کد خبر: ۷۱۴۴
۱۴۰۵/۰۵/۰۸ ۱۸:۲۰
با من حرف بزن...

قسمت 224: مغز بادام

راستش یادم نیست این چندمین بار است که سر این‌جور اتفاقات دعوا می‌کنیم ولی نگرانم حرمت‌ها شکسته شود و از همه مهم‌تر اینکه تازگی‌ها نازنین از این اختلاف نظرها درباره‌ی خودش سوءاستفاده می‌کند. شاید هم اشتباه می‌کنم و به قول مامان دارم زیادی سخت می‌گیرم. آخر شب رختخوابم را کنار تخت نازنین پهن کردم. به صورت معصومش نگاه کردم و اشک‌هایم سُر خوردند روی صورتم. دلم می‌خواهد در کنار نازنینم خوشبخت و شاد باشیم ولی نمی‌دانم چطور.

قسمت 224: مغز بادام

دیشب باز هم با امین دعوایمان شد. دیگر واقعاً نمی‌دانم چه‌کار باید بکنم. اعصابم حسابی به هم ریخته. تعداد دعواهایمان زیاد شده؛ همه‌اش هم سر نازنین خانم فسقلی! امین می‌گوید لوس شده ولی من هنوز به این نتیجه نرسیده‌ام. آخر بچه‌ی سه ساله مگر لوس می‌شود؟ اصلاً مگر لوس کردن و لوس شدن سرش می‌شود؟
از بس اعصابم به هم ریخته بود خوابم نمی‌برد. تا خود صبح، همه‌ی این سه چهار سال را مرور کردم. می‌گویم سه چهار سال چون همه چیز از بارداری‌ام شروع شد. از همان موقع که جواب آزمایش را گرفتیم. ماه اول و دوم ویار داشتم. صبح‌ها حالت تهوع بدی داشتم. به قول مامان، آب توی دلم بند نمی‌شد. هر چه می‌خوردم بالا می‌آوردم. بابا برایم کبوتر، بلدرچین و کبک می‌خرید و مامان کباب می‌کرد و به زور به خوردم می‌داد. اولش واقعاً خوش می‌گذشت. بعدها که ویارم بهتر شد باز هم اوضاع همین‌جوری بود. یا خانه‌ی مامان بودیم یا مامان یک عالمه غذا درست می‌کرد برایمان می‌‌آورد. از نُه ماهِ حاملگی، هفت ماهش را خانه‌ی مامان بودیم. امین هم گاهی می‌آمد خانه‌ی مامان وگاهی هم یواشکی غر می‌زد که:«خونه زندگی رو ول کردیم اومدیم خونه مامانت اینا. من واقعاً سختمه» ولی همین که می‌دید حال من و بچه خوب است، ادامه نمی‌داد.
هر جوری بود دوران حاملگی گذشت و نازنین خانم به دنیا آمد. هیچ‌وقت دو سه روز اولی که به دنیا آمده بود را فراموش نمی‌کنم. هر دو خانواده غرق خوشحالی بودند. امین که تک‌فرزند بود و خانواده‌اش برای نوه‌دار شدن لحظه‌شماری می‌کردند؛ من هم یک برادر داشتم که تا بخواهد ازدواج کند و بچه‌دار شود، ده پانزده سالی طول می‌کشید.
نازنین خانم، سوگلی دو خانواده بود. آمار هدیه‌ها و سوغاتی‌هایی را که دو خانواده با مناسبت و بی‌مناسبت برایش می‌خریدند از دستم در رفته. وسط این شادی و شعف، یک چیزی بود که من و امین را حسابی اذیت می‌کرد. ما نمی‌توانستیم درباره‌ی بچه نظری بدهیم! نه اینکه کسی جلویمان را بگیرد، ولی بزرگ‌ترها جوری رفتار می‌کردند که می‌ترسیدیم به بچه دست بزنیم. تا بچه را بغل می کردم مادر امین می‌گفت: «مواظب باش عروس قشنگم! سر بچه رو این‌جوری نگه دار.گردنش رو بِپا!» و تا بچه شیرش را می‌خورد مامان هر کجای خانه که بود، با سرعت نور می‌دوید که باد گلوی بچه را بگیرد.
بعدها هم همین کارها تکرار شد ولی از بس به من و امین و بچه محبت می‌کردند رویمان نمی‌شد چیزی بگوییم. در تمام طول دوران بارداری، کُلی مطلب توی اینستاگرام خوانده بودم که وقتی بچه‌ام به دنیا آمد بلد باشم با این موجود کوچولو چه‌کار کنم ولی مادرشوهرم و مادرم راه نمی‌دادند.
وقتی واکسن شش ماهگی نازنین را زدیم و قرار شد غذای کمکی را شروع کنیم، ماجراهای تازه‌ای شروع شد. مادر امین معتقد بود سوپ که غذا نیست و بچه باید حریره بادام بخورد تا جان بگیرد ولی مامان می‌گفت: «اول فرنی و شیربرنج؛ بعد خودم برای مغز بادومم عصاره هم درست می‌کنم. حریره هم درست می‌کنم.»
