سالگرد شهادت شهید والامقام اندرزگو بهانهای شد تا گفتگوی زن روز را با همسر ایشان بازخوانی کنیم. گفتگویی در بهمن سال 1386

بعضی جملات جان دارند ، انگار از قلب جوشیدهاند، در رگها جاری شده، بر زبان آمدهاند. این جملات را میگویم:
پای جملاتی از جریان یک زندگی نشستیم. میگوئیم یک زندگی چون بعضی پیوندها برای همیشه بر جریدهی عالم ثبت میشوند. تمامی ندارند و ضربانش پرشور و خروش در نبض هستی تکرار میگردد تا دوام یابد و بر جریده ی عالم ثبت شود.
شخصیت منحصربهفرد شهید اندرزگو که تلفیقی مشهود از سیاست سو دیانت به موازات هم بود، خلاقیت و ابتکاراتش در زمینههای مختلف، اختیار نامهای مستعار و لباسهای مبدل که او را به یک چریک واقعی و سلبکنندهی قدرت عمل ساواک با وجود شدیدترین تدابیر و تمهیدات امنیتی برای دستگیری وی تبدیل کرده بود و نیز همدلی بینظیر همسر مجاهدش، زمینه را برای اشتیاقی فراوان در ضمیرم و لحظهلحظهشماری کردن برای حضور در فضای معطر منزل این عزیزان فراهم آورد.
در یکی از محلههای شمالی تهران، به ملاقات با بانویی میرویم که در عنفوان جوانی اشتیاقش برای مبارزه را به دریای مواج و پرتلاطم زندگی مردی از اساطیر انقلاب نورانی سرزمینمان سپرد.
دختر جوانی از اهالی شمیران و علاقهمند به شرکت در سخنرانیهای داغ منتقدین سیاسی رژیم پهلوی که حضورش در جماعتهای مسجد محل فتحبابی میشود به دنیای سبز چریکی جسور از بستر تاریخ انقلاب که هوشمندیهایش، کابوس سران امنیتی حکومت پهلوی گشته و شهادتش، همزمان با اوجگیری روند مردمی جریان انقلاب، به گل نشستن غنچهی نیمه شکفتهی نهضت اسلام را شتاب بخشید.
میهمان شهاب روشنی میشویم که در آسمان روزمرگیهای زندگی محو میگردد و میشود نیمهی پنهان یک ماه کامل.
خودتان را معرفی بفرمایید.
کبری سیل سهپور هستم، همسر شهید اندرزگو. متولد تهران، سال 1331.
فضای فکری اعتقادی خانهای که در آن بزرگ شدید، چگونه بود؟
در خانوادهای مذهبی متولد شدم و رشد کردم و پدر و مادری بسیار ساده و مذهبی داشتم، اهل روضه و مسجد.از جهت سیاسی، خیلی اهل سیاست نبودند. در آن زمان خفقانی حاکم بود که همه نمیتوانستند وارد سیاست بشوند. ما هم کمکم وارد سیاست شدیم. در جماعتها شرکت میکردیم. با پیشنماز مسجد ارتباط پیدا کردیم و کمی آگاه شدیم.
از قضایای فیضیه باخبر شدیم. من به صحبتهای پرشور آقای حجازی خیلی علاقه داشتم. ایشان در سخنرانیهایشان کمی از خیانتهای پهلوی، صحبت میکرد. خواهرانم هم مذهبی بودند ولی خیلی وارد این مسائل نمیشدند. من شیطان بودم و روحیهام با آنها متفاوت بود.
