کد خبر: ۷۱۱۰
۱۴۰۵/۰۵/۰۳ ۱۰:۰۹

دهان خاکی عزیز

در کوچیکه صدای خشکی می‌دهد. یکی دو نفر با کلاه ایمنی و دستکش‌های بلند می‌آیند توی حیاط... یکی صدا می‌زند: «بچه اینجا چه‌کار می‌کنی؟...»

دهان خاکی عزیز
دهان خاکی عزیز

سوز سردی می‌آید. انگار نه انگار دو سه روزی از سیزده‌بدر هم رد شده؛ امسال انگار زمستان نمی‌خواهد دست از سر ما بردارد بگذارد هوا بهاری بشود! این مامان هم که کار ندارد این وقت شب اصرار می‌کند بلند شو برو پیش عزیز بخواب؛ انگار که یک شب و دو شب است!
پا می‌زنم و دوچرخه از سربالایی خیابان سخت بالا می‌رود. باد بیشتری توی پیشانی‌ام می‌خورد. یک دستم را می‌گیرم روی پیشانی‌ام تا یک‎خورده گرم شود و با آن یکی دستم چوب پرچم و فرمان دوچرخه را محکم می‌گیرم. باد پرچمم را محکم تکان می‌دهد و می‌کوباند توی سر و صورتم. با دهانم لبه‌ی پارچه‌اش را می‌قاپم و با دندانم نگهش می‌دارم. دوچرخه لوکه‌ای می‌خورد و کناره‌ی خیابان این‌ور و آن‌ور می‌شود. مجبورم پایم را بگذارم لبه‌ی جدول و بایستم. نفسی تازه می‌کنم و خستگی دست و دهانم را دور می‌کنم. نگاهی می‌اندازم به آسمان. ابرهای سیاه با شکل‌های عجیب و غریب، جا به جای آسمان پیداست. گوشه‌ای از آن که صاف است نوری می‌درخشد. چشم ریز می‌کنم روی نقطه... نکند نورِ... پیاده می‌شوم و دوچرخه را به جدول تکیه می‌دهم. از چند طرف نور را وارسی می‌کنم؛ حرکت می‌کند؟ نه. تکان نمی‌خورد. نه انگار بزرگ‌تر شده! کف دست‌هایم یخ می‌کند. نکند چیزی باشد و تک و تنها دور از مامان این‌ها، کنار خیابان درست بخورد همین‌جا وسطِ سرم...! نگاه می‌کنم به دوروبرم. ماشین‌ها عادی از کنارم رد می‌شوند. صدای بلندگوها دورادور می‌آید؛ نه خبری نیست. می‌پرم روی دوچرخه. با خودم می‌گویم، نه بابا خبری نیست؛ ترسیدی ها...
می‌خندم. بعد چوب پرچم را می‌برم بالای سرم، و از پشت می‌برم توی یقه‌ی کاپشنم؛ انقدر که ته چوب می‌رسد تا روی زین و محکم می‌ایستد. با خیال راحت پا می‌زنم. با هر بادی که توی پرچم می‌افتد، چوب توی کاپشنم تکان می‌خورد و پشتم را قلقلک می‌دهد. از روبرو اول پرچم‌های کوتاه و بلند پیدا می‌شوند، بعد کم‌کم سیاهی جمعیت و بعد هم کپه‌کپه مرد، زن‌ها و بچه‌ها که پرچم به دست دور میدان جمع شده‌اند. سروصدای بلندگو و شعارها با همهمه‌ی مردم گَلِ هم پیچیده؛ دور میدان را گرم‌تر کرده. میدان بسته شده. امشب از هرشب بیشتر آدم توی خیابان است، یا من خیال می‌کنم؟! پرچم‌ها با باد توی هم می‌لولند و رنگ‌های سبز، سفید و قرمزشان رنگین‌کمان خوشگلی را توی هوا راه انداخته. مغازه‌های دور میدان همه باز هستند. پیراهن آبتین... غذاخوری خاص... فلافلی اکبرآقا... کفش و کتانی امید اسپرت؛ شلوغ هم است! خنده‌ام می‌گیرد؛ مردم همه‌ی کارهایشان را قاطی هم انجام می‌دهند؛ هم خریدشان را می‌کنند، هم پرچم‌هایشان را می‌گردانند، هم... پرچم را از پشت یقه‌ام درمی‌آورم و پیاده می‌شوم. دوچرخه به دست از لای جمعیت رد می‌شوم. جلوی چادری چند بچه اندازه‌ی خودم و چند نفر دیگر زن و مرد ایستاده‌اند. نگاهم می‌افتد به آدمک پلاستیکی خوابیده روی میز. خانم جوانی که جلیقه‌ی سفید و نارنجی هلال احمر را روی مانتو‌اش پوشیده با یک دست میکروفونش را نگه داشته و با دست دیگر کمک‌های اولیه را روی آدمک توضیح می‌دهد: «شاید بتونیم توی این موقعیت جنگی با همین آموزش‌های ساده جون یکی از عزیزان‌مونو نجات بدیم... اگر مصدوم نبض نداشت...» دسته‌ی دوچرخه‌ام را می‌چسبم و همه‌ی حواسم را می‌دهم به خانم امدادگر و آدمک خوابیده روی میزش: «اگر رویش آوار ریخته بود...»
