کد خبر: ۷۱۶۱
۱۴۰۵/۰۵/۲۴ ۰۹:۳۴
با من حرف بزن

قسمت 225: روزهای طلایی من

سلام. من صبا هستم، 23 ساله. الان که دارم با شما صحبت می‌کنم عمیق‌ترین درد موجود در دنیا روی قلبم سنگینی می‌کند و اجازه نمی‌دهد درست و حسابی صحبت کنم. به نظرم عمیق‌ترین حس موجود در دنیا غم است چون...

بر سر دو راهی
معصومه تاوان
نویسنده :

معصومه تاوان

بر سر دو راهیسلام. من صبا هستم، 23 ساله. الان که دارم با شما صحبت می‌کنم عمیق‌ترین درد موجود در دنیا روی قلبم سنگینی می‌کند و اجازه نمی‌دهد درست و حسابی صحبت کنم. به نظرم عمیق‌ترین حس موجود در دنیا غم است چون غم با خودش ترس می‌آورد، حسادت، نفرت و هزاران هزار درگیری دیگر.
من بچه‌ی اول خانواده هستم و یک برادر کوچک‌تر از خودم دارم به نام ایلیا. پدرم کارمند بازنشسته است و مادرم خانه‌دار. پدرم بیشتر وقتش را نشسته توی خانه و مقابل تلوزیون چرت می‌زند و مادرم هم مشغول سابیدن گاز و یخچال و کل زندگی، اصلاً یکی از افتخارات مادرم این است که آشپزخانه‌اش برق می‌زند.
من از آغاز تولدم بر اساس گفته‌های مادرم کمی ‌نسبت به هم‌سن و سال‌های خودم عقب‌تر بودم از نظر راه افتادن، نشستن و صحبت کردن. نمی‌دانم چطور باید توضیح بدهم پدر و مادرم دخترخاله و پسرخاله بودند و این ازدواج فامیلی فقط کمی ‌باعث شده بود که من گنگ باشم که آن هم خیلی زیاد نبود.
تمام این‌ها را بارها و بارها از زبان مادرم شنیده‌ام که من کمی‌ از نظر هوشی ضعیف هستم و از همان روز تولد تمام هم و غم مادرم در زندگی‌اش این شد که من را به بقیه‌ی بچه‌ها برساند تا مبادا من عقب بیفتم. مادرم مثل یک کار درمان‌گر شروع به کار کردن با من کرد. با من کار می‌کرد، کار می‌کرد و کار می‌کرد. حرف‌ها را طوطی‌وار تکرار می‌کرد. تمام تلاشش را برای پیشرفت من می‌کرد. بهترین مدرسه، بهترین معلم، بهترین کلاس که مبادا من از بچه‌های دیگر عقب بیفتم. مبادا دیگران متوجه عقب‌تر بودن من بشوند. ولی من پنهانی خیلی وقت‌ها صحبت و اشک‌های مادرم را برای وضعیت خودم می‌دیدم، حرف‌هایش را می‌شنیدم و بیشتر و بیشتر از خودم بدم می‌آمد و اندوهگین می‌شدم.
روزگار من سخت بود با سخت‌گیری‌های مادرم اما بدتر هم شد. از آن روزی که آتنا یکی از هم کلاسی‌هایم همسایه‌ی ما در ساختمان شد. هر روز مقایسه بین من و آتنا وجود داشت اگر نمره‌ی او صدمی ‌از نمره‌ی من در مدرسه بالاتر می‌شد، مادرم خانه را بهم می‌ریخت، دعوا و داد بیداد و گریه که چرا بیشتر تلاش نکردم و زمان کار کردن درس با من را بیشتر می‌کرد. در آن زمان هیچ‌کس حق نداشت خانه‌ی ما بیاید یا زنگ بزند. مادرم تمام‌قد در اختیار من بود یک ساعت را پس و پیش نمی‌کرد می‌نشست کنارم و پابه‌پای من درس می‌خواند و تا تمام نشدن تکالیف رهایم نمی‌کرد. وای از آن روزی که فردایش امتحان داشتم خانه‌ی ما تبدیل می‌شد به یک پادگان که مبادا فردا من نمره‌ام کمتر از آتنا شود. وای من بیزارم از درس و مدرسه بیزارم از مقایسه شدن با آتنا.
سخت‌گیری‌های مادرم فقط مختص به مدرسه نبود در خانه هم همین بود در یاد دادن نظم و انضباط به من.
