کد خبر: ۷۰۷۴
۱۴۰۵/۰۴/۲۷ ۱۵:۱۳

همه‌ی روزهای پس از این

دیگر نه آن‌هایی که ته صندوق‌خانه بودند زمزمه می‌کردند و نه من بی‌قراری روزهای اول را داشتم. التهابی سرخ در جانم موج می‌زد و خیره به لولای زنگ‌زده‌ی صندوق‌خانه، در سکوت منتظر بودم تا دستی این سکون و تاریکی را بر هم بزند. زمان زیادی می‌شد که رفته بود و نمی‌دانستم خودش را به کجا رسانده.

همه‌ی روزهای پس از این

دیگر نه آن‌هایی که ته صندوق‌خانه بودند زمزمه می‌کردند و نه من بی‌قراری روزهای اول را داشتم. التهابی سرخ در جانم موج می‌زد و خیره به لولای زنگ‌زده‌ی صندوق‌خانه، در سکوت منتظر بودم تا دستی این سکون و تاریکی را بر هم بزند. زمان زیادی می‌شد که رفته بود و نمی‌دانستم خودش را به کجا رسانده.
لولاها جیغ کشیدند و نور تندی توی صندوق‌خانه پیچید. صدای اذان از پنجره‌ها سر می‌خورد و فضای صندوق‌خانه را پر کرده بود. چراغ‌قوه را روی صورتم گرفت و زیر لب گفت: «صلی‌الله علیک یا ابا عبدالله، امسال عاشورا پرچم ایران رو روی دوش گرفتم که امروز بیام دنبال این پرچم.»
پهنای صورتش را اشک گرفته بود و توی صدایش غم موج برمی‌داشت. دست زیر شانه‌هایم انداخت و بلندم کرد. از پله‌های صندوق‌خانه که بالا رفتیم چشمم به سه رنگ زیبا افتاد که کنج حیاط قد علم کرده. از اینکه سالم بود؛ نفس راحتی کشیدم. نقش الله روی قلبش می‌درخشید و سبز و سفید و سرخش شفاف‌تر از همیشه بود. گوشه‌هایم را تکان دادم و با صدای بلند گفتم: «معلوم هست کجا رفتی؟ سه چهار ماهه که پیدات نیست. اون روزی که حاج‌اصغر از توی صندوق برت داشت چشماش پر از اشک بود. اولش خیال کردم محرم شده و اومده دنبال من، بعدش دیدم تو رفتی و دیگه هم برنگشتین. چی شده بود که حاجی گریه می‌کرد؟ از غصه‌ی طول و عرضم پر از چین و چروک شد تا اینکه حاجی اومد دنبالم.»
سه رنگ زیبا نگاهش را به درخت سرو میان باغچه دوخت و زیر لب گفت: «امروز که بیایی بیرون خودت متوجه همه چیز می‌شی.»
همسر حاج‌اصغر با گوشه‌ی روسری اشک‌هایش را پاک کرد و بلندترین چوبه‌ی پرچم را به دست شوهرش داد: «بیا حاجی پرچم یا لثارات رو روی این سوار کن امروز کم از روز عاشورا نداره؛ باید قدش از همه‌ی پرچم‌های دیگه بلندتر باشه. باید شونه به شونه‌ی اون یکی پرچم برسه.»
دوروبر را نگاه کردم، درست می‌گفت قد و قواره‌ی سه رنگ زیبا از همیشه بلندتر شده بود. انگار می‌خواست خودش را به آسمان برساند.
روی چوبه‌ی پرچم که سوار شدم قدَّم یکی دو انگشت از سرو بین باغچه هم بلندتر شده بود. بی‌بی مریم سه رنگ زیبا را روی دوش گرفت و پشت سر حاج‌اصغر راه افتاد. خاطره‌ای مثل صاعقه از تاروپودم رد شد. آن روز هم حاج‌اصغر با اشک آمد و من و سه رنگ زیبا؛ شانه به شانه‌ی هم از خانه بیرون رفتیم. جای تمام کوک‌های قدیمی ‌و تازه‌ای که مادربزرگ و مادر و همسر حاج‌اصغر به پیکرم زده بودند؛ تیر می‌کشید و دلم نمی‌خواست باور کنم باز هم مثل همان روزی تکرار شده. سوز سرمای دی ماه بین جمعیت شیرجه می‌زد و حریف هُرم داغی که دل‌هایشان را سوزانده بود؛ نمی‌شد. حاج‌اصغر سه رنگ زیبا را با آن نقش الله که در قلبش حک شده بود روی شانه‌ی راست گرفته و من روی شانه‌ی چپش جا خوش کرده بودم.
