چند وقت پیش، دوستی برایم تعریف میکرد که روز گذشته بخش مهمی از وقتش را صرف صحبت با یکی از نزدیکانش کرده تا توضیح بدهد که چرا تصمیم گرفته شغلش را عوض کند. از حقوق کمتر گفته، از فشار روحی شغل قبلی، از علاقهاش به کار جدید، از آیندهای که برای خودش تصور کرده بود و... دوستم میگفت وقتی حرفش تمام شده، طرف مقابل فقط شانه بالا انداخته و گفته: «من اگه جای تو بودم این کارو نمیکردم.» با شنیدن داستان دوستم با خودم فکر کردم من چندبار به این تله گرفتار شدهام؟ چند بار قبل از اینکه کسی از من توضیح بخواهد، شروع کردهام به توضیح دادن، برای اینکه ثابت کنم چرا فلان تصمیم را گرفتهام، چرا فلان کار را نکردهام، چرا امروز خستهام، چرا میخواهم چند ساعت تنها باشم. بعد متوجه شدم این فقط تجربهی من یا دوستم نیست. کافی است کمی به گفتگوهای روزمرهی زنان دوروبرمان گوش بدهیم. انگار خیلی وقتها، قبل از اینکه کسی ما را متهم کند، خودمان پشت تریبون دفاع از خود میایستیم. «نه، منظورم این نبود...»، «شرایطش را اگر بدانی...» «راستش مجبور بودم...»، «ببین، دلیلش این بود که...» انگار همیشه باید برای انتخابهایمان پروندهای پر از دلیل و مدرک و شواهد داشته باشیم. سؤال اصلی این است که چرا چنین میکنیم؟ چرا مدام خودمان را برای دیگران توضیح میدهیم؟ چرا فکر میکنیم اگر دیگران از تصمیم ما سر درنیاورند، حتماً اتفاق بدی افتاده است؟ چرا اینقدر از سوءبرداشت دیگران میترسیم؟ و مهمتر از آن، چرا گاهی بیشتر از آنکه برای فهمیده شدن تلاش کنیم، برای اثبات ارزش خودمان میجنگیم؟ شاید مسئلهی اصلی همینجا باشد. خستگی بسیاری از ما، فقط از کار کردن یا مسئولیتهای زندگی نیست. از سالها تلاش برای اثبات خودمان است. تلاشی که آنقدر آرام و نامحسوس وارد زندگیمان شده که دیگر متوجه حضورش نمیشویم. انگار همیشه باید به کسی ثابت کنیم آدم خوبی هستیم، انتخاب درستی کردهایم، کم نگذاشتهایم و بهاندازهی کافی ارزشمندیم. انگار همیشه دادگاهی برپاست و ما هم وکیل مدافع خودمان هستیم. قبل از اینکه کسی از ما چیزی بپرسد، شروع میکنیم به توضیح دادن.
مریم کمالی