طبیعی است که چنین تناقضی فرد را سردرگم کند؛ بهخصوص وقتی تجربه یک رابطه ناموفق و خیانت قبلی نیز در پسزمینه زندگی او وجود داشته باشد. ترس از دوباره تنها شدن میتواند باعث شود فرد هنگام تعارض، بیش از اندازه برای بازگرداندن رابطه تلاش کند و حتی مسئولیت آرام کردن طرف مقابل را بر عهده بگیرد.
سمیه اصغری
حاضرم قسم بخورم خوبیهایی که همسر من دارد هیچ مرد دیگری در دنیا ندارد. هرگز راضی نشدم به مشاوره مراجعه کنم از ترس اینکه مبادا گزینهی طلاق را به من پیشنهاد بدهد.
بعد از جدایی از همسر اولم، از همهی مردها متنفر بودم. هرگز فکر نمیکردم دوباره ازدواج کنم. اما از طرفی استقلال و وابسته نبودن به خانوادهی پدری که برای من خیلی مهم بود و از طرف دیگر امنیت اجتماعی و در نهایت، فشار تنهایی باعث شد کمکم تصمیمم را عوض کنم.
با تعریف و تمجید یکی از دوستانم با مردی آشنا شدم که به قول دوستم مرد بسیار خوب و بینظیری بود. اکرم، از دست و دلبازی، موقعیت شغلی، خانواده دوست بودن و دست به خیر داشتن ناصر خیلی تعریف کرد و حتی به من گفت: «سهیلا، من به تو ضمانت میدم که بهترین گزینه برای تو همینه. اگه کوچکترین مشکلی پیش اومد تو به من بگو. با شناختی که از تو و ناصر دارم مطمئنم که با هم خوشبخت میشید. ناصر سالهاست که با همسرم رفیقه.»
من در نهایت تعجب پرسیدم: «اکرم اگه ناصر اینقدر که تو تعریف میکنی خوبه، پس چرا تو زندگی خودش به مشکل برخورد؟ اصلاً چرا زنش بعد از پنج سال طلاق گرفت؟»
اکرم با سفسطه هر بار جوابی به من میداد. بالأخره قبول کردم که چند جلسه برای آشنایی با ناصر صحبت کنم. عصرها که از تدریس کلاس زبان خارج میشدم ناصر با ماشین میآمد و هر بار کلی خوراکی میگرفت. اکرم درست میگفت ناصر بهشدت دستو دلباز بود.
همیشه حتی برای پدرومادرم هم خوراکی و غذا میگرفت و میگفت: «حالا که ما خوردیم برای اونها هم ببر.»
وقنی من میگفتم: «ناصر فعلاً برای این کارها زوده.» در نهایت قبول نمیکرد و میگفت: «خب بگو خودت گرفتی. نگو من گرفتم.»
روزهایی که قبل از کلاس، ملاقات داشتیم حتی برای همکاران من هم چیزی میگرفت و میگفت: «دست خالی نرو.»
همیشه از صداقت حرف میزد. رفتارهای عجیبی که از او میدیدم احساس میکردم به قول معروف هیچی تو دلش نیست و قلب بسیار رئوفی داره. گاهی از خودم میپرسیدم چرا زهره قدر این مرد را ندونسته؟
هر بار که میخواستم دلیل جداشدنش را بگوید طفره میرفت و به طور واضح چیزی نمیگفت و همین مسئله من را نگران میکرد.
یکی از نکات مثبت ناصر از نظر من این بود که سعی میکرد از همسرش بدگویی نکند و این مسئله برای من واقعاً ارزشمند بود. حتی گاهی از خوبیهای همسرش تعریف میکرد.
گاهی ناصر میگفت: «وقتی بین ما مشاجره و دعوایی اتفاق میافتاد برای همیشه تو دلِ زهره میموند و فراموشش نمیکرد همین موضوع روابط ما رو سردتر و سردتر کرد.»
جالب اینکه من اگرچه حساس و زودرنج هستم ولی کلاً چیزی را در دلم نگه نمیدارم مخصوصاً از وقتی طعم تنهایی بعد از طلاق را چشیدهام احساس میکنم باید قدر تکتک لحظات زندگی را دانست. ناصر از نظر کلامی بسیار محبت میکرد. چیزی که برای من مثل سِحر و جادو بود.
