کد خبر: ۷۱۵۹
۱۴۰۵/۰۵/۲۴ ۰۹:۴۲
داستان

خاطره‌ی یک لبخند

زینب او رفته بود اما حضورش ماندگار شد؛ در قلب مادر، در جعبه خاطرات، و در هر روضه‌ای که برپا می‌شد. عشق مادر، جاودانه شد.

کیف میناب
فاطمه لشگری
نویسنده :

فاطمه لشگری

خاطره‌ی یک لبخندپیاده‌رو شلوغ بود و صدای بوق ماشین‌ها پشت سر هم شنیده می‌شد. زن خسته از سر کار به‌سمت خانه قدم برمی‌داشت. کیف سنگینش مدام از روی شانه‌اش لیز می‌خورد، اما انگار نه جسمش را حس می‌کرد و نه وزن کیف را. ذهن او جای دیگری بود. در طول راه، مدام به یک موضوع فکر می‌کرد؛ به بچه‌ای که جایش در زندگی‌شان خالی بود. قدم‌هایش آهسته‌تر شد. با خودش گفت: «اگر الان یک بچه داشتیم، چقدر وضعیت‌مان فرق می‌کرد؟ حواسم به خریدن شیرخشک و پوشک بود... موقع برگشتن باید عجله می‌کردم تا زودتر به خانه برسم و بغلش کنم. خانه دیگر این‌قدر سوت و کور نبود.» با همین فکرها به خانه رسید. پله‌ها را یکی‌یکی بالا رفت، در را باز کرد و وارد سالن شد. خانه دو اتاق خواب داشت. زن بدون اینکه حتی لباس‌هایش را عوض کند، کیفش را روی مبل رها کرد و مستقیم به‌سمت اتاق سمت راست راهرو رفت؛ اتاقی که از مدت‌ها قبل برای بچه کنار گذاشته بودند. جلوی در ایستاد. دستش را روی دستگیره گذاشت، آن را فشار داد و وارد اتاق شد. همیشه با خودش می‌گفت چقدر دوست دارد از این اتاق صدای گریه‌ها و خنده‌های یک کودک بلند شود. همان‌طور که وسط اتاق ایستاده بود، نگاهش دور تا دور فضا چرخید. گوشه‌ی دیوار، یک تخت کوچک صورتی‌ رنگ دیده می‌شد؛ تختی که هیچ‌وقت هیچ بچه‌ای رویش نخوابید. روی میز کنار تخت، پوشه‌ی بزرگی از جواب آزمایش‌ها قرار داشت. پوشه را باز کرد. برگه‌ها یکی پس از دیگری بیرون آمدند. اسم پزشک‌ها، نسخه‌ها، سونوگرافی‌ها و آزمایش‌ها. بارها به پزشک مراجعه کرده بود. بارها امیدوار شده بود. هر ماه منتظر می‌ماند. گاهی شب‌ها تا صبح در همین اتاق می‌نشست. به تخت خالی نگاه می‌کرد. برای کودکی که وجود نداشت قصه می‌گفت، لباس نوزاد می‌خرید، عروسک می‌خرید، بعد همه را در کمد می‌گذاشت. انگار می‌خواست خودش را قانع کند که هنوز امیدی هست. ندای درونش همیشه می‌گفت، خدا بزرگ است. ناامید نشو. جلوتر رفت. چشمش روی ویترین کمد ثابت ماند؛ روی یک عروسک سخنگو که لبخندی پلاستیکی روی لبش داشت. عروسک همان‌جا نشسته بود و انگار همیشه منتظر دست‌های کوچک بچه‌ای بود تا دکمه‌اش را روشن کند. چند قدم برداشت، ناگهان حس عجیبی به سراغش آمد؛ انگار کسی قلبش را در مشتش گرفته باشد و فشار بدهد. نفسی عمیق کشید. قطرات اشک ناخودآگاه از گونه‌هایش سر خورد و پایین آمد. اول یکی، بعد دو تا، بعد تمام صورتش خیس شد. صدایی از گلویش بیرون نیامد. ساکت گریه می‌کرد، همان‌طور که سال‌ها بود گریه کردن را یاد گرفته بود؛ بی‌صدا، بی‌آنکه کسی بفهمد. جلوتر رفت و لبه‌ی تخت صورتی نشست. دستش را روی ملحفه‌ی دست‌نخورده کشید. فکر کرد: «اگر بچه‌ای اینجا خوابیده بود، الان ملحفه گرم بود.» خستگی پیاده‌روی، کار روزانه و