با سر میروم داخل. گوهر هم پشت سرم میآید. بِر و بِر نگاه مادر میکنم. از گلبس میپرسم: «چطوره حالش؟» کف دست را میگذارد رو پیشانیاش، میگوید: «بهتره... دیگه تقلا نمیکنه!»
«رنجهور» روایت مردی است که بهدنبال انتقام گرفتن از قاتل پدرش است. مردی که در دل ایل و عشیره بزرگ شده و وقتی اواخر خدمت سربازیاش است و منتظر استقبال خانواده، به او خبر میرسد که پرویز بهترین دوست صمیمیاش، پدرش را کشته است. منصور همهی شهرها را بهدنبال پرویز زیر پا میگذارد تا هم قاتل پدرش را قصاص کند و هم از طعنهها و تحقیرهای اطرافیانش راحت شود. هرچه پول دارد خرج میکند اما نشانی نمییابد تا اینکه با وساطت خالو علی جان، داییاش، با خواهر پرویز که گوهر نام دارد بهعنوان خونبس ازدواج میکند. اما هنوز فکر قصاص قاتل پدرش و کنایههای ایلیاتیها رهایش نمیکند. وقتی میفهمد پرویز برای فرار از او به جبهه رفته او هم همه چیز را پشت سر میگذارد و بهدنبال او به جبهه میرود. ماجرای رویارویی او و پرویز در جبهه و تحولات روحی هر دو نفر خواندنی و جذاب است. روایت داستان از زبان خود منصور نقل شده است. کتاب توسط انتشارات به نشر و در دویست و دوازده صفحه به چاپ رسیده است.
برشی از کتاب: «با سر میروم داخل. گوهر هم پشت سرم میآید. بِر و بِر نگاه مادر میکنم. از گلبس میپرسم: «چطوره حالش؟» کف دست را میگذارد رو پیشانیاش، میگوید: «بهتره... دیگه تقلا نمیکنه!» مینشینم و زل میزنم تو صورتش. گوهر که چراغقوه میاندازد، پریدگی رنگ صورت مادر بیشتر به چشم میآید، اما حالش بهتر شده، از دهانش هم کف نمیآید. نگاهی به دوروبرم میکنم که جایی برای خوابیدن پیدا کنم، گلبس هم این را متوجه میشود. میگوید: «همون پشت سردیت بگیر بخواب... مو و گوهرم اینطرف میتمرگیم!» تازه خودم را کشیدهام زیر لحاف که میگوید: «منصور احتیاط کن که جانقلی خدابیامرز زیر همون لحاف سکته زد.» و غشغش میخندد. گوهر هم نمیتواند نخندد. کله را از زیر لحاف میکشم بیرون. در دل شیطان را لعن میکنم. چیزی نمیگویم، از تکه پراندن گلبس خندهام گرفته است...»