در میان انبوه مساجدی که در جهان اسلام قد برافراشته، از ایاصوفیهی باشکوه تا مساجد جامع ایران، هر یک بهنوعی یادگار ایمان و هنر یک تمدن است، اما در این میان، نام یک مسجد از حیث «جریانشناسی نفاق» چنان اهمیت راهبردی دارد که بدون شناخت آن، درک تاریخ صدر اسلام ناقص میماند؛ مسجدی که هرگز به بقعتی برای عبادت تبدیل نشد، بلکه به کمینگاهی برای ضربه زدن به بنیانهای تازهاستوار مدینه بدل گشت، مسجدی که پیامبر اسلام فرمان ویرانی آن را صادر کرد تا فتنه در نطفه خفه شود و پایگاه منافقان برای همیشه برچیده شود. این شمارهی زن روز، ذرهبین جریانشناسی خود را بر این مسجد و کارگزاران پشت پردهی آن متمرکز کرده تا پاسخی برای این پرسش همیشگی بیابد که چگونه ممکن است یک نهاد دینی، به ظاهر خیرخواهانه، اینچنین در خدمت تخریب و خیانت درآید و این حادثه، چه درسهای ماندگاری برای مواجهه با پدیدههای مشابه در طول تاریخ دارد؟
نفیسه زارعی
ابوعامر راهب؛ چهرهی پشت پرده
برای رمزگشایی از این ماجرا، نخست باید با معماری فکری آن آشنا شد؛ مردی که تقریباً تمام منابع تاریخی و تفسیری، او را مغز متفکر این پروژه معرفی میکنند، کسی نیست جز ابوعامر بن صیفی، مشهور به ابوعامر راهب که پیش از ظهور اسلام، از عابدان و زاهدان بنام قبیله اوس بود و به آیین مسیحیت گرویده و رهبانیت را برگزیده بود؛ جایگاه او در میان قومش چنان بود که بسیاری گمان میکردند با بعثت پیامبر، از نخستین ایمانآورندگان خواهد بود، اما تاریخ برخلاف این گمان رقم خورد و ابوعامر نهتنها اسلام را نپذیرفت، بلکه به دشمنی آشکار با پیامبر برخاست، بهگونهای که در جنگ احد، او در کنار مشرکان مکه صفآرایی کرد و کوشید با تحریک برخی از همقبیلههایش در مدینه، میان آنان و پیامبر دشمنی بیفکند و همین رفتار خصمانه بود که پیامبر را بر آن داشت تا او را «فاسق» بخواند؛ لقبی که نشان از خروج او از دایرهی امانت و دیانت داشت و او را برای همیشه از چشم جامعهی مؤمنان مدینه ساقط کرد. اما داستان او به همینجا ختم نشد، چرا که پس از فتح مکه، ابوعامر به طائف گریخت و وقتی اهل طائف نیز مسلمان شدند، راهی شام شد و به دربار امپراتوری روم پیوست و جالب آنکه او حتی از آن فاصلهی دور نیز دست از توطئه برنداشت و برای هواداران باقیماندهاش در مدینه پیغام فرستاد که بهزودی با لشکری از سوی هرقل، امپراتور روم، بازخواهم گشت و محمد و یارانش را از مدینه بیرون خواهم راند؛ این پیام، ماهیت این پروژه را فراتر از یک اختلاف داخلی ساده نشان میدهد و آشکار میکند که اینجا پای یک «پروژهی براندازی سازمانیافته» با پشتوانهی یک قدرت بزرگ بیرونی در میان است که هدف آن، نه رفع یک نیاز محلی، که تغییر معادلات سیاسی و نظامی مدینه در سودای بازگشت به دوران پیشااسلامی بود. شاید تأملبرانگیزترین بخش زندگی ابوعامر، تقابل او با فرزند خویش است، چرا که او پدر حنظله غسیلالملائکه بود؛ همان جوانی که در جنگ احد، بیآنکه حتی فرصت غسل بیابد، به میدان نبرد شتافت و به شهادت رسید و برحسب روایت، فرشتگان او را غسل دادند؛ این تقابل میان پدری که در صف دشمنان اسلام ایستاد و پسری که به اسطورهای از ایثار تبدیل شد، گویای این حقیقت تلخ و در عین حال روشنگر است که راه نفاق و ایمان، حتی در درون یک خانواده نیز میتوانند به دو سوی کاملاً متضاد منتهی شوند و هیچ نسبتی، نمیتواند انسان را از انتخاب سرنوشت خویش برحذر دارد.
