میخواهم بگویم اینجور مواقع اعتمادبهنفسم را کامل از دست میدهم. چون نهتنها بهعنوان مادر و بزرگتر کاری را پیش نبردهام، بلکه به من ثابت میشود که حرفهایم غلط است و انگار دوباره برای بار دیگری بهم تأکید میشود که به تو ربطی ندارد. یا نظراتم قدیمی و بهدردنخور است.

زنگ که میزند، میدانم خودش است. کلید آیفون را میزنم و دستگیرهی در را باز میکنم. از لای در سر میکشم. میآید تو... اما نه آنطوری که من فکر میکنم، یا انتظار دارم؛ بیصدا، بیحرف، بیلبخند... بیشوق! بعد از چند ثانیه نگاه کردن، تکان آرامی به سرش میدهد و تنها زیر لب میگوید، سلام. و من که هم شوقام، و هم انتظارم کور شده، با یک سلامِ یخ پاسخش را میدهم و برمیگردم.
نمیدانم چرا انقدر بیروح است! انقدر تهی. دخترم را میگویم. البته با بقیه هم همینطور است، اما با من بیشتر. نمیدانم از کی و چطور انقدر با ما مخصوصاً منِ مادر غریبه شد! نمیدانم از همین خشکی و بیروحی است که با من اینگونه سرد و بیاحساس شده؟ یا با من مشکل دارد و روحیهاش اینطور پژمرده شده!
بارها در مورد خودم فکر و بررسی کردهام. نمیدانم شاید آدم سرزباندار و پرحرفی نبوده و نباشم. ولی هرچه، همیشه با همه همین بودهام. اینکه تازگی ندارد. آیا کارِ اشتباهی کرده و میکنم؟ نمیدانم چرا برخوردش با من اینطور است. وقتی از هم دور هستیم دلم تنگ میشود. و وقتی به هم میرسیم حرف دوم به سوم نرسیده بینِمان اختلاف میافتد؛ البته اختلاف حرفی و نظری.
اصلاً بارها و بارها که نه، اکثراً صحبتمان با جروبحث تمام میشود. این که میگویم همیشه، همیشهی واقعی است! یا باید فقط سکوت کنیم یا اگر صحبت کنیم به جروبحث کشیده میشود. آنوقت به من میگوید، اصلاً تقصیر من هستم که با تو حرف میزنم!
بهخاطر همین سعی میکنم کمتر حرف بزنم. مخصوصاً در نظر دادن بیشتر دقت میکنم.
خب، گاهی فکر میکنم بهعنوان یک مادر نیاز است یا نه اصلاً ناخودآگاه و از روی دلسوزی نظری میدهم و صحبتی میکنم، چون فکر میکنم شاید به نفعش است؛ شاید به کارش بیاید. بعد حرف و نظرم را که میگویم با تندی برخورد میکند، طوری که احساس میکنم حرف بدی زدهام. صدایش بلند و محکم میشود و مخالفتش را محکم و با حرص در چشمم میکوبد. طوری که بقیه هم متوجه تندیِ برخوردش میشوند. آنموقع احساس میکنم شاید این حرص و تندی را از قبل آماده داشته و منتظر بوده تا من فقط لب باز کنم. آن وقت است که ساکت میشوم و در خودم فرو میروم. هرچند آن موقع باز هم دلم میخواهد بیخیالِ داد زدن و بد حرف زدنش بشوم، و با بیخیالی و خنده ادامه بدهم و حداقل جو و فضا را با خنده و شوخی حفظ کنم؛ آن هم جلوی دیگران و مهمتر بهخاطر خودش. اما نمیتوانم.
میخواهم بگویم اینجور مواقع اعتمادبهنفسم را کامل از دست میدهم. چون نهتنها بهعنوان مادر و بزرگتر کاری را پیش نبردهام، بلکه به من ثابت میشود که حرفهایم غلط است و انگار دوباره برای بار دیگری بهم تأکید میشود که به تو ربطی ندارد. یا نظراتم قدیمی و بهدردنخور است.
گاهی هم با خودم میگویم من که منظورم چیز دیگری است؛ پس چرا برداشتهای بد و غلطی از نظراتم میکند؟! و وقتی مجبور میشوم و میخواهم که برای فهم و درک بهترِ حرفم، دفاع کنم و باز ادامه بدهم، حرف به جروبحث کشیده میشود! هر دو صدایمان بالا میرود. هر دو عصبی میشویم و دست آخر بهجای آرامش، برای تفهیم حرف یکدیگر، با عجله، و عصبانی بساطش را جمع میکند و با دلخوری میرود خانهی خودش. بعد به محض اینکه پایش را بیرون میگذارد غمِ عالم دلم را میگیرد. از خودم متنفر میشوم و همهی تقصیر را گردن خودم میاندازم. مدام خودم را سرزنش و تأکید میکنم، که نباید اصلاً حرفی بزنم. چون هر مدل و به هر صورت او ناراحت میشود... که شاید من نمیتوانم مثل بقیهی مادرها باشم. شاید من نمیتوانم درست ارتباط برقرار کنم. شاید نمیتوانم نظرم را درست تفهیم کنم... و شایدهای بسیاری که مدام اذیتم میکند. دستِ آخر هم خودم را محکوم میکنم که چرا اصلاً حرف زدهام؟ چرا نظری دادهام؟ و این خود باعث میشود که رابطهمان سرد و ساکت باشد. چون سعی میکنم برای درگیری لفظی کمتر و برای آرامش بینِمان کمتر صحبت کنم. و او هم.
