ـ تشریف آوردید پرنسس خانم؟ ـ میبینی که آوردم. - شیطان میگه بزنم فکش و بیارم پایین! - شیطان غلط کرد با تو! با چی میریم ما؟ ماشینت کو پس؟ - ماشین چیه؟ رخش آوردم برات!

لعنتی! باز که خراب شدی! صدای ممتد زنگِ در بر اعصابم چنگ میزند. میدوم سمت آیفون.
- شبنم یه دقیقه دست مبارکت رو از روی اون زنگ بیصاحاب برداری جای دوری نمیره ها!
- گیتی میای پایین یا بیام بالا به حسابت برسم! بابا من فقط نیستم که انقدر جلوی در بکاریم زیر پام علف سبز بشه! یه عده آدم دیگه هم منتظر پرنسس خانم هستن!
- اومدم بابا! اومدم! یه دقیقه منتظر بمونن نمیمیرن که!
منتظر غُرولندهایش نمیمانم و دوباره میدوم بهسمت اتاق. با پد، لاک انگشت شستم را پاک میکنم و دوباره میزنم. آهان حالا شد! تندتند فوت میکنم تا خشک شود. نگاهی در آینه به خودم میاندازم. موهای هایلایت شدهام را دورم میریزم. با این تیشرت قرمز و لاک ستش و شلوار بگ همه چیز تکمیل میشود. گوشی را برمیدارم و از خانه بیرون میزنم. ساناز و سهیلا به ماشین تکیه دادهاند و خوشوبش میکنند. رز هم داخل ماشین مبینا نشسته. شبنم هم کلافه دارد موخورههایش را میکند.
ـ تشریف آوردید پرنسس خانم؟
ـ میبینی که آوردم.
- شیطان میگه بزنم فکش و بیارم پایین!
- شیطان غلط کرد با تو! با چی میریم ما؟ ماشینت کو پس؟
- ماشین چیه؟ رخش آوردم برات!
کنار میرود. وسپای سیاه رنگش نمایان میشود.
- شوخی میکنی؟!
- اتفاقاً خیلی هم جدیام.
- دیوانه شدی شبنم؟! من میترسم با تو سوار این بشم. میرم ماشین خودم رو بیارم.
از پشت بر شانهام چنگ میزند. «کجا؟ نکن دیگه گیتی. خیلی وقته دلم میخواد با تو سوار موتور بشم. اصلاً بگو کاری که الان میخوایم بکنیم با موتور کیفش بیشتر نیست؟ جان شبنم ضدحال نزن» نگاهش میکنم. باز هم قیافهاش را شبیه خر شرک کرده! میداند که اینطوری قبول میکنم. مگر من جز او چه کسی را دارم؟ نگاه ترسانم را که میبیند موهایم را از روی پیشانیام کنار میزند و میگوید: «نترس قربونت برم. من اینجام. به این فکر کن قراره انتقام این چند ماه سر درد و بگیریم. از اون مهمتر انتقام جوونهای بیگناهمون رو!» نامطمئن لبخند میزنم. بچهها که من را میبینند جلو میآیند.
- بهبه گیتی خانم. اومدی بالأخره؟
- خوبی سهیلا؟
- عالی. پیش بهسوی مبارزه!
مبینا تکیه میدهد به موتور و میپرسد: «نقشه چیه شبنم؟»
- والا خیلیها قول داده بودن بیان اما ترسو تشریف داشتن و نیامدن! عیبی هم نداره شما با دو تا ماشین من و گیتی هم با موتور سر چهارراهی که پرچمگردونی دارن دور دور میکنیم. سرعتتون حتماً زیاد باشه تا نتونن برامون دردسر درست کنن. چند تا ریمیکس خیلی شاد هم برای همهتون فرستادم صداش و تا آخر زیاد کنید انقدر که دیگه صدای مداحیهاشون به گوش نرسه. خستهمون کردن چند ماه! چه گناهی کردیم اینجا زندگی میکنیم و باید شب هی آهنگها و مداحیهای این سَبُک مغزها رو گوش بدیم؟! یه چند شب این کار و تکرار کنیم کاسه و کوزههاشون رو جمع میکنن میرن! فقط حواستون باشه سر اون چهار راهی که جمع میشن یه چراغ قرمز هست. یه جوری تنظیم کنید که پشت چراغ قرمز نمونید و اگر هم موندید رد بشید و برید.