جماعت سازندگان و بهانهای که هیچکس نمیتوانست رد کند
ابوعامر اما به تنهایی این پروژه را جلو نمیبرد و بر اساس روایات موجود در تفاسیر معتبری همچون مجمعالبیان و الدرالمنثور، دستاندرکاران اصلی ساخت مسجد، گروهی میان ده تا پانزده نفر از قبیله اوس بودند که نام دوازده تن از آنان در تاریخ ثبت شده است؛ از جمله خذام بن خالد که مسجد در بخشی از خانه او بنا شد، ثعلبة بن حاطب، هلال بن امیه، معتب بن قشیر، ابوحبیبة بن ازعر، عباد بن حنیف، جاریة بن عامر و دو پسرش مجمع و زید، نبتل بن حارث، بهدج بن عثمان و ودیمة بن ثابت که امامت این جماعت را مجمع بن جاریه بر عهده داشت و انتخاب یک جوان برای این جایگاه، خود گواهی بود بر اینکه این گروه بهدنبال برپایی یک نهاد دینی رسمی و کارکردی بودند، نه یک محفل خصوصی معمولی که با چند نفر و در گوشهای خلوت اداره شود. اما آنچه این پروژه را از بسیاری توطئههای تاریخ متمایز میسازد، پوشش فریبنده آن است، چرا که بانیان مسجد مستقیماً به نزد پیامبر رفتند، نه در خفا و نه با بهانهای مشکوک، بلکه با درخواستی که در ظاهر، کاملاً انسانی و موجه مینمود و از ایشان خواستند تا اجازه دهند مسجدی در میان قبیلهی بنیسالم بسازند تا افراد ناتوان، بیمار و سالخوردهای که توان رفتن به مسجد قبا را ندارند، بتوانند در آن به عبادت بپردازند و همچنین در شبهای بارانی و سرد زمستان، کسانی که دسترسی به قبا برایشان دشوار است، فریضهی خود را در این مسجد به جا آورند؛ این بهانه، از منظر هر ناظر بیطرفی، نهتنها معقول، که خیرخواهانه به نظر میرسید و چه کسی میتواند در برابر تسهیل عبادت برای بیماران و سالخوردگان مقاومت کند؟ این ظرافت، مسجد ضرار را به یک نمونهی کلاسیک در باب «نفاق نرم» تبدیل کرده است؛ نفاقی که با شعارهای دشمنی آشکار وارد نمیشود، بلکه با زبان دلسوزی، خدمت، و حتی تقوا، قدم به عرصهی جامعه میگذارد و چنان در لباس خیرخواهی ظاهر میشود که تشخیص آن از عمل صالح، تنها با معیارهای دقیق و گاهی با مداخلهی غیبی ممکن میگردد. رسول خدا در آن هنگام، در آستانهی عزیمت به غزوه دشوار تبوک بود؛ سفری پرمخاطره در گرمای سخت تابستان بهسوی مرزهای شمالی و در برابر امپراتوری روم که ایشان به بانیان پاسخ دادند که بهدلیل آمادهسازی این سفر، فرصت افتتاح مسجد را ندارند و این کار را به پس از بازگشت موکول کردند و این واکنش پیامبر، نکتهای مهم را به ما میآموزد که برخورد ایشان با این درخواست، مبتنی بر سوءظن پیشینی نبود، بلکه بر پایهی مصلحت عملی صورت گرفت و این خود درسی است دربارهی لزوم داوری بر اساس ظواهر، تا زمانی که حجت غیبی یا وحیانی بر خلاف آن نازل نشود.