چند سالگی ازدواج کردید و چگونه با آقای اندرزگو آشنا شدید؟
در 17 سالگی. ایشان با پیشنماز محل ارتباط داشتند. من هم از بچگی مسجد میرفتم. ایشان از امام جماعت درخواست کرده بودند که دختری میخواهم که برادر نداشته باشد و خانوادهاش خیلی کنجکاو نباشند. چون خودشان فراری بودند و نمیخواستند گیر بیفتد. میخواستند خانوادهای نباشد که خیلی بخواهند از کارش سر در بیاورند. ایشان من را معرفی کردند و به خواستگاری، به منزل آمدند. چون فراری بودند، بدون خانواده و تنها به خواستگاری آمدند. من هم طی 9 سال زندگی با ایشان، 7 سال فراری بودم و ارتباطم با خانوادهام قطع بود. چون همهی روابط کنترل میشد خفقان سختی حاکم بود.
با این وجود به سیاست علاقه داشتم. مثلاً دوست نداشتم جلسههای زنانه بروم. میگفتم کار اینها سطحی است و گاهاً اشتباه میگویند و با امور سیاسی کاری ندارند. برای همین وقتی آقای اندرزگو گفتند منبر داغ میرود، میفهمیدم چه میگوید. میدانستم ممکن است بریزند و دستگیرش کنند. البته این فشارها خوب بود چون مردم را آگاه کرد و همینها زمینهی انقلاب شد.
چند فرزند دارید؟
چهار پسر. آقا سیدمهدی و آقا سیدمحمود روحانی هستند. آقا سیدمهدی، در قوهی قضائیه و آقا سیدمحمود، کارشناس حقوق بینالملل و در امور طلاب داخل و خارج کشور در حوزهی تقریب مذاهب فعالیت دارند. آقا سیدمحسن مشغول تحصیلات عالیه و آقا سیدمرتضی، مدرس علوم قرآنی هستند. بعد از شهادت پدر، پسران من به ترتیب شش، پنج، دو سال و نیمه و آقا سیدمرتضی هفت ماهه بودند که همراه من دستگیر و زندانی شدند. بعد از مدتی سه پسر اولم را تحویل خانوادهام دادند و آقا سیدمرتضی که شیرخواره بود در سلول 209 کنار من بود.
از ویژگیهای شهید اندرزگو بگویید.
ایشان خیلی خوب با جوانها ارتباط برقرار میکردند. در سلام کردن به جوانها، حتی آنهایی که کسی تحویلشان نمیگرفت، پیشقدم میشدند. همهی آنها مسجدی شده بودند چون شهید به آنها شخصیت میداد. گاهی آنها را به منزل دعوت میکرد که البته در این رابطه ما همهی مسائل شرعی و اخلاقی را رعایت میکردیم. مهمان که میآمد، زنانه و مردانه را جدا میکردیم. حالا هم همینطور عمل میکنیم. این موارد نکتههایی است که امروزه متأسفانه رعایت نمیشود. پس از انقلاب برای زنها ارزش قائل شدند و زمینهای فراهم شد تا در جامعه حاضر شوند، ولی برخی این اصل که باید «زینبوار» زندگی کنند را از دست دادند و متأسفانه راه اصلی اولیه گم شد و همهی هدف کار و تحصیل و علم و مقام شده است. من بعد از شهادت همسرم، باز هم در کنار انقلاب حضوری فعال داشتم ولی با حفظ حریمها. مثلاً چند سالی میرفتم مناطق محروم چهارمحال و بختیاری و بیشتر با فرهنگیها کار میکردم. لازمهی موفق بودن حفظ و رعایت حریمها و مسائل شرعی است. من خیلی لازم نمیدانم ارتباط زن و مرد زیاد باشد تا امور مربوط پیش برود. میتوان این روابط را ضعیفتر کرد. بالأخره نامحرم، نامحرم است.
