کد خبر: ۷۱۹۵
۱۴۰۵/۰۵/۳۱ ۰۹:۰۴
با من حرف بزن...

قسمت 226: من برده‌ی تو نیستم (بر اساس یک داستان واقعی)

زانوهایم را در آغوش گرفته‌ام و کنج اتاق خوابم نشسته‌ام‌. اشک تمام ریملی را که چند ساعت پیش به‌عنوان آخرین تلاشم برای تغییر اوضاع زده بودم، شسته و گونه‌هایم را از بختِ سیاهم، سیاه‌تر کرده است‌. صدای مسعود از بیرون اتاق می‌آید و رعشه به اندامم می‌اندازد‌. ـ آبجیم برات وقت سلمونی گرفته، فردا میری میدی موهاتو خالی کنه، خوشم نمیاد انقدر پرپشت باشه‌. حرف زیادیم بزنی، بدتر از امروز سرت میاد، فهمیدی؟

ماه منیر داستانپور
نویسنده :

ماه منیر داستانپور

  دوراهی 2956

زانوهایم را در آغوش گرفته‌ام و کنج اتاق خوابم نشسته‌ام‌. اشک تمام ریملی را که چند ساعت پیش به‌عنوان آخرین تلاشم برای تغییر اوضاع زده بودم، شسته و گونه‌هایم را از بختِ سیاهم، سیاه‌تر کرده است‌. صدای مسعود از بیرون اتاق می‌آید و رعشه به اندامم می‌اندازد‌.
ـ آبجیم برات وقت سلمونی گرفته، فردا میری میدی موهاتو خالی کنه، خوشم نمیاد انقدر پرپشت باشه‌. حرف زیادیم بزنی، بدتر از امروز سرت میاد، فهمیدی؟
هه، خاک بر سر من که شوهرم در قرن بیست و یکم به آرایشگاه زنانه می‌گوید سلمانی! دلم می‌خواهد جواب بدهم که: «نه، نفهمیدم‌. هیچ دلیلی ندارد موهایم را به‌خاطر حسادت تو که دو تا شوید بیشتر روی سرت نیست؛ کم‌پشت کنم‌. لابد دو روز دیگر هم دستور می‌دهی که کلاً سرم را از ته کچل کنم تا خیالت راحت شود‌.»
ولی جرأت گفتن حتی یک کلمه‌اش را هم ندارم‌. فقط سرم را روی زانویم می‌گذارم و بدون صدا اشک می‌ریزم‌. در این خانه زندانی شده‌ام و راه نجاتی هم جز مرگ ندارم‌. از روی زمین بلند می‌شوم و جلوی آیینه‌ی میز توالتم که شیشه‌اش همین چند وقت پیش شکسته، می‌نشینم‌. روی میز تنها یک بُرس باقی مانده است‌. دیگر نه اثری از لاک‌هایم است، نه از رژلب‌ها و باقی لوازم آرایشی که هر کدام‌شان را با کلی شوق و ذوق خریده بودم‌. اینجا هم مثل کمد لباس‌هایم خالی شده! لباس‌هایی که بیشترشان یک ماه بعد از عروسی‌مان بسته‌بندی شد و رفت به خیریه‌ی محل تا به تازه‌عروس‌های بی‌بضاعت هدیه داده شود‌. لباس‌هایی که حتی یکی از آن‌ها را نپوشیده بودم و حسرت‌شان تا همیشه به دلم ماند‌.
به روزی فکر می‌کنم که برای اولین بار دیدمش‌. نه! جلسه‌ی اول قدسی و اشرف آمدند خواستگاری، بعد که پسندیدند، او و مادرش به جمع خواستگاران در جلسه‌ی دوم اضافه شدند‌. نمی‌دانم چرا، شاید چون سنش ده دوازده سالی از من بیشتر بود یا شاید چون هفت سالی می‌شد مادرم را از دست داده بودم و به‌خاطر بی‌تدبیری پدرم خانه‌ی سه طبقه‌مان تبدیل شده بود به یک آپارتمان پنجاه متری در محله‌ای متوسط، خودم را از او که برخلاف من خانواده‌ای پر جمعیت و متمول داشت، کمتر و کوچک‌تر می‌دیدم‌. خیال می‌کردم باید هر طور شده رضایت او، مادر و خواهرهایش را جلب کنم تا وصلت‌مان سر بگیرد‌. تصور می‌کردم ورودم به خانواده‌ی آن‌ها به معنی شاد زندگی کردن است‌. برای من ازدواج با او درست مثل پرواز در آسمان آبی و بی‌کران بود‌. نه عیوبش را می‌دیدم و نه آن همه علامت سؤال در مورد برخی رفتارهایش در نظرم خودش را نشان می‌داد‌. دیگر نمی‌توانستم در خانه‌ی پدری بمانم و رفتارهای عذاب‌آور خانواده‌ام را تحمل کنم! پدرم توقع داشت تمام حقوقم را دودستی تقدیمش کنم و خودم تنها به‌اندازه‌ی کرایه‌ی اتوبوس از آن بردارم‌. ولی من نمی‌توانستم به میل او رفتار کنم‌. قرار نبود من کار کنم و او که تمام دارایی‌مان را با ریسک کردن روی یک معامله‌ی غلط به باد داده بود، از زحمت من بهره ببرد‌. به خودم قول داده بودم هر طور شده با مسعود ازدواج کنم‌. محال بود بگذارم این یکی خواستگار هم مثل چندتای قبلی که با دیدن وضع و اوضاع‌مان پشیمان شده و رفته بودند، از دستم برود‌. آن هم وقتی پدرم