هیچوقت بدون گفتن جانم، عزیزم، خوشگلم و... اسمم را صدا نمیزد. مدام در حال قربانصدقه بود.
گاهی دلم برای زهره میسوخت که چرا زندگی به این خوبی را قدر ندانسته اما همیشه ته دلم چیزی بود که آزارم میداد. باورم نمیشد هیچ زنی بیعلت چنین مردی را رها کند. همیشه تهِ ذهنم بهدنبال دلیل قانعکنندهای بودم. متأسفانه پدر و مادرم را در کرونا از دست دادم و بیش از پیش تنها شدم. و احتیاج من به مردی مثل ناصر که همچون کوه میتوانستم به او تکیه کنم بیشتر شد. بالأخره ازدواج کردیم.
مدتی که گذشت چند باری سر مسائل خیلی خیلی جزئی ناصر از من دلخور شد و من بهقدری از او خوبی دیده بودم که همیشه خودم را سرزنش میکردم و عذابوجدان میگرفتم.
هیچ غروری در مقابل ناصر نداشتم و خودم پاپیش گذاشته و سعی میکردم موضوع را حل کنم. هر بار به بهانهای و با ترفندی. هیچ ابایی نداشتم از اینکه به ناصر بگویم مهم این است که لحظاتمان را تلخ نکنیم چه فرقی میکند چه کسی پیشقدم شود. آنقدر این مسئله تکرار شد که من از خودم بیزار شدم. چندین بار دقت کردم و دیدم اولاً موضوع اصلاً آنقدر مهم نبوده که ناصر عصبانی و ناراحت شده. دوماً در هر حال من عذرخواهی کردم ولی او کوتاه نمیآمد. همین موضوع باعث شد تا بیشتر دقت کنم و واقعاً گاهی اصلاً چیزی نبوده ولی ناصر اوقات تلخی کرده و خدا میداند چطور زندگی را به کام هر دو زهر میکرد. چیزی که تخریبکنندهی رابطهی پرمحبت ما بود؛ این بود که ناصر به هیچ عنوان اجازه نمیداد که من توضیح دهم که چه اتفاقی افتاده و با پيشداوری و به تنهایی قضاوت میکرد و در ذهن خود من را محکوم میکرد و اصلاً فرصت دفاع نمیداد حتی یک کلمه.
هرچه اصرار و التماس میکردم و میگفتم: «ناصر جان فقط اجازه بده من توضیح بدم خودت میبینی که من مقصر نبودم.» ولی میگفت: «اصلاً نمیخوام بشنوم.»
گاهی شوخی که میکردم و ناصر جدی میگرفت حتی اجازه نمیداد که من بگویم که شوخی بود و...
من زندگیام را دوست دارم. یعنی قبلاً بیشتر دوست داشتم. به هیچعنوان نمیخواهم محبتهای بینظیر ناصر را فراموش کنم. هرگز حاضر نشدم به مشاوره مراجعه کنم چون میترسیدم یکی از گزینههای پیشنهادی مشاوره، جدایی از ناصر باشد و من دیگر طاقت تنهایی و جدایی ندارم.
ناصر بهشدت من را وابستهی خود کرد. کمتر مردی اینقدر عاطفی و بانشاط است.
اما متأسفانه وقتی مسئلهای حتی بسیار بیارزش پیش میآید؛ ناصر تمام خوبیهایش را زیرپا میگذارد. به این صورت که رابطهاش را با من به کل قطع میکند. اصلاً حرف نمیزند. هرچه من پیام میفرستم با سردی بسیار و پاسخ کوتاه من را پس میزند. شوخی میکنم تا شاید حل شود ولی با طرد کردن من، تحقیرم میکند. هر چقدر قسم میخورم که عمدی نبوده و تو تمام دنیای من هستی من حاضر نیستم تو اینقدر ناراحت و عصبانی باشی، قبول نمیکند. به قدری اصرار میکنم که ناصر بیا با صحبت حل کنیم ولی اصلاً قبول نمیکند و من دلشکسته مجبور میشوم مزاحم تنهاییاش نشوم.
چند روزی که میگذرد خودش پاپیش میگذارد و من حق ندارم حتی کوچکترین اعتراضی کنم که چرا بارها اصرار کردم ولی تو قبول نکردی چون بدتر و بدتر میشود و معتقد است: «حالا که من همهچیز رو فراموش کردم تو هم فراموش کن.»