شهید هم روی این موضوع تأکید داشتند و میگفتند: «حضرت زینبسلاماللهعلیها هم در جریان کربلا و عاشورا، تنها در شام صدای اعتراضشان درآمد. آن هم چون برای دفاع از اسلام لازم بود. که در برابر نامحرم بایستند و سخنرانی کنند ولی با حفظ حجاب کامل و کلامی که لذتبخش نبود. تا زمانی که شهید زنده بود من با نامحرم صحبت نمیکردم. قبل از ازدواج هم نگاه و کلام خود را از نامحرم حفظ میکردم. بعد از ایشان هم بنا به ضرورت زندگی به اجبار ارتباطم با نامحرم زیادتر شده است. الگوی من حضرت زهراسلاماللهعلیه بود هنگامی که با ورود مرد نابینایی، حجاب اختیار کردند، کسی به ایشان گفت: «این مرد نابینا است. چرا حجاب میگذارید؟ او که چیزی نمیبیند.» حضرت فرمودند: «من که میبینم. اینها همه حریمهایی است که باید حفظ شوند. اگر مسائل به همین راحتی بود زنان علما هم باید در انظار ظاهر میشدند ولی ما هیچگاه همسران محترم علما را نمیبینیم. به نظر من همین معاصی است که سبب آفتهایی مثل نباریدن باران میشود.»
همیشه شهید میگفتند انجام معصیت روی چهره هم اثر بد میگذارد و زیبایی چهره را سلب کرده و آن را کریه میکند. ایشان از معدود روحانیونی که در منزل تلویزیون کوچکی داشتند برای شنیدن اخبار و مسائل سیاسی، ولی همیشه تأکید داشتند صداهای غیرمجاز از این دستگاه در خانه پخش نشود چون روی بچهها تأثیر سوء میگذارند و نمیگذارد رحمت خدا نازل شود.
در مورد خواستگاری صحبت میکردید، شما علت غیبت خانوادهی ایشان را در جلسهی خواستگاری جویا نشدید؟
من، خیر ولی خانواده سؤال کردند ایشان خندیدند و به کنایه گفتند من زیر بوته به عمل آمدهام. پدر و مادرم هم دیگر دنبال موضوع را نگرفتند. ایشان؛ ساده، اهل علم و تحصیل و سالم بودند و همین کافی بود ما قبول کنیم.
کاملاً به دل شما نشسته بودند که دیگر سؤال نکردید!
من همزمان دو خواستگار دیگر هم داشتم که در صنایع دفاع مشغول کار بودند. من دوست نداشتم با کارمند پهلوی ازدواج کنم. احساس میکردم نان این جماعت مشکل دارد. طلبه آمد قبول کردم چون طلبه همهی مسائل مربوط به حلال و حرام را مراقب است.
مثلاً از افغانستان که برگشتیم رفتیم مشهد، اصلاً پولی نداشتیم که اتاقی اجاره کنیم. با همان علاءالدین و قابلمه کنار پیادهرویی در خیابان خواجه ربیع زندگی میکردیم. شبها را هم همانجا میخوابیدیم، ولی ایشان صبح زود من را بیدار میکردند که مبادا اندام من جلوی رهگذران مشخص باشد. همان روز اول وقتی بنا بر گفته ایشان بلند شدم، گفتند: «هم میتوان اینگونه زندگی کرد (با سختی و در راه خدا) هم مثل مردم عادی (بدون دغدغه و دین و جامعه). ولی کدام ارزش دارد؟» با توجه به هدفی که برایش زندگی میکردیم که همان اسلام بوده و هست. اینها همه درس و تربیت بود و همه این به ظاهر سختیها با توجه به هدفمان، برایم لذت داشت.
ما همه چیز اسلام را قبول کرده بودیم، نه مثل اسلام آمریکایی که میگوید زن داخل و خارج خانه غرب زده باشد. الگوی من حضرت زهراسلاماللهعلیه بوده و هست اگرچه مثل ایشان هم نمیتوان بود. ولی امروزه تا حدودی راه و هدف اصلی گم شده.