می‌خواست از من یک پرستار برای ایام کهولتش بسازد و تنها برادرم من را برای خدمت‌گزاری به همسر و فرزندانش می‌خواست‌. باید از این شرایط راحت می‌شدم‌. از اینکه هر وقت لباس جدیدی برای خودم می‌خرم، پدرم تلفن را بردارد و با تماس با برادرم، من را به اینکه پول‌های او را دزدیده‌ام و برای خودم خرج کرده‌ام، متهم کند‌. دلم می‌خواست مثل دختران هم‌سن و سالم شاد باشم و خانواده‌ای داشته باشم که دوستم بدارند و من را در جمع خودشان بپذیرند و از رفتار فامیل مسعود این‌طور به نظر می‌آمد که مشتاق حضور من بین جمع شاد و مهربان‌شان هستند‌. هرچند که کمی از بالا به من و شرایطی که داشتم نگاه می‌کردند ولی باز هم بهتر از پدر و برادرم بودند‌.
تصمیم گرفتم همان عروسی باشم که آن‌ها می‌خواهند‌. تمام پس‌اندازی را که با درآمد چند سال کارم جمع کرده بودم، از بانک درآوردم و وسایل آشپزخانه‌ام را از بهترین مارک‌های بازار تهیه کردم‌. برای جهیزیه از مبل، فرش و بوفه چیزی کم نگذاشتم تا نبود مادرم به چشم نیاید‌. از آن سو در حین خرید عقد انقدر بلندنظری نشان دادم که حتی زن مغروری مثل قدسی، خواهرشوهر بزرگ‌ترم صدایش در آمد و به اینکه چرا هیچ‌چیزی نمی‌خرم و تنها به خرید یکی دو تا لاک و دو رنگ رژلب بسنده کرده‌ام، اعتراض کرد! هر چه که لازم داشتم با پول خودم خریدم و جلوی زن برادرم به اسم مسعود و خانواده‌اش بین وسایلی که آن‌ها تهیه کرده بودند، جا زدم تا حسابی پز بدهم‌. بالأخره وصلت‌مان سر گرفت‌. توی عروسی میهمانان ما یک‌چهارم سالن را تشکیل داده بودند و باقی فامیل داماد بودند‌. از هر لحاظ تمام سعیم را کرده بودم که همسر کم‌خرج و قانعی برای شوهرم باشم‌. فکر می‌کردم تمام این‌ها در ذهن او می‌ماند و بعدها از من قدردانی خواهد کرد‌. تا مدتی همین‌طور هم بود‌. به نظر می‌آمد خیلی دوستم دارد ولی همه چیز تنها یک ماه دوام داشت‌. ما در یکی از طبقات خانه‌ی پدری مسعود ساکن شدیم‌. خانه‌ای که دو خواهر دیگر و پدر و مادرش هم در آن زندگی می‌کردند‌. از قضا همسایه‌ی خانه‌ی پدری‌ام یک روز برای حال و احوال به خانه‌مان آمد و شماره‌ی فردی ناشناس را به من داد تا با او تماس بگیرم‌. زنی که نمی‌دانم چطور خانه‌ی پدری‌ام را پیدا کرده، و خودش را همسر سابق مسعود معرفی کرده بود و من تا آن روز از وجودش بی‌اطلاع بودم و با این فرض که تمام ماجرا دسیسه‌ای از طرف خانواده‌ی خودم برای لطمه زدن به زندگی ماست، قصد تماس با آن فرد را نداشتم‌. نمی‌دانم چطور، ولی مسعود، شماره را در گوشی همراهم دید و تمام جنجال‌ها از همان روز شروع شد‌. تازه داشتم می‌فهمیدم که چرا هیچ چیز حتی ماشینش به نام خودش نیست! یا چرا انقدر خانواده‌اش با وجود تمکن مالی حین تعیین مهریه وسواس به خرج دادند! او پیش از من با زن دیگری ازدواج کرده و بعد از مدتی با بروز رفتارهای بیمارگونه‌اش که حالا داشت یکی پس از دیگری در زندگی زناشویی ما هم نمودار می‌شد از او جدا شده بود و برای فرار از پرداخت مهریه تمام دارایی‌اش را پیش از طلاق به نام خواهرهایش سند زده بود‌. از همان روز بود که ورق برگشت و ایراد گرفتن‌ها و بی‌اعتمادی‌هایش شروع شد‌. دیگر حق رفتن سرکارم را نداشتم و مجبور شدم استعفا بدهم‌. خواهرهایش نقش زندانبانم را بازی می‌کردند و رفته‌رفته تمام چیزهایی که باعث می‌شد شاد و زیبا جلوه کنم از بین وسایل شخصی‌ام حذف شد‌.
حالا تنها یک زندانی در خانه‌ی خودم هستم‌. روبروی آیینه‌ی اتاقم نشسته‌ام و دلم می‌خواهد فریاد بکشم و بگویم: «من برده‌ی تو نیستم». اما جرأتش را ندارم‌. نمی‌دانم می‌توانم از اینجا فرار کنم؟ یا باید خفه شوم و همین‌جا بمانم؟ آیا اگر از اینجا بروم می‌توانم دوباره مشغول به کار شوم یا باید باقی عمرم را به کلفتی در خانه‌ی برادرم بگذرانم؟ یا حتی بهتر است یکبار برای همیشه خودم را از شر زندگی خلاص کنم؟!