و این در حالی است که دوستش دارم. بارها دلم میخواسته بغلش کنم. تا بار مشکلاتِ احتمالیاش را بهتر بتواند تحمل کند. اما رفتار بینِمان و این درگیریهای لفظی و فاصلهای که افتاده، مانع میشود.
بارها خواستهام بگویم حرفم از سر دلسوزی است، نه از کینه و دخالت. بدون هیچ منظور خاصی، بدون هیچ اجباری حتی، یا حتی بهعنوان پیشنهاد. خواستهام بگویم همه بهخاطر دوست داشتن و حس مسئولیت مادریام است، اما نمیشود.
عجیبتر اینکه میترسم این فاصله و سکوت بینِمان به بچهاش هم منتقل بشود. چون گاهی ناخودآگاه شاهد این جروبحث میشود. تازگیها حتی گاهی همین رفتار را از زبان بچهگانهی او هم میشنوم! یعنی گارد گرفتن در مقابل حرفم! یا اینکه اصلاً چرا میگویم؟! در حالی که گاهی همین صحبتها و نظرها، و مراقبتهای مادرهای دیگری را نسبت به دخترهای خودشان میبینم؛ بدون مجادله و بحث. حتی اگر مورد قبول هردویشان هم نباشد؛ یک حرف و صحبت خنثی... اما اگر من همان حرف را بگویم و نظر بدهم، با خشم و کدورت مواجه میشوم.
گاهی حس میکنم دیالوگهای بینمان جز اینکه اعتمادبهنفس را درونم میکُشد، فایدهی دیگری ندارد. همین باعث یک سکوت و سردی و بیتفاوتی بینمان شده. و این عادت دارد به جایی میرسد که گاهی حتی اگر دخالت و پادرمیانی من هم لازم باشد، نمیتوانم خودم را قاطی کنم. چون سعی کردهام مدام مراقب باشم حرفی نزنم.
حالا مدتهاست از این فاصله و بیتفاوتی رنج میبرم. با وجود علاقهی زیاد، احساس بودن نمیکنم. و بدتر اینکه احساس میکنم وجود و بودنم برایش بیفایده و حتی شاید دردِسرساز هم باشد!
وقتی مادر و دختری را میبینم که همراز و همدل سر به هم داده و باهم حرف میزنند، حسرت میخورم و دلم تنگ میشود برای یک دیالوگ مادر دختری...
و نمیدانم چه باید کرد؟
اکرم بادی
سخن کارشناس
دکتر زهرا کیایی - روانشناس
آنچه در این روایت بیش از هر چیز به چشم میآید، عشق عمیق یک مادر است؛ مادری که هنوز خود را مسئول آرامش و حل مشکلات دخترش میداند. اما گاهی آنچه رابطه را دچار تنش میکند، کمبود محبت نیست، بلکه تغییر نکردن شیوهی ارتباط متناسب با مرحلهی جدید زندگی فرزند است. دختری که امروز همسر و مادر شده، دیگر نیازهای یک نوجوان را ندارد و بیش از هر چیز میخواهد احساس کند توانایی تصمیمگیری و مدیریت زندگی خود را به تنهایی دارد.
بسیاری از والدین، از سر دلسوزی، همچنان با فرزند بزرگسال خود به همان شیوهی گذشته صحبت میکنند؛ در حالی که او ممکن است هر پیشنهاد یا راهنمایی ناخواسته را به معنای نادیده گرفتن تواناییها و استقلال خود برداشت کند. در چنین شرایطی، حتی اگر نیت مادر خیرخواهانه باشد، احتمال دارد فرزند برای حفظ استقلالش، ناخودآگاه موضع دفاعی بگیرد و گفتگو به تنش کشیده شود.
شاید مؤثرترین تغییر برای این مادر، آن باشد که نقش خود را از «راهنما» به «پشتیبان» تبدیل کند. بهجای ارائهی راهحل، ابتدا شنونده باشد، تنها زمانی نظرش را بیان کند که دخترش آن را بخواهد و بیش از توصیه کردن، با همدلی و پذیرش در کنار او بماند. این تغییر به معنای بیتفاوتی نیست، بلکه نشانهی احترام به بلوغ و توانمندی فرزند است.
گاهی یک جملهی ساده مانند «اگر دوست داشتی، خوشحال میشوم نظرم را بگویم» میتواند بسیار اثرگذارتر از چندین توصیهی مستقیم باشد. وقتی فرزند احساس کند استقلال و انتخابهایش محترم شمرده میشود، معمولاً پذیرش بیشتری نسبت به تجربه و حمایت والدین پیدا میکند.
رابطهی مادر و دختر در بزرگسالی، بیش از آنکه به آموزش و هدایت نیاز داشته باشد، به دوستی، اعتماد و احترام متقابل نیاز دارد. اگر این مادر بتواند شیوهی ارتباط خود را متناسب با شرایط جدید دخترش تغییر دهد، احتمال زیادی وجود دارد که فاصلههای عاطفی بهتدریج کمتر شود و گفتگوهایی شکل بگیرد که نه بر پایهی دفاع و دلخوری، بلکه بر پایهی صمیمیت و احساس امنیت باشد.
تأکید بر این نکته را لازم میدانم که دختر، هنوز مادر و خانهی مادری را پناهگاه خودش میداند و این شانس بزرگ مادر در کمک کردن به اوست. شاید همین پناهگاه بودن و پناهگاه ماندن بزرگترین کمک مادر است و آن را اگر با سبک ارتباطی درست همراه کند، نتیجه برای مادر رضایتبخش خواهد شد و حس مثبت و اعتمادبهنفس برای او باز میگردد.
سال شصت و یکم ـ شماره 2953