این غم سنگین، توان را از پاهایش گرفته بود. روی زمین، درست کنار تخت بچه‌گانه دراز کشید. و دست راستش را روی لبه‌ی تخت گذاشت و چشم‌هایش را بست. در همان حال خستگی، بدنش کز کرد و خواب آرام اما سنگینی به سراغش آمد. در خواب، خودش را در جایی دید که شبیه هیچ جایی نبود که تا آن روز دیده باشد. اطرافش را مه سفیدی پوشانده بود. نه دیواری بود، نه سقفی و نه زمینی که بشناسد. فقط نور ملایمی همه‌جا را روشن کرده بود. آرام قدم برداشت. صدای قلبش را می‌شنید. ناگهان در میان مه، زنی ظاهر شد. چادر سیاهی بر سر داشت. چادرش در نور می‌درخشید. صورتش آرام بود. وقتی به او نگاه کرد، احساس کرد سال‌هاست او را می‌شناسد. زن لبخند زد و دستش را به‌طرف او دراز کرد. گفت: «بیا دخترم.» صدایش آن‌قدر مهربان بود که بی‌اختیار به‌سمتش رفت. وقتی نزدیک‌تر شد، کودکی را در آغوش زن دید. دختربچه‌ای کوچک با گونه‌های صورتی. موهای نرمش روی پیشانی‌اش ریخته بود. چشم‌های درشتش برق می‌زد. کودک لبخند می‌زد. زن او را به‌طرفش گرفت. گفت: «این هدیه‌ی خداست.» دست‌هایش لرزید. کودک را در آغوش گرفت. بدنش گرم بود. صورتش را به صورت او چسباند. اشک از چشم‌هایش جاری شد. سال‌ها انتظار، غصه و ناامیدی در همان لحظه از دلش بیرون ریخت. با صدایی لرزان پرسید: «شما کی هستید؟» زن لبخند زد. نگاهش که پر از آرامش بود. آرام گفت: «زینب.» همان لحظه صدایی دوردست به گوشش رسید. صدا کم‌کم بلندتر شد. چشم‌هایش را باز کرد. صبح شده بود. نور خورشید از پنجره داخل اتاق می‌تابید. برای چند ثانیه روی تخت نشست. خواب هنوز جلوی چشمش بود. دستش را روی صورتش کشید. قلبش تند می‌زد. برای اولین بار بعد از مدت‌ها، احساس سبکی می‌کرد. از جا بلند شد. به اتاق کودک رفت. پنجره را باز کرد. هوای خنک صبح وارد اتاق شد. پرده‌ها آرام تکان می‌خوردند. نگاهش روی تخت صورتی افتاد. لبخند زد. انگار نوری در دلش روشن شده بود. چند روز بعد، وقتی جواب آزمایش را در دستش گرفت، دست‌هایش می‌لرزید. چند بار به برگه نگاه کرد و مطمئن شد که اشتباه نمی‌بیند. نفس در سینه‌اش حبس شده بود و اشک در چشم‌هایش جمع شده بود. روی صندلی مطب نشسته بود و پزشک با لبخند گفت: «تبریک می‌گویم.» اما او دیگر صدای پزشک را نمی‌شنید. فقط یک جمله در سرش تکرار می‌شد: «تبریک می‌گویم...» وقتی به خانه رسید، مستقیم وارد اتاق کودک شد. وسط اتاق ایستاد و دستش را روی تخت کشید. سپس روی زمین نشسته و گریه کرد. اما این‌بار اشک‌ها از غصه نبودند. در ماه‌های اول، حالت تهوع و خستگی او را آزار می‌داد، اما هر بار که به آینده فکرمی‌کرد تمام سختی‌ها به یک‌باره رنگ می‌باخت.