این گفتگو را با یکی از خوشبختترین ساکنان اهل زمین انجام دادم. از آنها که نامش در «همالمفلحون» ابدی است. میپرسید چرا؟ او در خرمشهر، در نقطهی اتصال عزت، شرف، دین و شیعه با خدای کربلا زندگی کرده است؛ او داستان زندگیاش را در کتابی به نام ساجی آورده است. روایتی که فقط روایت جنگ نیست؛ روایت تداوم است. روایت نسلی است که خود در متن میدان بوده، در همان امتداد میدان قد کشیده است. نسلی که صدای انفجار را از نزدیک شنیده، طنین ایثار، مقاومت، دلهره، امید و پایداری را در خانه و خانواده و در حافظهی عمرش داشته و با آن بزرگ شده است. او پاکترین عشق دنیا را تجربه کرده است. عاشق مردى است كه نامش با جنگ گره خورده بود، سردار شهيد امیربهمن باقری، سردارى از ديار غيرت، از آنجا كه هميشه مهد دلاورى و فداكارى بوده است. شهیدی که نماد ايمان، عشق و مردانگى بود، مردى كه در روزهاى سخت؛ بىدغدغه از خود گذشت تا مردمش آرامش و امنیت داشته باشند، تا آب و خاك اين سرزمين بىگزند بماند... ساليان سال، موجهاى خليج فارس شاهد بودند كه چگونه با دل آرام و نگاه مصمم، جانش را سپر وطن كرد؛ دريا را مىشناخت، جوانانش را با عشق هدايت مىكرد، و هر مأموريت را عبادتى مىديد براى حفظ عزت ايران... سردار، رزمندهاى بود از جنس ايمان؛ شنیدهام، وقتى حرف از دفاع و مقاومت مىشد، انگاری وجودش با اطمينان و قلبش با عشق مىتپيد نه براى نام، نه براى عنوان؛ بلكه براى مردمى كه از جنس خودش بودند، خاكنشين و دريادل... نسرین خانم برایم تعریف میکرد که همسرش با لبخند و صبر، با قدمهاى محكم، تا آخرين لحظه پاى شرف و عهدش ايستاد. و حالا سالهای زیادی است كه آسمان جنوب، دلاور دريا را در آغوش گرفته، اما يادش هر روز روشنتر در دلها مىتابد. او رفت، اما موج ايمانش هنوز در سواحل دل مردم جارى است... روحش آرام، يادش جاودان، راهش ادامه دار باد.. خانم نسرین باقری عزیز و مهربان؛ سایه شما مستدام و عمرتان پرعزت. این گفتگو، تنها بازخوانی صفحات کتاب زندگی نسرین باقرزاده یا روایتی از خاطرات او در کتاب ساجی نیست؛ بلکه تلاشی است برای شنیدن صدای ناگفتههای همسر شهید باقری. ما در این مصاحبه، بهدنبال یافتن آن نقطهای هستیم که در آن نسرین باقری چگونه اندوه را به استقامت تبدیل کرد. هدف ما، گشودن دریچهای بهسوی راز تابآوری زنی است که در تلاطم دشوارترین روزهای زندگی، توانست با قدرت، بر مشکلات پیش روی خود ایستادگی کند.
سیده یاسمن رودباری

تقدیری که در دریا تکرار شد
ما جنوبیها بهدلیل آبوهوای گرم، خونگرمی و سبک زندگیمان، معمولاً رشد جسمی و فکری متفاوتی نسبت به بسیاری از مناطق دیگر تجربه میکنیم و اغلب زودتر به بلوغ میرسیم.
من اما در کودکی جثهای بسیار ریز و لاغر داشتم. آن روزها فردی به درِ خانهها میآمد و با ترازو، وزن بچهها را اندازه میگرفت. مادربزرگم همیشه با لبخند به مادرم میگفت: «آخر این که وزنی ندارد، نهایت پنج کیلوست! چرا وزنش میکنی؟» آنقدر لاغر بودم که همه از کوچکی اندامم تعجب میکردند.
اما با گذشت زمان، هم از نظر جسمی رشد کردم و هم به بلوغ فکری رسیدم. زندگی، آرام آرام مرا از آن کودک نحیف به انسانی پختهتر تبدیل کرد؛ هرچند این مسیر با سختترین آزمونها همراه بود.
در میانهی همین فراز و نشیبهای زندگی، پدرم به شکلی تلخ و عجیب در دریا غرق شد. سالها بعد، همسرم، شهید امیربهمن، نیز بهگونهای مشابه و در همان دریا به شهادت رسید. این شباهت تلخ میان سرنوشت پدر و همسرم، همواره ذهنم را به خود مشغول کرده است.
هرچه بیشتر به گذشته مینگرم، بیشتر احساس میکنم که داستان زندگی من، شباهت عجیبی به زندگی مادرم، سکینه بانو، دارد؛ گویی تقدیر، فصلهایی از زندگی او را بار دیگر در سرنوشت من تکرار کرده است.
دریا، پایان یک عشق
پدرم بیشتر روزهای زندگیاش را روی آب میگذراند. مردی باسواد، فرهیخته و آشنا به چند زبان که در جوانی ناخدای کشتی بود. اما دریا، که سالها همدم و روزیرسان او بود، سرانجام او را در آغوش خود گرفت. کشتیاش در اروندرود غرق شد و مدتی بعد، پیکرش را به ما بازگرداند.
وقتی پیکر پدر پیدا شد، آنقدر در آب مانده بود که بدنش بهشدت متورم شده و حلقهی ازدواجش در انگشتش فرو رفته بود. امام جماعت مسجد گفت: «غرق شدن در دریا سختترین مرگ است و ناخدا باقرزاده حکم شهید دارد.» به همین دلیل، او را با همان لباسها و انگشترش به خاک سپردند.
