مهناز خیلی دختر خوبی است. طی دو سالی که ما نامزد بودیم هیچ بدیای از او ندیدم و الان یک سال هم هست که رفتیم سر خونه و زندگی خودمان. اما از طرف خانوادهی همسرم...

مهناز خیلی دختر خوبی است. طی دو سالی که ما نامزد بودیم هیچ بدیای از او ندیدم و الان یک سال هم هست که رفتیم سر خونه و زندگی خودمان. اما از طرف خانوادهی همسرم و بهخصوص پدرش زیاد اذیت شدم و آزار دیدهام. یکجور آزارهایی که شاید بقیه فکر کنند نهتنها آزار نیست بلکه کمک هم هست. هر وقت هم توی این مدت بین من و مهناز ناراحتی و قهری پیش آمده حتماً عامل آن خانوادهاش بودهاند.
حلقهات را حتماً با فلان نگین انتخاب کن، این را مادرش گفت. تو تالاری که دخترخالهات عروسی گرفته باید عروسی بگیرید، این را پدرش تأکید کرد. یا مثلاً مهناز باید لباسش را از فلان مزون که مادرزنم تعیین کرده بگیرد. باید برویم خانهی پدرزنم که دو تا کوچه بالاتر از خانهی خودشان است زندگی کنیم. در و دیوار رنگ مورد علاقهی خواهرزنم باشد. لباس دامادی من سلیقهی پدرزنم باشد. این چیزهای کوچک و بزرگ مدام جروبحث و دعوا بین من و مهناز درست میکند. اوایل فکر میکردم خب خانوادهی همسرم میخواهند به ما کمک کنند یا خوبی ما را میخواهند اما کمکم دیگر حتی کمکهایشان تبدیل به آزار شد. جالب است که میگویند خانوادهی من حق هیچگونه دخالتی ندارند. البته خداییش هم دخالت نمیکنند. هر کس سر خانه و زندگی خودش است و اصلاً چون شهرستان زندگی میکنند و از ما دور هستند اساساً کاری به خیر و شر من ندارند.
یک نمونه که واقعاً آزارم داد و من را بر آن داشت از شما کمک بخواهم قضیهای بود که چند روز پیش اتفاق افتاد. خدمتتان بگویم که من حتی اختیار ندارم از زنم بخواهم موهایش را کوتاه کند. به خدا خودم هم این فقرهی آخر را باور نمیکنم. یک روز خانمم شال و کلاه کرد برود آرایشگاه، پرسیدم کجا میرود و چکار دارد. وقتی فهمیدم برای موتاه کردن موهایش میرود خیلی مهربان از او خواستم که موهای قشنگش را کوتاه نکند، چون من آنها را خیلی دوست دارم. میدانید چی جوابم را داد. گفت: «آخه بابام موی بلند دوست نداره، تا حالا بهخاطر عروسیمون اجازه داده بود موهام بلند باشه.» گفتم: «چه ربطی داره؟ من شوهرتم.» گفت: «دیروز که رفته بودم خونهمون بابام گفت موهات رو کوتاه کن، بابا از موی بلند بدش میاد. میگه هی میریزه تو خونه و یه وقت میره تو غذا.» یعنی مغزم داشت سوت میکشید. این یک مورد از دلایل دعوا بین ما بود. یا مثلاً چند وقت پیش گفتم: «چرا شام درست نکردی؟» گفت: «بابام گفته شبها حاضری و سبک بخورین.» خب من چی بگویم؟ واقعاً سر در نمیآورم. چهطور باید دست دخالت را از زندگیام کوتاه کنم.
حالا بعد از مدتها به این نتیجه رسیدم که اگر من باشم و مهناز مشکلی بین ما پیش نمیآید. این را هم وقتی متوجه شدم که چند وقت پیش که رفته بودیم مسافرت، سه چهار روزی در روستایی بودیم وسط کوهستان که موبایل آنتن نمیداد؛ و اگر میخواستیم با کسی تماس بگیریم باید سوار ماشین میشدیم و میرفتیم نزدیک شهر تا بتوانیم تماس بگیریم یا اینترنت داشته باشیم. یعنی در آن چند روز معنی زندگی مشترک، خوشبختی و دو نفره بودن را فهمیدم. از تلفنهای وقت و بیوقت خبری نبود. از لحظه به لحظه بیخبر وارد خانهی ما شدنشان هم خبری نبود. همیشه من مثل سربازی هستم که در آمادهباش به سر میبرد. شلوارک پوشیدن و با زیرپوش در خانهی خودم گشتن برایم شده آرزو. یک بار لباس راحتی پوشیدم و جلوی تلویزیون دراز کشیدم و از مهناز چای خواستم. یکدفعه چنان داد زد: «مصطفی!» که نزدیک بود سکته کنم. فکر کردم چه کار زشتی از من سر زده. با ترس پرسیدم: «چی شده عزیزم؟» گفت: «تو نمیدونی چهارشنبه غروب بابا و مامانم میان اینجا» گفتم: «ای بابا! خب بیان. مگه من گفتم نیان.» در جواب من گفت: «نیان؟ مگه تو تعیین میکنی بیان یا نیان؟ خونهی خودشونه. بابام کار بدی کرده آپارتمان صد متری لوکس داده بشینی توش؟ حالا تازه میگی بیان، من که نگفتم نیان؟! خوبه دارن میان گوشت، مرغ و میوهی یخچال و فریزرت رو پر کنن. همون آجیلی که جلوته، اصلاً پرسیدی از کجا اومده؟ بابا دیروز عصر از سر کار میرفت خونه، آورد برام، بهم سر هم زد.»