وای از آن روزی که مادرم به‌طور اتفاقی وارد اتاقم می‌شد و اتاقم نامرتب بود آخ آن لحظه‌ها یکی از دردناک‌ترین لحظات زندگی من هستند. حمله می‌برد به‌سمت تمام آن چیزهایی که دلخوشی من در این دنیا بودند. تمام عشق یک دختر 12-10، ساله مدادهای رنگی‌هایم را می‌شکست. تمام کمدم را می‌ریخت وسط اتاق یا از پنجره بیرون پرت می‌کرد تنبیه من این بود که با چشم خودم ببینم که چطور لوازمم به‌خاطر یک بی‌نظمی ‌کوچک نابود می‌شوند. التماس می‌کردم، اشک می‌ریختم و دست‌هایش را می‌بوسیدم اما فایده‌ای نداشت مادرم سرسخت‌تر از همه کس و همه چیز بود.
هیچ‌وقت آن لحظه‌های تاریک زندگی‌ام را که تنها و غمگین می‌نشستم وسط اتاق و لوازمم را مرتب می‌کردم فراموش نمی‌کنم تنهایی برایشان غصه می‌خوردم برای عروسک محبوبم، برای لباس‌های قشنگم، مدادهای رنگی که مرتب تراش‌شان کرده بودم و هم‌قد هم بودند. آخ مادر جان.
مادرم است دوسش دارم اما چرا با من این کار را می‌کرد؟ من فقط یک دختر مدرسه‌ای بودم. همیشه فکر می‌کردم همه‌ی مادرها همین‌طور هستند. همه‌ی مادرها همین‌طور نظم و انضباط را به دخترهایشان یاد می‌دهند اما اشتباه می‌کردم. آتنا اصلاً شبیه من نبود. مادرش هم شبیه مادر من نبود. وقتی از مدرسه می‌آمد مجبور نبود لباس‌هایش را در کاور بگذارد داخل کمد آویزان کند. کتاب‌ها و همه چیزش را مرتب سر جای خودشان بگذارد. تختش مرتب و روتختی بدون چروک باشد اما من مجبور بودم مادرم مثل یک سرباز بالای سرم می‌ایستاد و تا کارهایم تمام نمی‌شد اتاق را ترک نمی‌کرد. او همیشه من را با چیزهایی که دوست داشتم تهدید می‌کرد و همیشه هم تهدیدهایش را عملی می‌کرد با قیچی به جان‌شان می‌افتاد. همیشه درسم خوب بود جرأت نداشتم حتی نیم‌نمره از آتنا کمتر بگیرم. مادرم هیچ‌وقت با هیچ‌کدام از مادرهای دوستانم رابطه نداشت غیر از مادر آتنا که آن هم انگار مجبور بود. برای اینکه من را از طریق آتنا محک بزند من با آتنا فقط رابطه داشتم. کلاس زبان، کلاس ریاضی، مدرسه...
یادم است یک روز در کلاس زبان امتحان شفاهی داشتیم و همه‌ی مادرها آمده بودند که پیشرفت درسی بچه‌هایشان را ببینند به‌جز مادر من. مادر من پدرم را فرستاده بود شما فکر کنید بین آن همه مادر فقط یک پدر من بود که آمده بود. چون مادرم هیچ‌وقت به من اعتماد نداشت می‌ترسید نتوانم درست جواب بدهم و از جمع خجالت بکشد.
اما وقتی برادرم به دنیا آمد او از نظر هوشی در سطح خوبی بود من هم باهوش بودم اما از نظر مادرم نه. تمام دوستان ایلیا را می‌شناخت با مادرهایشان رفت‌وآمد می‌کرد با افتخار او را همه جا می‌برد به همه معرفی می‌کرد اما من را نه.
و من الان به خودم که در آیینه نگاه می‌کنم یک دختر دست‌وپاچلفتی خجالتی را می‌بینم که درسش را با معدل بیست تمام کرده و قد و قامت ریزه میزه‌ای دارد. اعتمادبه‌نفسش پایین است. در جمع راحت صحبت نمی‌کند ولی اتاقش مرتب است لباس‌هایش اتوکشیده و تمیز است ولی بلد نیست از حق خودش دفاع کند بلد نیست در این سن برای خودش شغل مستقلی پیدا کند اما آتنا را که می‌بینم بیشتر غصه می‌خورم.
با نشاط پر از اعتمادبه‌نفس سر کار می‌رود و درآمد دارد. بلد است با دیگران ارتباط بگیرد. راحت دوست پیدا کند. آرامش دارد. با صدای بلند می‌خندد و من تمام عمرم تلاش کردم خودم را به مادرم ثابت کنم و هیچ‌وقت موفق نشدم مادرم همیشه با من حتی در این سن هم مثل بچگی‌هایم رفتار می‌کند پروبالم را قیچی می‌کند.
دلم می‌خواهد زندگی را تجربه کنم آن‌طور که آتنا زندگی می‌کند رفتار کنم اما جرأتش را ندارم. مانده‌ام که اصلاً چطور می‌شود شبیه او بود. روزهای طلایی جوانی‌ام دارد یک‌نواخت می‌گذرد در اتاقی مرتب و یأسی که خودم هم نسبت به خودم دارم.


