدتها بر دلشان مانده بود. سید جوان انقلابی، زندگی و مشی مبارزاتیاش سرمشق مبارزانی مثل شهید آیتالله سیدعلی حسینی خامنهای بود؛ جریانشناسی این مهم سوژۀ این شماره از زن روز است که آن را میخوانید:
نفیسه زارعی
از میدان شوش تا هیئتهای مذهبی؛ شکلگیری یک روحیه
سیدعلی اندرزگو در ماه رمضان سال ۱۳۱۸ در تهران، در میدان شوش و پایین خیابان صفاری، به دنیا آمد. کودکیاش، کودکی یک بچهمحل پرجنبوجوش و بازیگوش بود؛ دوران ابتدایی را در مدرسهی فرخی تهران گذراند و از دوازدهسالگی، همزمان با کار در یک نجاری در بازار تهران، تحصیلات طلبگی خود را در مدرسهی هرندی آغاز کرد. این ترکیب کار روزانه در بازار و درس شبانه در حوزه، بعدها به یکی از ویژگیهای ماندگار شخصیت او تبدیل شد: مردی که همزمان در دل زندگی مردم کوچه و بازار ریشه داشت و هم در سلوک دینی و طلبگی.
فضای سیاسیای که او در آن بزرگ شد، فضای پرتلاطم دهههای بیست و سی خورشیدی بود. ایران در این سالها شاهد جنبش ملیشدن صنعت نفت، تغییرهای پیاپی دولت، برقراری مکرر حکومت نظامی در تهران، اعدام انقلابی احمد کسروی و عبدالحسین هژیر به دست سیدحسین امامی و اعدام متعاقب خود او، تبعید و بازگشت آیتالله کاشانی و تظاهراتهای گستردهای بود که به فرمان او و فداییان اسلام برگزار میشد؛ از جمله اعدام انقلابی سپهبد حاجعلی رزمآرا به دست خلیل طهماسبی. تعطیلی مکرر بازار و نقش فعال بازاریان در حرکتهای سیاسی، بستری بود که اندرزگوی نوجوان در دل آن نفس میکشید. او از اوان زندگی سری پرشور داشت و در محضر علما و بزرگان و در آنچه بعدها خود آن را دانشگاهی به نام بازار مینامیدند، با ظلم و بیداد دستگاه ستمشاهی آشنا شد.
نقطهی عطف نخست در مسیر مبارزاتی او، حضور در جلسات هفتگی هیأتی بود که در خانهای در خیابان لرزاده برگزار میشد؛ جلساتی که اعضای فداییان اسلام، جریانی که پیشتر ترورهای احمد کسروی، عبدالحسین هژیر و حاجعلی رزمآرا را رقم زده بود در آن حضور داشتند. روحیهی ظلمستیز اندرزگو که از نابرابریهای اجتماعی رنج میبرد، خیلی زود او را به این جریان نزدیک کرد و در مبارزات آنها همراهشان شد. در روزهای قیام پانزده خرداد ۱۳۴۲، او را همراه چند تن دیگر بازداشت کردند، اما زیر بازجویی چیزی نگفت و ساواک برای اثبات اتهامی علیه او مدرکی نیافت. پس از آزادی از زندان، فعالیت جدیترش را در جرگهی فداییان اسلام آغاز کرد.
پیوستن به هیئتهای مؤتلفه اسلامی
پس از قیام پانزده خرداد، در سخنرانی معروف امام خمینی در آبان ۱۳۴۳، فعالیت جمعیتهای مؤتلفه اسلامی شدت گرفت. این تشکیلات که به پیشنهاد شهید حاجمهدی عراقی «هیئتهای مؤتلفهی اسلامی» نام گرفته بود، تحت رهبری امام خمینی و متشکل از شورای روحانیت چهارنفره و هیئت مرکزی دوازدهنفره شکل گرفت. در کنار مهدی عراقی، چهرههایی چون شهید بهشتی، شهید مطهری، صادق و هاشم و سعید امانی، حبیبالله عسگراولادی و اسدالله بادامچیان از اعضای این تشکیلات بودند. برخلاف گروههایی مانند سازمان مجاهدین خلق که بعدها بر پایهی ایدئولوژی مستقلی از مرجعیت بنا شدند، مؤتلفه از همان ابتدا وابسته به مرجعیت دینی و در امتداد خط امام تعریف میشد.