اصلاً لال شدم. مانده بودم چی بگویم. یکدفعه به خودم آمدم. تبدیل شدم به یک مرد خاک بر سر. عصبانی شدم و گفتم: «لازم نکرده دیگه مادر و پدرت چیزی تو این خونه بیارن. اگر چیزی بیارن تو خونه من از پنجره پرت میکنم تو خیابون. من ماه به ماه خرجی میدم بهت. خودت خرید خونه رو بکن خب. من رو نبر زیر منت پدر و مادرت.» مهناز گفت: «خونهی من؟ هاهاها...» یکدفعه چیزی یادم آمد: «ببینم تو که گفتی هر چی بابات میخره پولش رو بهش میدی. پس دیگه منتی نیست. از این به بعد پول نمیدم بهت. خودم خرید خونه رو میکنم. خوبه والا! هم پول بدم، هم منت سرم باشه، هم آبروم بره.» دعوایی بالا گرفت که بیا و ببین. در همین حین هم پدرخانم و مادر خانمم آمدند. در زدند و من اجازه ندادم مهناز در را باز کند. در کمال حیرت، پدرزنم کلید انداخت و آمدند تو! باورم نمیشد، آخر چرا باید خانوادهی همسر من کلید خانهی مرا داشته باشند؟ اصلاً حریم خصوصی در زندگی ما معنا ندارد. آنها نمیخواهند بفهمند که دخترشان ازدواج کرده و سر خانه و زندگی خودش است. دخالتهایشان دیوانهام کرده. حالا هم ده روز است که مهناز قهر کرده و رفته خانهی پدرش. پدرش هم پیغام داده میخواهد طلاق دخترش را بگیرد. ماندهام چه کنم.
فرزانه مصیبی
سخن کارشناس
دکتر زهرا کیایی - روانشناس
یکی از مهمترین نیازهای هر زندگی مشترک، شکلگیری مرزهای سالم میان خانوادهی اصلی و خانوادهی جدید است. در این روایت، مشکل اصلی نه بدخواهی و نه کمبود محبت، بلکه ناتوانی در رعایت این مرزهاست. گاهی خانوادهها از روی علاقه و دلسوزی وارد زندگی فرزندان خود میشوند، اما اگر این حضور با احترام به استقلال زوج همراه نباشد، بهتدریج به منبع تنش و اختلاف تبدیل میشود.
ازدواج به معنای قطع رابطه با خانواده نیست، اما به معنای تشکیل یک واحد مستقل است. زمانی که تصمیمهای روزمرهی زندگی، از نحوهی پوشش و تغذیه گرفته تا رفتوآمدها و مسائل شخصی، تحت تأثیر نظر والدین قرار میگیرد، زوجین فرصت یادگیری مهارت تصمیمگیری مشترک را از دست میدهند. در چنین شرایطی همسران بهجای گفتگو با یکدیگر، ناخواسته به نمایندگان خانوادههای خود تبدیل میشوند.
از سوی دیگر، احساس خشم و ناکامی آقای مصطفی نیز قابل درک است. هر انسانی نیاز دارد در خانهی خود احساس امنیت، اختیار و حریم شخصی داشته باشد. وقتی این نیازها نادیده گرفته شوند، به مرور زمان احساس بیاحترامی و بیقدرتی شکل میگیرد و زمینهی بروز واکنشهای تند و تعارضهای شدید فراهم میشود.
در عین حال، حل این مشکل تنها با سرزنش خانوادهی همسر ممکن نیست. مهناز و مصطفی نیاز دارند دربارهی حدود ارتباط با خانوادهها، قوانین زندگی مشترک و شیوهی تصمیمگیریهای مشترک به توافق برسند. تا زمانی که این مرزها بهصورت شفاف و محترمانه تعریف نشوند، هر کمک و حمایتی نیز ممکن است بهعنوان دخالت تلقی شود.
این روایت یادآور این واقعیت است که ازدواج موفق تنها به عشق و علاقه وابسته نیست؛ بلکه به توانایی زوجین در حفظ تعادل میان صمیمیت با خانواده و استقلال زندگی مشترک نیز بستگی دارد. خانوادههای سالم، حامی زندگی فرزندان خود هستند، نه مدیر و تصمیمگیرندهی آن.
سال شصت و یکم ـ شماره 2952