این که شما میگویید تفاوت در اندیشهها و سبک زندگیست. عدهای میگویند اسلام را دقیقاً عمل کنیم عدهای دیگر معتقدند باید کوتاه بیاییم. مثلاً برخی مبارزان را میبینیم. خانواده را در مبارزاتشان، دخالت مستقیم ندادند و عدهای دیگر مثل شهید اندرزگو یا خانم دباغ، خانواده را هم وارد عرصه مبارزه کردند، با این همه مشکلات و سختیها آیا مبارزه به تنهایی بهتر نبود؟
اتفاقاً زندگی با خانواده، مبارزه را برای شهید اندرزگو بهتر میکرد. آن زمان هم برخی مبارزین به ایشان اعتراض میکردند که چرا ازدواج کردهاند؟ اندرزگو میگفت: «ازدواج باعث شده زندگی و مبارزهی من طولانی شود. دوستانم که مجرد بودند زودتر لو رفتند. همین که خانواده دارم کمتر به من مشکوک میشوند. ایشان در کنار خانواده توانست مبارزه کند و بر ادامهی نسل و اولاد نیز بسیار تأکید داشتند.»
آقای اندرزگو در جریان خواستگاری اشارهای به فعالیتهای سیاسی و زندگی سخت خود کرده بودند؟
نه، اسلام، همهاش سیاست است. ایشان کمکم راجع به فعالیتهای سیاسیشان صحبت کردند.
گو اینکه مرد در خانه حکم ولایت دارد و هرچه میگوید باید اطاعت شود. در صورتی که امروزه زنان در وسط میدان کنار مردان قرار گرفتهاند، و میگویند همهی میدان مال ما. در حالی که باید از صدر اسلام الگو گرفت. الگوی ما حضرت زهراسلاماللهعلیهاست. حتی وقتی ایشان برای دفاع از ولایت وارد عمل شدند دم در مسجد به امر حضرت امیرعلیهالسلام برمیگردند.
من هم وقتی شهید میگفت مشغول شیردادن به بچه هستی برای آب خوردن هم بلند نشو بگو من برایت آب میآورم یا میگفت با نامحرم صحبت نکن، اطاعت میکردم.
از سختترین لحظهی زندگی بگویید.
تمام لحظههایی که از شهید دور بودم برایم سخت بود. گاهی در مناطقی بودیم که به ما خیلی سخت میگذشت. در منطقهای (که نامش را نمیبرم) خیلی اذیت شدم. یک ماه در خانهای بودم. بچهام اسهال خونی گرفته بود. آن روزها شرایط بهداشت در آن منطقه بسیار پایین بود. وضعیت من طوری نبود که بچه را به دکتر ببرم؛ اما زن صاحبخانه مرا به یاد آسیه زن فرعون میانداخت. این خانم با من خیلی خوب تا میکرد. درست بر عکس شوهرش که حتی به شهید اندرزگو خبر رسانده بود که من زن و بچه تو را از بین میبرم و در خانهام دفن میکنم. او میترسید که من دستگیر شوم و او را به ساواک لو بدهم. البته این موضوع را بعداً از شهید اندرزگو شنیدم . ایشان میگفت، «من وقتی این خبر را شنیدم سر گذاشتم به بیابان و نماز آقا امام زمان عجالله را خواندم و به ایشان متوسل شدم و گفتم اگر زن و بچهام را سالم برسانید؛ میروم مشهد و پناهنده حضرت رضا علیهالسلام میشوم و همان جا میمانم پیش حضرت و مبارزهام را یک طوری ادامه میدهم.
یعنی این آقای صاحبخانه شما را تهدید جدی هم میکرد؟
این آقا یک شب ساعت یازده دوازده شب بود که آمد اتاق من. این خانه سه اتاق کوچک تودرتو داشت. قدیمی بود و اتاق ها به هم راه داشتند. او دستش را به طرف من گرفت و گفت، «این ده تا قرص را بخور!» من تب هم داشتم. وحشتی در جانم افتاد که نگو! جواب دادم،« من نمیتوانم بخورم.» و شروع کردم به گریه کردن. از بچههایم میترسیدم که از بین خواهند رفت، بچههایی که سید هم هستند.
