کد خبر: ۷۲۰۵
۱۴۰۵/۰۵/۳۱ ۱۱:۰۷

سکوی پرواز

سگ با آمدن پسر آرام‌تر شد. کمی عقب رفت و منتظر ایستاد و دوباره شروع به پارس کردن کرد. دستم را روی شانه‌ی جوان گذاشتم و آرام گفتم: «اگه عصبانیش نمی‌کردی این‌طوری مردم رو نمی‌ترسوند.» جوان با حرفم برگشت و به عقب نگاه کرد. جمعیت خیلی دورتر ایستاده بودند. بعد دوباره صورتش را به‌سمت پسر چرخاند. گفت: «ورود سگ ممنوعه، به سر و لباست می‌خوره اصلاً تو عمرت مترو ندیدی.»

مریم اشعری
نویسنده :

مریم اشعری

داستان 2956صدای دکتر بهرامی لرزید. گفت: «حالا ماشینت خراب شده ماشین که هست. می‌ترسم دیر برسی، یا دربست بگیر یا بذار بیام دنبالت».
کنار سکوی ایستگاه مترو ایستادم و گفتم: «با دربست این وقت صبح، اونم با ترافیک تهران دو ساعت دیگه‌ام نمی‌رسم. سریع‌ترین راه مترو هست دکترجان. نگران نباش. خودمو به جلسه می‌رسونم».
بهرامی گفت: «انیشتین، پس محافظا رو زنگ می‌زنم بیان».
وسط حرفش پریدم و گفتم: «بذار به کارشون برسن بندگان خدا، اتفاقی نمیفته».
گوشی را قطع کردم و سمت صندلی‌های کنار سکو رفتم. فضای سربسته‌ی مترو و جمعیتی که به‌سمت سکو نزدیک می‌شدند، هوا را بیشتر گرم می‌کرد. هنوز به صندلی تکیه نداده بودم که ناگهان صدایی، فضای مترو را پر کرد. صورتم را به‌سمت صدا چرخاندم. صدای پارس سگ هر لحظه بیشتر می‌شد. تعدادی زن و مرد وحشت‌زده به اطراف فرار کردند. از چشمان گردشده‌شان معلوم بود که در ذهن خود علت حضور یک سگ در مترو را نمی‌فهمند! چند پسر جوان با ظاهری ژولیده کنار سگ بزرگ و سیاهی ایستاده بودند. یکی از جوان‌ها پایش را جلوی سگ به زمین کوبید و دندان‌هایش را به هم سایید. از جایم بلند شدم و به‌سمت‌شان رفتم. سگ همچنان پارس می‌کرد. صدای مردی را شنیدم که بلند گفت: «این‌طوری بیشتر عصبانیش می‌کنی، ولش کن».
جوان بی‌آنکه واکنشی به اعتراضات بکند، یکی از دستانش را که تا آرنج تتوی رنگارنگ زده بود، به‌سمت سگ جلو و عقب برد. سگ خیز برداشت که دست جوان را گاز بگیرد، ناگهان پسرکی با چوب دستی بلند و پهن مانع خیز برداشتن سگ شد. پسرک چوبش را مثل اهرم میان دست و پای سگ گرفت و به‌سمت عقب کشید. عصبانی رو به جوان ژولیده گفت: «بهتان یاد ندادن که نباید حیوانات رو اذیت کرد؟»
جوان به سرتاپای پسرک نگاه کرد. لبخند یه وری تحویلش داد و گفت: «سگ هارتو برداشتی آوردی تو مترو طلب‌کارم هستی؟ اصلاً کی تو رو با این سگ راه داده؟».
سگ با آمدن پسر آرام‌تر شد. کمی عقب رفت و منتظر ایستاد و دوباره شروع به پارس کردن کرد. دستم را روی شانه‌ی جوان گذاشتم و آرام گفتم: «اگه عصبانیش نمی‌کردی این‌طوری مردم رو نمی‌ترسوند.»
جوان با حرفم برگشت و به عقب نگاه کرد. جمعیت خیلی دورتر ایستاده بودند. بعد دوباره صورتش را به‌سمت پسر چرخاند. گفت: «ورود سگ ممنوعه، به سر و لباست می‌خوره اصلاً تو عمرت مترو ندیدی.»
پسر اخم کرد و گفت: «هَی... بله که ندیدم. ما تو روستامان مترو نداریم.»
مرد جوان گفت: «خب برو تو شهر خودت ببین.»
پسر گفت: «شنیدم ای‌جا تفنگ اسباب‌بازی با قیمت ارزان‌تر می‌فروشند.»
