ـ منوچهر، پول تو بساطت داری به من قرض بدی؟ درخواست وام دادم، هر موقع دادن، پس میدم.
فنجان چایش را روی میز گذاشت.
ماشین را برای بار سوم استارت زد. روشن نمیشد. دستانش را روی فرمان گذاشت و با عصبانیت فشرد. خسته شده بود. دلش میخواست این لگن را بفروشد، اما پولی نداشت که ماشین بهتری بخرد. کیفش را از صندلی عقب برداشت. باید با اتوبوس خودش را به مدرسه میرساند. چشمش به قفل فرمان افتاد؛ خندهاش گرفت. دزد هم نمیتوانست این ماشین را بدزدد. بدون اینکه درِ ماشین را قفل کند، راه افتاد سمت ایستگاه اتوبوس. داخل ایستگاه، چند دانشآموز و یک پیرمرد نشسته بودند. همان کنار ایستاد تا اتوبوس برسد. احساس میکرد بدبختترین آدم روی زمین است. چرا همیشه باید هشتش گرو نهش باشد؟ امام جعفر صادقعلیهالسلام میفرمایند: «اَلشُّکرُ زِیادَةٌ فِی النِّعَمِ وَ أَمانٌ مِنَ الفَقر؛ شکرگزاری باعث وفور نعمت و مصونیت از فقر و تهیدستی است» (تحفالعقول، ص ۳۷۶)
اتوبوس رسید. منتظر ایستاد تا بقیه سوار شوند و خودش آخرین نفر سوار شد. اتوبوس پر بود و جایی برای نشستن نبود. گوشهای ایستاد. باید به پدرش زنگ میزد. شاید پولی داشت که کمک کند پول پیش خانه را بدهد. هنوز در فکر پول پیش خانه بود که چشمش به پیرمرد افتاد که با عصا بهسختی روی پا ایستاده بود. چشم چرخاند؛ چند جوان بیخیال سر جایشان نشسته بودند و با گوشیهایشان سرگرم بودند. با خودش فکر کرد این جوانهای بیخیال، نتیجهی تربیت مدرسههایی هستند که او عمری در آنها درس داده بود. امام علیعلیهالسلام میفرمایند: «وَقِّروا کِبارَکُم یُوَقِّرکُم صِغارُکُم؛ پیرانتان را حرمت نهید تا کودکانتان شما را حرمت نهند.» (غررالحکم و دررالکلم، حدیث ۱۰۰۶۹)
از اتوبوس پیاده شد و سلانهسلانه راه افتاد سمت مدرسه. عاشق معلمی بود. همان موقع که تصمیم گرفت معلم شود، پدرش گفته بود: «با درآمد معلمی زندگی راحتی نخواهی داشت.» اما او تصمیمش را گرفته بود. وقتی روی تخته مینوشت و درس میداد، انگار روی زمین نبود. بچهها را دوست داشت. از اینکه وقتش را در میان آنها بگذراند، لذت میبرد. به ساعتش نگاه کرد. داشت دیر میشد. پا تند کرد. صدای سلام اولین دانشآموز را که شنید، سر برگرداند. اسدی بود؛ دانشآموز شیطان مدرسه. لبخندی زد و جوابش را داد. حالا هر لحظه از هر طرفی صدای سلام و صبحبهخیر بچهها میآمد. با شنیدن صدای بچهها، مشکلاتش را فراموش کرد. وارد مدرسه که شد، انگار سبک شده بود؛ مثل پر. امام صادقعلیهالسلام میفرمایند: «مَن تَعَلَّمَ العِلمَ وَ عَمِلَ بِهِ وَ عَلَّمَ لِلّهِ، دُعِیَ فِی مَلَکُوتِ السَّماواتِ عَظیماً، فَقِیلَ: تَعَلَّمَ لِلّهِ وَ عَمِلَ لِلّهِ وَ عَلَّمَ لِلّهِ؛ هر کس برای خدا دانش بیاموزد و به آن عمل کند و به دیگران آموزش دهد، در ملکوت آسمانها به بزرگی یاد شود و گویند: برای خدا آموخت، برای خدا عمل کرد و برای خدا آموزش داد.» (الذریعة إلی حافظ الشریعة، شرح اصول کافی، ج ۱، ص ۵۶)
در دفتر نشسته بود و چایش را جرعهجرعه مینوشید. آقای مقدم کنارش نشسته بود و آرام با تلفنش حرف میزد. با اینکه دلش نمیخواست، اما متوجه حرفهای آقای مقدم با همسرش میشد. دخترشان مریض بود. چند سالی بود که درگیر دوا و درمان بودند. صدای مقدم در گوشش زنگ خورد: «بذار ببینم کسی هست ازش قرض بگیرم.» پس نیاز به پول داشت. سرش را به چای گرم کرد. تلفن مقدم که تمام شد، دست به پیشانیاش گذاشت. آرام که شد، صدایش کرد. ـ منوچهر، پول تو بساطت داری به من قرض بدی؟ درخواست وام دادم، هر موقع دادن، پس میدم. فنجان چایش را روی میز گذاشت. سعی کرد لبخند بزند. ـ برات جور میکنم. مقدم باورش نمیشد. یکدفعه در جایش سیخ نشست. ـ راست میگی؟ ـ مگه با هم شوخی داریم؟ یکی دو روز بهم فرصت بده. زنگ مدرسه خورد. از جایش بلند شد. باید زودتر سر کلاس میرفت. وارد راهروی مدرسه که شد، با خودش فکر کرد ماشین را میفروشد. اینطوری گره از کار مقدم باز میشد و خودش هم از دست خرابیهای ماشین خلاص میشد. بقیه پول را هم میداد به صاحبخانه تا نیازی نباشد از پدرش کمک بخواهد. امام علیعلیهالسلام میفرمایند: «الإِیثارُ أعلَى المَکارِمِ؛ ایثار، عالیترین خصلت اخلاقی است.» (شرح غررالحکم، ج ۱، ص ۲۴۲، ح ۹۸۶)