روایتی از علیاکبر صالحی، از اعضای مؤتلفه، تصویری دقیقتر از جایگاه اندرزگو در این تشکیلات به دست میدهد: او رابط جلسات دهنفره بود، اغلب مباحث جدید را از واحد سیاسی شورای مرکزی میگرفت و برای اعضای جلسات میبرد و برایشان توضیح میداد. گاه نیز مأموریتهایی بر عهدهی افراد میگذاشت و میگفت نتیجه را ظرف بیستوچهار ساعت گزارش دهند. به گفتهی همین راوی، او در کارش بسیار جدی بود و تعارفی نداشت این توصیف تصویر یک هماهنگکنندهی منضبط و کاربلد را از او ترسیم میکند، نه صرفاً یک عضو سادهی عملیاتی.
مبارزه علیه رژیم پهلوی برای پیروزی نهضت امام خمینیره، بهویژه فراهمکردن مقدمات قیام پانزده خرداد ۱۳۴۲ و ترور حسنعلی منصور در بهمن ۱۳۴۳، بارزترین وجه فعالیت مؤتلفه و بیانگر خط مشی سیاسی آن بود؛ خط مشیای که اندرزگو با اقدام مسلحانه، به شکلی مستمر تا سالهای پایانی حکومت پهلوی دنبال کرد.
عملیات بدر؛ ترور حسنعلی منصور
نخستین عملیات بزرگ اندرزگو در این مسیر، مشارکت در ترور حسنعلی منصور، نخستوزیر وقت بود؛ اقدامی که واکنشی انتقامجویانه به تصویب لایحهی کاپیتولاسیون، که مصونیت قضایی مستشاران نظامی آمریکایی در ایران را تضمین میکرد و تبعید امام خمینی محسوب میشد. اعضای مؤتلفه، منصور را نماد اجرایی سیاستهای تحقیرآمیز حکومت شناسایی کرده و او را مفسد فیالارض و مستحق مجازات دانستند.
صبح پنجشنبه، اول بهمن ۱۳۴۳، حسنعلی منصور در مقابل ساختمان مجلس شورای ملی هدف گلولههای محمد بخارایی قرار گرفت و بهشدت زخمی شد؛ او پنج روز بعد در بیمارستان درگذشت. بر اساس خاطرات مهدی عراقی، هنگامی که خودروی منصور مقابل در اصلی مجلس توقف کرد و او پیش از محافظانش پیاده شد، بخارایی با پاکتی در دست بهسویش رفت تا وانمود کند قصد تقدیم نامهای را دارد؛ در همین فاصله شلیک کرد. مرتضی نیکنژاد و رضا صفارهرندی مأموریت پشتیبانی و ایجاد پوشش تیراندازی برای فرار بخارایی را برعهده داشتند و سیدعلی اندرزگو نیز در نقش پشتیبان دیگر در صحنه حضور داشت. به روایتی دیگر، او برای اطمینان از مرگ منصور خود را به وی رساند و گلولهی دیگری در او خالی کرد و بهسرعت از محل گریخت.
پیش از اجرای عملیات، در مراسم تحلیفی که میان مجریان طرح برگزار شد، اندرزگو نخستین کسی بود که دست بر قرآن گذاشت و سوگند خورد تا آخرین قطرهی خون خود نسبت به نهضت و آرمانهای اسلامی وفادار بماند. جزئیاتی که نشان میدهد جایگاه او در گروه اجراکننده، جایگاهی مقدم و متعهدانه بود، نه صرفاً حضوری حاشیهای.
واکنش رژیم پهلوی سریع و خشن بود. دادگاه نظامی ویژهای برای رسیدگی به پروندهی سیزده تن از متهمان قتل منصور و توطئه برای برهمزدن پایههای حکومت تشکیل شد. محمد بخارایی و همراهانش شناسایی و اعدام شدند اما در میان همهی مجریان طرح، تنها سیدعلی اندرزگو بود که ساواک نتوانست ردی از او پیدا کند. با دستگیری بخارایی، ماهیت سازمان جدید هیئتهای مؤتلفه نیز برای ساواک آشکار شد و اندرزگو از همانجا زندگی مخفیانهای را آغاز کرد که تا شهادتش، پانزده سال بعد، ادامه یافت.
