کد خبر: ۷۱۳۰
۱۴۰۵/۰۵/۰۸ ۱۸:۱۸
طیران آدمیت

مسافر

کوله را به‌سختی از بالای کمد پایین کشید. دلش حتی برای کوله هم تنگ شده بود. یکی از زیپ‌هایش را باز کرد؛ خدا را شکر سالم بود. باید فکری هم به حال کفش‌های پیاده‌روی‌اش می‌کرد. مادر که صدایش کرد، کوله را روی زمین گذاشت و به‌سمت اتاق رفت. ـ بله، مامان‌خانم، چیزی می‌خوای؟

مسافر

کوله را به‌سختی از بالای کمد پایین کشید. دلش حتی برای کوله هم تنگ شده بود. یکی از زیپ‌هایش را باز کرد؛ خدا را شکر سالم بود. باید فکری هم به حال کفش‌های پیاده‌روی‌اش می‌کرد. مادر که صدایش کرد، کوله را روی زمین گذاشت و به‌سمت اتاق رفت.
ـ بله، مامان‌خانم، چیزی می‌خوای؟
ـ مادر، این پرستار من هنوز نیومده. یه زنگ بهش بزن، نگرانش شدم.
به ساعت مچی‌اش نگاه کرد. راست می‌گفت؛ نیم‌ساعتی دیر کرده بود. از وقتی مادر زمین‌گیر شده بود، خانم مقصودی را برای انجام کارهایش استخدام کرده بود. خودش که نمی‌توانست هم سرِ کار برود و هم از مادر پذیرایی کند. تک‌فرزند بود و پدرش هم سال‌ها بود که به رحمت خدا رفته بود. دوست داشت خودش به مادر رسیدگی کند، اما چاره‌ای نداشت؛ کسی باید خرج خانه و درمان مادر را می‌داد.
شماره‌ی خانم مقصودی را گرفت. بعد از چند بوق، صدای مضطرب خانم مقصودی در گوشش پیچید.
ـ الو، علی‌آقا، شرمنده‌ام. تا نیم ساعت دیگه می‌رسم.
ـ سلام، نه، مشکلی نیست. من منزلم. مادر نگران‌تون شده بودن.
ـ الان میام.
این جمله را گفت و بعد گوشی را قطع کرد.
امام باقرعلیه‌السلام می‌فرمایند: «سُئِلَ رَسُولُ اللَّهِ‌صلی‌الله‌علیه‌وآله: مَنْ أَعْظَمُ حَقّاً عَلَى الرَّجُلِ؟ قَالَ: وَالِدَاهُ؛ از رسول اکرم‌صلی‌الله‌علیه‌وآله سؤال شد: چه کسی بزرگ‌ترین حق را بر انسان دارد؟ فرمودند: پدر و مادر او.»
(بحارالأنوار، ج ۷۹، ص ۶۵.)

با خانم مقصودی صحبت کرده بود. قرار بود چند روزی را که برای سفر اربعین می‌رود، خانم مقصودی و دخترش به خانه‌ی آن‌ها بیایند تا مادر تنها نماند.
کنار حوض کوچک وسط حیاط نشست. تشت را جلوی پایش گذاشت و کوله را داخل آب فرو برد. می‌خواست کوله را حسابی تمیز کند. چه شانسی آورده بود که امروز را مرخصی گرفته بود. مادر صبحانه‌اش را خورده بود و مشغول خواندن قرآن بود.
دستانش را در آب و کف تشت فرو برد که صدای زنگ خانه بلند شد. حتماً خانم مقصودی بود. صدای زنگ چند بار در حیاط پیچید. در را که باز کرد، خانم مقصودی نفس‌نفس‌زنان پشت در ایستاده بود. دختری ده، شاید هم دوازده‌ساله را در آغوش گرفته بود. خودش را کنار کشید تا خانم مقصودی وارد شود. دخترک معلولیت شدیدی داشت. خانم مقصودی به‌سختی از چارچوب در گذشت، دختر را روی تخت چوبی گذاشت و کمرش را صاف کرد.
ـ ببخشید، علی‌آقا. امروز همسایه‌مون یکی از اقوام‌شون فوت کرد و نتونست مراقب دخترم باشه. مجبور شدم با خودم بیارمش. توی بغل، با اتوبوس، آوردنش خیلی سخت بود؛ برای همین دیر رسیدم. شما برید، من هستم.
همان‌طور هاج‌وواج ایستاده بود و بچه را نگاه می‌کرد. خانم مقصودی هیچ‌وقت درباره دخترش چیزی نگفته بود. وقتی متوجه نگاه‌های او شد، گفت:
ـ مادرزادی این‌طوری به دنیا اومد. باباش طاقت نیاورد، ما رو ول کرد و رفت. منم مجبور شدم برای این‌که خرج‌مون رو دربیارم کار کنم. بی‌آزاره، به خدا؛ کاری با کسی نداره.
امام باقرعلیه‌السلام می‌فرمایند: «مَا أَتَاهُ عَبْدٌ فَخَطَا خُطْوَةً إِلَّا کُتِبَتْ لَهُ حَسَنَةٌ وَ حُطَّتْ عَنْهُ سَیِّئَةٌ؛ هیچ بنده‌ای به سوی این مرقد قدم برنمی‌دارد، مگر آن‌که برایش حسنه‌ای نوشته می‌شود و گناهی از او زدوده می‌شود.»
(بحارالأنوار، ج ۹۸، ص ۲۵.)

خانم مقصودی رفته بود تا داروهای مادر را بدهد. دختر با همان دست‌وپای کج و گردنی که به‌سختی صاف نگهش می‌داشت، نشسته بود و آسمان را نگاه می‌کرد. جلوتر رفت و جلوی پای دختر زانو زد. باورش سخت بود این دختر ساعت‌ها در خانه تنها می‌ماند تا مادرش کار کند. چرا ویلچر نداشت؟
دستی به سر دختر کشید. در حال‌وهوای خودش بود که خانم مقصودی صدایش کرد: «علی‌آقا، نمی‌خواید برید سرِ کار؟ این تشت چیه وسط حیاط؟ می‌خواید من براتون بشورمش؟»
بلند شد. سرش را پایین انداخت. انگار خجالت می‌کشید از این‌که تمام این مدت از حال کسی که در خانه‌اش کار می‌کرد، بی‌خبر بوده است. پرسید: «این بچه چرا ویلچر نداره؟»
ـ آقا، ویلچر گرونه. دارم پولامو جمع می‌کنم، ان‌شاءالله خیلی زود می‌خرم.
تصمیمش را گرفته بود. بلیت هواپیمایش را کنسل کرد. می‌خواست پولش را برای خرید ویلچر بدهد. قصد کرده بود این بار زمینی به زیارت برود. با مادر هم صحبت کرده بود. قرار شده بود مادر از خانم مقصودی بخواهد که دست دخترش را بگیرد و در زیرزمین همین خانه‌ی قدیمی ساکن شوند تا هم بتواند مراقب مادر باشد و هم مراقب دخترش.
امیرالمؤمنین‌علیه‌السلام فرمودند: «عِندَ الإِیثَارِ عَلَى النَّفْسِ تَتَبَیَّنُ جَوَاهِرُ الْکُرَمَاءِ؛ جوهره اهل کرامت و بزرگواری، تنها هنگام ایثار و ازخودگذشتگی آشکار می‌شود.»
(غررالحکم، ص ۴۵۶.)

حسنا احمدی
سال شصت و یکم ـ شماره 2954

گزارش خطا