چند تا از آن سه رنگ‌های زیبا؛ تابوت‌ها را در بغل داشتند و جمعیت موج برمی‌داشت. حال و احوال حاج‌اصغر درست مثل دسته‌های عزای روز تاسوعا بود. روضه‌های کف‌العباس را زیر لب زمزمه می‌کرد. مردم گُله به گُله از کنارمان رد می‌شدند و به سر و سینه می‌زدند. به خیال دسته‌های روز تاسوعا توی هوا پیچ و تاب گرفتم. صدای مردم زمین و زمان را می‌لرزاند و همه با هم دم گرفته بودند. یک عده صدایشان را به آسمان رساندند که: علمدار نیامد... علمدار نیامد...
هنوز انعکاس صدای گروه اول در پیچ و تابم تکرار می‌شد که گروه دیگری فریاد برآوردند که: «رفته سردار نفس تازه کند برگردد.»
یک بار دیگر هم با هم بیرون رفته بودیم. آن وقت‌ها پدر حاج‌اصغر زنده بود. من را روی دوش خودش گرفته و سه رنگ زیبا را سپرده بود به اصغر تازه داماد. آن روز هم صدای مردم می‌خواست گوش فلک را کر کند. همه یک‌پارچه اشک شده بودند و از چشم روزگار می‌ریختند. روح خدا به‌سمت آسمان می‌رفت و جان مردم در تلاطم غم هجرانش به ذکر یاحسین و یاحیدر تسلی می‌گرفت.
حاج‌اصغر قدم بیرون گذاشت. تا چشم کار می‌کرد جمعیت پرچم‌های هم رنگ مرا روی دوش گرفته بودند. چرخ که زدم نقش روی پرچم‌ها برایم نمایان شد. درست مثل نقش یا لثارات الحسینی که مادربزرگ حاج‌اصغر روی سینه‌ام تکه‌دوزی کرده بود؛ روی سرخی جان پرچم‌ها نقش یا لثارات الخامنه‌ای موج می‌زد. برگشتم و خیره به چشم‌های خیس سه رنگ زیبا زبانم از گفتن هر حرفی قفل شد.
دیگر صدای جمعیتی که حرکت می‌کردند را نمی‌شنیدم. تاریخ خودش را به ایران رسانده بود و کربلا در خیابان‌های این شهر جان می‌گرفت. صدایی محکم در تاروپودم منعکس می‌شد. مشت گره کرده‌اش را بالا گرفته بود و می‌گفت: «مثلی لا یبایع مثل یزید...»
خون در همه‌ی نخ‌هایم جوشید و پرت شدم به روز عاشورا. نه عاشوراهایی که روی شانه‌ی حاج‌اصغر جلوی دسته راه می‌افتادم و به خون‌خواهی حسین‌بن علی‌علیه‌السلام پیچ و تاب برمی‌داشتم. رفته بودم به عاشورای سال 61؛ حسین‌علیه‌السلام ندای هل من ناصر ینصرنی سر می‌داد و از بین خاک و خون و قیام؛ فرزندش سیدعلی حسینی خامنه‌ای لبیک می‌گفت. صدای چکاچک شمشیر‌ها اوج می‌گرفت و از بین قهقهه‌ی راحت‌طلبان بوی خون به مشام می‌رسید. مرز میان ماندن و نماندن در این دنیا تنها یک کلمه بود؛ و حسین‌علیه‌السلام از گفتن همان کلمه سر باز زد. وزن کلمات از آن روز به‌اندازه‌ی معنای هستی سنگین شده بود. سه رنگ زیبا شانه به شانه‌ام زد و از عاشورای سال 61 بیرون آمدم. تمام شب‌هایی را که روی دوش حاج‌اصغر بیرون رفته بود؛ زیر گوشم زمزمه کرد. دست در دست هم