صدای قطار را شنیدم که نزدیک می‌شد. جوان با غیظ نگاهم کرد و موهای بلندش را با سر به عقب زد. دستم را پس زد و با دوستانش به‌سمت خروجی مترو رفت. مترو نزدیک شد. به ساعتم نگاه کردم. پسرک چوبش را به عقب برد بعد کف دستش را چند بار برای سگ بالا و پایین برد. سگ سیاه روی دو پایش نشست و خیره به پسرک نگاه کرد. پسر کیسه‌ی خاکستری و بلند پارچه‌ای را که سرش را با طنابی بسته بود، از روی دوشش زمین گذاشت. رو به سگ گفت: «آمدم قطار زیرمینیَه از نزدیک ببینم، ببین چه کردی؟ می‌خواستی گازش بگیری؟»
سگ دمش را تکان داد و زبان سرخش را بیرون آورد. سر سیاهش را که خطی سفید و پهن از وسط گوش‌هایش رد شده بود، به این‌طرف و آن‌طرف خم کرد. پسرک بیشتر اخم کرد. صدایش را بلندتر کرد و گفت: «بیا برو تو کیسه. بهت گفتم تو کیسه بمان. نزدیک بود بدبختم کنی».
به‌خاطر ابتکاری که از خودش به خرج داده بود و توانسته بود سگش را داخل مترو بیاورد، توی دلم تحسینش کردم. خواستم سوار قطار بشوم که صدای پسرک را شنیدم: «خیلی ممنون آقا مهندس. شما نبودید همو ژولی‌پولی برامان دردسر درست می‌کرد».
قطار حرکتش آرام شد. برگشتم سمت پسر و نگاهی به شلوار قهوه‌ای کردی و شالی که به سرش بسته بود، کردم. لبخند زدم و گفتم: «کلاس چندمی؟ چرا سگت را آوردی تو مترو؟»
پسرک گفت: «دوازده سالمَه، کلاس چهارمم. سگمه‌ مَ بزرگش کردم. هر جا میرم با منَه. الانم به مَ قول داد از کیسه بیرون نیاد. ولی شیطونی کرده.»
لحظه‌ای خشکم زد. نگاهم به صورتش خیره ماند. پسرک با چشم اشاره کرد سمت مترو. جمعیت هجوم آوردند. دیگر نتوانستم به‌سمت در بروم. هزار سؤال توی ذهنم نقش بست. حیف این همه هوش و استعداد نبود؟ توی افکارم بودم که در مترو بسته شد. دوباره به ساعتم نگاه کردم. هنوز وقت برای رفتن با قطار بعدی را داشتم. روبروی پسر ایستادم. گفتم: «باید کلاس بالاتر باشی. مشکلی داری برای درس خوندن؟»
پسر شانه بالا انداخت و گفت: «بسمَه، بیشتر از این بخوانم چی‌کار؟»
به طرفش چند قدم برداشتم و گفتم: «اگه این چند نفر تفنگ داشتند، اون‌وقت چه کار می‌کردی؟ سگت می‌تونست نجاتت بده؟ خودت از پسشون برمی‌اومدی؟»
پسرک جلو آمد. دستش را به‌سمتم دراز کرد. دستش را فشردم. زبری پوستش توی این سن کم برایم عجیب نبود. از ظاهرش حدس زده بودم از کجا آمده و چه‌کار می‌کند. گفت: «اسمم سهرابَ. بله که می‌تانستم. ما تو کردستان، تو روستامان با گرگا مبارزه می‌کنیم. با تفنگ شکاری، چیزی نمی‌تانه ما را بترسانه».
لبخند زدم و گفتم: «اسم منم احمدرضاس، آفرین به شجاعتت. ولی همیشه دشمن آدما گرگ نیست. دشمنایی هستند از گرگ بدتر. سلاح‌های بدتر از تفنگ دارند».
سهراب شانه‌های مردانه و پهنش را عقب داد و گفت: «دیدم تو فیلما، با هواپیما و موشک می‌جنگند».
ابرویم را بالا انداختم و گفتم: «آفرین، معلومه هم شجاعی هم باهوش».
سهراب قسمتی از شال سرش را که آویزان بود، روی شانه‌اش انداخت. چشمان گردش را بیشتر باز کرد. بادی به غبغب انداخت و بازوهایش را بالا آورد.
