لحظهای به دست پیرمرد نگاه کرد. بعد از پنج سال، برای نخستین بار احساس کرد شاید هنوز راهی برای بازگشت باشد.
نویسنده :
حسنا احمدی
خودش را در آینه نگاه کرد. موهای بلند و ژولیدهاش روی پیشانی ریخته بود و لباسهایش آنقدر کهنه و چرک شده بودند که دیگر رنگ اصلیشان معلوم نبود. لبخند تلخی زد. با خودش گفت: «حتماً بوی بد هم میدم...» اما دیگر برایش مهم نبود. سالها بود که نگاه دیگران را از زندگیاش خط زده بود. کیسه را از روی زمین برداشت و به حیاط رفت. موتور قراضهاش بعد از چند بار تقلا با صدایی ناهنجار روشن شد. سوار شد و راه افتاد. پیامبر گرامی اسلامصلیاللهعلیهوآله میفرمایند: «اِنَّ اللهَ تَعالی یُحِبُّ مِنْ عَبْدِهِ إِذا خَرَجَ إِلی إِخْوانِهِ أَنْ یَتَهَیَّأَ لَهُمْ وَ یَتَجَمَّلَ؛ خداوند دوست دارد بندهاش هنگام رفتن میان مردم، خود را آراسته و منظم سازد.»(بحارالأنوار، ج۱۶، ص۲۴۹)
باد گرم به صورتش میخورد. این مسیر را آنقدر رفته بود که حتی چشمبسته هم میتوانست موتور را براند. هر روز، درست سر ساعت، خودش را به گورستان میرساند؛ جایی که حالا بیشتر از خانه بوی زندگی میداد. از موتور پیاده شد. دبهی آب را پر کرد و آرام روی سنگ قبرها ریخت. با دستمالی کهنه گردوغبار را از روی نامها پاک کرد؛ محبوبه... محمد... زهرا... پنج سال بود که هر روز همین کار را تکرار میکرد؛ انگار اگر یک روز نمیآمد، چیزی از آنها کم میشد. همانجا غذا میخورد، همانجا استراحت میکرد و فقط شبها، وقتی درهای گورستان بسته میشد، به خانه برمیگشت. اما خانه دیگر خانه نبود. هر بار که دستش روی سنگ قبر محبوبه میلغزید، آن روز لعنتی دوباره زنده میشد. چند روز مانده به عید بود. سفارشهای مغازه امانش را بریده بودند. محبوبه گفته بود: «بیا امسال با هم بریم شهرستان.» قبول نکرده بود. گفته بود: «بعد از عید میریم.» آخر سر هم راضی شده بود که محبوبه با بچهها تنها برود. رفتنی که بازگشتی نداشت. اتوبوس در جاده واژگون شده بود و همهی مسافران همانجا جان داده بودند. از آن روز، هر نفس برایش شبیه مجازات بود. امام صادقعلیهالسلام مردی را دید که بر مرگ فرزندش سخت میگریست. فرمود: «اگر خود را برای سفری که فرزندت رفته آماده کرده بودی، اینگونه بیتاب نمیشدی؛ مصیبت آماده نبودن برای مرگ، از مصیبت از دست دادن عزیزان بزرگتر است.»(عیون اخبارالرضا، ج ۲، ص ۵)
دستش لرزید. قطرههای آب از روی سنگ قبر پایین ریختند. زیر لب گفت: «تقصیر من بود... اگر باهاشون رفته بودم...» صدای پیرمردی رشتهی افکارش را برید. ـ باز هم زودتر از همه اومدی... سرش را بلند کرد. پیرمرد بیآنکه اجازه بگیرد، کنارش نشست. ـ پنج ساله هر روز میبینمت. فکر نمیکنی وقتشه خودت رو ببخشی؟ لبخند تلخی زد. ـ بخشیدن؟ من باعث مرگشون شدم. پیرمرد نگاهش را به سنگ قبرها دوخت و گفت: ـ منم یه روز همین حرف رو به خودم میزدم. زن و بچهم رو از دست دادم. خیال میکردم زندگی تموم شده، اما فهمیدم آدم تا وقتی نفس میکشه، هنوز وظیفه داره؛ هم نسبت به خودش، هم نسبت به بقیه. سالها بود کسی اینقدر آرام با او حرف نزده بود. بغضی که پنج سال در گلویش مانده بود، آرامآرام شکست. امام باقرعلیهالسلام فرمودند: «مؤمنان در مهربانی و دلسوزی نسبت به یکدیگر، مانند یک پیکرند؛ هرگاه عضوی به درد آید، دیگر اعضا نیز با او همدرد میشوند.»(بحارالأنوار، ج ۷۱، ص ۲۳۴)
پیرمرد از جا بلند شد و دستش را بهسوی او دراز کرد. ـ پاشو جوون... مردهها بیشتر از اشک، دعای زندهها رو لازم دارن. لحظهای به دست پیرمرد نگاه کرد. بعد از پنج سال، برای نخستین بار احساس کرد شاید هنوز راهی برای بازگشت باشد. آرام دستش را بالا آورد.