میله را برداشت، خم شد. هرمِ گرما به صورتش خورد. نان را از تنور بیرون کشید و روی میز فلزی انداخت. تشنه بود، اما فرصت نداشت. اگر تعلل میکرد، نانها میسوختند. صدای نقزدنهای صابر زیر گوشش بود. چانهی نان را ورز میداد و دائم غر میزد...
حسنا احمدی