بچهها سری تکان میدهند و سوار ماشین میشوند. میگوید «بپر بالا گیتی» و خودش را کمی جلو میکشد. از پشت دستم را دور کمرش حلقه میکنم. با اشارهی شبنم بهسمت چهارراه سر خیابان حرکت میکنیم. با اولین گازی که شبنم میدهد صدای آهنگ شاد بچهها از پشت بلند میشود. به عقب نگاه میکنم. شیشهها را پایین میدهند و دستانشان را بیرون از ماشین تکان میدهند و با تمام توان جیغ میکشند. هنوز به چهارراه نرسیدهایم. صدایمان اما زودتر از خودمان رسیده. سرعت شبنم زیاد است اما نه آنقدر که نگاههای متعجبشان را نبینم و کیف نکنم! صدای حسین حسین گفتن مداح در آهنگ شاد بچهها گم میشود. چند دختر نوجوانی که دقیقاً کنار خیابان ایستادهاند دیگر پرچم تکان نمیدهند و بُهتزده به ما خیره میشوند. لبانم از خوشحالی کش میآید. آخیش خنک شدم! چند ثانیه مانده تا چراغ قرمز شود به سرعت از جلوی چشمانشان غیب میشویم و وارد خیابان پشتی میشویم. شلیک قهقههام بلند میشود. شبنم هم از خندهام خندهاش میگیرد. برای بچهها دست تکان میدهم و علامت پیروزی نشان میدهم. میرویم برای دور بعدی این بار با آهنگی شادتر! هیجان باعث شده جانی دوباره بگیرم. بچهها مشغول رقص و پایکوبی هستند. حالا دیگر ترسم از موتور ریخته. دستم را از دور کمر شبنم باز میکنم و روی موتور نیمخیز میشوم و شروع میکنم به دست زدن و جیغ کشیدن. باد میپیچد در موهایم. احساس پرواز دارم. با سرعت به چهارراه نزدیک میشویم. حالا ماشین بچهها کنارمان رسیدهاند و داریم با هم یک آهنگ را بلندبلند میخوانیم. ساناز دقیقاً کنارم است برایش با انگشتانم یک قلب درست میکنم. اما چرا حواسش به من نیست؟ رد نگاه نگرانش را دنبال میکنم و به خیابان میرسم. دو ردیف ماشین ایستادهاند. چشمانم روی چراغ قرمز ثابت میماند. بیست، نوزده، هجده... سرعتمان زیاد است «شبنم، شبنم مواظب باش» چشمانم را از ترس میبندم و با تمام توان جیغ میکشم. با صدای مهیب برخورد موتور با ماشین روبرویی چشمانم را وحشتزده باز میکنم اما قبل از این که چیزی ببینم از پشت شبنم پرت میشوم پایین. زمان یک لحظه از حرکت میایستد. همه جا سیاه میشود. صدای چرخ موتور در همهمهی آدمها گم میشود. صدای آهنگ دور و دورتر میشود و صدای آدمها نزدیک و نزدیکتر.
- یا حضرت عباس! خانم خوبید؟
- یکی زنگ بزنه اورژانس.