نزول آیات؛ پردهبرداری از چهار هدف شوم
پیامبر پس از سفری طولانی و دشوار، غزوه تبوک را بدون درگیری مستقیم با رومیان به پایان رساند و با پیروزی بهسوی مدینه بازگشت، اما بانیان مسجد ضرار، باز هم در مسیر بازگشت، به استقبال ایشان آمدند و درخواست پیشین را تکرار کردند و از آن حضرت خواستند تا به مسجدشان بیاید و در آن نماز بگزارند تا از برکت دعای ایشان بهرهمند شوند، اما اینبار، پیش از آنکه پای پیامبر به مدینه برسد، فرشتهی وحی فرود آمد و آیات ۱۰۷ تا ۱۱۰ سورهی توبه، پرده از راز این پروژه برداشت و قرآن کریم در این آیات، با زبانی صریح و قاطع، چهار هدف اصلی را برای بنای این مسجد برمیشمارد که هیچیک در بهانههای ظاهری بانیان نیامده بود؛ نخست، «ضِراراً» یعنی بنایی که نه برای رفع نیاز، که برای آسیبرسانی به مسلمانان و تضعیف جایگاه مسجد قبا بهعنوان قلب ایمان مدینه ساخته شد، دوم، «کُفراً» به این معنا که این پروژه، در باطن، ترویج کفر را در پوشش دین دنبال میکرد، سوم، «تَفریقاً بینَ المؤمنین» یعنی عاملی برای ایجاد شکاف و دوگانگی در صف یکپارچهی مؤمنان، تا جامعهی نوپای اسلامی دچار تردید و گسست شود و چهارم، «إرصاداً لِمَن حارَبَ اللهَ و رسولَه مِن قَبل» یعنی کمینگاهی از پیشساخته برای کسی که پیشتر با خدا و رسولش جنگیده بود که اشارهای صریح به ابوعامر راهب و وعدهی بازگشت او با لشکر روم دارد. این چهارگانه، تصویری کامل از یک عملیات روانی ـ سیاسی چندلایه را ترسیم میکند که در دل یک نهاد دینی جای گرفته بود و نشان میدهد که چگونه میتوان از مقدسترین ابزارها برای نیل به پلیدترین اهداف استفاده کرد؛ قرآن سپس با صراحت بیان میدارد که بانیان این مسجد سوگند یاد خواهند کرد که قصدشان جز نیکی نبوده، اما خداوند گواهی میدهد که آنان دروغگویند و آیهی بعدی، با لحنی قاطع و امری محکم، به پیامبر دستور میدهد که هرگز در آن مسجد نماز نگزار و هرگونه مشروعیتبخشی به آن را برای همیشه از آن سلب میکند. در ادامه، قرآن با یکی از زیباترین و در عین حال هشداردهندهترین تمثیلهای خود، تفاوت بنای مؤمنانه و منافقانه را به تصویر میکشد و میپرسد که آیا کسی که بنای خود را بر تقوا و خشنودی خدا استوار کرده، بهتر است، یا کسی که بنای خود را بر لبهی پرتگاهی از ریزشگاه بنا نهاده و آن بنا، او را به آتش جهنم فرو میریزد؟ این تصویر، مسجد ضرار را نه یک بنای فیزیکی پایدار، بلکه به مثابهی ساختاری نمایشی معرفی میکند که از درون پوک است و ظاهری فریبنده بر روی پرتگاهی سست و در حال فروپاشی دارد و آیهی پایانی این مجموعه، نکتهای روانشناختی را نیز برجسته میسازد که این بنا همچنان مایهی تردید و ناآرامی در دلهای بانیان خواهد ماند، مگر آنکه دلهایشان از هم بپاشد؛ یعنی نفاق، حتی پس از افشا، آرامش را از صاحبان خود سلب میکند و چون زخمی کهنه در درون آنها باقی میماند و هیچگاه رهایشان نمیسازد.
فرمان آتش؛ تخریبی که یک پیام ابدی داشت
پس از نزول این آیات، پیامبر بیدرنگ و بدون هیچگونه تعللی، دستور تخریب مسجد ضرار را صادر کردند و در روایات، نام دو یا سه تن از یاران خاص ایشان بهعنوان مأموران این عملیات ذکر شده است؛ در برخی منابع، عاصم بن عوف عجلانی و مالک بن دخشم، و در روایتی دیگر، عمار یاسر به همراه یکی دیگر از صحابه، مأمور این کار شدند و پیامبر به آنان فرمود که به سراغ این مسجدی که مردم ستمگر بنا کردهاند بروند، آن را ویران کنند و آتش بزنند، اما فرمان ایشان به همین حد بسنده نکرد و پس از ویرانی و آتش زدن بنا، دستور داده شد که محل آن به زبالهدان تبدیل شود و کثافات محله در آنجا ریخته شود تا هیچگونه اثری از آن باقی نماند و کسی نتواند به بهانهی وجود بنایی که روزی «مسجد» نامیده میشد، برای آن قداستی قائل شود. این اقدام، فراتر از یک تخریب صرفاً فیزیکی بود و در واقع یک اعلام نمادین و علنی محسوب میشد مبنی بر اینکه این مکان، هرچند در ظاهر عنوان مسجد بر خود داشت، هیچگونه حرمت و قداستی در نظر اسلام ندارد و اینجا بود که پاسخی قاطع به یکی از بنیادینترین پرسشهای فقهی و کلامی داده شد که آیا نام و صورت دینی یک نهاد، به خودی خود برای آن حرمت میآفریند؟ پاسخ قرآن و سیرهی نبوی، قاطعانه منفی است و حرمت هر نهاد دینی، تابع نیت و کارکرد واقعی آن است، نه تابع واژگانی که بر تابلوی آن نقش بسته است؛ اگر کارکرد واقعی، آسیب به جامعه مؤمنان، ایجاد تفرقه یا خدمت به دشمن باشد، آن نهاد، هرچند نامش «مسجد» باشد، سزاوار ویرانی است، نه احترام و این اصل، یکی از مهمترین آموزههای این واقعهی تاریخی است که مرز میان ایمان و نفاق را برای همیشه ترسیم میکند.