چریک تنها؛ شبکهسازی مسلحانه در سایۀ ساواک
آنچه اندرزگو را از بسیاری از همرزمانش متمایز میکرد، توانایی همزمان او در بقا و شبکهسازی بود. پیش از او، مبارزهی مسلحانه و جنگ چریکی از منظر نظری و عملی، عرصهای تقریباً منحصر به گروههای چپ و مارکسیستی بود. فعالیت اندرزگو و تواناییهای شگفتانگیز او در بقا، الگویی از جنگ چریکی بر مدار اندیشههای اسلامی رقم زد؛ الگویی که همزمان با او و پس از او، عدهی زیادی از مبارزان مذهبی را به این عرصه کشاند.
او در قم زندگی مخفیانهای آغاز کرد، سپس راهی نجف اشرف شد و در آنجا با امام خمینی از نزدیک دیدار کرد. پس از نجف، دو ماه در سوریه و لبنان بهسر برد و در لبنان دورههای فشردهی آموزش نظامی را گذراند. هدف او در بازگشت به ایران، ترور شخص شاه بود؛ هدفی که هرگز محقق نشد، اما تعقیب پیوستهی ساواک را در پی داشت. رژیم پهلوی که در یافتن او ناکام مانده بود، او را غیاباً محاکمه و به اعدام محکوم کرد؛ حکمی که هرگز اجرا نشد.
برای حفظ ارتباط با مردم و پوشاندن هویت واقعیاش، اندرزگو در طول این سالها مشاغل گوناگونی برای خود دستوپا کرد: روضهخوانی، فروش تسبیح و انگشتر، فروش دواجات و آموزش زبان عربی به طلاب، از جمله در مدرسهی چیذر و مساجد واقع در بازار سرشور مشهد. با نامهای مستعار متعدد و به گفتهی برخی روایتها با بیستوچهار شناسنامهی مختلف، در شهرهای گوناگون رفتوآمد داشت. روزها با لباس مبدل و هویت جعلی به فعالیتهای تبلیغی میپرداخت و شبها نزد استادانی چون ادیب نیشابوری به توسعهی معارف دینی خود مینشست. در تهران نیز دروس حوزوی را نزد استادانی چون حجتالاسلام بروجردی و میرزا علیاصغر مرندی و همچنین نزد آیتالله مشکینی، آیتالله مکارم شیرازی و میرزا یدالله دوزدوزانی گذرانده بود.
عمدهی فعالیت او در دوران زندگی مخفی، واردات و تأمین اسلحه برای مبارزان مسلح و وارد کردن اعلامیههای امام خمینی به داخل کشور بود؛ سلاحهایی که عمدتاً از مسیر افغانستان وارد میشدند و بعدها، در آستانهی پیروزی انقلاب، در کمیتههای انقلابی و دیگر مراکز به کار گرفته شدند. مهمترین اشتغال اندرزگو در تمامی این سالها، فعالیت برای سرنگونی رژیم ستمشاهی بود؛ اما از آنجا که میخواست ارتباطش را با مردم عادی حفظ کند، هرازگاهی متناسب با محیط و افرادی که با آنها سروکار داشت، پوشش شغلی تازهای برمیگزید.
او همچنین برای شماری از نزدیکانش کلاسهای آموزش اسلحه برگزار میکرد، رویهای که نشان میدهد نقش او فقط عملیاتی نبود، بلکه در انتقال دانش نظامی و آمادهسازی نسل بعدی مبارزان مسلح نیز مؤثر بود. طبق اعترافات بهمن نادریپور (ملقب به تهرانی)، از بازجویان ارشد ساواک، این سازمان نسبت به فعالیتهای اندرزگو حساسیت ویژهای داشت؛ ساواک او را نهتنها بهدلیل نقشش در ترور منصور بلکه به سبب گزارشهایی دربارهی طرح ترور سرتیپ سعید طاهری و تسهیلاتی مانند تأمین اسلحه برای عاملان دیگر عملیاتها، بهشدت تحت تعقیب داشت.