نه ماه بعد یک صبح بهاری، صدای گریه‌ی نوزادی در اتاق زایمان پیچید. پرستار نوزاد کوچکی را در آغوشش گذاشت و او خشکش زد. انگار او را قبلاً دیده بود. همان چشم‌ها، همان صورت کوچک، همان لبخند آرام. اشک روی گونه‌هایش سرازیر شد و آرام در گوش نوزاد گفت: «زینب...» و نامش همان شد. وقتی او را به خانه آوردند، اولین جایی که برد، اتاق کودک بود. نور خورشید روی تخت صورتی افتاده بود و گهواره آرام کنار پنجره تکان می‌خورد. زینب را داخل گهواره گذاشت و سال‌ها انتظار تمام شده بود. آن اتاق خالی بالأخره صاحب خودش را پیدا کرده بود. روزها یکی پس از دیگری گذشتند و خانه‌ای که سال‌ها در سکوت فرو رفته بود، حالا پر از صدا شده بود او از یک نوزاد کوچک به دختری پرانرژی تبدیل شد. در بهار، اولین قدم‌هایش را برداشت. در تابستان، در حیاط با توپش بازی می‌کرد و با شادی می‌دوید. در پاییز، اولین کلمه‌هایش را گفت و با دیدن برگ‌ها می‌گفت: «مامان، برگ» در زمستان هم کنار بخاری با عروسک‌هایش بازی می‌کرد. هر فصل خاطرات زیبایی برای آن‌ها می‌ساخت. زینب به مهدکودک رفت و آنجا با دوستانش نقاشی می‌کشید و بازی می‌کرد شب‌ها هم با هم کتاب قصه می‌خواندند و او از داستان‌های شاهزاده‌ها و پری‌ها لذت می‌برد. ناگهان، صدای شیرین و دلنشین «مامان، مامان» زینب، او را از عالم خاطرات بیرون کشید زینب با چشمانی پر از ذوق و هیجان، دوید و پرید به آغوش مادرش. و گفت: «فردا خانم معلم می‌خواهد به ما نماز یاد بدهد. گفته چادرهایتان را بیاورید تا با هم نماز بخوانیم.» قلب مادر از شادی لبریز شد. مادر با نگاهی سرشار از محبت و افتخار به او نگریست و با لبخندی گرم و پر از عشق گفت: «چشم، جان مادر. هرچه تو بگویی. بریم با هم چادر نمازیت رو آماده کنیم.» شب قبل، با هم چادر نمازی‌اش را دوختند؛ پارچه‌ی صورتی روشن با طرح گل‌های ریز، که با دستان خودش گل‌دوزی کرده بود. زینب با ذوق، آن را به سر می‌گذاشت و جلوی آینه می‌چرخید: «مثل مامان بزرگ شدم!» صبح فرا رسید. زینب، از شدت شوق و اشتیاق، زودتر از مادرش بیدار شده بود. گویی بال درآورده بود و نمی‌توانست آرام بگیرد. پس از صرف صبحانه ـ نان و پنیر و چای داغ ـ با هم راهی مدرسه شدند. دست در دست هم، قدم‌هایشان را با شادمانی برمی‌داشتند. کوچه‌های آشنا، با صدای پرندگان و بوی نان تازه، پر از زندگی بودند. جلوی در مدرسه از هم خداحافظی کردند. اما ناگهان، زینب برگشت، دوید و مادرش را محکم در آغوش گرفت و با صدایی پر از عشق گفت: «مامان، خیلی دوستت دارم. زود بیا دنبالم.» قلب مادر به تپش افتاد، بوسه‌ای بر پیشانیش زد و او را به کلاس فرستاد و به‌سوی خانه بازگشت، در حالی که لبخند رضایت بر لبانش بود و گرمای عشق دخترش در وجودش موج می‌زد. کارهای خانه را انجام داد؛ آشپزی می‌کرد، و با خودش فکر می‌کرد چقدر زندگی‌اش کامل شده است. تنها دو ساعت از رفتنش نگذشته بود که صدای انفجار بزرگ سکوت صبح را شکست. او از شدت ترس شوکه شد. احساس می‌کرد زمین می‌لرزد و همه چیز روی سرش خراب شده است. پاهایش رمق راه رفتن نداشتند صدای آژیر آمبولانس‌ها، فریاد مردم و دود غلیظ همه جا را فرا گرفته بود. با عجله کفش‌هایش را پوشید و به‌سمت مدرسه دوید. خیابان‌ها پر از آمبولانس و مردمی بود که با نگرانی این‌طرف و آن‌طرف می‌دویدند، هر قدمی که برمی‌داشت، اضطرابش بیشتر می‌شد. وقتی به مدرسه رسید، با صحنه‌ای بسیار