جنتآباد خرمشهر آن روز تشییع غرق در ماتم بود. هنوز تصویر زنان عزاداری که صورتهایشان را میخراشیدند و مادرم که از شدت اندوه گیسوانش را میکَند، از خاطرم پاک نشده است. برای کودکی مثل من، باورکردنی نبود که چگونه پدری به آن مهربانی را در گودالی تنگ و تاریک بگذارند و بیلبیل خاک بر پیکرش بریزند. همان روز، تمام شیطنتهای کودکیام نیز همراه پدر، زیر خاک دفن شد.
پدرم در جوانی با مادرم ازدواج کرده بود؛ مادری که پیش از آن، همسرش را بر اثر بیماری از دست داده و با دو فرزند، بار سنگین زندگی را به تنهایی بر دوش میکشید. آشنایی آن دو از یک مطب پزشک آغاز شد؛ دیداری ساده که به پیوندی عمیق و عاشقانه انجامید. سالها در کنار هم با عشق زندگی کردند، اما سرانجام این دریا بود که میان آن دو جدایی انداخت و عشقشان را ناتمام گذاشت.
تنها پناه روزهای سخت
یک سال از نبود پدر گذشته بود و در آن روزهای سخت، تنها چیزی که برایم باقی مانده بود، عشق به بهمن پسرعمویم بود. البته او دیگر بزرگتر شده بود و با من کمی سرسنگین رفتار میکرد.
از آنجا که برادر بزرگتری نداشتم، پس از مرگ پدر خلأ بزرگی را در زندگیام احساس میکردم. از همان کودکی، روحیهای داشتم که همیشه میخواستم بار مشکلات را به دوش بکشم و همه را راضی نگه دارم. حتی بعد از فوت پدر، برای اینکه دل برادرانم بیشتر نشکند، گریه و عزاداری نمیکردم و اندوه خود را در سکوت فرو میخوردم. همین سکوت، فشار روحی سنگینی بر من وارد کرده بود.
در آن روزها، محبت خانوادهی بهمن؛ عمو، همسرش و فرزندانشان؛ برایم پناهگاهی امن شده بود. مهر و همراهی آنها، بخشی از خلأ عاطفی زندگیام را پر میکرد و احساس میکردم در کنارشان تنها نیستم.
هنوز به یاد دارم که پسرعموهایم شبهای زیادی را در ساحل دریا میخوابیدند، به این امید که اگر آب پیکر پدر را بازگرداند، همانجا حضور داشته باشند. حتی تا مرزهای کویت و عراق نیز به جستوجوی او رفتند. آنها مرتب از آبادان به خرمشهر میآمدند تا ما در آن روزهای تلخ، احساس تنهایی نکنیم. همین محبتها و همدلیها بود که آرامآرام دل مرا بیش از پیش بهسوی امیربهمن کشاند.
عشقی که مسیر زندگیام را تغییر داد
این دلبستگی و پیوند عاطفی میان ما ادامه داشت تا اینکه سال ۱۳۵۷ فرا رسید و انقلاب، زندگی همهی ما را دستخوش تغییر کرد. احساس میکردم امیربهمن، بهدلیل باورها و تفکرات مذهبیاش، کمکم از من فاصله گرفته است. او تحت تأثیر فضای انقلاب، روحیهای تازه پیدا کرده بود و نگاهش به زندگی تغییر کرده بود. این تحول، او را از بسیاری جهات با خانوادهی ما متفاوت کرده بود.
اما من هنوز نمیتوانستم این تغییرات را بهراحتی درک یا بپذیرم. برای من، همهچیز خیلی ناگهانی و دور از ذهن بود. در همان روزها، مادرم مدام به من تذکر میداد که باید حجابم را رعایت کنم؛ بهویژه اینکه داییام از مبارزان انقلاب بود و بهتازگی پس از تحمل دوران زندان آزاد شده بود. فضای خانه و جامعه بهسرعت در حال تغییر بود، اما من هنوز با آن همراه نشده بودم.
با این همه، آنچه بیش از هر عامل دیگری مرا بهسوی این تحول کشاند، نه فشار اطرافیان بود و نه شرایط جامعه؛ بلکه عشق و علاقهام به امیربهمن بود. شاید اگر آن علاقهی عمیق در قلبم وجود نداشت، مسیر زندگیام نیز بهگونهای دیگر رقم میخورد.
پیوند عشق در آستانهی جنگ
پانزده ساله بودم که امیربهمن از من خواستگاری کرد. این خواستگاری با مخالفت شدید هر دو خانواده روبرو شد؛ مهمترین دلیلشان هم سن کم من بود. در این میان، تنها پدربزرگ بود که میانجی شد و زمینهی این ازدواج را فراهم کرد.
روز خواستگاری، حتی مرا به اتاق مهمانها نبردند. در اتاقی دیگر نشسته بودم و همسر دخترعمویم لحظهبهلحظه خبرها را برایم میآورد. خدا میداند آن روز چقدر ذوق داشتم. آنقدر امیربهمن را دوست داشتم که حاضر بودم برایش هر کاری انجام دهم. باحجاب شدن من نیز گوشهای از همین عشق و علاقهای بود که به او داشتم.
مهریهام ۲۵۰ هزار تومان تعیین شد؛ مبلغی که در آن زمان رقم قابل توجهی بود، اما برای من هیچ اهمیتی نداشت. اگر مهریهام صد تومان یا چند برابر آن هم بود، فرقی نمیکرد؛ من فقط خودِ امیربهمن را میخواستم. حتی دلم نمیخواست برای مراسم عروسی خریدی انجام دهیم؛ بودن در کنار او برایم از هر چیز دیگری ارزشمندتر بود.
سرانجام در ۲۹ فروردین، روزی که سالها بعد به روز شهادت امیربهمن نیز تبدیل شد، به عقد یکدیگر درآمدیم. قرار بود مراسم عروسیمان در خرداد برگزار شود، اما درست در همان شب، درگیریهای مرزی آغاز شد؛ سه ماه پیش از آنکه جنگ ایران و عراق بهطور رسمی و گسترده شروع شود.