لباس خریدن برای نازنین هم معضل بود. یکی درباره‌ی رنگش نظر می‌داد یکی درباره‌ی مدل پارچه‌اش. سیسمونی را که در ظاهر من و مامان و امین و در واقع مامان با سلیقه‌ی خودش خریده بود، آن هم هر تعداد و هر مقدار که صلاح می‌دانست. اما به این هم راضی نبود و اگر ما یک وقتی لباسی می‌دیدیم و برای بچه می‌خریدیم، اولین جمله‌اش این بود: «بد نیست ولی پارچه‌ی بهتر نداشت؟ این، بدن بچه‌ام رو اذیت نکنه!»
کم‌کم حالم خراب شد. خودم را یک مادر جوان دست و پا چلفتی می‌دیدم که نه غذا دادن به بچه‌اش را بلد است، نه می‌داند برای بچه‌اش چه لباسی مناسب است و نه بلد است کِی و چه‌جوری بچه‌اش را از پوشک بگیرد.
بدی‌اش این است که بیشتر از همه، مادر خودم نظر می‌دهد. می‌دانم که از دوست داشتن است. آن‌قدر نازنین را دوست دارد که نمی‌تواند جلوی خودش را بگیرد و چیزی نگوید.
دیشب رفته بودیم خانه‌ی مامان. بابا یک طبقه‌ی فریزرشان را از کیم و بستنی پُر کرده برای نازنین خانم. داشتیم سفره‌ی شام می‌انداختیم که نازنین گفت: «بَشتنی عروشکی» بابا دوید طرف یخچال که برایش بستنی عروسکی بیاورد؛ نبود! بستنی کیمِ ساده، دو قلو و فالوده‌ای و همه چیز بود اِلا بستنی عروسکی.
نازنین خانم زد زیر گریه و قشقرقی به پا کرد که بیا و ببین! هر چه من و مامان قربان‌صدقه‌اش رفتیم که حالا شام بخوریم بعد می‌رویم می‌خریم یا اصلاً یکی از همین بستنی‌ها را بخورد تا بعد، گوشش بدهکار نبود که نبود.
بابا دستپاچه لباس پوشید که برود سر کوچه برایش بخرد. امین داشت تلفنی با حسابدارش صحبت می‌کرد ولی حواسش به ما و نازنین بود. از قیافه‌اش معلوم بود چقدر از دست بچه عصبانی شده. صدای نازنین که بالاتر رفت، امین بی‌خداحافظی گوشی را قطع کرد و به سرعت آمد طرف بچه. یک‌دستی بغلش کرد و داد زد: «اصلاً بستنی نداریم؛ ساکت!»
نفسم بند آمده بود. رویم نمی‌شد به چهره‌ی مامان و بابا نگاه کنم. نازنین سکسکه می‌کرد و اشک‌هایش رسیده بود زیر گلویش. مامان، بی‌صدا رفت توی آشپزخانه و خودش را مشغول کرد. بابا هم رفت روی مبل نشست کنترل را برداشت و تلویزیون را زیاد کرد. من هم لال‌مونی گرفته بودم.
نازنین سرش را گذاشته بود روی شانه‌ی امین و ریزریز گریه می‌کرد. امین سرش را نوازش کرد و گفت: «بعداً برات می‌خرم بابا» و بردش توی حیاط دست و صورتش را شُست. با اینکه خیلی زود بچه با اسباب‌بازی‌هایش سرگرم شد ولی حال همه‌مان گرفته بود. شام را با چند تا جمله تعارف خوردیم. هنوز ظرف‌های شام را نشسته بودم که مامان گفت: «برید مامان! خودم می‌شویم»
از خانه‌ی مامان تا خانه‌ی خودمان لام تا کام حرف نزدیم. بغض گلویم را گرفته بود. چهره‌ی درهم بابا و نگاه نگران مامان موقع خداحافظی، از جلوی چشمم کنار نمی‌رفت. نازنین توی بغلم خوابش برده بود. امین تند می‌‌آمد. می‌دانستم بابت رفتارش جلوی مامان و بابا شرمنده است. تمام طول راه، وقتی ماشین را پارک می‌کرد و تا موقعی که خیالش راحت شد نازنین خوابِ خواب است چیزی نگفت. عوضش همین که درِ اتاق بچه را آهسته بست، با عصبانیت توی صورتم نگاه کرد و گفت: «من دیگه تحمل این وضع رو ندارم، انگار نه انگار که ما پدر و مادر این بچه هستیم» یادم نیست چی گفتم ولی هر چه بود لابد امین فکر کرد دارم از مامان و بابا و رفتارشان دفاع می‌کنم که رفت توی اتاق و در را بست. درد امین را می‌دانم. قبلاً چند بار گفته بود: «بحث الان نیستا، این بچه بزرگ می‌شه؛ درست نیست با چند تا روش تربیتی بزنیم داغونش کنیم».
راستش یادم نیست این چندمین بار است که سر این‌جور اتفاقات دعوا می‌کنیم ولی نگرانم حرمت‌ها شکسته شود و از همه مهم‌تر اینکه تازگی‌ها نازنین از این اختلاف نظرها درباره‌ی خودش سوءاستفاده می‌کند. شاید هم اشتباه می‌کنم و به قول مامان دارم زیادی سخت می‌گیرم.
آخر شب رختخوابم را کنار تخت نازنین پهن کردم. به صورت معصومش نگاه کردم و اشک‌هایم سُر خوردند روی صورتم. دلم می‌خواهد در
کنار نازنینم خوشبخت و شاد باشیم ولی نمی‌دانم چطور.