رفتیم به چند ماه پیش، همان شبی که حاج‌اصغر سه رنگ زیبا را از توی صندوق‌خانه بیرون کشید. جایی در خیال راهی شدیم و به خیابان کشور دوست رسیدیم. نفس در سینه‌ام حبس شد. من به کمی ‌قبل‌تر و به صبح روز دهم ماه رمضان رسیده بودم. باز هم روز دهم بود و آسمان مثل دود دیده می‌شد. تاب برداشتم و از بین سنگ‌های فرو ریخته خودم را به پیکری رساندم که صدای لبیک گفتنش را در عاشورای سال 61 شنیده بودم. سردارانش یکی یکی به میدان نبرد رفته بودند اکنون خودش، با لب‌های خشکیده، مشت گره کرده‌اش را در اوج گودال به رخ جهانیان می‌کشید. صدایی در خشت‌های فرو ریخته‌ی بیت تکرار می‌شد و واژه به واژه بنایی نو را استوار می‌کرد. گوش تیز کردم. کلامی ‌آشنا بود: «مثلی لا یبایع مثل یزید...»
سه رنگ زیبا دستم را گرفت و به‌سمت قافله‌ای برد که بعد از شهادت امام‌شان شانه به شانه‌ی هم در خیابان‌ها مشت‌های گره‌کرده را به رخ آسمان می‌کشیدند. هیچ‌کس نمی‌خواست وزن کلمه از بین برود.
حاج‌اصغر چوبه را تندتر تکان داد. عطر گلاب و اسفند غوغا می‌کرد. شلوغی روز عاشورا بود. پاسخ لبیکش بعد از گذشت هزار و صدها سال توی خیابان‌های تهران جان گرفته بود. زنی روی بلندی سه رنگ زیبا را بالای سر برده و فریاد می‌زد که مذاکره با یزید زمان حرام است. زن خوب می‌دانست که کلمات سنگین هستند. حاج‌اصغر تا جایی که می‌توانست سَرم را به ابرها نزدیک کرد و جایی کنار مشت‌های گره‌کرده؛ با صدای بلند فریاد زد: «یا لثارات‌الحسین...»
بی‌بی مریم صدای لرزانش را صاف کرد و سه رنگ زیبا را شانه به شانه‌ام رساند و دنباله‌ی حرف حاج‌اصغر را گرفت: یا لثارات‌الخامنه‌ای. چند نفری پشت سرشان یا لثارات‌الخامنه‌ای را دم گرفتند. جهان یک پارچه کلمه شده بود و به خونخواهی‌اش در شرف قیام بود. هُرم هوای تیر ماه در مقابل آتشی که به جانم افتاده بود خنکای لطیفی به نظر می‌آمد. ظهر عاشورا خودش را به تهران رسانده یا تهران سری به عاشورا زده؟ فرقی نمی‌کرد باز هم بر سر بیعت نکردن، خون ولی خدا ریخته شده بود. پیشاپیش جمعیت در آبیِ بی‌انتهای آسمان تاب برمی‌داشتم. یا لثارات‌الحسینی که تاریخ در سینه‌ام حک کرده بود، با صدای یا لثارات‌الخامنه‌ای در هم پیچده و زمان را یارای جدا کردن‌شان از هم نبود. دست در شانه‌ی سه رنگ زیبا محکم کردم. می‌دیدم که با هر قطره‌ی خونش، خطبه‌های آتشین زینب‌سلام‌الله‌علیها در کاخ یزید را تکثیر می‌کند و به جان مردم می‌ریزد. تابوتش در بین سیل خروشان جمعیت راه باز می‌کرد و خودش بال گشوده بود تا تمام ایران را در آغوش بگیرد. عطش تار و پودم را می‌سوزاند. سر برگرداند و با لبخند آشنایش سیرابم کرد. لب‌های خشکیده‌اش را باز کرد و زیر لب گفت: «مثلی لا یبایع مثل یزید...»
تمام تاروپودم را در صدا ریختم و برای همه‌ی روزهای پس از این گفتم: «لبیک یا شهید...»

سمیه سلیمانی شیجانی
سال شصت و یکم ـ شماره 2952

گزارش خطا