ما از مدتها قبل، نشانههای وقوع جنگ را احساس کرده بودیم. تحرکات نظامی در مرزها کاملاً مشهود بود. حتی برخی از مردم بومی مناطق مرزی، به استقبال سربازان بعثی رفتند، برایشان گوسفند قربانی کردند، هوسه خواندند و رقصیدند و به ورود نیروهای عراقی به مرزهای خرمشهر کمک کردند.
تلختر آن که همان شبی که قرار بود شب آغاز زندگی مشترک ما باشد، دو نفر از نزدیکترین دوستان امیربهمن در درگیریهای مرزی به شهادت رسیدند. آنان در منطقهی حمیدیه، از نخستین شهدای جنگ تحمیلی بودند و شادی آغاز زندگی ما، از همان ابتدا با اندوه جنگ و شهادت در هم آمیخت.
تولد اولین فرزندم در روزهای جنگ
پس از عروسی، زندگی مشترکمان را در خانهی پدرِ همسرم آغاز کردیم؛ خانهای که قرار بود مأمن روزهای شیرین آغاز زندگیمان باشد، اما خیلی زود رنگ و بوی جنگ به خود گرفت.
شهریور سال ۱۳۵۹، جنگ بهطور رسمی آغاز شد. تانکهای ارتش عراق وارد خرمشهر شدند و با سقوط شهر، آبادان نیز در محاصره قرار گرفت. آن روزها من باردار بودم. آب و برق قطع شده بود و زندگی زیر آتش و محاصره، هر روز سختتر میشد. چارهای جز ترک خانه و کاشانه نداشتیم و ناچار شدیم خودمان را به شهرهای دیگر برسانیم.
پس از ۳۳ روز مقاومت مردم خرمشهر، مدتی را در شیراز گذراندیم و سپس به ماهشهر رفتیم. هنوز باردار بودم و روزگار را در یک کانکس سپری میکردیم. شرایط دشوار جنگ، فرصت و آرامش را از همهی ما گرفته بود.
مدتی بعد راهی قم شدیم. همهی دارایی و زندگیمان در خرمشهر جا مانده بود و از نظر مالی در تنگنای شدیدی قرار داشتیم. تنها سرمایهای که برایم باقی مانده بود، مقدار اندکی طلا بود که آن را فروختیم تا امیربهمن بتواند اتاقی کوچک برای زندگیمان در قم اجاره کند.
در همسایگی ما روحانی مهربانی زندگی میکرد که همراه خانوادهاش با محبت فراوان، بخش زیادی از وسایل سیسمونی نوزادمان را برایمان تهیه کردند. در روزهایی که دستمان خالی بود، این مهربانیها امید را در دل ما زنده نگه میداشت.
سرانجام برای زایمان به شیراز رفتم و نخستین فرزندمان، علی، در همان شهر به دنیا آمد. تولد او، در میان آوارگی، جنگ و سختی، روشنترین و شیرینترین اتفاق زندگیمان بود. پس از آن، دوباره به خوزستان بازگشتم تا در کنار همسرم، زندگی را در روزهای دشوار جنگ از نو ادامه دهیم.
ساجی؛ نامی که در قلب مادرش جاری شد
در تمام سالهای جنگ، هر جبههای که امیربهمن در آن حضور داشت، من هم تلاش میکردم در نزدیکترین شهر به او زندگی کنم. خیلی زود، بعد از تولد فرزندانمان، به این نتیجه رسیده بودم که هیچجا، بدون همسرم، جای من نیست. دلم میخواست هرچند از دور، به او نزدیک باشم. درست است که بیشتر روزها او در جبهه بود و من با فرزندانم تنها میماندم؛ روزهایی سخت و پر از دلتنگی، اما همین که احساس میکردم فاصلهمان کم است، برایم آرامشبخش بود.
عشق ما هر روز عمیقتر میشد. هر بار که شهرها بمباران میشدند، از خدا میخواستم اگر قرار است جان کسی گرفته شود، من و بچهها را ببرد، نه امیربهمن را. زندگی بدون او برایم قابل تصور نبود.
بهمن مردی بسیار مهربان، خانوادهدوست و عاشق فرزندانش بود. وقتی دخترمان، ساجده، به شهادت رسید، غمی جانکاه بر دل من و او نشست؛ (ساجده فرزند چهارم ما بود.) او خندهی زندگی ما بود. سال ۶۶ جنگ شدت گرفت. بمباران شیمیایی گسترده شده بود. بهمن کمتر به خانه میآمد. آذر ماه، بهمن باید به شیراز میرفت از او خواستم سحر را هم همراه خودش ببرد. یک روز آژیر قرمز زده شد و صدایی مثل ترکیدن چیزی آمد. خانه زیرورو شده بود. از توی کوچه صدای ازدحام مردم میآمد. نگران علی بودم که در مدرسه بود. ساجده حالش خوب نبود. به حلیمه جاریام گفتم ساجده را به بیمارستان ببرند و منتظر علی ماندم. شنیدم کسی به در میزد علی بود به تنهایی از مدرسه به خانه آمد. حلیمه و ساجده هم آمدند. پرسیدم چه شد؟ گفت نمیدانی بیمارستان چه قیامتی بود. دکتر دارو داد و بهزودی خوب میشود. ساجده را بغل کردم ولی همانطور استفراغ میکرد. حالت چشمهایش تغییر کرده بود. هوا تاریک شد. نه آب داشتیم نه برق. شب تا صبح حالش بد بود. به رحمت (برادر همسرم) زنگ زدم و کمک خواستم. خودم، ساجده، سجاد و رحمت راه افتادیم. به بیمارستان که رسیدم وضعیت بسیار بدی بود. پر از مجروح. به پرستار گفتم خانم از دیروز که بمباران شد حال بچهام بد شده. دلم میخواست فریاد بزنم. کسی نبود به دادم برسد. دختر قشنگم حالش بد بود. دلم برای خودم سوخت. تختی نبود که بچه را روی آن بخوابانم. میدانستم بچهام حال بدی دارد. چشمهایش بسته بود و کمکم کبود میشد. داد زدم بچهام مُرد. گریه میکردم و پرستارها را التماس میکردم. سِرُم را از دستش کندم بچه را بغل کردم و دویدم بهسمت حیاط. رحمت نفسنفسزنان رسید. چشمهای دختر قشنگم بسته شد. فریاد میزدم من دخترم را میخواهم. چادر از سرم افتاده بود. ساجدهی من در بیمارستان گلستان اهواز به شهادت رسید. به خانه برگشتم. آن روز پنجشنبه بود. دلم بهمن را میخواست. عروسک کوچک خودم را در سردخانه گذاشته بودم. نکند که یخ بزند. به یاد حضرت سکینه و رقیه گریه میکردم. ناگهان یک لحظه از بهمن بدم آمد. فکر کردم ساجده فدای اعتقادات او شده. اصلاً چرا قبول نکرده بود ما تهران باشیم و او یک مسئولیت خوب داشته باشد؟ صبح جمعه بهمن رسید و مستقیم رفت بیمارستان. از سردخانه بچه را تحویل گرفت. آورد به منزل و در گهوارهاش گذاشت. به سختی راه میرفت. پاهایش میلرزید. همه با دیدن بهمن گریه میکردند. با بیمیلی سمت بهمن رفتم. دلم از دستش کباب بود. بعد از روضهخوانی ساجده را بغل کردیم و به سمت بهشتآباد رفتیم. برای اولین بار بود که به غسالخانه رفتم. صدای فریاد یا حسین بهمن، فضا را پُر کرده بود. همه برای ساجی گریه میکردند. راستی، ساجدهی من را ساجی صدا میزدند. بهمن اینطور دوست داشت. بهمن نگاهم کرد گفت: «نسرین حلالم کن». من شماها را تنها گذاشتم. میدانم از من ناراحتی اما با من قهر نکن. دعا کنید من هم بروم پیش ساجی. گفتم بهمن ما چارهای جز صبر نداریم. بچهام را دفن کردند. قبرکنها خاک میریختند روی سرش و بهمن داد میزد نریزید بچهام میترسد. انقدر نگران حال بهمن و بچهها بودم که حتی آن زمان هم نمیتوانستم آنطور که دلم میخواست گریه کنم. من باید محیط خانه را تغییر میدادم. بعد از مراسم و برگشت به خانه همان روز اسبابهای ساجده را جمع کردم. شام پختم. بچهها و بهمن را فرستادم حمام. خانوادهام از قم آمدند دیدن ما. تعجب کردند از تغییر روحیهی ما. خواستند عزاداری کنند اما من نگذاشتم.
همین چند وقت پیش به دخترم هاجر گفتم: «من همیشه مراقب حال پدرت و شماها بودم طوری که بهخاطر بهمن و فرزندانم نتوانستم یک دل سیر برای بچهام ساجی گریه کنم؛ نمیخواستم اندوه من، او را بیشتر ناراحت کند.»
از مهربانیهای بهمن خاطرات زیادی در ذهنم مانده است. یک بار در میانهی جنگ، باردار بودم، کودکی خردسال هم داشتم و دچار دنداندرد شدیدی شده بودم. هیچ امکانات درمانیای وجود نداشت. بهمن با نگرانی میگفت: «نسرین جان، بگذار لقمهها را برایت بجوم و در دهانت بگذارم تا اذیت نشوی.» شاید شنیدن این جمله برای بعضیها عجیب باشد، اما او از سر عشق و درماندگی چنین میگفت.
اگر مهمانی به خانه میآمد، خودش غذا آماده میکرد. لباسهای بچهها را میشست، آنها را به حمام میبرد و همیشه میگفت: «تا وقتی من هستم، تو فقط استراحت کن. بهاندازهی کافی در نبود من سختی میکشی.»
با این همه، یک حسرت همیشه در دلم ماند؛ حسرت یک زندگی معمولی. آرزو داشتم روزی مثل دیگر خانوادهها، سفرهای پهن کنیم، کنار هم بنشینیم، با آرامش غذا بخوریم، بخندیم و از دردها و دلخوشیهایمان بگوییم. اما این آرزو هیچگاه رنگ واقعیت نگرفت. اگر امیربهمن برای ناهار به خانه میآمد، هنوز چند لقمه نخورده، بیسیم او را صدا میزد و ناچار بود نیمهکاره سفره را ترک کند و به مأموریت برگردد.
البته این زندگی، انتخاب خودم بود. از همان روزهای نخست، بهمن از من پرسیده بود: «اگر کنار من بیایی، برای روزهای سخت هم میمانی؟» و من بیدرنگ گفته بودم: «میمانم.» تا آخر هم هرگز بهخاطر سختیهای زندگی گله و اعتراضی نکردم.
ما در تمام سالهای زندگی مشترک، فقط یک بار با هم دلخور شدیم؛ همان روز آخری که کنار هم بودیم. چون به من قول داده بود من را بهشتآباد ببرد و زده بود زیر قولش. بعدها در کتابم نوشتم که بهمن با همان دلخوری از خانه رفت و دیگر هرگز بازنگشت. او همان روز به شهادت رسید. هنوز هم اگر آرزویی داشته باشم، این است که فقط برای یک لحظه دوباره او را ببینم و بابت دلخوری آن روز آخر، از او عذرخواهی کنم.
بهای ماندن
پس از شهادت امیربهمن، روزهای سخت و پرفرازونشیبی را پشت سر گذاشتم. برخلاف تصور بسیاری از مردم، خانوادهی شهدا زندگی آسان و بیدغدغهای ندارند. اینکه تصور شود همه چیز برای ما فراهم بود یا زندگی بر وفق مرادمان میگذشت، با واقعیت فاصلهی زیادی داشت. سهم ما از آن سالها، بیشتر صبوری، دلتنگی و تحمل بود.