دردناک رو‌برو شد. پدران و مادران زیادی با گریه و فریاد به دنبال فرزندان‌شان می‌گشتند. چهره‌هایشان پر از غم و نگرانی بود. دود و خاکستر در هوا پخش شده بود و بوی سوختگی همه جا احساس می‌شد. در میان آن همه شلوغی، نگاهش به کیف صورتی که از زیر آوار پیدا شده بود. قلبش فرو ریخت. دستانش به لرزه افتاد و نفس کشیدن برایش سخت شد. انگار زمان از حرکت ایستاده بود. دیگر توان گریه کردن هم نداشت؛ غمی سنگین گلویش را می‌فشرد. احساس می‌کرد بخشی از وجودش را از او گرفته‌اند و دنیا در برابر چشمانش تار شده است. با تمام توان فریاد زد: «زینب! زینبم!» اما هیچ جوابی نشنید. در آن لحظه تنها یک حس در دلش بود؛ ترسی عمیق از اینکه شاید دیگر هرگز دخترش را در آغوش نگیرد. از آن پس، سیاهی همدم و همراز او در آن روزهای غم‌انگیز شد؛ داغی که تا ابد بر سینه مادرانه‌اش حک ماند، یادگاری تلخ از آن روز شوم بود. روزهای اول، در بی‌خوابی و گریه‌های بی‌وقفه گذشت. دوستان و خانواده آمدند و تسلی دادند، اما درد، چون خوره به جانش افتاده بود. خانه که خالی شد، اسباب‌بازی‌های زینب و لباس‌های کوچکش، همگی غیبت او را فریاد می‌زدند. از آن پس، زندگی برای او رنگی جز سیاهی نداشت. هر روز و هر لحظه، با یاد زینب قلبش تیر می‌کشید و قاب عکس دخترک، تنها یادگار او از دنیای رنگارنگی بود که دیگر وجود نداشت صدای خنده‌های کودکانه زینب در گوشش می‌پیچید و هر بار، زخمی تازه بر جانش می‌گذاشت. شب‌ها به سقف خیره می‌شد و رویدادهای آن شبِ کذایی را مرور می‌کرد: چرا چنین شد؟ روزها به سختی می‌گذشتند. تلاش می‌کرد تا روضه حضرت زینب‌سلام‌الله‌علیها را هر ساله با همان شور و شکوهی که نذر کرده بود، برگزار کند؛ اما هر بار که چادر سیاه نماز را بر سر می‌گذاشت و رو به قبله می‌ایستاد، تصویر زینب جلوی چشمانش جان می‌گرفت؛ کودکی که قرار بود اولین نمازش را با چادر رنگی‌اش بخواند. بغض گلویش را می‌فشرد و اشک‌هایش جاری می‌شدند. دیگر نه نمازی برایش مانده بود و نه روضه‌ای؛ فقط تصویری محو از کودکی در قاب عکس، و خاطره‌ای تلخ از انفجاری که همه چیز را با خود برده بود. گاهی به خود می‌گفت شاید تقدیرش همین بوده است اما این تسلی‌ها، مرهمی بر زخم عمیق دلش نمی‌شدند. هر شب، قبل از خواب، قاب عکس زینب را در آغوش می‌گرفت، با او حرف می‌زد و از روزهایی که گذشت، از دردهایی که کشید و از عشقی که هرگز خاموش نمی‌شد می‌گفت: «دخترم، کجایی؟ مامان منتظرته...» یک روز، پس از ماه‌ها، نامه‌ای به دستش رسید. پاکتی سفید، بدون نام و نشانی که روی ایوان خانه افتاده بود. با دستانی لرزان آن را باز کرد. درون پاکت نه حرفی بود و نه امضایی؛ فقط تکه پارچه کوچکی به رنگ صورتی روشن، با طرح گل‌های ریز. وقتی لمسش کرد، آشنایی عجیبی را در رگ‌هایش حس کرد. ناگهان خاطره‌ای در ذهنش زنده شد: آن روز، روز حادثه، زینب همین چادر نمازی را که برایش دوخته بود به سر داشت؛ چادری که خودش با عشق و امید، شب‌ها بیدار مانده و گل‌دوزی کرده بود. تکه‌ای از آن