
مغز ما به هیجانهای فوری عادت کرده است
تا چند سال پیش، اگر منتظر تماس دوستی بودیم، ساعتها صبر میکردیم. اگر کتاب تازه نویسندهی محبوبمان منتشر میشد، با شوق به کتابفروشی میرفتیم. لذتها آهسته بودند و همین آهستگی، آنها را عمیقتر میکرد. اما این روزها مغز ما در هر ساعت، صدها محرک کوچک دریافت میکند؛ پیام، اعلان، ویدئوهای کوتاه، عکس، خبر، موسیقی، تبلیغ و دهها تصویر رنگارنگ دیگر. علوم اعصاب نشان میدهد هر بار که با محرکی تازه روبرو میشویم، مغز مقدار کمی دوپامین ترشح میکند؛ مادهای که در انگیزه، کنجکاوی و انتظار برای پاداش نقش دارد. مشکل از خود دوپامین نیست، مشکل این است که مغزمان به دریافت پاداشهای سریع و پیدرپی عادت میکند.
تصور کنید وارد یک قنادی شدهاید و فروشنده، قبل از اینکه فرصت انتخاب پیدا کنید، از هر شیرینی یک تکه کوچک جلویتان میگذارد. هنوز طعم اول را نچشیدهاید که طعم بعدی از راه میرسد. بعد یکی دیگر، و یکی دیگر. بعد از چند دقیقه، دیگر هیچ طعمی آنقدرها خاص به نظر نمیرسد. مغز ما دقیقاً در چنین موقعیتی قرار گرفته است. از لحظهای که چشممان را باز میکنیم، با سیلی از محرکها روبرو میشویم؛ پیامهای خواندهنشده، اخبار، ویدئوهای چندثانیهای، عکسها، تخفیفهای وسوسهکننده، موسیقی، اعلانها و صدها محتوای رنگارنگ که هر کدام برای چند لحظه توجه ما را میدزدند. هر بار مغز مقدار کمی دوپامین ترشح میکند، مادهای که با حس کنجکاوی، انگیزه و انتظار برای پاداش در ارتباط است.
نکته اینجاست که دوپامین، «هورمون شادی» نیست، بلکه بیشتر ما را بهدنبال «چیز بعدی» میفرستد. به همین دلیل است که بعد از دیدن یک ویدئوی کوتاه، ناخودآگاه انگشتمان دوباره صفحه را بالا میکشد. نه چون ویدئوی قبلی فوقالعاده بوده، بلکه چون مغز منتظر پاداش بعدی است.
این عادت، آرامآرام آستانهی تحمل ما را تغییر میدهد. کارهایی که ذاتاً آرامترند، دیگر بهاندازهی قبل جذاب به نظر نمیرسند. کتاب خواندن، تماشای یک فیلم عمیق، گفتگوی طولانی با یک دوست، حتی آشپزی یا قدم زدن در پارک، همه به صبر و توجه نیاز دارند. صبر و توجه دو مهارتیاند که در دنیای امروز کمتر فرصت تمرینشان را پیدا میکنیم.
شاید برای همین است که برخی از ما کتابی را با شوق میخریم، اما بعد از چند صفحه احساس خستگی میکنیم. یا فیلمی را که مدتها منتظرش بودهایم، هر چند دقیقه یکبار متوقف میکنیم تا نگاهی به گوشی بیندازیم. مشکل از کتاب یا فیلم نیست، مغز ما به سرعتی عادت کرده که زندگی واقعی نمیتواند با آن رقابت کند.
جالب اینجاست که این اتفاق فقط به فضای مجازی محدود نمیشود. وقتی مغز مدام در انتظار محرکهای تازه باشد، حتی اتفاقهای خوشایند زندگی هم زود عادی میشوند. خرید یک لباس جدید، رفتن به سفر، امتحان کردن یک رستوران تازه یا حتی رسیدن به هدفی که مدتها برایش تلاش کردهایم، لذتی کوتاهتر از گذشته به ما میدهند. نه به این دلیل که زندگی بیکیفیتتر شده، بلکه چون مغز به دریافت پاداشهای سریع و پیدرپی خو گرفته است.
خبر خوب این است که این روند برگشتپذیر است. مغز، برخلاف تصور ما، ساختاری انعطافپذیر دارد. اگر به آن فرصت بدهیم، دوباره میتواند از لذتهای آرام، عمیق و ماندگار استقبال کند. اما اولین قدم، این است که بپذیریم مشکل از بیارزش شدن زندگی نیست؛ از این است که سرعت زندگی، از ظرفیت طبیعی مغز برای لذت بردن، جلو زده است.
زنان و بار ذهنی
اما داستان زنان فقط به شبکههای اجتماعی ختم نمیشود. پژوهشها نشان میدهد بسیاری از زنان علاوه بر کارهای روزانه، بار ذهنی سنگینی را هم حمل میکنند؛ همان فهرست بیپایانی که همیشه در ذهنشان باز است. باید یادم باشد فردا قبض را پرداخت کنم. برای شام چه درست کنم؟ لباس مدرسه آماده است؟ وقت دکتر مادرم را فراموش نکنم. کادوی تولد خواهرم، قسط این ماه و... حتی وقتی روی مبل نشستهای و ظاهراً استراحت میکنی، مغزت هنوز مشغول مدیریت دهها کار ناتمام است.