وقتی خاطرات زندگیام را نوشتم، نزدیک به ده هزار صفحه شد؛ خاطراتی که بیشتر آنها مربوط به تنها هشت سال زندگی مشترکم با بهمن بود. زندگی ما از نظر زمان کوتاه بود، اما از نظر عمق و اتفاقات، بهاندازهی چندین عمر وسعت داشت. ما هرگز فرصت تجربهی یک زندگی عادی را پیدا نکردیم و حسرت روزهایی معمولی، تا همیشه بر دلمان ماند.
به یاد دارم در عملیات والفجر ۸، امیربهمن دو ماه در فاو حضور داشت. وقتی به خانه بازگشت، تمام بدنش پر از تاول بود. علی، هاجر و سجاد را داشتم. عراق برای نخستین بار بهطور گسترده از سلاح شیمیایی استفاده کرده بود و حال او بسیار وخیم بود. من مانند پروانه دورش میگشتم و هر کاری از دستم برمیآمد برایش انجام میدادم، اما رنجهای ما فقط همینها نبود.
در زندگیمان دردها و سختیهای پنهان بسیاری وجود داشت؛ رنجهایی که نه در کتابم نوشتهام و نه تا امروز برای کسی بازگو کردهام. این عهدی بود که با بهمن بسته بودم؛ اینکه روایت جنگ، امید را از دل مردم نگیرد و کسی بهخاطر شنیدن سختیهای ما، از ارزش مقاومت و ایستادگی ناامید نشود.
وقتی جنگ به پایان رسید، همهی دارایی ما از این دنیا، تنها دو جعبهی مهمات بود. فرزندانمان از فشار سالهای جنگ، دچار اندوه و افسردگی شده بودند و دلخوشی ما تنها به تابوتی بود که به نام امیربهمن تشییع شد؛ تابوتی که پیکرش در آن نبود. سالها بعد بود که پیکر مطهرش به وطن بازگشت و انتظارمان به پایان رسید.
با همهی این رنجها، هرگز احساس شکست نکردم. خرمشهر تمام زندگی من بود و بزرگترین دلخوشیام این بود که شهر و سرزمینم را از دست ندادیم. برای حفظ آن ایستادیم، مقاومت کردیم و بهای سنگینی پرداختیم.
عراقیها روزهای نخست اشغال، روی دیوارهای خرمشهر نوشته بودند: «جِئْنَا لِنَبْقَی»؛ یعنی «آمدهایم که بمانیم.» آنان گمان میکردند نهتنها خرمشهر، بلکه بخشهای دیگری از ایران را نیز تصرف خواهند کرد. اما این آرزو هرگز محقق نشد.
امروز، بزرگترین دلخوشی ما، همسران شهدا و خانوادههای ایثارگران، این است که دشمن به هدف خود نرسید. اگرچه عزیزترین سرمایههای زندگیمان را از دست دادیم، اما خاک، عزت و استقلال این سرزمین حفظ شد؛ و این، میراثی است که شهیدان برای همیشه به یادگار گذاشتند.
همرزمانی که تاریخساز شدند
افراد بزرگی در سالهای دفاع مقدس در کنار امیربهمن حضور داشتند؛ بسیاری از آنان بعدها به فرماندهان برجسته و نامآشنای کشور تبدیل شدند. سردار تنگسیری، شهید حاجقاسم سلیمانی، سردار علایی، سردار نورایی، دکتر احمدیان، سردار باقری، سردار سلامی و بسیاری دیگر از همرزمان او بودند. اما آن روزها، پیش از آنکه نامشان در تاریخ ثبت شود، میان خانوادههای ما صمیمیت و رفتوآمدی خانوادگی برقرار بود.
به یاد دارم که سردار تنگسیری از امیربهمن کوچکتر بود و هنوز ازدواج نکرده بود. بهمن علاقه و محبت ویژهای به او داشت و رابطهای صمیمانه میانشان برقرار بود. روز شهادت نیز در کنار یکدیگر بودند و پس از آن، همین همرزمان تأیید کردند که امیربهمن در کنار اروندرود به شهادت رسیده است. آرزویم بود یکی بگوید دروغ است و امیربهمن شهید نشده است. مُدام میگفتم دروغ است. خواب است. بیدار میشوم و میبینم همه چی دروغ بوده است. خواهرم فروزان به صورتم سیلی زد و گفت نسرین گریه کن. بدبخت شدی. بچههایت یتیم شدند. یعنی زندگی من با بهمن تمام شده است؟ بهمن ما را دوست داشت مگر میشود بی ما رفته باشد؟ در نهایت امیربهمنِ من، فروردین ماه ۶۷ بود که در پاتک عراق به فاو، در کنار پل بعثت به شهادت رسید در حالی که من ساجی دیگری را باردار بودم. تمام دلخوشی آن روزها وجود مادرم در کنارم بود که کمک حالم بود. علی پسرم بسیار بیقراری میکرد. هاجر و سجاد هم همینطور و من فقط تلاش میکردم بچهها را آرام کنم. ۱۳ سال بعد یعنی در سال ۱۳۸۰ پیکرش به میهن اسلامی بازگشت.
هر بار که نام این فرماندهان را میشنوم، پیش از آنکه مسئولیتها و جایگاههای امروزشان در ذهنم تداعی شود، خاطرات روزهایی زنده میشود که همهی آنان، دوشادوش یکدیگر، تنها برای دفاع از وطن میجنگیدند و خانوادههایشان نیز در غمها و سختیهای جنگ، همراه و همدل یکدیگر بودند.
زن بودن یعنی ایستادن
من معتقدم همهی ما زنها، هر کدام به شکلی، رنج کشیدهایم. اینطور نیست که چون همسر شهید هستم، رنج من از دیگران بیشتر بوده باشد. دردها و سختیهای هر زنی با دیگری متفاوت است، اما اصل رنج کشیدن، تجربهای مشترک میان بسیاری از زنان است. شاید تنها تفاوت، در نوع و شکل این سختیها باشد.