- چی شدی خانم؟
- خانم صدای منو میشنوی؟
درد میپیچد در ستون فقراتم. دستم هم زمان میسوزد و ذقذق میکند. صدای فریاد زنانهای میآید «برید کنار. دورش رو خلوت کنید بذارید اکسیژن بهش برسه. برید کنار لطفاً» خنکای آب را روی صورتم حس میکنم. چشمانم را به سختی باز میکنم. همان صدای زنانه کمی جلوتر میآید: «خدا رو شکر. خوبی خانم؟» سردرگم نگاهش میکنم. چرا ناگهان اینطور شد؟ در خیابان دنبال بچهها میگردم. چرا نیستند؟ شبنم کجایی دختر؟ در محاصرهی چند زن چادریام! ترسیدهام. خیلی خیلی ترسیدهام! کدام گورستانی تشریف داری شبنم؟ «جاییت درد میکنه عزیزم؟» عزیزم؟! من از کی تا حالا عزیز این جماعت شدهام؟! «سارا دختر بدو برو از ایستگاه صلواتی یه لیوان شربت بگیر بیار. فکر کنم ترسیده بنده خدا» دستم تیر میکشد. مینالم: «دستم» نگاهی به دستم میاندازد «باید به دکتر نشان بدیم. میتونی حرکت کنی؟» یا علی گویان زیر بغلم را از دو طرف میگیرند. یکی زودتر صندلی آورده. با کمکشان مینشینم روی صندلی. «سارا مامان شربت بده خانم بخورند. من میرم به بابا بگم وسایلهاش رو تحویل آقای رضائی بده ماشین برداره بریم این بنده خدا را ببریم درمانگاه» من را میگفت؟! با صدایی گرفته میگویم: «خانم نمیخواد. من خوبم.»
- دستت آسیب دیده عزیزم. حتماً باید دکتر ببینه خیالمون راحت بشه.
خیال چه کسانی راحت شود؟ من که کسی را اینجا ندارم. نمیگذارد جواب بدهم. از جلوی چشمانم محو میشود. سارا لیوان را مقابلم میگیرد: «بخورید خانم حالتون جا میاد.» نامطمئن نگاهش میکنم. با دست چپم که کمتر درد میکند لیوان را از دستش میگیرم و جرعهای میخورم. شیرینی زعفرانش تلخی بغضم را از بین نمیبرد. بغض دارد خفهام میکند. نه! نباید گریه کنم. خصوصاً جلوی اینها! حتماً الان حسابی دلشان خنک شده! یک ماشین سفید رنگ جلوی پایم ترمز میکند: «سارا مامان کمک کن بشینن» نکند این همه اصرار برای این است که میخواهند من را تحویل نیروهای نظامی بدهند؟ با ترس میگویم: «خانم نیازی نیست. من باید برم. حالم خوب شد. ممنونم.» پیاده میشود و زیر بغلم را میگیرد و بهسمت ماشین میبرد. «نترس عزیزم میریم همین درمانگاه سر خیابون اونجا به هر کی خواستی زنگ بزن بیاد دنبالت» دلش خوش است ها! به کی زنگ بزنم؟ مامان و بابایی که دارند آن سر دنیا کیف میکنند؟ یا دوستانی که وسط خیابان ولم کردهاند؟ به خودم که میآیم داخل ماشین نشستهام. آرام سلام میکنم. «سلام دخترم» اینها هم یک چیزیشان میشود ها! دخترم دیگر کیست؟! مرد که انگار همسر همان خانم است پرچمی بزرگ را میدهد دست او و میگوید: «مرضیه جان این پرچم رو بذار پشت لطفاً» و مرضیه هم همین کار را میکند. نگاهم ناگهان میافتد به عکسی که از آینه جلو آویزان شده. علی خامنهای! با پرچم ایرانی که میان من و سارا هست مجموعه تکمیل میشود! ترس برم میدارد. با مهربانی من را داخل ماشین کشاندهاند تا تحویلم بدهند؟! اما من که کاری نکردهام! در ماه محرم با آن سر و وضع و با آن آهنگ جلویشان ویراژ دادهای! کاری نکردهای؟! دل توی دلم نیستم. درد دستم هم امانم را بریده. ماشین جلوی درمانگاه ترمز میکند. نه انگار واقعاً من را آوردهاند درمانگاه! عجب! نفس راحتی میکشم و پیاده میشوم. کمی لنگ میزنم اما میتوانم راه بروم. دکتر شیفت که دستم را میبیند میگوید: «چیز مهمی نیست. یکم ضرب دیده و چند تا خراش که الان میگم پرستار بیاد ضدعفونی و باندپیچی کنه. چند تا هم مسکن و قرص براش نوشتم که از همین داروخونهی کناری تهیه کنید.»