ولی من واقعاً ناراحت میشوم و وقتی میخواهم توضیح دهم که مثلاً یک شوخی بوده، یا سوءبرداشت بوده و...
میگوید: «حالا که آشتی کردیم چرا اوقات تلخی میکنی.» نمیدانم چرا ناصر متوجه نیست برای زنی مثل من که اینقدر غرق در محبتها و نوازشهای همسرش است قهر کردن جهنم است. هر باری که تلفنم را به سردی جواب میدهد واقعاً بههم میریزم. هر روزی که به قهرش ادامه میدهد من مریض میشوم ولی او کوتاه نمیآید. چیزی که باعث غصه خوردن من است این است که اصلاً مسئلهی مهمی وجود نداشته که زندگی شیرین ما را اینقدر تلخ کند.
من به سختی میتوانم دوباره به محبتهای ناصر واکنش نشان دهم. مثل کسی که تمام توانش را در تلاشی بینتیجه از دست داده باشد؛ انرژی خود را تحلیل رفته میبینم. ولی بهقدری شوخی میکند و دوباره محبت میکند که اصلاً انگار نه انگار اتفاق خاصی افتاده. انگار نه انگار من چند روز التماس کردم و حتی از فشار روانی مریض شدم. وقتی رابطه دوباره خوب میشود بهآرامی به ناصر میگویم: «ناصر من از تنهایی بدم میاد، وقتی تو منو طرد میکنی تحقیر میشم، احساس میکنم تو از من متنفری. میبینی وقتی تو قصد آشتی داری، دوست نداری من نه بگم... پس چرا بیخود و بیجهت اوقات تلخی میکنی؟»
ناصر با بیخیالی پاسخ میدهد: «دعوا نمک زندگیه. تو سخت میگیری.»
ولی برای زنی مثل من که از همسر اولش بهدلیل خیانتش جدا شده، با هر روز قهر کردن شوهرش، هزار جور فکروخیال به ذهنش حمله میکند که نکند ناصر خدای نکرده... حتی نمیخواهم تصورش را کنم. اما واقعیت این است که قهرهای ناصر طولانیتر میشود. مثلاً وقتی یک هفته ادامه پیدا میکند بارها و بارها به خودم میگویم: «کاش هیچ محبت و خوبیای نمیکرد چون واقعاً همهاش را نابود میکند.»
وقتی میگویم: «ناصر تو با قهرت من رو تحقیر میکنی.»
جواب میدهد که: «این کلمه رو به کار نبر من فقط عصبانی بودم همین.»
شاید دیر شده باشد اینکه متوجه شوم دلیل کینههای همسرش زهره چه بوده. ناصر قابلیت این را دارد که بتواند از یک زن، که چیزی را در دل نگه نمیداشت؛ یک فرد کینهتوز بار آورد. گاهی حس میکنم همهی احساساتش دروغ است و ناصر بیرحمترین مردی است که دیدهام.
نه اکرم اشتباه نمیکرد که از ناصر تعریف و تمجید میکرد چون از درون ناصر خبر نداشت. کمکم باور میکنم که زهره هم اشتباه نکرده. دوست ندارم به طلاق فکر کنم چون مطمئنم خوبیهای ناصر کم نیست گرچه بهراحتی همه را به باد میدهد طوری که آرزو میکنم کاش این خوبیها را نداشت اما هربار که قهر میکند احساس میکنم از درون قلبم محبتم به ناصر کم میشود و مجبورم با تظاهر به راضی بودن از شرایط به زندگی ادامه دهم اما نمیدانم تا چه زمانی میتوانم ادامه دهم. اگر قرار است سالها بعد احتمالاً با وجود بچه از تظاهر خسته شوم بهتر نیست الان تدبیر درستی به کار بگیرم؟
از تظاهر که میگویم یاد ناصر میافتم زمانهایی که قهر میکند تمام واژههای زیبا را که به من نسبت میدهد مثل گلم، خوشگلم، نفسم، دلیل زندگیم و... را حذف میکند و باورش این است که وقتی از من دلخور است نمیتواند با چنین واژههایی تظاهر به محبت کند. خوب که فکر میکنم به این نتیجه میرسم که ناصر بهاندازهی چند واژه نمیتواند تظاهر کند من چطور میتوانم یک عمر...