آدم موقع خطر آن قدر به فکر خودش نیست که به فکر اولادش است. به این مرد گفتم، «چرا باید قرص ها را بخورم؟» او با تشر و دعوا گفت، «باید بخوری!» من هم قرصها را گرفتم. مرد به اتاق دیگر رفت. صدای خانم مهربانش که با گریه به او التماس میکرد دست از این کار بردارد به گوش میرسید. او با زبان بلوچی حرف میزد و دائم میگفت، «این زن حامله است. بچهاش سید است گناه دارد.» و مرد هم در جواب او میگفت، «من باید اینها را بکشم و در همین خانه دفن کنم.» در میان این کشمکشها من به حضرت زهرا(س) متوسل شدم. گفتم، «خانم فقط این قدر میدانم که اگر من گناهکارم این دو تا بچه گناهی ندارند. اینها را نجات بده.»
این دعا را به خاطر شهید اندرزگو کردم که خیلی دلش میخواست از او نسلی باقی بماند. همیشه به من میگفت، «من دوست دارم بچههایم پسر باشند تا یادم را زنده نگه دارند.» میگفت، «پهلویها دوست دارند نسل من از بین برود، ولی من میخواهم نسلم باقی بماند.»
قرصها را هم نخوردم، یعنی اصلاً نمیتوانم قرص بخورم. حساسیت دارم. آن آقا وقتی قرصها را به من داد، رفت اتاق خودشان و زنش با او بگو مگو کرد. حدود ساعت دو نیمه شب سروصدا خوابید. حالا شما فکرش را بکنید که من تا صبح چه حالی داشتم . خیلی سخت گذشت. وقتی صبح شد، انگار دنیا را به من دادند. آقا رفت سر کار.
معمولاً دوازده شب از کار برمیگشت. نمیدانم چه کاره بود. هر چه بود آدم مشکوکی بود. دوباره شب شد و ترس در جانم ریخت. ساعت هشت بود که در زدند. خانم مهربان صاحبخانه رفت دم در. مردی آمده بود و به خانم صاحبخانه میگفت، «خانمی به نام معصومه اینجا است. آمدهام او را ببرم.» شهید اندرزگو برای من با نام معصومه شناسنامه گرفته بود. فامیل جعلی هم داشتم که الان یادم نیست. خانم آمد و گفت که همراه آن آقا بروم. خدا گواه است نمیدانم چطور ساک و بچه را جمع و جور کردم. یک دستم بچه بود و یک دستم ساک. چادر کودری سنگینی هم سر کردم و با یک دمپایی رفتم دم در. آقایی که آمده بود گفت، «به صورت من نگاه نکن. فقط به پشت پایم نگاه کن و دنبال من بیا.»
قبول کردم و مسافتی را دنبالش رفتم، در حالی که زیر نور مهتاب که همهجا را گرفته بود، تنها پشت پای مرد را نگاه میکردم و دنبالش میرفتم و نمیدانستم او کیست، به در منزلی رسیدیم، در زد و در باز شد، داخل شدم و اندرزگو را دیدم که میان راهروی کوتاهی که در ورودی را به بقیهی خانه متصل میکرد، ایستاده، شوق همه وجودم را فرا گرفت. یک ماه بود او را ندیده بودیم، بچه را در آغوش گرفت و بوسید. به من گفت: «خیلی نگرانتان بودم دیروز رفتم بیابان، در برکهای غسل کردم و نماز امام زمانعلیهالسلام خواندم و از ایشان خواستم زن و بچهام را به من برسانند. امامعلیهالسلام حاجتم را دادند. شهید به پهنای صورت گریه میکرد و میگفت: «میروم جایی را اجاره میکنم که شما آنجا ساکن شوید و خودم میروم دنبال مبارزه.»
در بازگشت از همان شهر بود که اندرزگو چهار اسلحه به من دادند که به شکم ببندم، چون باردار بودم، خیلی مشخص نمیشدند.