سخن کارشناس

روایت نشان می‌دهد که ما با دختری مواجهیم که در سایه‌ی مادری وسواسی و کنترل‌گر بزرگ شده که با مقایسه‌ی مداوم، سختگیری‌های بی‌رحمانه و تخریب داشته‌های کودکانه‌اش، نه‌تنها اعتمادبه‌نفس او را خرد کرده، بلکه او را در بزرگسالی به موجودی منفعل، کمال‌گرا، مضطرب و ناتوان از لذت بردن از زندگی تبدیل کرده است. مادر با نیت درمان آنچه «عقب‌ماندگی» می‌پنداشته، در واقع با القای پیام «تو کافی نیستی» و حذف هر گونه خطا یا ناهماهنگی، خودپنداره‌ی دخترش را نشانه رفته است. اتاقِ همیشه مرتب، لباس‌های اتوکشیده و معدل بیست، حاصل یک سبک تربیتی استبدادی است که عشق را به شرط عملکرد بی‌نقص گره‌زده و رابطه‌ی دختر با خودش را به میدان جنگ بدل کرده است. این الگو، با تولد برادری که از سوی مادر «عادی» و قابل افتخار تلقی می‌شود، عمیق‌تر شده و راوی را در موقعیتی رقابتی نابرابر و غم‌بار قرار داده است. اکنون، او در روزهای طلایی جوانی‌اش اسیرِ خجالتی تحمیلی و ترسی ریشه‌دار است، در حالی که دیدن آتنا ـ همکلاسی سابق ـ به مثابه‌ی زنی شاد و مستقل، هر لحظه زخم «نشدن‌ها» را در او تازه می‌کند. اما این داستان، فقط روایت یک مادر سخت‌گیر نیست، بلکه تصویر بسیاری از دختران جوانی است که در تقابل عشق خفقان‌آور مادرانه با نیاز فطری به استقلال، غرق در یأس و سردرگمی مانده‌اند.
راهبرد درمانی در اینجا بازپس‌گیری حق «معصومانه زیستن» از سوی خود راوی است. قدم نخست، پذیرش این حقیقت است که ارزش او هرگز به نمرات، نظم اتاق یا تأیید مادر وابسته نبوده و نیست. او باید جرأت کند تا اتاقش را یک روز نامرتب رها کند، بدون اینکه منتظر فریاد درونی مادر باشد. باید به خود اجازه دهد که در جمع، حتی با لکنت یا خجالت، حرف بزند و از آن عبور کند. باید دفاع از حق انتخابش را، حتی در برابر کوچک‌ترین تصمیم‌ها، تمرین نماید. او با شفقت ورزی به خود و مواجهه‌ی تدریجی با موقعیت‌های اجتماعی چالش‌برانگیز، می‌تواند دیوار شیشه‌ای «ناتوانی خیالی» را فرو بریزد. همچنین، بازنویسی روایت کودکی با نگاه بزرگسال امروز، که قدرت تشخیص رفتار آسیب‌رسان را از رفتار دلسوزانه دارد، به او کمک خواهد کرد تا از گناه همیشگی «عقب بودن» رهایی یابد، پس قلم و کاغذ را بردارد و خودش را بنویسد. سرانجام، آنچه این دختر جوان بیش از همه به آن نیاز دارد، اجازه‌ی صریح و مهربانانه‌ای است از سوی خودش برای تجربه‌ی زندگی، نه به سبک آتنا، بلکه با اصالت منحصربه‌فرد خودش. روزهای طلایی، نه در تقلید، که در جسارت زندگی کردن با خود، تازه پیدا شده و کشف شده، معنا می‌یابند.

سال شصت و یکم ـ شماره 2955

دکتر زهرا کیایی
مشاور :

دکتر زهرا کیایی

گزارش خطا