با وجود مبالغ هنگفتی که گاه در اختیارش قرار میگرفت، اندرزگو به زندگی ساده و بیآلایشی پایبند ماند و لحظهای از کمک به نیازمندان دریغ نمیکرد. همزمان با فعالیت مبارزاتی، هرگز از خودسازی و سلوک معنوی غافل نشد؛ روایتها او را مجتهدی میدانند که به گفتهی مهدی عراقی از همرزمانش، نزدیک به شش هزار حدیث از حفظ داشت و برای شاگردانش، بهویژه روزهای جمعه، جلسات درس اخلاق برگزار میکرد.
پیوند با مشهد و نسل آیندۀ انقلاب
یکی از فصلهای کمتر روایتشدهی زندگی اندرزگو، پیوندی است که در مشهد میان او و شماری از چهرههای مؤثر انقلاب آینده شکل گرفت. طبق خاطرهای که سیدمهدی اندرزگو، فرزند شهید، از رهبر شهید انقلاب نقل کرده، منزل خانوادهی اندرزگو در مشهد تنها چند کوچه با منزل رهبر انقلاب فاصله داشت. در همین همسایگی و آشنایی بود که اندرزگو برای چند نفر، از جمله رهبر انقلاب، شهید هاشمینژاد و آیتالله واعظ طبسی، کلاس آموزش اسلحه برگزار کرد.
روایتهای خانوادگی حاکی از آن است که رهبر انقلاب بارها اندرزگو را در کوچه و خیابان دیده بودند، در حالی که با خونسردی کامل زنبیلی پر از مهمات و اسلحه جابهجا میکرد و گاه فرزندان خودش را هم همراه میبرد تا این رفتوآمد در چشم اطرافیان عادی جلوه کند. این تصویر، مردی که خطرناکترین کار ممکن را در قامت یک کار روزمره انجام میدهد یکی از گویاترین نشانههای شخصیت اندرزگو در روایتهای بازمانده از اوست. ترکیبی از خونسردی چریکی و زیرکی در پنهانکاری که بهگفتهی نزدیکانش حتی در سادهترین صحنههای زندگی روزمره نیز از او جدا نمیشد.
این پیوند نشان میدهد که شبکهی اندرزگو تنها به تهران، قم و مسیرهای تسلیحاتی منطقهای محدود نمیشد؛ او در مشهد نیز حلقهای از آشنایی و آموزش ساخته بود که سالها بعد، در دوران پیروزی و استقرار انقلاب اسلامی، برخی از همان چهرهها نقشآفرین شدند. از این زاویه، اندرزگو را میتوان حلقهی واسطی دانست میان نسل مبارزان مسلح دههی چهل و نسل چهرههایی که بعدها ساختار جمهوری اسلامی را بنا نهادند.
پانزده سال تعقیب و گریز
از سال ۱۳۴۳ تا ۱۳۵۷، اندرزگو در فهرست مهمترین تحتتعقیبهای ساواک باقی ماند. این سازمان امنیتی که با پشتیبانی اطلاعاتی سیا و سرویس اطلاعاتی بریتانیا (اینتلیجنت سرویس) و همچنین موساد فعالیت میکرد، چهارده سال تمام نتوانست او را از پا درآورد یا دستگیر کند. در سال ۱۳۵۲، شماری از افراد مرتبط با او دستگیر شدند و ساواک برای مدتی گمان کرد به او نزدیک شده، اما اندرزگو بار دیگر گریخت و شگردهای اختفای خود را تغییر داد.
سرانجام، ساواک با کنترل گستردهی مکالمات تلفنی در مناطق وسیعی از تهران به ردی از او رسید. این روش شنود انبوه بهجای ردیابی فردی نشان میدهد که تا چه اندازه شبکهی اختفای اندرزگو در برابر روشهای معمول پلیسی و امنیتی مقاوم بود و ساواک برای نزدیکشدن به او ناچار از بهکارگیری ابزارهای گستردهتر و پرهزینهتر شد.