چادر، سالم مانده بود! اشک‌هایش دوباره سرازیر شدند، اما این‌بار رنگ و بوی دیگری داشتند؛ اشک شوق بود، اشکِ یادآوری. انگار تکه‌ای از وجود زینب به او بازگشته بود. آن پارچه‌ی صورتی، دیگر فقط یک تکه پارچه نبود؛ گنجینه‌ای بود از عشق، از خاطره، و از حضوری که اگرچه جسمش نبود، اما همیشه در قلبش زنده می‌ماند. پارچه بوی او را می‌داد؛ آن پارچه را در جعبه‌ای چوبی، کنار قاب عکس زینب گذاشت؛ هر روز به آن جعبه نگاه می‌کرد و یاد روزهای خوش گذشته و خنده‌های کودکانه زینب در دلش زنده می‌شد. کم‌کم با همسایه‌ها و کسانی که در آن حادثه آسیب دیده بودند هم‌کلام شد؛ آن‌ها دردهایشان را با هم تقسیم کردند و او تصمیم گرفت که دیگر در غم گذشته غرق نشود. یاد زینب باید برایش انگیزه‌ای می‌شد برای زندگی، برای ادامه دادن. به مسجد محل رفت و با مداحان صحبت کرد. تصمیم گرفت روضه حضرت زینب‌سلام‌الله‌علیها را دوباره برپا کند؛ این‌بار نه از سرِ نذر، بلکه از سرِ عشق. عشقی که به فرزندش داشت و عشقی که به بانوی صبر و استقامت می‌ورزید. با همان چادر سیاه نماز، رو به قبله ایستاد. این بار اشک‌هایش نه از سر اندوهِ صرف، که از جنسِ همدردی با حضرت زینب‌سلام‌الله‌علیها جاری شدند؛ تصویری از صبر، از پایداری، و از عشقی که حتی در دل مصیبت هم خاموش نمی‌شود. روضه‌ها را با صدای لرزان اما استوار شروع کرد؛ از کربلا گفت، از اسارت، و از صبری که کوه را می‌لرزاند. هر ساله روضه برگزار می‌شد و یاد زینب در آن خانه جان می‌گرفت. مادران داغ‌دیده دیگری آمدند، دردهایشان را گفتند و آن جعبه خاطرات، برای همه‌شان تبدیل به یک نماد شد. او هر ساله با نگاه به قاب عکس و تکه پارچه صورتی، قدرت می‌گرفت؛ قدرتِ ادامه دادن، قدرتِ زندگی با وجود خاطره‌ای شیرین و دردی عمیق. گاهی به پارکی می‌رفت که زینب در آن تاب‌بازی می‌کرد و باد، خاطرات را با خود می‌آورد. سپس به کار خیاطی روی آورد و برای کودکان چادرهای نماز دوخت؛ با همان طرح گل‌های ریز صورتی. هر چادر، احیای یاد زینب بود. سال‌ها گذشت. جهان پیر شد، اما عشق او به زینب جوان ماند. موهایش سپید شد، اما قلبش پر از نور بود. روضه‌ها ادامه یافتند و هر بار که نام «زینب» بر زبانش جاری می‌شد، نه‌تنها یاد دخترش، بلکه متانت و شکوه بانوی کربلا نیز در قلبش زنده می‌ماند. او آموخت که حتی در دل تاریک‌ترین شب‌ها نیز می‌توان نوری یافت؛ نوری از جنس عشق و نوری از جنس یاد عزیزان. او درک کرد که زندگی، هرچند سخت و پر از درد، باز هم ارزش زیستن دارد؛ هم برای کسانی که رفتند و هم برای کسانی که ماندند. حالا او بود که مادران دیگر را در آغوش می‌کشید و به آن‌ها تسلی می‌داد. و این‌گونه بود که زندگی او، با وجود زخمی عمیق، به روضه‌ای زنده مبدل شد؛ روضه‌ای از عشق، روضه‌ای از صبر و روضه‌ای به نامِ «زینب». زینب او رفته بود اما حضورش ماندگار شد؛ در قلب مادر، در جعبه خاطرات، و در هر روضه‌ای که برپا می‌شد. عشق مادر، جاودانه شد.

سال شصت و یکم ـ شماره 2955

گزارش خطا
برچسب ها: داستان