کد خبر: ۷۱۶۰
۱۴۰۵/۰۵/۲۴ ۰۹:۵۴
چرا باید دست از توضیح خودمان برداریم؟

زندگی در دادگاه دیگران

چند وقت پیش، دوستی برایم تعریف می‌کرد که روز گذشته بخش مهمی ‌از وقتش را صرف صحبت با یکی از نزدیکانش کرده تا توضیح بدهد که چرا تصمیم گرفته شغلش را عوض کند. از حقوق کمتر گفته، از فشار روحی شغل قبلی، از علاقه‌اش به کار جدید، از آینده‌ای که برای خودش تصور کرده بود و... دوستم می‌گفت وقتی حرفش تمام شده، طرف مقابل فقط شانه بالا انداخته و گفته: «من اگه جای تو بودم این کارو نمی‌کردم.» با شنیدن داستان دوستم با خودم فکر کردم من چندبار به این تله گرفتار شده‎‌ام؟ چند بار قبل از اینکه کسی از من توضیح بخواهد، شروع کرده‌ام به توضیح دادن، برای اینکه ثابت کنم چرا فلان تصمیم را گرفته‌ام، چرا فلان کار را نکرده‌ام، چرا امروز خسته‌ام، چرا می‌خواهم چند ساعت تنها باشم. بعد متوجه شدم این فقط تجربه‌ی من یا دوستم نیست. کافی است کمی ‌به گفتگوهای روزمره‌ی زنان دوروبرمان گوش بدهیم. انگار خیلی وقت‌ها، قبل از اینکه کسی ما را متهم کند، خودمان پشت تریبون دفاع از خود می‌ایستیم. «نه، منظورم این نبود...»، «شرایطش را اگر بدانی...» «راستش مجبور بودم...»، «ببین، دلیلش این بود که...» انگار همیشه باید برای انتخاب‌هایمان پرونده‌ای پر از دلیل و مدرک و شواهد داشته باشیم. سؤال اصلی این است که چرا چنین می‌کنیم؟ چرا مدام خودمان را برای دیگران توضیح می‌دهیم؟ چرا فکر می‌کنیم اگر دیگران از تصمیم ما سر درنیاورند، حتماً اتفاق بدی افتاده است؟ چرا این‌قدر از سوءبرداشت دیگران می‌ترسیم؟ و مهم‌تر از آن، چرا گاهی بیشتر از آنکه برای فهمیده شدن تلاش کنیم، برای اثبات ارزش خودمان می‌جنگیم؟ شاید مسئله‌ی اصلی همین‌جا باشد. خستگی بسیاری از ما، فقط از کار کردن یا مسئولیت‌های زندگی نیست. از سال‌ها تلاش برای اثبات خودمان است. تلاشی که آن‌قدر آرام و نامحسوس وارد زندگی‌مان شده که دیگر متوجه حضورش نمی‌شویم. انگار همیشه باید به کسی ثابت کنیم آدم خوبی هستیم، انتخاب درستی کرده‌ایم، کم نگذاشته‌ایم و به‌اندازه‌ی کافی ارزشمندیم. انگار همیشه دادگاهی برپاست و ما هم وکیل مدافع خودمان هستیم. قبل از اینکه کسی از ما چیزی بپرسد، شروع می‌کنیم به توضیح دادن.

مریم کمالی
مشاور :