شهادت با زبان روزه
ساواک دریافت که اندرزگو در نوزدهم رمضان، مهمان یکی از دوستانش به نام حسن صالحی، در خیابان سقاباشی تهران خواهد بود. غروب دوم شهریور ۱۳۵۷، نزدیک اذان مغرب و افطار، مأموران محل قرار را محاصره کردند. اندرزگو که راه گریزی نمیدید، نخست اسنادی را که همراه داشت بلعید و برخی مدارک دیگر را به خون خود آغشته و از بین برد تا نشانی هیچیک از دوستان و نزدیکانش به دست ساواک نیفتد. سپس چنان حرکت کرد که مأموران گمان کنند مسلح است و قصد شلیک دارد. مأموران رگبار گلوله را بهسویش گشودند؛ او نخست از ناحیهی پا زخمی شد و در فرصتی که نقش بر زمین شده بود، کاغذهای حاوی شماره تلفن دوستان و نزدیکانش را خورد و مدارک باقیمانده را نابود کرد. سپس در زیر آخرین اشعههای خورشید آن روز، به شهادت رسید در حالی که روزهدار بود و شهادتش با زبان روزه مصادف شد.
بر اساس صورتجلسهی ساواک، مورخ بیستوهفتم آذرماه همان سال، در میان وسایل و مدارک متعلق به اندرزگو یک ساعت مچی، یک چاقو، یک انگشتر عقیق، سه قبضه اسلحهی کمری با پنج خشاب مربوطه، هشتادویک فشنگ با کالیبرهای مختلف، تعداد زیادی نوار کاست و ریلی و نشریات، یازده دستگاه ضبطصوت (پنج دستگاه ریلی بزرگ و شش دستگاه کاست کوچک)، مبلغی نقد، دو دستگاه بیسیم، و یک کمربند تجهیزاتی به دست آمده بود، تصویری از یک زندگی که تا آخرین لحظه در آمادهباش کامل گذشته بود و همزمان ابزار تبلیغ، ارتباط و مبارزهی مسلحانه را با خود حمل میکرد.
اندرزگو در سیونهسالگی، تنها چند ماه پیش از پیروزی انقلابی که پانزده سال برایش جنگیده بود، به شهادت رسید. محل شهادتش در خیابان سقاباشی تهران، امروز جزو آثار ملی ثبت شده است.
میراثی که ماند
آنچه جریانشناسی زندگی اندرزگو را از یک زندگینامهی ساده متمایز میکند، دوگانگی بهظاهر متناقضی است که در شخصیت او جمع شده بود. طلبهای با تحصیلات عمیق حوزوی که نزدیک به شش هزار حدیث از حفظ داشت و در عین حال چریکی حرفهای که پانزده سال از چنگ یکی از مخوفترین دستگاههای امنیتی منطقه گریخت؛ مردی که هم مجری عملیات مسلحانه بود و هم مربی اخلاق شاگردانش؛ کسی که هم در شبکههای تسلیحاتی منطقهای رفتوآمد داشت و هم در همسایگیهای سادهی مشهد، دانشی را به نسل بعدی منتقل میکرد که سالها بعد در بنای انقلاب اسلامی نقش ایفا کرد.
او شاهد پیروزی نهضتی که پانزده سال از عمرش را وقفش کرده بود، نشد اما شبکهای که ساخت، سلاحهایی که تأمین کرد و آموزههایی که به شاگردان و همراهانش منتقل کرد، در همان ماههای نخست پس از انقلاب به کار گرفته شد. الگویی که او از ترکیب مبارزهی مسلحانه و اندیشهی اسلامی بنیان گذاشت، مسیری بود که پیش از او تقریباً هیچ نمونهی مشابهی در میان جریانهای مذهبی نداشت و پس از او، بسیاری از مبارزان مسلح مذهبی، آگاهانه یا ناآگاهانه، همان الگو را دنبال کردند.
اندرزگو در روایتهای بازمانده از او، نهفقط بهعنوان یک چریک تنها بلکه بهعنوان حلقهی واسطی شناخته میشود میان نسل مبارزان مسلح دههی چهل و نسل چهرههایی که بعدها ساختار جمهوری اسلامی را بنا نهادند. حلقهای که در کوچههای مشهد، در پستوی مغازههای بازار تهران، و در نهایت در خیابان سقاباشی، داستان خود را به پایان رساند.