به باور من، زنها در بسیاری از موقعیتهای زندگی، آسیبهای عمیقتری از مردان میبینند؛ اما در عین حال، ظرفیت شگفتانگیزی برای تحمل و ایستادگی دارند. به همین دلیل همیشه به زنان میگویم که در برابر مشکلات، صبور و مقاوم باشند و اجازه ندهند سختیها آنها را از پا بیندازد.
اگر کتاب زندگیام را بخوانید، خواهید دید که هنگام آزادسازی خرمشهر، سه روز در محاصره بودم. لرزش دستهایم، بیماریها و بستری شدنهای مکررم، بیتردید یادگار همان روزهای سخت و فشارهای طاقتفرسایی است که بر من گذشت. اما با وجود همهی این عوارض، هیچگاه تسلیم نشدم و کم نیاوردم.
پس از شهادت امیربهمن، تلاش کردم زندگی فرزندانم از هم نپاشد. هم مادرشان بودم و هم پدرشان. با همهی توان، تربیتشان را مدیریت کردم، درسشان را پی گرفتم و سعی کردم خلأ نبود پدر را تا جایی که میتوانم جبران کنم.
دروغ است اگر بگویم هیچوقت خسته نشدم؛ بارها خسته شدم، بارها اشک ریختم و بارها احساس کردم توانم به پایان رسیده است. اما هیچوقت اجازه ندادم خستگی مرا از پا درآورد. چه در سالهای جنگ و چه پس از آن، گاهی دو کودک در آغوشم بودند و دست کودک دیگری را گرفته بودم و به تنهایی چرخ زندگی را میچرخاندم؛ آنها را نزد پزشک میبردم، به پارک میبردم، درس و زندگیشان را پیگیری میکردم و همهی مسئولیتها را به دوش میکشیدم. آسان نبود، اما تحمل کردم؛ چون باور داشتم مادری یعنی ایستادن، حتی وقتی هیچ تکیهگاهی جز خدا نداری.
ریشههای من در ایران است
با وجود اینکه تعدادی از نزدیکان خانواده و بستگان همسرم سالهاست در خارج از ایران زندگی میکنند، هیچگاه به مهاجرت فکر نکردم. شاید فرصت آن برای من و فرزندانم نیز وجود داشت، اما دلم هیچوقت راضی نشد که این سرزمین را ترک کنم.
به فرزندانم همیشه گفتهام: «ریشههای ما در همین خاک است. این سرزمین برای ما فقط یک محل زندگی نیست؛ خاکی است که عزیزترین سرمایههای زندگیمان را برای حفظ آن تقدیم کردهایم. کسی که بهای ماندن را با جان عزیزانش پرداخته، بهسادگی از وطن دل نمیکند.»
من باور دارم که اگر قرار است ایران آبادتر و بهتر شود، این مسئولیت بر عهدهی ماست. باید بمانیم، تلاش کنیم و هر کس بهاندازهی توان خود، سهمیدر ساختن آیندهی این کشور داشته باشد. ماندن برای من فقط یک انتخاب نبود؛ عهدی بود با گذشته، با شهیدان و با سرزمینی که ریشههای زندگیام در آن تنیده شده است.
قابی از جوانیِ بهمن
امیربهمن مرا بارها به هیئت مرحوم حسین فخری میبرد. خودش هم در میان دستههای سینهزنی میایستاد و با تمام وجود بر سینه میزد. فضای آن هیئت برای او فقط یک مراسم عزاداری نبود؛ بخشی از زندگی و باورش بود.
چند روز پیش، بعد از سالها، فیلمی از همان روزها به دستم رسید. آن را در گروه خانوادگی گذاشتیم و همه با دیدنش گریه کردیم. در میان تصاویر، بهمنی را دیدم با همان قامت بلند و چهرهی جوانش؛ همان مردی که وقتی پیکرش را سالها بعد به من تحویل دادند، تنها بهاندازهی یک قنداق از او باقی مانده بود.
تماشای آن فیلم، مرا به سالهای دور برد. مرد جوانی را میدیدم که امروز، نوههای من همسن و همقد او هستند. از آخرین روزی که من و بهمن یکدیگر را دیدیم، سالهای زیادی گذشته است. او برای همیشه همان جوان پُرشور سالهای جنگ باقی ماند، اما من سالها با گذر زمان پیر شدم.
شاید برای همین است که امروز، وقتی به او فکر میکنم، گاهی احساسی شبیه حس مادرانه نسبت به او دارم. تصویرش در ذهنم هرگز پیر نشد؛ همان جوانی که سالها پیش از من جدا شد، هنوز در خاطرم زنده است و من با موهای سپید، به او میاندیشم.
آن فیلم را بارها در تنهایی خودم تماشا کردم. هر بار که چهرهاش را میدیدم، بیاختیار بلندبلند گریه میکردم؛ گریهای برای همه سالهایی که میان ما فاصله افتاد، اما عشق، هرگز از میان نرفت. همسرم عاشقانه زندگی را دوست داشت و هر وقت هم که برای عملیات میخواست برود برایشان میخواندم که آن کس که تو را شناخت جان را چه کند؟
از داغ شهادت تا پناه بردن به امام حسین (علیهالسلام)
باورهای مذهبی و عشق من به امام حسینعلیهالسلام از کودکی وجود داشت، اما پس از شهادت امیربهمن، رنگ و عمق دیگری پیدا کرد. در این مسیر، دایی مهربانم نقش بزرگی در زندگی من داشت. پس از شهادت بهمن و مدتی زندگی در قم، به تهران آمدیم و او با تمام توان از من و فرزندانم حمایت کرد. محبت و همراهی او، در روزهایی که زندگی برایمان بسیار دشوار بود، تکیهگاهی ارزشمند به شمار میرفت.
در مسجدی که محل اجتماع خرمشهریها بود و داییام به همراه شهید شمخانی از بانیان آن بودند، هر سال سیزده شب آغاز ماه محرم مراسم باشکوهی برگزار میشد. داییام هر شب دست بچهها را میگرفت و ما را به آن مراسم میبرد. حضور در آن مجالس، عشق به اهلبیتعلیهمالسلام و بهویژه امام حسینعلیهالسلام را در دل من و فرزندانم عمیقتر کرد.
