بیحال و بیرمق افتاد کف چادر و آه و ناله کرد. آثار خونریزی از روی لباسش پیدا بود. فکر کردم از مأموریت جنگی برگشته و فوری رفتم کمکش. بچهی کردستان ایران بود و زبان همدیگر را خوب میفهمیدیم.
آیا با گروهکهای پژاک و پ.ک.ک آشنایی دارید؟ آیا میدانید تفکرات این گروهکها بر چه مبنایی استوار شده و مؤسس آن کیست؟ کیانوش گلزار راغب، بعد از ثبت خاطرات اعضای سابق و اسرای گروهکهای کومله و دموکرات، به سراغ پژاک رفته است. کتاب قندیل که خاطرات بهار، عضو سابق سازمان پژاک را روایت میکند در صد و هشتاد و چهار صفحه و توسط انتشارات سورهی مهر به چاپ رسیده است. بهار دختر کردی است که بهخاطر مخالفت ازدواج خانوادهاش با سیروان، بهطرف مرز فرار میکند و به امید جنگیدن با داعشهایی که در سوریه به کشتار و اسارت زنان و کودکان بیگناه میپردازند، قدم به خاک عراق میگذارد. اما فرماندهان پژاک او را از سر خود باز میکنند و از سیروان جدایش میکنند و به بهانهی تقسیمات، او را به مکانهای مختلفی میفرستند و آنقدر به او فشار روحی میآورند تا فکر و هوای خانواده و سوریه رفتن را از سرش بیرون کند. گروهکی که به بهانه و رؤیای آزادی، زنان و مردان را جذب میکند اما هیچ تفاوتی بین آنها قائل نمیشود و تا میتواند از آنها بیگاری میکشد. بهار حدود شش سال در این فرقه میماند و بعد از آنها جدا میشود. زمانی که دیگر حرفهای جذاب و اغواکنندهی پژاک، کهنه و تکراری شده و فریبندگی قبل را ندارد.
برشی از کتاب: «بیحال و بیرمق افتاد کف چادر و آه و ناله کرد. آثار خونریزی از روی لباسش پیدا بود. فکر کردم از مأموریت جنگی برگشته و فوری رفتم کمکش. بچهی کردستان ایران بود و زبان همدیگر را خوب میفهمیدیم. پرسیدم: «این خون چیه؟» گفت: «دیشب زایمان کردم.» گفتم: «پس بچهات کجاست؟» گفت: «جا گذاشتم!» گفتم: «کجا؟» گفت: «بیمارستان.» گفتم: «اینجا که بیمارستان نداره!» گفت: «بیمارستان ایران.» همین که تعجبم را دید گفت: «بچه رو تو بیمارستان جا گذاشتم و فرار کردم اومدم پژاک!»
معرفیشده: زهرا آذربایجان سال شصت و یکم ـ شماره 2952