اندرزگو در قیاس با جریانهای همعصر
برای درک دقیقتر جایگاه اندرزگو، باید او را در کنار دو جریان مهم دیگر مبارزهی مسلحانه در دهههای چهل و پنجاه قرار داد یعنی سازمان مجاهدین خلق و سازمان چریکهای فدایی خلق. هر دوی این سازمانها، اگرچه در ابتدا از دل همان نارضایتی عمومی از استبداد پهلوی و سرکوب پس از کودتای ۲۸ مرداد برخاسته بودند اما بهتدریج مسیری مستقل از مرجعیت دینی و روحانیت را برگزیدند و برای خود ایدئولوژیهای التقاطی یا مارکسیستی تدوین کردند. اندرزگو اما تا پایان عمر، در چارچوب هیئتهای مؤتلفهی اسلامی و در پیوند مستقیم با روحانیت مبارز، بهویژه امام خمینی باقی ماند. این وفاداری تشکیلاتی و مذهبی، او را از یک چریک صرف به کنشگری تبدیل کرد که مشروعیت عملش را از فتوا و رهبری دینی میگرفت، نه از یک مانیفست ایدئولوژیک مستقل.
از نظر روش مبارزاتی نیز تفاوتهایی دیده میشود. سازمانهای چپگرا بیشتر بر پایهی سلولهای مخفی کوچک و عملیاتهای از پیش برنامهریزیشده عمل میکردند و غالباً در سنین جوانی و پیش از دستیابی به تجربهی طولانی زیرزمینی، شناسایی و از میان میرفتند. اندرزگو در مقابل، توانست با تکیه بر شبکهی گستردهای از آشنایان مذهبی، بازاریان و روحانیون سراسر کشور، از تهران و قم تا مشهد و شهرستانهای دیگر برای پانزده سال زنده و فعال بماند؛ بقایی که بسیاری از تحلیلگران تاریخ مبارزات مسلحانهی پیش از انقلاب آن را کمنظیر میدانند. همین بقای طولانی بود که به او امکان داد نهفقط در عملیاتهای مقطعی بلکه در آموزش، تجهیز و شبکهسازی برای نسل بعدی مبارزان مسلح مذهبی نقشآفرینی کند.
بازتاب در حافظۀ تاریخی امروز
نام اندرزگو در سالهای پس از پیروزی انقلاب اسلامی، بارها در قالب مستندهای تلویزیونی، مقالات مناسبتی بهویژه در سالروز شهادتش در دوم شهریور، و آثار مکتوب بازخوانی شده است. از جمله منابع مکتوب دربارهی زندگی او میتوان به کتاب «سفر صبح» نوشتهی محمد عزیزی، گفتگوی مکتوب با کبری سیلسهپور همسر شهید با عنوان «سفر بر مدار مهتاب» به قلم مرتضی سرهنگی و هدایتالله بهبودی، کتاب «حماسه شهید اندرزگو» بر پایهی اسناد و خاطرات از سوی مرکز اسناد انقلاب اسلامی، و مجموعهی اسنادی «یاران امام به روایت اسناد ساواک» اشاره کرد که بخشی از آن بهطور اختصاصی به او پرداخته است.
بازخوانی خاطرات نزدیکان انقلاب از اندرزگو، از جمله روایت رهبر انقلاب دربارهی همسایگی دوران مشهد و کلاسهای آموزش اسلحه در سالهای اخیر بیشتر مورد توجه رسانهها قرار گرفته و زاویهی تازهای بر شناخت عمومی از او گشوده است؛ تصویر مردی که نهتنها در تاریخ مبارزات مسلحانهی پیش از انقلاب، بلکه در شکلگیری شخصیت و آموزش نسلی از رهبران آیندهی جمهوری اسلامی نیز سهیم بود. این لایه از زندگی او که در روایتهای رسمی و کتابهای زندگینامهای کمتر برجسته شده، امروز بخش مهمی از جریانشناسی دقیقتر شخصیت اوست.
سال شصت و یکم ـ شماره 2957