سال ۱۳۶۷، همزمان با شهادت امیربهمن، یکی از سختترین روزهای زندگیام را میگذراندم. باردار بودم و در اهواز زندگی میکردیم. بهمن هنوز مفقود بود. سردار تنگسیری، شهید حاجقاسم سلیمانی، سردار علایی و سردار فدوی نیز در همان عملیات حضور داشتند. بر اثر موج انفجار، همه بیهوش شده بودند، اما امیربهمن به نقطهای دیگر پرتاب شده و دیگر اثری از او پیدا نشد.
پدر همسرم مینیبوسی تهیه کرد تا من و بچهها را به قم ببرد. هنوز آن سفر تلخ را به یاد دارم. حال جسمی و روحیام بسیار وخیم بود، توان حرکت نداشتم و فرزندانم با چشمانی نگران کنارم ایستاده بودند. خواهرم گریه میکرد و از من میخواست طاقت بیاورم. مادرم قسمم میداد که بهخاطر بچههایم صبر کنم. گرمای طاقتفرسای اهواز، آن هم در خودرویی بدون کولر، توانم را گرفته بود. با هزار زحمت خودمان را به قم رساندیم، اما حال من هر روز بدتر میشد. دچار افسردگی شده بودم و از زمین و زمان گله داشتم.
روز عید فطر، شهید حاجقاسم سلیمانی به خانهی ما آمد تا خبر شهادت امیربهمن را بهطور قطعی اعلام کند. در آن روزها، حضور بهمن را کنار خود احساس میکردم و بارها با او درددل میکردم. با بغض میگفتم: «چرا ما را تنها گذاشتی؟ مگر نمیدانستی بعد از تو چه بر سر ما خواهد آمد؟» بچهها نیز همراه من اشک میریختند و بیقرار بودند.
یک سال بعد، در حالی که ساجده نیز بعد از شهادت پدر به دنیا آمده بود، به سوریه دعوت شدیم. در آن سفر، جانبازی با شرایط جسمی بسیار سخت همراه ما بود؛ جانبازی که از ناحیهی نخاع آسیب دیده و یک چشم خود را نیز از دست داده بود. او هر روز همراه همسرش به حرم حضرت رقیهسلاماللهعلیها میآمد و با صدای گرم و سوزناکش نوحه حضرت علیاصغرعلیهالسلام را میخواند.
در آن فضای معنوی، انگار پردهای از جلوی چشمانم کنار رفت. رو به خدا کردم و با تمام وجود گفتم: «خدایا، مرا ببخش. بابت همه بیتابیها، گلایهها و ناشکریهایم از تو عذر میخواهم.» تنها آرزویم این بود که خداوند، هدیهای را که در راه او تقدیم کرده بودم، از من بپذیرد و رنجهایی را که بر من گذشته بود، عبادتی مقبول قرار دهد.
وقتی از سوریه بازگشتم، دیگر آن زنِ شکسته و معترض گذشته نبودم. دلم آرام گرفته بود و نگاه تازهای به زندگی پیدا کرده بودم. از همان زمان بود که احساس کردم عشق به امام حسینعلیهالسلام دیگر تنها یک احساس نیست؛ به باور، پناهگاه و مسیر همیشگی زندگیام تبدیل شده است.
ثمرهی صبر
دنیای بدون امیربهمن، بیشک دنیایی سخت و طاقتفرسا بود. بیماریهای فرزندانم، مشکلات مالی، ناآشنایی با بسیاری از مسئولیتهایی که ناگهان بر دوشم افتاده بود، چشمانتظاری بچهها برای پدر و دردها و مشکلات جسمی خودم، هر کدام بهتنهایی میتوانست انسان را از پا درآورد. اما همهی آن روزهای دشوار گذشت.
امروز که به گذشته نگاه میکنم، تنها یک جمله بر زبانم جاری میشود: «خدایا شکرت که توان دادی از پس همهی این سختیها برآیم و سربلند بمانم.»
تلاش کردم هیچگاه اجازه ندهم فرزندانم احساس کنند تکیهگاهشان را از دست دادهاند. با همهی کمبودها، زندگی را پیش بردم و هرچه در توان داشتم برای آرامش و آیندهی آنها به کار گرفتم.
امروز که فرزندانم بزرگ شدهاند و نوههایم را میبینم، خستگی همه آن سالها از تنم بیرون میرود. هر کدام از آنها همچون سروی استوار، ثمرهی سالها صبر، مقاومت و امید هستند. وقتی در کنارم میایستند، احساس میکنم همهی سختیهایی که پشت سر گذاشتهام، بیهوده نبوده است. این خانواده، بزرگترین یادگار امیربهمن و شیرینترین پاداش سالهای ایستادگی من است. همیشه از بهمن ممنونم که منت سر من گذاشت و این چهار بچه را به من هدیه داد. این بچهها ذات پاکی دارند. یادم است یک بار به بهمن گفتم: «ویار دارم. لطفاً از فاو برای من از کُنار بیاور.» گفت: «من نمیخواهم فرزندم از مال شُبههدار بخورد.» بله؛ بچههای من از چنین پدری هستند.
آخرین آرزو
اگر امروز از من بپرسند بزرگترین آرزویت چیست، بیتردید میگویم: «شهادت و مرگی باعزت.»
سال گذشته، پیش از جنگ دوازدهروزه، پسر بزرگم علی عازم سفر حج تمتع شد. آخرین روزی که در تهران بود، با لبخند گفت: «آشِ پشت پای من باید آش خرمشهری باشد و تا خودم هستم، درستش کنید.»
هنگام خداحافظی، همه برای بدرقهاش چاووشی میخواندند. علی مرا در آغوش گرفت و تا دم در رفت، اما دوباره برگشت و بار دیگر مرا بغل کرد. برای سومین بار که برگشت، دیگر نتوانستم حرف دلم را پنهان کنم. به او گفتم: «علی، تو را به روح پدرت قسم میدهم، همین که چشمت به خانهی خدا افتاد، برای من شهادت و مرگی باعزت از خدا بخواه.»