تلفنم زنگ می‌خورد. نگاه می‌کنم روی صفحه‌اش، مامان. وای الان باز می‌خواهد بگوید عزیز تنهاست بجنب دیر نکنی... بابا شاید این جنگ بخواهد چند ماه، نه اصلاً چند سال طول بکشد نمی‌شود که هرشب بروم پیشِ عزیز... خانم امدادگر میکروفونش را می‌دهد دست پسر بچه‌ی کنار دستش. پاشنه‌های کف دستش را نشان جمعیت می‌دهد: «اینجا. ببینید گردی اینجا را بگذارید وسط قفسه‌ی سینه...»
الو که می‌گویم صدای مامان می‌پرد به جانم: «کجایی پس؟! گفتم زودتر بدو برو پیرزن تنهاست بجنب...» می‌خواهم بگویم خب عزیز چرا نمی‌آید خانه‌ی خودمان که بهتر است دور هم باشیم. این‌طوری صدای جنگنده‌ها هم که بیاید اقلاً خودت هم کمتر می‌ترسی... نمی‌گویم. فایده ندارد. جوابش را می‌دانم. صدبار گفته و به قول خود مامان تو مخم نمی‌رود! که عزیز سختش است، باید روی تخت خودش باشد، توالتِ خودش پله ندارد و از این حرف‌ها. گوشی را سفت می‌چسبانم به دهانم و دستم را می‌گیرم که حرف‌هایم صاف فرو برود توی صفحه و توی گوش مامان. بلند بلند می‌گویم: «الان...الان دارم می‌رم؛ تو راهم... باشه باشه مواظبم...» گوشی را می‌اندازم توی جیبم و نگاه آسمان می‌کنم. فقط چند ستاره چشمک می‌زند؛ انگار که لای جمعیت و پرچم‌هایشان هیچ جنگنده‌ای جرأت نکند نزدیک بشود! کمی ‌آن‌طرف‌تر از چادر چند پسربچه دور یک میز گردِ کوچک ایستاده‌اند. منچِ پارچه‌ای روی میز ولوست و بچه‌ها با مهره‌های پلاستیکی درشت منچ بازی می‌کنند. از رو شانه‌ی بچه‌ها و از لای چند آدم بزرگ سر می‌کشم و آخرین توصیه‌های خانم امدادگر را گوش می‌کنم. فرمان دوچرخه را می‌چرخانم و از لای جمعیت خودم را می‌کشم آن سمت خیابان که خلوت‌تر است. می‌پرم روی دوچرخه و پا می‌زنم سمت خانه‌ی عزیز. هرچه از میدان دورتر می‌شوم سروصداهای بلندگوها کم و کمتر می‌شود. هنوز یک خیابان با خانه‌ی عزیز فاصله دارم که صدای محکمی ‌زمین و زمان را می‌لرزاند! انگار یکی از روی دوچرخه بلندم می‌کند و چند متر آن‌طرف‌تر پرتم می‌کند! محکم می‌خورم زمین و چوب پرچم توی پهلویم فرو می‌رود. تا چند لحظه چیزی نمی‌فهمم. به خودم که می‌آیم، مردم را می‌بینم که سمت خیابان بعدی را نشان می‌دهند و آن سمت می‌دوند. دودِ سیاهی از پشت خانه‌ها و مغازه‌های جلویم بالا می‌رود و وسط آسمان ولو می‌شود. نگاهی به دوروبرم می‌اندازم. یکهو یاد عزیز می‌افتم. دست و پاها و همه‌ی بدنم می‌لرزد. می‌دوم سمت دوچرخه بلندش می‌کنم می‌پرم روی زین. چوب پرچم را محکم می‌زنم زیر بغلم و بکوب پا می‌زنم... تندتر پا می‌زنم. هر چه نزدیک‌تر می‌شوم، چشم‌هایم بیشتر می‌سوزد؛ مثل اینکه سیاهی و دود انگشتش را توی چشم‌هایم فرو کند. داد می‌زنم، خونه‌ی عزیزم...