مریم کمالی

از چه چیزی دفاع می‌کنیم؟
زندگی در دادگاه دیگرانروان‌شناسان می‌گویند نیاز به تأیید شدن، یکی از طبیعی‌ترین نیازهای انسان است. هیچ‌کس از تشویق و پذیرفته شدن بدش نمی‌آید. اما مشکل از جایی شروع می‌شود که تأیید دیگران، تبدیل به معیار ارزش خودمان شود. وقتی باور کنیم فقط در صورتی آدم خوبی هستیم که دیگران این را تأیید کنند، زندگی آرام‌آرام به مسابقه‌ای بی‌پایان تبدیل می‌شود. مسابقه‌ای که خط پایان ندارد. چون هر بار که یک نفر را قانع می‌کنی، نفر بعدی از راه می‌رسد. اگر از بیشتر آدم‌ها بپرسید: «چرا این‌قدر برای انتخاب‌هایت توضیح می‌دهی؟» احتمالاً جواب می‌دهند: «چون دوست دارم طرف مقابلم مرا درک کند.» اما اگر کمی ‌عمیق‌تر نگاه کنیم، ماجرا همیشه این نیست. گاهی اصلاً مسئله درک شدن نیست. مسئله این است که از قضاوت شدن می‌ترسیم. از اینکه نکند دیگران فکر کنند زن خودخواهی هستیم، مادر خوبی نیستیم، همسر مسئولیت‌پذیری نیستیم، آدم عاقلی نیستیم یا تصمیم اشتباهی گرفته‌ایم می‌ترسیم.
برای همین، قبل از اینکه کسی حکمی‌ صادر کند، خودمان شروع می‌کنیم به جمع‌آوری مدرک. مدرک می‌آوریم که چرا سر کار می‌رویم، چرا سر کار نمی‌رویم، چرا بچه‌دار شده‌ایم یا چرا هنوز بچه‌دار نشده‌ایم. اگر دقت کنید، جالب است؛ گاهی برای دو تصمیم کاملاً متضاد، به یک اندازه احساس نیاز به دفاع کردن داریم. انگار مسئله خودِ تصمیم نیست. مسئله این است که نکند ارزش ما زیر سؤال برود.
روان‌شناسان سال‌هاست درباره‌ی موضوعی به نام «نیاز به تأیید اجتماعی» صحبت می‌کنند. انسان موجودی اجتماعی است و طبیعی است که دوست داشته باشد پذیرفته شود. این میل، بخشی از سازوکار بقا و زندگی جمعی ماست. اما از یک جایی به بعد، این نیاز می‌تواند شکل دیگری پیدا کند؛ اینکه ارزش خودمان را نه از درون، بلکه از نگاه دیگران اندازه بگیریم.
شاید به همین دلیل است که بعضی شب‌ها، با وجود اینکه تمام کارهای روزمان را انجام داده‌ایم، باز هم احساس سبکی نمی‌کنیم. چون ما از کار کردن و فعالیت بدنی خسته نیستیم بلکه از دفاع کردن‌های مداوم و بی‌پایان از تصمیمات خرد و کلان‌مان خسته‌ایم. دفاع از انتخاب‌هایی که شاید اگر کمی ‌بیشتر خودمان را باور داشتیم، اصلاً نیازی به دفاع از آن‌ها نبود.

آیا این مسابقه زنانه است؟
اگر احساس می‌کنید زنان بیشتر از مردان برای تصمیم‌هایشان توضیح می‌دهند، این احساس کاملاً بی‌دلیل نیست؛ هرچند پژوهش‌ها دقیقاً با همین عبارت آن را اندازه‌گیری نکرده‌اند.
اما یافته‌های نزدیک به این موضوع وجود دارد. برای مثال، پژوهشی که در مجله Psychological Science منتشر شد نشان داد زنان به‌طور متوسط بیشتر از مردان عذرخواهی می‌کنند. نکته جالب این بود که علتش لزوماً اشتباه بیشتر زنان نبود؛ پژوهش‌گران نتیجه گرفتند زنان رفتارهای بیشتری را شایسته‌ی عذرخواهی می‌دانند و نسبت به اثر رفتارشان بر دیگران حساسیت بیشتری نشان می‌دهند.
شاید همین الگو، در توضیح دادن هم خودش را نشان دهد. وقتی سال‌ها یاد گرفته‌ای مراقب باشی کسی از تو نرنجد، کسی احساس نکند نادیده گرفته شده، یا فکر نکند خودخواهی، کم‌کم برای ساده‌ترین تصمیم‌ها هم دنبال دلیل می‌گردی. نه چون به تصمیمت مطمئن نیستی. چون نمی‌خواهی از نگاه دیگران، آدم بی‌ملاحظه‌ای به نظر برسی.
از طرف دیگر، جامعه هم از زنان انتظارهای بیشتری دارد؛ انتظار مهربان بودن، همراه بودن، پاسخگو بودن و حفظ رابطه‌ها. برای همین، بسیاری از زنان ناخودآگاه یاد می‌گیرند قبل از اینکه کسی سؤال بپرسد، خودشان شروع به توضیح دادن کنند. شاید به همین دلیل است که گاهی یک زن، حتی برای یک «نه» گفتن ساده، چند دقیقه مقدمه می‌چیند. نه برای اینکه حق «نه» گفتن ندارد؛ بلکه چون سال‌ها تمرین کرده است که هیچ «نه»ای، بدون توضیح نباشد.
از کودکی به دخترها یاد داده می‌شود که «خوب بودن» مهم است. دختر خوب، مؤدب است. دختر خوب، همه را راضی نگه می‌دارد. دختر خوب، از خودش کمتر حرف می‌زند. بعدتر که بزرگ می‌شود باید همسر خوب، مادر خوب، کارمند خوب و دختر خوبی برای پدر و مادر و عروس خوبی برای والدین همسرش باشد و اگر جایی کم بیاورد، اولین کسی که او را محاکمه می‌کند، معمولاً خودش است. برای همین است که خیلی از زنان، حتی وقتی تصمیم درستی گرفته‌اند، باز هم دنبال شاهد و مدرک می‌گردند. انگار بدون امضای دیگران، حتی از انتخاب‌های خودشان هم مطمئن نیستند.