چقدر جملات ناصر برایم تازه میشوند که میگفت: «زهره در برابر خوبیهای من ناسپاسی کرد.»
زهره با گرفتن مهریه با کینهتوزی ضربهی مالی سنگینی به من زد. پنج سالی رو هم که زندگی کرد منتظر بود تا من معاملهی مالی رو که داشتم به سرانجام برسونم تا بتونه بهراحتی مهریهاش رو بگیره. وقتی اکرم اوضاع را جویا میشد دلم میخواست بگویم: «اکرم من به کوهی تکیه کردهام که از سست بودنش واهمه دارم.»
سخن کارشناس
آنچه در این روایت به چشم میآید، خستگی زنی است که از یک سو محبت و صمیمیت همسرش را تجربه میکند و از سوی دیگر، هنگام اختلاف، با سکوت و قهر طولانی او مواجه میشود. طبیعی است که چنین تناقضی فرد را سردرگم کند؛ بهخصوص وقتی تجربه یک رابطه ناموفق و خیانت قبلی نیز در پسزمینه زندگی او وجود داشته باشد. ترس از دوباره تنها شدن میتواند باعث شود فرد هنگام تعارض، بیش از اندازه برای بازگرداندن رابطه تلاش کند و حتی مسئولیت آرام کردن طرف مقابل را بر عهده بگیرد. در این حالت، هر بار که قهر، با آشتی و محبت تمام میشود، آرامش کوتاهمدت به دست میآید، اما خودِ راوی دلآزردگی ناشی از آن قهر و قضاوت شدن و التماس و تحقیر را در دل خود دارد و با تغییر نکردن این الگو و تکرار این چرخه، لایهها روی هم انباشت میشود و میتواند آتشفشان محبت و عشق را سرد و کمرنگ کند!
اما اولین قدم برای او این است که احساساتش را جدی بگیرد و بداند ناراحتی او از قهرهای طولانی، به معنای ناسپاسی نسبت به خوبیهای همسرش نیست. میتواند همسرش را دوست داشته باشد و در عین حال از رفتار او هنگام خشم ناراحت باشد و موافق نباشد. بهتر است در زمان آرامش، نه وسط دعوا، دربارهی این الگو گفتوگو کنند و توافقی مشخص داشته باشند: هرکدام در صورت عصبانیت میتوانند برای مدتی فاصله بگیرند، اما زمان بازگشت به گفتگو مشخص باشد و قهر طولانی یا قطع ارتباط، راه حل اختلاف محسوب نشود چون این چرخه یک حلقه کم دارد و آن گفتگو و شنیدن است. در روابط زوجی شنیدن یک حلقه حیاتی است. هنگام قهر نیز راوی بهتر است به جای پیامهای مکرر، التماس یا تلاش برای شکستن سکوت، یک بار روشن بگوید که برای گفتگوی محترمانه آماده است و سپس فضا بدهد تا اینگونه انرژی عاطفی و روانی خود را در جای نادرست خرج نکرده باشد و در جای درستش بخواهد نقش بازی کند. این کار به معنای بیتفاوتی نیست؛ به معنای خارج شدن از چرخهای است که اضطراب او را بیشتر میکند.
همچنین لازم است ترس از تنهایی، تنها معیار تصمیمگیری او نباشد. حفظ ارتباط با دوستان و خانواده، داشتن علایق و فعالیتهای مستقل و تقویت احساس توانمندی شخصی، کمک میکند امنیت روانی او فقط به رفتار همسر وابسته نباشد. اگر این الگو با وجود گفتگو و توافق ادامه پیدا کرد، زوجدرمانی میتواند به آنها کمک کند شیوهی سالمتری برای مدیریت خشم و تعارض یاد بگیرند. هدف این نیست که راوی مجبور شود رابطه را ترک کند یا همه چیز را تحمل کند؛ هدف این است که بتواند در رابطهای که برایش ارزشمند است، هم محبت داشته باشد و هم احترام، امنیت و حق گفتگوی سالم. زوج درمانی یعنی حضور هر دو زوج در نسبت با یک متخصص.
سال شصت و یکم ـ شماره 2957
دکتر زهرا کیایی