دوراهی2956سخن کارشناس

آنچه در این روایت بیش از هر چیز به چشم می‌آید، گرفتار شدن در یک رابطه‌ی کنترل‌گر و آزارگر است؛ رابطه‌ای که در آن، به‌تدریج استقلال، اعتمادبه‌نفس و هویت فرد از او گرفته می‌شود. محدود کردن ارتباطات، اجبار به ترک شغل، دخالت در ظاهر، حذف وسایل شخصی و ایجاد ترس از اعتراض، نشانه‌های رفتاری هستند که می‌توانند مصداق خشونت روانی و کنترل افراطی در زندگی مشترک باشند.
نکته‌ی مهم این است که چنین شرایطی معمولاً ناگهانی به وجود نمی‌آید. افرادی که سال‌ها در محیطی همراه با تحقیر، بی‌توجهی یا ناامنی عاطفی زندگی کرده‌اند، ممکن است به‌دلیل نیاز شدید به امنیت و پذیرفته شدن، برخی نشانه‌های هشداردهنده را نادیده بگیرند یا تصور کنند با محبت و فداکاری می‌توانند رفتار طرف مقابل را تغییر دهند. خود راوی نیز از تجربه‌های تلخ خانواده‌ی پدری و تلاش فراوان برای جلب رضایت همسر و خانواده‌ی او سخن می‌گوید؛ موضوعی که می‌تواند زمینه‌ساز پذیرش یک رابطه‌ی نابرابر شده باشد.
در چنین موقعیتی، مهم‌ترین قدم این است که فرد بپذیرد هیچ‌کس حق ندارد آزادی، کرامت و اختیار او را از بین ببرد. سکوت طولانی‌مدت، معمولاً رفتارهای کنترل‌گرانه را کاهش نمی‌دهد، بلکه آن‌ها را گسترده‌تر می‌کند. بنابراین لازم است راوی، پیش از هر تصمیمی، از یک مشاور یا روان‌شناس و در صورت امکان از افراد قابل اعتماد خانواده یا دوستانی که حامی او هستند، کمک بگیرد و برای بازگرداندن استقلال مالی، شغلی و اجتماعی خود برنامه‌ریزی کند. احساس تنهایی، نباید او را به این باور برساند که هیچ راهی جز تحمل یا ناامیدی وجود ندارد.
افکاری مانند «مرگ تنها راه نجات است» نیز نشان می‌دهد فشار روانی این رابطه به مرحله‌ای رسیده که نیازمند توجه فوری است. چنین افکاری نباید نادیده گرفته شوند و مراجعه‌ی هرچه سریع‌تر به متخصص سلامت روان اهمیت زیادی دارد. مهم‌تر از همه، این روایت یادآور می‌شود که عشق واقعی با ترس، تحقیر و کنترل تفاوت دارد. یک رابطه‌ی سالم، امنیت، احترام و امکان رشد را برای هر دو نفر فراهم می‌کند؛ نه اینکه یکی از آن‌ها برای حفظ رابطه، ناچار شود باج‌دهی را تا به مرحله به حراج گذاشتن هویت، آزادی و عزت‌نفس ادامه دهد! آن‌چنان‌که به مرحله‌ی تمام شدن، پوچی و نیستی برسد! جلوگیری از چنین پایان تحقیرآمیز و رقت‌انگیزی تنها با شکستن چرخه‌ی باج‌دهی ـ عقب‌نشینی ـ زیاده‌خواهی امکان‌پذیر است و در هر مرحله‌ای این شکستن صورت گیرد، شفابخش خواهد بود، چه در غیر این‌صورت حتی مرگ هم سبب خشنودی و رضایت آنان نخواهد بود و راوی فقط سرمایه‌های خود را یکی پس از دیگری به باد می‌دهد... معامله‌ای بی‌سود و سرشار از زیان و خسران!

سال شصت و یکم ـ شماره 2956

دکتر زهرا کیایی
مشاور :

دکتر زهرا کیایی

گزارش خطا