دکتر که میرود مرضیه رو به سارا میکند و میگوید: «سارا مامان بگو اینا رو بابا از داروخونه بگیره. خدا خیرت بده عزیزم» نیم خیز میشوم: «نیاز نیست مرضیه خانم. شما چرا؟ خودم میگیرم.»
- نگران نباش بعداً ازت میگیرم!
و چشمکی حوالهام میکند. نمیدانم چرا دلم ناگهان میلرزد. چه فکر میکردم و چه شد! فکر کردم تحویلم میدهند الان اما دارند برایم دارو میگیرند! چرا سرزنشم نمیکنند؟ چرا آنقدر مهربانند؟ لیاقتش را دارم؟!
- مرضیه خانم؟
- جانم؟
- من خوردم زمین دوستام چی شدن؟
- هیچی! چی میخواستن بشن؟ راستی بیا این دستمال مرطوب رو بگیر صورتت رو پاک کن حسابی خاکی شده.
- خواهش میکنم بگید.
- چی بگم دختر جون؟ دوستت سرعتش زیاد بود نتونست کنترل کنه خورد به ماشینی که پشت چراغ قرمز ایستاده بود. تو که پرت شدی پایین چند ثانیه بعد چراغ سبز شد خیلی زود با اون دوتا ماشینی که آهنگ گذاشته بودند رفتند.
اشک میدود پشت چشمانم. شبنم برایم مثل خواهر نداشتهام بود. چطور دلش آمد من را ول کند و برود؟
«غصه نخور عزیزم. حتماً ترسیدن. حق بده بهشون» چه بهانهی خوبی! ترس! آهی میکشم و هیچ نمیگویم. کمی بعد کار باندپیچی دستم تمام میشود.
- مرضیه خانم لطفاً بذارید آژانس بگیرم. من اینطوری خجالت میکشم.
- چه خجالتی عزیزم؟ تو هم مثل سارای خودم. پرچمگردونی که دیگه تمام شده. ما هم میخواهیم بریم خونه. سر راه تو رو هم میرسانیم.
- اما...
- دیگه اما و اگر نداره. دختر که انقدر جواب به جواب بزرگتر از خودش نمیده!
میخندد. چقدر دلنشین... عجب دنیای عجیبی دارد. انگار تماماً آرامش است.
مینشینم داخل ماشین. همسر مرضیه خانم که مردی جا افتاده است کیسه قرصها را مقابلم میگیرد.
- بیا دخترم. روی هر کدام نوشته چه زمانی باید مصرفش کنید.
- خیلی ممنونم. لطف کردید.
- انشاءالله که سلامت باشید.
نگاهی به خانواده سه نفرهشان میاندازم. چقدر میانشان احساس غریبی نمیکنم. چقدر عجیبند اینها! خودم را آماده کرده بودم برای شنیدن انواع نصیحت اما دریغ از یک اشاره! صدای نوحه میپیچد در گوشم:
نخواستی بدیمو بیاری به روم / نذاشتی که خطدار بشه آبروم
میدونم برا اومدن دیر شده / نگاه کن چقدر نوکرت پیر شده
بیپناهم... جوابم نکن... / رو سیاهم... خرابم نکن...
نم اشک مینشیند در چشمانم. نگاهم میافتد به ایستگاه صلواتی کنار خیابان. پرچم سرخ یا حسین... پرچم سه رنگ ایران... و من زیر بیرق کدام پرچم بودم؟!
فاطمه قهرمانی
سال شصت و یکم ـ شماره 2954