روانشناسان به این وضعیت «بار شناختی» میگویند؛ انرژی ذهنیای که صرف نگه داشتن اطلاعات، برنامهها و نگرانیها میشود. وقتی بخش زیادی از ظرفیت مغز اشغال شده باشد، دیگر انرژی چندانی برای تجربهی لذت باقی نمیماند. شاید برای همین است که گاهی وسط یک مهمانی خوب، ناگهان یادت میافتد نان تمام شده است و تمام حواست از جمع پرت میشود.
چرا حتی چیزهای قشنگ هم خوشحالمان نمیکنند؟
یکی از ویژگیهای مغز انسان، سازگاری است. ما خیلی زود به داشتهها عادت میکنیم.
خانهی جدید، گوشی جدید، لباس تازه، حتی موفقیت شغلی، بعد از مدتی به وضعیت عادی تبدیل میشوند. اگر تنها منبع شادی ما اتفاقهای جدید باشد، مجبوریم مدام چیز تازهتری پیدا کنیم؛ سفری متفاوتتر، خریدی بیشتر، تجربهای هیجانانگیزتر. اما این مسابقه هیچ خط پایانی ندارد. به همین دلیل است که گاهی احساس میکنیم همه چیز را داریم، اما چیزی کم است؛ چیزی که اتفاقاً قابل خریدن نیست.
ما دیگر حضور نداریم
شاید مهمترین اتفاقی که افتاده، این باشد که کمتر از قبل در لحظه زندگی میکنیم. چند بار پیش آمده هنگام بازی با فرزندت، همزمان مشغول جواب دادن به پیامها باشی؟ چند بار وسط خواندن یک صفحه کتاب، بیاختیار گوشی را برداشتهای؟ چند بار در یک کافه زیبا، بیشتر از نوشیدن قهوه، درگیر گرفتن عکس بودهای؟ لذت، فقط زمانی اتفاق میافتد که ذهن واقعاً حضور داشته باشد. ذهنی که مدام بین گذشته، آینده و صفحه تلفن همراه در رفتوآمد است، فرصت چندانی برای احساس کردن ندارد.
آیا این یعنی ما ناسپاس شدهایم؟
خیلی از زنانی که این احساس را تجربه میکنند، اتفاقاً قدردان زندگی هستند. مسئله این نیست که قدر داشتههایمان را نمیدانیم؛ مسئله این است که سیستم عصبی ما مدام زیر فشار، شتاب و محرکهای بیپایان قرار دارد. در چنین شرایطی، مغز برای بقا طراحی میشود، نه برای لذت.
انگار تمام انرژیاش را صرف این میکند که از پس روزمرگی بربیاید.
چطور دوباره لذت را به زندگی برگردانیم؟
راهحل، ترک کردن زندگی مدرن یا حذف کامل شبکههای اجتماعی نیست. قرار هم نیست یکشبه همه چیز تغییر کند. اما چند تغییر کوچک میتواند به مغز فرصت نفس کشیدن بدهد.
اول، هر روز زمانی را بدون گوشی بگذرانید؛ حتی اگر فقط بیست دقیقه باشد. اجازه بدهید مغز دوباره با سکوت آشنا شود.
دوم، یک کار را فقط برای خودِ آن انجام دهید، نه برای ثبت کردن یا به اشتراک گذاشتنش. کتاب بخوانید، گل بکارید، نقاشی کنید یا پیادهروی بروید، بدون اینکه لازم باشد کسی از آن باخبر شود.
سوم، فهرست کارهای ذهنتان را روی کاغذ بنویسید. وقتی مسئولیتها از ذهن به کاغذ منتقل میشوند، مغز احساس سبکی بیشتری میکند.
چهارم، خواب را جدی بگیرید. کمبود خواب فقط خستگی نمیآورد؛ توانایی مغز برای تجربه لذت را هم کاهش میدهد و مهمتر از همه، انتظار نداشته باشید شادی همیشه پرهیجان باشد.
گاهی لذت، همان لحظهای است که عصر یک روز معمولی، کنار پنجره چای مینوشی و برای چند دقیقه هیچ عجلهای نداری.
شاید مشکل از زندگی نیست
گاهی فکر میکنیم اگر خانه بزرگتر بود، اگر درآمدمان بیشتر بود، اگر فرزندانمان بزرگتر بودند یا اگر فرصت بیشتری داشتیم، دوباره همان آدم سابق میشدیم. اما شاید مسئله جای دیگری باشد. شاید ما آنقدر در دویدن غرق شدهایم که دیگر راه رفتن را فراموش کردهایم. شاید آنقدر به محرکهای سریع عادت کردهایم که زیباییهای آرام دیگر به چشممان نمیآیند.
و شاید برای همین است که گاهی، درست وسط یک روز کاملاً معمولی، دلمان برای احساسی تنگ میشود که حتی اسمش را هم نمیدانیم.
خوشبختانه مغز انسان انعطافپذیر است. همانطور که میتواند به شتاب، عجله و هیجانهای زودگذر عادت کند، میتواند دوباره آرامش، تمرکز و لذتهای عمیق را هم یاد بگیرد. شاید قرار نباشد برای خوشحال شدن، زندگیمان را از نو بسازیم. شاید فقط لازم باشد دوباره یاد بگیریم زندگی را کمی آهستهتر زندگی کنیم.
مریم کمالی ـ کارشناس روانشناسی، کارشناس ارشد فلسفه
سال شصت و یکم ـ شماره 2953