با نگرانی گفت: «مامان، این را نگو... تو باید کنار ما باشی.»
گفتم: «این تنها خواهش من از توست.»
هر دو اشک میریختیم. او رفت و من با همان آرزو، چشمانتظار بازگشتش ماندم.
پس از آنکه به مکه رسید، به من گفت: «مامان، از خدا خواستم در پیری، شهادت را نصیبت کند.»
لبخند زدم، اما در دلم گفتم: آخر آنچه از تو خواسته بودم، همان نبود که گفتی. من از خدا خواسته بودم هر زمان که صلاح میداند، پایان زندگیام را با عزت و شهادت رقم بزند؛ آرزویی که هنوز در دلم زنده است و هر روز آن را زمزمه میکنم.
سخنی با همسران جوان شهدا
اگر بخواهم امروز با دختران و زنان جوانی که داغدار همسران شهیدشان هستند سخنی بگویم، تنها این است که بدانند من نیز روزهای آنان را زندگی کردهام. درد فراق، تنهایی، نگرانی برای آیندهی فرزندان و آغاز دوبارهی زندگی بدون همسر، برای من تجربهای ناشناخته نیست.
البته روزگار شما با روزهای ما تفاوتهایی دارد. امروز امکانات، ارتباطات و فناوری بسیار پیشرفتهتر شده است. اما در سالهای جنگ، ما علاوه بر داغ عزیزانمان، با ناامنی، عملیات تروریستی منافقین و حوادث تلخی روبرو بودیم که هر روز بر رنجهایمان میافزود. زندگی در آن روزها، آرامش و امنیت چندانی نداشت.
من امروز حتی یک عکس باکیفیت از شهیدم ندارم. از او فیلمی که بتوانم بارها تماشا کنم، در اختیارم نیست. اما شما همسران جوان، در بسیاری از موارد، خاطرات تصویری، فیلمها، صداها و عکسهایی از عزیزانتان دارید که میتواند مرهمی بر دلتان باشد و یاد و خاطرهی آنان را برای فرزندانتان زنده نگه دارد.
با این حال، مهمتر از همهی اینها، یک حقیقت است که با تمام وجود آن را باور کردهام؛ خداوند به خانوادههای شهدا صبری میبخشد که تا پیش از آن، حتی خودشان هم از وجودش خبر ندارند. این صبر، نعمتی الهی است که آرامآرام در دل انسان مینشیند و او را برای ادامهی مسیر توانمند میکند.
پس به شما میگویم، هرچند امروز دلتان شکسته و آینده برایتان مبهم است، اما باور داشته باشید که خداوند دستتان را رها نخواهد کرد؛ همان خدایی که مرا در سختترین روزهای زندگیام یاری کرد، شما را نیز تنها نخواهد گذاشت.
دعایی که برای یک عمر کافی بود
یک سال قبل، در محفلی حضور داشتم که ناگهان یکی از حاضران گفت حال رهبر معظم انقلاب کمی مساعد نیست. همان لحظه بغض گلویم را گرفت. آنقدر گریه کردم که فقط یک جمله بر زبانم جاری بود: «خدایا، جان مرا بگیر، اما آن روز را که اتفاقی برای ایشان بیفتد، به من نشان نده.»
میزان علاقه و ارادتم به ایشان تا همین اندازه است.
تا سحر روز دهم اسفند که خبر ناگواری را شنیدم، بیاختیار از خانه بیرون زدم و پیاده خودم را به میدان انقلاب رساندم. حیران، سرگردان و گریان میان جمعیت قدم میزدم و احساس میکردم تمام توانم را از دست دادهام. از همان روز، آرامش شبهایم را از دست دادم و ناچار شدم برای خوابیدن از دارو استفاده کنم.
هر بار که تصویر لبخند مهربان آقا را روی پوسترهای کنار بزرگراهها میبینم، ذهنم به سالها قبل و آن دیدار خصوصی در بیت رهبری بازمیگردد؛ دیداری که هیچگاه از خاطرم پاک نمیشود.
جمع کوچکی از نویسندگان دعوت شده بودیم. درست روبروی ایشان نشسته بودم و کتاب «ساجی» را در دست گرفته بودم تا نشانشان بدهم. برایمان چای و شیرینی آوردند. با سادگی گفتم: «حضرت آقا، من خیلی این شیرینیهای فرانسوی را دوست دارم.» ایشان با همان لبخند همیشگی فرمودند: «ولی اینها مشهدی است.»
لحظاتی بعد پرسیدند: «سکینه بانو، مادرتان، در قید حیات هستند؟»
همان سؤال کافی بود تا بفهمم کتابم را خواندهاند. احساس کردم دنیا را به من دادهاند. با بغض گفتم: «آقا جان، به رحمت خدا رفتهاند.»
ایشان فرمودند: «روحشان شاد. خیلی برای شما زحمت کشیدند.»
این چند جمله، برای من ارزشمندتر از هر تقدیر و جایزهای بود.
اتفاقاً یکی از دوستانم از من خواسته بود اگر فرصتی شد، مشکلش را با رهبر انقلاب در میان بگذارم. بعد از نماز، محافظان به من گفتند که میتوانم بمانم و موضوع را مطرح کنم. اما نپذیرفتم. با خودم گفتم: «حاضر نیستم در یک عصر آرام و صمیمی، خاطر آقا را با مشکلات شخصی مکدر کنم.»
برای من، همان دعایی که آن روز نثار مادرم کردند، بزرگترین هدیه بود. همیشه با خودم میگویم اگر در آن دیدار، سهم من فقط همین چند جمله بود که: «روحشان شاد، خیلی برای شما زحمت کشیدند»، باز هم من و مادرم از خوشبختترین انسانها بودیم؛ زیرا دعای ایشان، برای یک عمر زندگی کافی بود.
سال شصت و یکم ـ شماره 2953