میله را برداشت، خم شد. هرمِ گرما به صورتش خورد. نان را از تنور بیرون کشید و روی میز فلزی انداخت. تشنه بود، اما فرصت نداشت. اگر تعلل میکرد، نانها میسوختند. صدای نقزدنهای صابر زیر گوشش بود. چانهی نان را ورز میداد و دائم غر میزد...
میله را برداشت، خم شد. هرمِ گرما به صورتش خورد. نان را از تنور بیرون کشید و روی میز فلزی انداخت. تشنه بود، اما فرصت نداشت. اگر تعلل میکرد، نانها میسوختند. صدای نقزدنهای صابر زیر گوشش بود. چانهی نان را ورز میداد و دائم غر میزد. ـ خاک بر سر ما کنن، از صبح تا شب جون بکن، آخرشم هیچی. جهنم کجا بود؟ ما تو همین دنیا، وسط جهنمیم. نان دیگری را درآورد و روی میز گذاشت. پیرمرد نان را آرام برداشت و گفت: ـ خیر ببینی، باباجان. لبخند کمرنگی روی لبانش نشست. پیامبر خداصلیاللهعلیهوآله: «اَکْرِمُوا الْخُبْزَ فَاِنَّهُ قَدْ عَمِلَ فِیهِ ما بَیْنَ الْعَرْشِ اِلی الْاَرْضِ وَما فِیها مِنْ کَثِیرٍ مِنْ خَلْقِهِ؛ نان را اکرام کنید؛ زیرا مابین عرش و زمین در ساخت آن کمک کردهاند و شمار زیادی از مخلوقات نیز در ساخت آن نقش داشتهاند.» (الکافی، ج ۶، ص ۳۰۲)
شیر کلمن را باز کرد. چشمانش را بست. میخواست صدای آب و برخوردش را با یخِ داخل لیوان بشنود. دهانش خشکِ خشک بود. لیوان را بالا آورد و لاجرعه سر کشید. خنکی آب بر جانش نشست. صابر گوشهی اتاق نشسته بود و با حرص کتلتش را میخورد. ـ من چرا تو رو نمیفهمم، موسی؟ از عذاب کشیدن خوشت میاد؟ بدبخت، انقدر تو گرمای تنور کار کردی، پوستت جمع شده. انگاری چهل سالته. کدوم احمقی زن تو میشه؟ نه پول درستوحسابی داری، نه قیافه. لیوان را روی کلمن گذاشت و نشست. روبروی صابر، قابلمهی کوچک غذایش را جلویش گذاشت. گرهی بقچه را باز کرد. دستان چروکیدهی عزیز جلوی چشمش آمد که صبحبهصبح برایش ناهار آماده میکرد. ـ هوی، با توام! حواست کجاست؟ گِل که لگد نمیکنم. دارم میگم شانس یک بار درِ خونهی آدمو میزنه. میتونیم بارمون رو ببندیم، خلاص میشیم. اصلاً بعدش از ایران هم میریم که دست هیچکس بهمون نرسه. قاشق را در دهانش گذاشت و همانطور که لقمه را میجوید، گفت: ـ من دزد نیستم، صابر. دهنتو ببند. پیامبر اکرمصلیاللهعلیهوآله فرمود: «وَ لایَسْرُقُ السّارِقُ وَ هُوَ مُؤمِنٌ؛ هیچکس در حالی که مؤمن باشد، دزدی نمیکند.» (وسائلالشیعه، ج ۱۸، ص ۴۸۲.)
صابر، صورتش از خشم قرمز شده بود. لقمه را که در دست داشت، داخل سفره پرت کرد. ـ دستت درد نکنه، ما رو دزد کردی. حالا هی جانماز آب بکش. بابا، طرف بیست سال ول کرده رفته. جمال میگفت یه گاوصندوق داره به چه بزرگی. ببین، اگر به این پولا نیاز داشت که ول نمیکرد بره. لقمهی دیگری در دهانش گذاشت. حرفهای صابر برایش اهمیتی نداشت. ذهنش درگیر وامی بود که باید برای عمل عزیز میگرفت. اگر شبها بعد از نانوایی با تاکسیِ عمو حسن کار میکرد، میتوانست قسطهای وام را بدهد. هنوز در افکار خودش بود که صابر صدایش کرد. ـ با توام، موافقی؟ مگه پول نمیخوای برای عمل مادرت؟ عمیق نگاهش کرد. ـ نه، نمیخوام. به اون جمال هم که زیر پات نشسته، با هم به امانت مردم خیانت کنی، بگو اولین نفری که پلیس بیاد سراغش، اونه. پیامبر گرامی اسلامصلیاللهعلیهوآله میفرمایند: «لَيسَ مِنّا مَن أخلَفَ بِالأَمانَةِ؛ از ما نیست کسی که در امانت، خیانت کند.» (الکافی، ج ۵، ص ۱۳۳، ح ۷)
صورتش را بیشتر به آتش تنور نزدیک کرد. با خودش فکر کرد حتماً از خودش چیزی نشان داده که صابر به خودش اجازه داده به او پیشنهاد دزدی بدهد. نان را بیرون آورد و روی میز گذاشت و گفت: ـ بفرما، مادر. پیرزن نان را برداشت و زیر لب گفت: ـ عاقبتت بهخیر بشه، مادر. لبخند روی لبش نشست. انگار آرام شده بود.