مرز نامرئی
اما آدم تا ابد نمی‌تواند در حال دفاع از خودش زندگی کند. یک جایی، این توضیح دادن‌های بی‌پایان، انرژی آدم را می‌گیرد. این اتفاق یک شبه رخ نخواهد داد بلکه ذره‌ذره و آرام‌آرام جان آدم را خسته می‌کند. بعد از سال‌ها توضیح دادن، سال‌ها قانع کردن، سال‌ها تلاش برای اینکه همه بفهمند چرا فلان تصمیم را گرفته‌ای، کم‌کم یک سؤال در ذهنت شکل می‌گیرد:
«اگر بعد از این همه توضیح، باز هم قرار نیست مرا بفهمند، پس چرا این‌قدر خودم را خسته می‌کنم؟»
شاید این سؤال، همان مرز مذکور باشد. مرزی که قبل از آن، مدلی زندگی می‌کردی که سوءتفاهمی ‌برای کسی پیش نیاید؛ و بعد از آن، زندگی می‌کنی چون این زندگی، زندگیِ خودت است.
این به آن معنا نیست که نظر دیگران دیگر هیچ اهمیتی ندارد. ما انسانیم و همیشه از دوست داشته شدن و پذیرفته شدن لذت می‌بریم. اما از یک جایی به بعد، نظر دیگران از «قطب‌نمای زندگی» تبدیل می‌شود به «یکی از صداهای اطراف». صدایی که شنیده می‌شود، اما فرمان نمی‌دهد.
روان‌شناسان رشد، این تغییر را بخشی از بلوغ هیجانی می‌دانند. با افزایش تجربه، بسیاری از افراد کمتر از سال‌های جوانی ارزش خود را وابسته به تأیید دیگران می‌بینند. در میان‌سالی هنوز هم نقد را می‌شنویم اما آن را به بخشی از هویت‌مان تبدیل نمی‌کنیم.
شاید به همین دلیل است که بعضی زنان در چهل یا پنجاه‌سالگی، برای اولین بار تصمیم‌هایی می‌گیرند که سال‌ها آرزویش را داشته‌اند؛ چون رابطه‌ی آن‌ها با قضاوت دیگران تغییر کرده است.
شاید با خودتان بگویید در میانسالی دیگر برای اینکه مطمئن شویم بعضی از آدم‌ها قرار نیست ما را بفهمند، دیر شده است. اما به این فکر کنید که همین ما گاهی ساعت‌ها، روزها و حتی سال‌ها وقت صرف کرده‌ایم تا تصویری که دیگران از ما ساخته‌اند را اصلاح کنیم.
در حالی که شاید تنها تصویری که واقعاً باید برایش وقت بگذاریم، تصویری است که خودمان از خودمان داریم.

بلوغ یعنی تشخیص مرز میان استقلال و مسئولیت
لازم است در پایان مرز مهمی ‌را روشن کنیم. آنچه در این مقاله از آن دفاع کردیم، رها شدن از نیازِ همیشگی به تأیید دیگران بود و نه رها شدن از مسئولیت در برابر دیگران. این دو، شبیه هم به نظر می‌رسند، اما فاصله‌شان از زمین تا آسمان است. بلوغ روانی به این معنا نیست که هر تصمیمی‌گرفتیم، دیگر هیچ نظر، نقد یا احساسی از سوی نزدیکان‌مان برایمان اهمیتی نداشته باشد. آدم بالغ گوش می‌دهد، گفتگو می‌کند، اگر تصمیمش بر زندگی دیگران اثر می‌گذارد، آن را با احترام و مسئولیت توضیح می‌دهد. تفاوت در اینجاست که او برای احساس ارزشمندی خودش توضیحی به کسی بدهکار نیست. او توضیح می‌دهد چون رابطه برایش مهم است، نه چون می‌ترسد اگر توضیح ندهد، دیگر آدم ارزشمندی به حساب نیاید. شاید بلوغ، درست همین تشخیص ظریف باشد؛ اینکه هم بتوانی خودت باشی و هم مراقب ردپای خودت در زندگی کسانی که دوستشان داری.

سال شصت و یکم ـ شماره 2955

گزارش خطا