دستم را روی بازویش کشیدم و گفتم: «ولی زور بازو همیشه نمی‌تونه کمکت کنه، باید از چیزای دیگه کمک بگیری. اگه گفتی؟»
سهراب کمی فکر کرد و بعد با هیجان گفت: « نمی‌دانم آقا مهندس، چی؟».
دو تا انگشتم را کنار شقیقه‌ام گذاشتم و گفتم: «اینجا، فکرت، باید اینجا رو پرورش بدی».
سهراب با تعجب نگاهم کرد. کمی مکث کرد و گفت: «ما با فکرمان، گوسفند پرورش می‌دیم و می‌فروشیم‌شان به شهریا. الانم با داداشم آمدیم تهران برای فامیلَ عموم گوسفند آوردیم. به گندگی دامایَه روستامان، جایی نمی‌تانی پیدا بکنی».
خنده‌ام گرفت. گفتم: «خوبه، ولی تو باید هدف مهم‌تری هم داشته باشی. اینکه درس بخونی و واسه خودت تفنگ درست کنی، بزرگ‌تر و قدرتمندتر از تفنگ شکاری. رؤیای خوب داشتن خیلی خوبه، هدف‌هات رو بزرگ کن».
سهراب انگشتش را به دهان گرفت. بعد آرام گفت: «هدف دارم. بزرگَه. من همیشه دلم خواسته چیزی بسازم که گرگایه با هم بترکاند».
به چیزی که می‌خواستم رسیدم. نفس بلندی کشیدم و گفتم: «آفرین. مثل انیشتین که چیزهای بزرگ اختراع کرد. می‌شناسیش؟»
سهراب گفت: «اسمشَه شنیدم. از آقا معلم‌مان. کاش منم می‌تانستم همو انیشتین باشم».
تیرم به هدف خورد. سریع گفتم: «خب بابتش باید درس بخونی، علمت که زیاد باشه می‌تونی اختراع کنی، می‌تونی بسازی. نه فقط برای گرگا. برای دشمنا. اگه می‌خوای مثل انیشتین بشی بیا شاگرد خودم بشو».
چشمکی به سهراب زدم که چشم‌هایش از تعجب گردتر شده بود. پرسید: «مگه شما انیشتینی؟ چی تانستی اختراع کنی؟ من فکر کردم شما فقط آقا مهندسی»
از اینکه موفق شدم قانعش کنم برای درس خواندن خوشحال شدم. اما خوشحالی‌ام زیاد دوام نداشت. سهراب بلافاصله گفت: «ولی من درس بخوانم کی گوسفندایه پرورش بدَه؟ وقت ندارم درس بخوانم آقا مهندس. داداشم خسرو دست تنهایَه».
آه از نهادم بلند شد. خواستم چیزی بگویم که ناگهان صدای جیغ زنی را شنیدم. صدای جیغ از توی راهروی مترو شنیده شد. چند لحظه بعد مرد جوانی با عجله از راهرو بیرون زد و به‌سمت خروجی بعدی مترو دوید. نتوانستم چهره‌اش را ببینم. از پشت سر برایم آشنا بود. زن جیغ زد :«دزد، کیفمو زد».
کیفم را روی زمین انداختم تا دنبالش بدوم که سهراب مانعم شد. بعد دستش را مشت کرد به‌سمت تیزپا و یک بار بالا و پایین برد. تیزپا به سرعت خیز برداشت و دنبال دزد دوید. در چشم‌برهم‌زدنی خودش را به مرد رساند. من و سهراب پشت سر تیزپا دویدیم. بعد از رفتن مترو تک‌وتوک جمعیت روی سکو ایستاده بودند. مسیری که مرد می‌دوید به‌سمت خروجی، هیچ‌کس نبود. سگ خواست بپرد که ناگهان مرد برگشت و تفنگ کلتی را به‌سمت تیزپا گرفت. همان پسر جوان مو بلند بود که با سهراب و سگش درگیر شد. سهراب با دیدن تفنگ ترسید، قبل از آنکه سگ بپرد چوبش را از پشت تیزپا، لای پاهایش انداخت و با ضربه‌ای مانع پریدنش شد. تیزپا روی زمین افتاد و غلتید. سرجایم خشکم زد. قدم‌هایم را آهسته برداشتم که بتوانم جوان را آرام کنم. جوان با خشم به سگ و به سهراب نگاه کرد. گفت: «راست می‌گی الان بیا جلو، هم خودت هم سگت. ببینم از پس تفنگ می‌تونه بربیاد؟!»