شما اعتراضی نکردید؟
خیلی هم خوشحال شدم و احساس غرور کردم که از من خواسته کاری برایش انجام دهم. اندرزگو میدانست در بین راه بهخاطر احتمال حمل مواد مخدر مسافران را میگردند. اسلحهها را در بقچهای پیچیدیم و من آنها را به کمر بستم. در میان راه نگران حال من بود. در یکی از پاسگاههای بین راه شروع کردند به گشتن مسافران. شهید به من گفت: «نگران نباش. حالا ببین مادرم زهراسلاماللهعلیها چه میکند.» ایشان بهطرف پاسگاه رفت و گفت: حال خانم من خوب نیست، باردار است و حالش به هم خورده.» رئیس پاسگاه گفت: «چیزی نیست ببرش توی قهوهخانه، به همین سادگی. حال شهید اندرزگو هم دگرگون شد و گفت: «به تو گفتم مادرم زهرا کاری میکند.» میتوان گفت همه جا کمک ائمه بهخصوص حضرت زهراسلاماللهعلیها کمکحال ما بود.
خانواده به نوع زندگی شما ایراد نمیگرفتند؟ یا احیاناً دلسوزی نمیکردند؟
وقتی گرفتار ساواک شدند ناراحت بودند ولی اندرزگو به خانوادهام تفهیم کرده بود هدف اسلام است. اگر شما تحمل کنید، خداوند اجرتان میدهد. ساواک آنها را اذیت میکرد و میگفت شما از جای آنها خبر دارید، در حالی که خبر نداشتند، حتی همسایهها هم با آنها کمرفتوآمد میکردند آنقدر خفقان بود که همسایهها میترسیدند زندانشان کنند.
وقتی سال 57 اندرزگو به شهادت رسید و من از زندان برگشتم، کمکم به دیدارم آمدند.
از سختیهای زندان بگویید. شکنجه هم شدید؟
پهلوی از همهی زندانیها بهشدت پذیرایی میکرد! هیچکس را بیبهره نمیگذاشت. من هم مثل بقیه. چقدر علما و فضلای ما را زندان کرد و آزار داد، خود رهبر معظم انقلاب و بقیهی علما هم زندانی بودند که الحمدلله با انقلاب و قیام مردم آزاد شدند.
به نظر من زندانی شدن یک زن با یک مرد متفاوته. فشار روحی زنها خیلی بیشتر است.
من امکانات خیلی کمی داشتم. در انفرادی بودم، با بچهی شیرخوارهام که از گرسنگی شیون میکرد. سخت بود ولی سختترین لحظهی زندگیام مسیر مشهد به تهران بود. بودن با مردهای نامحرم در یک ماشین. بعد از طی مسافتی، ما را از داخل آن ماشین به یک لندرور منتقل کردند. شهید میگفت: «من را میکشند و تو را به اسیری میبرند. سعی کن مثل حضرت زینبسلاماللهعلیها باشی.»
سکوت حاکم میشود. یادآوری برخی لحظهها حتی برای این بانوی مقاوم جانفرساست؛ چشمهایش قرمز و اشکهایش سرازیر میشوند. بغض گلویم را گرفته، به او میاندیشم. مانند زینب؛ استوار، سربلند، پرغرور، پرحماسه و آنجا که پای حرمت و حجاب به میان میآید، عاصی و آکنده از تعصب و حیا.
با طرح آخرین سؤالم او را از ژرفای تعلیق بین فراز و نشیبهایش بیرون میکشم:
به نظر شما آیا اهداف اولیهی انقلاب که برایش این همه سختی کشیده شد، تحقق پیدا کرده است؟
با گرم شدن انقلاب آزاد شدم، در حالی که حکم اعدام داشتم. امام آمدند و انقلاب پیروز شد. بزرگترین موهبت زندگیام را از دست داده بودم، همسرم! ولی بزرگترین ارزش را به دست آوردم، همان جمهوری اسلامی که از خون این شهیدان بود.
والسلام
بهمن 1386