صدای بوق آمبولانس و ماشین آتش‌نشانی با من انگار مسابقه گذاشته. هر چه رکاب می‌زنم نمی‌رسم چرا؟! همین‌طور اشک از چشم و صورتم می‌چکد، عزیزِ بیچاره... مامان...
جمعیت کپه‌کپه ایستاده. بعضی‌ها می‌دوند و توی سروکله‌شان می‌زنند و چیزهایی می‌گویند. زبانم قفل کرده. چند بار نزدیک است بخورم به آدم‌ها. دوچرخه‌ام تاب برداشته، لِق و لِق می‌کند. اما تند پا می‌زنم. مأمورها مثل یک حلقه‌ی بزرگ دورِ دود و سیاهی را گرفته‌اند و نمی‌گذارند مردم جلوتر بروند. بوی خاک با بوی دود قاطی شده. سرفه‌ام می‌گیرد. انگارنه‌انگار که اینجا همان خیابان همیشگی عزیز است، به چشم به هم زدنی غریبه و درهم‌برهم شده؛ انگار که اشتباهی آمده باشم. سرم هنوز منگ است. صدای دزدگیر ماشین‌ها گوش آدم را کر می‌کند. نمی‌دانم خانه‌ی عزیز... وای عزیز...
مردی به سرو سینه‌اش می‌کوبد، این‌ور و آن‌ورِ کوچه می‌دود و داد می‌زند: «بچه‌هام... دخترم، نوه‌هام...» مأموری جلویش را می‌گیرد و نمی‌گذارد جلو برود. مرد همان‌جا روی زمین زانو می‌زند و بنا می‌کند توی سروکله‌ی خودش زدن. دوچرخه و پرچم را می‌گذارم کنار مرد. جمعیت از هر طرف می‌دوند می‌آیند و حلقه می‌زنند دور مأمورها و دودها. مأمورها همه را عقب می‌زنند. مدام داد می‌زنند می‌گویند ازدحام نکنید. هیچ‌کس حواسش نیست. بعضی‌ها می‌خواهند بروند سمت آوارها. از لای دست و پای مردم خودم را جلوتر می‌کشم. نفس راحتی می‌کشم چند خانه با خانه‌ی عزیز فاصله داشته. اما خانه‌اش میان خاک و دود به زور دیده می‌شود. روی پایم بلند می‌شوم و به زور نگاه می‌کنم. پنجره‌های بی شیشه‌ی اتاق‌هایش از میان دود و خاک‌ها به زور دیده می‌شود. یکی با دست می‌زند تخت سینه‌ام و عقب هُلم می‌دهد داد می‌زند: «اینجا چه‌کار می‌کنی بچه؟! برید عقب، برید عقب هر لحظه ممکنه آوار بریزه رو سرتون، ازدحام نکنید لطفاً تا ما کارمونو انجام بدیم...»