مسجد ضرار در بستر تاریخ نفاق مدینه
مسجد ضرار را نمیتوان بهطور کامل، جدا از زنجیرهای از رخدادهای مشابه در مدینه درک کرد، چرا که پیش از آن، ماجرای تلخ و پرآوازه «افک» یعنی تهمت به یکی از همسران پیامبر رخ داده بود که در آن، گروهی از منافقان به رهبری عبدالله بن ابی، با شایعهپراکنی کوشیدند ضربهای روانی به جایگاه رسول خدا وارد کنند و همچنین رفتار عبدالله بن ابی در جنگ احد، که با سیصد نفر از یارانش در آخرین لحظات از میدان نبرد کنارهگیری کرد، نمونهای دیگر از کارشکنی منافقان بود، اما تفاوت کلیدی مسجد ضرار با این موارد در این است که کارشکنی احد یا شایعهپراکنی افک، اقداماتی واکنشی و آنی بودند، در حالی که مسجد ضرار، پروژهای از پیش برنامهریزیشده، با سرمایهگذاری زمانی و مادی، و با ارتباطات بیرونی سازمانیافته با دشمن خارجی یعنی امپراتوری روم بود. به عبارت روشنتر، مسیر نفاق در مدینه، در طول چند سال، از کارشکنی موردی و شایعهپراکنی پراکنده، بهسمت نهادسازی رسمی حرکت کرد و مسجد ضرار، پیچیدهترین و آخرین حلقههای این زنجیره تکاملی بود، پیش از آنکه با افشای الهی و سپس مرگ طبیعی رهبران اصلیاش یعنی عبدالله بن ابی و ابوعامر، این فصل از تاریخ نفاق به پایان برسد؛ این توالی، درسی روششناختی نیز در بر دارد که جریانهای انحرافی، یکشبه ظهور نمیکنند و آنها حاصل تراکم تدریجی تجربه و آزمون و خطا هستند و اگر در مراحل اولیه با قاطعیت مواجه نشوند، به ساختارهایی پایدار و ریشهدار تبدیل میشوند که ریشهکن کردنشان در مراحل بعدی، هزینههایی دهها برابر خواهد داشت.
سرانجام بازیگران؛ عبرتی از نافرجامی توطئه
آنچه کمتر در روایتهای رایج از مسجد ضرار مورد توجه قرار میگیرد، سرنوشت تلخ کسانی است که در این توطئه نقش داشتند و این سرانجام، خود بخشی جداییناپذیر از عبرت این ماجراست، چرا که ابوعامر راهب، که وعده بازگشت با لشکر روم را داده بود، هرگز به این وعده وفا نکرد و تا پایان عمر در شام باقی ماند، در انزوایی که به گفتهی برخی مورخان با ناامیدی و سرخوردگی همراه بود و سرانجام در سال دهم هجری، تنها یک سال پس از افشای توطئهاش، در غربت درگذشت؛ مردی که روزی امید داشت با پشتوانهی امپراتوری روم به مدینه بازگردد و پیامبر را بیرون براند، در نهایت حتی نتوانست یک بار دیگر زادگاه خود را ببیند و این، بزرگترین شکست برای کسی بود که تمام حیلهگری خود را در خدمت تخریب یک جامعه به کار گرفته بود. همزمان با این افول، عبدالله بن ابی، که تا آن زمان بهعنوان برجستهترین چهره نفاق شناخته میشد، تنها دو ماه پس از بازگشت پیامبر از غزوه تبوک درگذشت و گویی افشای علنی مسجد ضرار، نقطهی پایانی بر یک دورهی کامل از نفاق سازمانیافته در مدینه بود و حتی مجمع بن جاریه، امام جماعت جوان مسجد، پس از افشا شدن ماجرا، نزد پیامبر آمد و برائت خود را از نیت واقعی بانیان اعلام کرد و مدعی شد که تنها بهواسطهی جوانی و بیاطلاعی از نقشهی اصلی، این مسئولیت را پذیرفته است؛ این جزئیات، بعدها در منابع فقهی به بحثی چالشبرانگیز انجامید که آیا کسی که در ساختار یک نهاد فریبکارانه نقش ایفا کرده، هرچند مباشر اصلی توطئه نبوده، از مسئولیت اخلاقی مبراست؟ و اغلب فقیهان بر این باورند که مشارکت در یک ساختار، حتی بدون آگاهی کامل از عمق نقشه، مسئولیتی نسبی به همراه دارد و همکاران خاموش نیز در قبال پیامدهای آن پروژه بیمسئولیت نیستند و این خود، هشداری است برای همه کسانی که در هر ساختاری، هرچند با نقشی کوچک، مشارکت میکنند.