قدسی خان‌بابایی


سخن کارشناس 
دکتر زهرا کیایی - روانشناس

این روایت، بیش از آنکه درباره‌ی لوس شدن یک کودک سه‌ساله باشد، درباره‌ی چندوالدگری و پیامدهایی است که متأسفانه بسیاری خیلی دیر و در سنین دبستان با آن مواجه می‌شوند و در صدد اصلاح بر می‌آیند اما نکته‌ی نویدبخش این روایت، زمان مناسب نگرانی و اقدام والدین است. بسیاری از پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها از سر عشق و دلسوزی وارد مراقبت و تربیت نوه می‌شوند، اما اگر این حضور با رعایت مرزهای خانواده‌ی جدید همراه نباشد، به‌تدریج اعتمادبه‌نفس پدر و مادر را تضعیف می‌کند. در این روایت نیز مادر جوان، کم‌کم احساس کرده که صلاحیت کافی برای تصمیم‌گیری درباره‌ی فرزندش ندارد و همین احساس، او را میان رضایت همسر و دلخوری والدینش گرفتار کرده است.
آنچه اکنون بیش از هر چیز به این مادر کمک می‌کند، پذیرفتن این واقعیت است که او و همسرش، مسئولان اصلی تربیت نازنین هستند. محبت و تجربه‌ی بزرگ‌ترها ارزشمند است، اما تصمیم نهایی درباره‌ی شیوه‌ی تربیت، تغذیه، نظم و حدود رفتار کودک باید متعلق به والدین باشد. اگر این جایگاه به‌تدریج تثبیت نشود، کودک نیز یاد می‌گیرد از اختلاف نظر بزرگ‌ترها به نفع خواسته‌های خود استفاده کند؛ موضوعی که خود راوی نیز به آن اشاره کرده است.
شاید لازم باشد این مادر، بدون احساس گناه، مرزهای سالم‌تری با خانواده‌ی خود ایجاد کند. احترام گذاشتن به پدر و مادر، با واگذار کردن همه‌ی تصمیم‌های تربیتی به آن‌ها تفاوت دارد. او می‌تواند از تجربه‌ی والدینش استفاده کند، اما لازم نیست هر توصیه‌ای را اجرا کند. همچنین بهتر است در مسائل مربوط به فرزند، پیش از هر چیز با همسرش به یک توافق مشترک برسد و سپس همان تصمیم را با آرامش و احترام به خانواده‌ها منتقل کند. این هماهنگی، احساس امنیت بیشتری هم برای کودک ایجاد خواهد کرد.
در نهایت، نازنین بیش از هر چیز به پدر و مادری نیاز دارد که در کنار هم، آرام، هماهنگ و مطمئن باشند. کودکان از ثبات والدین احساس امنیت می‌کنند، نه از تعدد نظرها و مراقبت‌های افراطی. اگر این مادر بتواند میان قدردانی از محبت خانواده و حفظ استقلال خانواده‌ی کوچک خود تعادل برقرار کند، هم رابطه با والدینش صمیمانه‌تر خواهد ماند و هم فرصت خواهد یافت با اطمینان بیشتری نقش مادری خود را تجربه کند.

سال شصت و یکم ـ شماره 2954

گزارش خطا