سرم می‌خواهد گیج گیج برود. با دودست می‌زنم توی سرم بفهمم چی‌کار باید بکنم؟! باید مامان این‌ها را خبر کنم. دست می‌کنم توی جیبم؛ گوشی‌ام نیست! پیدایش نمی‌کنم چرا؟ یادم می‌افتد حتمی ‌همان‌جا که پرت شدم از جیبم افتاده. زانوهایم شل شده. دلم می‌خواهم بیفتم روی زمین و ولو شوم... عزیز؟ فکری می‌کنم. یواش از کنار مأمورها رد می‌شوم و فرز می‌روم سمت کوچه‌ی پشتی. سمت حیاط و در کوچیکه‌ی خانه‌ی عزیز. با خودم می‌گویم خدا کند فقط کلید در کوچیکه همراهم باشد. از اطراف خانه، خاک و دود بلند می‌شود. چشم‌هایم را می‌مالم و سرفه می‌کنم. نصف دیوار حیاط ریخته و باقی‌اش سالم است. در کوچیکه کج شده و نیمه باز است. مزه‌ی دهانم تلخ شده. گوشه‌ی کاپشنم را می‌کشم روی دهانم. با پا یواش در را هول می‌دهم بازتر می‌شود. مردم دارند توی سروکله‌ی خودشان می‌زنند و با جیغ و داد این‌طرف و آن‌طرف می‌دوند. از لای در تو می‌روم. نگاه به حیاط می‌کنم. گوشه‌ی حیاط جایی که سالم مانده صدای پروبال زدن و جیغ جیغ مرغ‌های عزیز از توی قفس می‌آید؛ انگار دیوانه شده‌اند. خاک و آوار نصف قفس را کج کرده و پای دیوار کوت شده. دودستی می‌زنم توی سرم: «عزیز...» نگاه بالای ایوان می‌کنم. پنجره‌ها و در، همه کج شده و شیشه‌ای باقی نمانده. گچ‌های گوشه‌ی سقف ایوان ریخته. میله و خاک از زیرش پیداست. توی خانه تاریک و پر از غبار و دود است. هیچی پیدا نیست. صدای داد و بیداد می‌آید. مأمورها می‌خواهند مردم عقب بروند. زنی جیغ می‌زند؛ صدایش آشناست، لابد یکی از همسایه‌های عزیز است. مرغ‌ها سه کنجی دیوار، از توی قفس جیغ‌جیغ می‌کنند. با خودم می‌گویم، حالا که تو نمی‌توانم بروم اقلاً زبان‌بسته‌ها را آزاد کنم. کنار خاک‌های کوت شده پای دیوار دمپایی‌های عزیز افتاده! دست‌های خاکی‌ام را می‌کشم روی اشک‌هایم، لابد آمده حیاط به مرغ‌ها غذا بدهد... دولا می‌شوم. پشت قفس، عزیز افتاده کنار دیوار. نصف صورتش پر از خاک و غبار است. پاهایم روی خاک‌های حیاط می‌چسبد؛ نکند عزیز... می‌ترسم و مثل بید می‌لرزم. عرق از توی پیراهنم پایین چکه می‌کند. سروصدا از آن سمت خانه، و آن یکی کوچه می‌آید... تکانی به خودم می‌دهم. صدای بوق آتش نشانی و آمبولانس‌ها قاطی گریه و جیغ‌جیغ مردم می‌آید. یواش از روی خاک و غبارها می‌روم جلوتر سمت عزیز. غبارها را از روی صورتش پس می‌زنم. با ترس دستم را می‌کشم روی صورتش... خانم امدادگر می‌آید جلوی چشم‌هایم، اول باید ببینید نبض دارد...؟ دستم را که می‌لرزد با ترس می‌گذارم روی سینه‌اش؛ دارد دارد. سالم است. چقدر خوب که توی حیاط بوده... چشم‌هایم را می‌بندم و حرف‌های خانم امدادگر را یادم می‌آورم، گفت دهان، گفت نباید خاک یا چیزی توی دهان، راه هوا را ببندد...کثیفیِ انگشتم را می‌کشم زیر کاپشنم و یواش می‌برم توی دهان عزیز... دندان‌های مصنوعی‌اش افتاده توی دهانش... یواش دست می‌اندازم و درمی‌آورم. خانم امدادگر گفت چانه و دهان را بالا می‌گیری تا خوب نفس بکشد... در کوچیکه صدای خشکی می‌دهد. یکی دو نفر با کلاه ایمنی و دستکش‌های بلند می‌آیند توی حیاط... یکی صدا می‌زند: «بچه اینجا چه‌کار می‌کنی؟ خطر داره...مال این خونه‌ای؟ کسی دیگه اینجا...؟» انگار تازه می‌فهمم چی شده! می‌زنم زیرگریه و همین‌طور که بلندبلند گریه می‌کنم، عزیز را نشان می‌دهم: «عزیزم... ایناها اینجاست عزیزم... نفس می‌کشه... داره نفس می‌کشه».

اکرم بادی
سال شصت و یکم ـ شماره 2953

گزارش خطا