چرا این الگو، هر بار با لباسی نو تکرار میشود؟
آنچه ماجرای مسجد ضرار را از یک رخداد صرفاً تاریخی به یک الگوی تحلیلی زنده و تکرارشونده بدل میکند، این واقعیت است که شرایط بنیادین شکلگیری آن، هیچگاه بهطور کامل از میان جوامع دارای آرمان و هویت مشخص رخت برنمیبندد، چرا که هر جامعهای که بر پایهی یک آرمان مشترک (دینی، ملی یا انقلابی) شکل گرفته باشد، بهطور طبیعی جذابترین هدف برای نوعی از مخالفت است که ترجیح میدهد نه در بیرون، بلکه در درون، و نه با پرچم مخالفت، بلکه با پرچم همان آرمان، عمل کند و این الگو، سه ویژگی ساختاری ثابت دارد که بارها در قالبهای گوناگون بازتولید شدهاند؛ نخست، بهرهگیری از زبان و ظاهر مقبول جامعه، چرا که منافقان مدینه هرگز با اسلام مخالفت نکردند، بلکه خود مسجد ساختند و از زبان خدمت به ضعفا بهره بردند و در طول تاریخ، نهادهای قلابی نیز همواره با پوشش اصلاح، خدمت، یا دینداری ظاهر شدهاند؛ دوم، وابستگی راهبردی به یک قدرت بیرونی متخاصم که ارتباط ابوعامر با امپراتوری روم، نمونهای از این خیانت دوگانه است که پای یک دشمن خارجی را به یک اختلاف داخلی باز میکند؛ و سوم، سوگند و اطمیناندهی مکرر برای رفع هرگونه سوءظن، چرا که قرآن به صراحت اشاره میکند که بانیان مسجد سوگند یاد خواهند کرد که قصدشان جز نیکی نبوده است و این یعنی نفاق سازمانیافته، همواره با دروغهای بزرگ و سوگندهای مؤکد، سعی در خاموشکردن صدای وجدان جمعی دارد. درس بزرگ مسجد ضرار به ما این نیست که به هر نهاد نوظهوری با سوءظن بنگریم، بلکه میآموزد که معیار قضاوت ما دربارهی هر نهاد، نباید صرفاً نام و ظاهر آن باشد، بلکه باید کارکرد واقعی، منابع پشتیبان مالی و سیاسی آن، و پیامدهای عینی آن بر انسجام جامعه را به دقت بسنجیم و قرآن با افشای بهموقع و فرمان تخریب فوری، نشان داد که مواجهه با چنین پدیدهای، نه واکنشی احساسی، بلکه اقدامی عقلانی و متناسب با خطر واقعی آن است؛ زیرا اگر چنین فتنهای در نطفه خفه نشود، به مرور به ساختاری رسمی و مقدسنمای پایدار تبدیل میشود که ریشهکن کردن آن، دهها برابر دشوارتر خواهد بود و چهبسا هرگز نتوان آن را از قاموس جامعه زدود.
منابع:
ـ قرآن کریم
ـ تفسیر مجمعالبیان، اثر فضل بن حسن طبرسی
ـ تفسیر الدرالمنثور، اثر جلالالدین سیوطی
ـ تفسیر طبری (جامعالبیان فی تفسیر القرآن)، اثر محمد بن جریر طبری
ـ المغازی، اثر محمد بن عمر واقدی و...
سال شصت و یکم ـ شماره 2956