اما اینبار صدای دیگری هم در ذهنش جان گرفته بود؛ صدای پارسا که شب قبل با ذوق از مدرسه و گل زدنش میگفت. تازه فهمید آن همه حرف زدن، آن تماسهای پی در پی و آن لبخندهای کوچک
نویسنده :
حسنا احمدی
حوصلهی خودش را هم نداشت. دنده را عوض کرد و پایش را محکم روی پدال فشار داد. میخواست زودتر به خانه برسد و گوشهای بیفتد و بخوابد. آخرین مسافرش را پیاده کرده بود. تمام پولی را که کار کرده بود باید میگذاشت برای تعویض لاستیک ماشین. حس میکرد مثل یک کلاف سردرگم فقط دور خودش میپیچد. خیابان شلوغ بود و صدای بوق ماشینها از هر طرف به گوش میرسید. شیشهی ماشین را کمی پایین کشید، اما هوای بیرون هم نتوانست سنگینی سرش را کمتر کند. دستش را روی فرمان جابهجا کرد و به صفحهی کیلومتر خیره شد. عقربهی بنزین هم چندان امیدبخش نبود. انگار هر چیزی که نگاه میکرد، یک خرج تازه جلوی چشمش میگذاشت. تلفنش چند باری زنگ خورد. عکس پارسا با آن دندانهای خرگوشیاش روی صفحهی گوشی هویدا شد. حتماً دوباره میخواست خرده فرمایش کند که مدرسهی رنگ انگشتی خواسته یا دفتر و مدادش تمام شده. بیتوجه به موبایل، رو به رو را نگاه میکرد و پایش را محکمتر روی پدال گاز فشار میداد. پراید اوراقش میخواست جان بکند برای این که کمیتند تند حرکت کند. امام صادقعلیهالسلام میفرمایند: «إِيَّاکَ وَ الْکَسَلَ وَ الضَّجَرَ فَإِنَّهُمَا يَمْنَعَانِکَ مِنْ حَظِّکَ مِنَ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ؛ از تنبلی و بیحوصلگی بپرهیز، زیرا که این دو خصلت تو را از بهره دنیا و آخرت باز میدارند.»(میزانالحکمه، ریشهری با ترجمهی فارسی، ج ۱۱، ص ۵۱۸۶)
کلید را در قفل چرخاند. در با صدا از جایش تکان خورد. هنوز کامل وارد خانه نشده بود که پارسا بهسمتش دوید. ـ باباجون چقدر دیر اومدی! چرا گوشیتو جواب نمیدی؟ نگران شدم. به سردی به صورت بچه نگاه کرد. خسته بود و حوصلهی وراجیهای پارسا را نداشت. بیمقدمه پرسید: «مامانت کجاست؟» ـ مامان دید شما دیر میاید گفت میخواد بره فردا سرکار، رفت خوابید. من بیدار موندم تا شما بیاید. با خودش فکر کرد کاش پارسا هم خوابیده بود. از بچهها خوشش نمیآمد، علیالخصوص اگر مثل پارسا وراج بودند. نه این که پارسا را دوست نداشته باشد. هر چه بود پسرش بود، ولی کاش سهیلا حرفش را گوش کرده بود و قید بچه را زده بودند. در این اوضاع و احوال مالی از پس خودشان بر نمیآمدند، ولی سهیلا گوشش بدهکار نبود و میگفت میخواهد مادر شود. جورابهایش را از پا در آورد و گوشهای انداخت و با همان لباسها روی زمین ولو شد. سر و کلهی پارسا با یک سینی از آشپزخانه پیدا شد. سینی را جلویش گذاشت. داخلش یک بشقاب دمپختک بود و یک لیوان آب و طبق معمول یک پاکت بچهگانه. حتماً دوباره برایش نقاشی کشیده بود. لبخند زد و دندانهای خرگوشیاش هویدا شد. ـ بابا جون شامتو آوردم. امروز تو مدرسه یه گل زدم بابا، شدم... هنوز حرفش تمام نشده بود که پشتش را به پسر کرد و گفت: «نمیخورم، میخوام بخوابم. پاشو چراغ رو خاموش کن، انقدر هم حرف نزن، سرمو خوردی.» پارسا لبخندش را جمع کرد. دستش چند لحظه روی لبهی سینی ماند. بعد آرام آن را کنار گذاشت و بهسمت چراغ رفت. نور اتاق که خاموش شد، تنها روشنایی خیابان از لای پرده روی دیوار افتاد. پپامبر گرامی اسلامصلیاللهعلیهوآله میفرمایند: «أَکْرِمُوا أَوْلادَکُمْ وَ أَحْسِنُوا آدَابَکُمْ؛ به فرزندان خود احترام کنید و با آداب و روش پسندیده با آنها معاشرت نمایید.»(بحارالأنوار، ج ۲۳، ص ۱۱۴)
صدای خوردن استکان و نعلبکی به هم از خواب بیدارش کرد. گوشهی چشمش را باز کرده، سهیلا لباس پوشیده ایستاده بود و لقمه نان را در دهانش فرو میکرد و استکان را رویش سر میکشید. ـ بیدار شدی؟ پاشو پارسا رو برسون مدرسه. دوباره شروع شد. میخواست بخوابد. هنوز خستگیهایش در نرفته بود. ـ خودش بره. من خستهام. تا بوق سگ داشتم دنده و کلاج عوض میکردم. پارسا کیفش را روی شانهاش انداخت و بدون این که حرف دیگری بزند رو به مادرش کرد و گفت: «خودم میرم.» و خیلی زود در را پشت سرش بست. صدای بسته شدن در، در خانه پیچید و چند لحظه بعد همه چیز دوباره ساکت شد. پیامبر گرامی اسلامصلیاللهعلیهوآله میفرمانید: «وَقِّرُوا کِبَارَکُمْ وَ ارْحَمُوا صِغَارَکُمْ؛ به بزرگسالان خود را احترام کنید و نسبت به کودکان خویش ترحم و عطوفت نمایید.» (عیون اخبارالرضا، ص ۱۶۳)
سهیلا فقط رفتن پارسا رو نگاه کرد و بعد مقنعه را روی سرش کشید و در حالی که سعی میکرد خودش را آرام نشان دهد گفت: «بچه داشتن لیاقت میخواد که تو نداری. این بچه دیروز آقای گل مدرسه شده، یه کارت هدیه دویست هزار تومنی بهش هدیه دادند. دیشب بیدار مونده بود کارت رو بده برای خریدن لاستیک. صبح دیدم دمق گفت بابا حتی نذاشت حرف بزنم. به کارهات ادامه بده، این بچه رو از خودت دورتر کن. دو روز دیگه که معتاد شد ماتم بگیر.» حس میکرد چیزی مثل پتک به سرش کوبیده شده. نیمخیز شد. سینی هنوز همانجا بود. پاکت را برداشت. رویش نوشته بود: «تقدیم به بهترین بابای دنیا.» کارت هدیه را بیرون آورد. چند لحظه به آن خیره ماند. صدای سهیلا هنوز در گوشش میپیچید، اما اینبار صدای دیگری هم در ذهنش جان گرفته بود؛ صدای پارسا که شب قبل با ذوق از مدرسه و گل زدنش میگفت. تازه فهمید آن همه حرف زدن، آن تماسهای پی در پی و آن لبخندهای کوچک. چشمش دوباره به نوشته روی پاکت افتاد. «تقدیم به بهترین بابای دنیا.» دلش میخواست زمین دهان باز کند و او را ببلعد.