سهراب رنگش پریده بود. انتظار چنین چیزی را نداشت. چوبش را زمین انداخت و جلوی سگش نشست. تیزپا پارس می‌کرد. هیچ‌کس جرأت نزدیک شدن به جوان را نداشت. سهراب التماس می‌کرد که با سگش کاری نداشته باشد. تیزپا تلاش می‌کرد از سهراب رد شود و به جوان حمله کند. اشک توی چشمان سهراب حلقه بست. جوان دستش را به‌سمت ماشه برد. لوله‌ی اسلحه به‌سمت تیزپا بود. تا آمد شلیک کند، ناگهان صدایی از پشت سر بلند گفت: «اسلحه‌تو بنداز».
پلیس اسلحه‌اش را از پشت، روی سر جوان گذاشته بود. بعد با دستش ضربه‌ای به کتف جوان زد. جوان که حسابی غافلگیر شده بود نتوانست کاری کند، دادی کشید و به‌سمت پایین خم شد. مأمور اسلحه جوان را با پا به‌سمتی پرت کرد و دستان جوان را از پشت دستبند زد. سهراب کنار تیزپا با چوبش ایستاده بود. رنگش سفید شده بود. ساکت بود و به حرکات مأمور زل زده بود. پلیس قبل از اینکه مرد را با خودش ببرد رو به سهراب گفت: «ورود سگ تو مترو غیرقانونیه».
دستم را روی شانه‌ی پلیس گذاشتم و گفتم: «این‌بار رو ببخشید. من براش توضیح میدم.» پلیس را قانع کردم تا برود. سهراب تیزپا را مجبور کرد داخل کیسه برود. تیزپا سرش را از توی کیسه بیرون آورده بود و زبانش را چند بار بیرون آورد.
قطار بعدی نزدیک شد. گوشی‌ام زنگ خورد. سمت سهراب رفتم و گفتم: «بخیر گذشت. امیدوارم بری درس بخونی و به رؤیاهای بزرگی که داری، برسی. بعدها برای مملکتت کاره‌ای بشی تا هم روستات، و هم کشورت بتونه از شجاعتت استفاده کنه».
این را گفتم و نزدیک سکو شدم تا مترو برسد. گوشی‌ام که مدام زنگ می‌خورد را جواب دادم. سهراب از پشت سر بلند گفت: «منم می‌خوام پلیس بشم».
با حرفش یکه خوردم. صدای دکتر بهرامی را شنیدم که از پشت خط می‌گفت: «آقای ذوالفقاری کجایی؟ مهمونا نزدیکن. جلسه دیر نرسی».
با تعجب به‌سمت سهراب برگشتم. چیزی را که شنیدم باور نمی‌کردم. در جواب دکتر بهرامی گفتم: «یه مورد ضروری پیش اومده، شما جلسه رو پیش ببر من خودمو می‌رسونم».
ـ «آخه شما باید حتماً پروژه‌ی هسته‌ای رو بخونی، بدون شما نمی‌‌شه».
داستان 2956همان‌طور که نزدیک سهراب می‌شدم، در جواب گفتم: «می‌رسونم خودمو، اتفاقی نیفتاده».
گوشی را قطع کردم و خیره به صورت گرد و سبزه‌ی سهراب نگاه کردم. سهراب گفت: «تفنگ داشته باشم می‌تانم با دشمنا بجنگم و شکست‌شان بدم».
رو به سهراب گفتم: «تو قول بده درست رو بخونی، منم قول می‌دم تو این راه کمکت کنم».
سهراب دهانش از تعجب باز ماند. پرسید: «راست می‌گی آقا احمدرضا؟»
سرم را به نشانه‌ی تأیید تکان دادم. بعد سریع آدرس و شماره تلفنم را روی کاغذ نوشتم و دستش دادم. قطار سرعتش آرام شد و ایستاد. در باز شد و افرادی پیاده شدند. همراه جمعیت وارد قطار شدم. سهراب داد زد: «همو وقتا که گوسفندا خوابن من درسامَه می‌خوانم، قول میدم».
گفتم: «کارنامه‌تو برام بیار ببینم».
سهراب خندید و گفت: «چشم آقا انیشتین».
در بسته شد و مترو راه افتاد.

سال شصت و یکم ـ شماره 2956

گزارش خطا