گفتگوی دیگری دارم با همسر شهیدی جاویدالأثر ولی مگر من چقدر سختجانم؟ که اینهمه درد را میشنوم و دوام میآورم؟ میدانم اگر واژهها را به صف کنم، اگر سطرها را سیاه کنم، اگر جوهر را تمام کنم، روی همهی نوشتههایم پردهای از حریر افتاده است؛ حریری نازک و نمناک، که همهچیز را مات و محو و مبهم میکند. چرا که هرچه دیدهام، هرچه فهمیدهام، هر چه در آن ساعات گفتگو زیستهام، هرچه از آن روز در ذهنم مانده همه را از پسِ پردهی اشک دیدهام و مینویسم. زن، با بغض شکسته، با چشم بارانی، با قلب پارهپاره حرف میزد اما من میفهمیدم این اشکها، فقط از سر غم نیست. اشکِ دلتنگیست، اشکِ جا ماندن، اشکِ حسرت، اشکهایی که از عمقِ جان میجوشند. مینویسم و شما هم نگهبان این حافظه باشید و به نسلهای بعد بگویید: «ما فرزندان دورهای بودیم که غیورترین و زیباترین جوانانمان را در اقیانوسی دور از دست دادیم اما در برابر جنایتکار دنیا زانو نزدیم.» دِنا سند پیروزی زیبایی و پاکی بر زشتی و جنون است. «ملیحه پهلوانی زاده» همسر شهید ناو دنا، بهمن اسفندیاری از امروز دوست دیگر همراهان مجلهی زن روز خواهد بود. ایمان دارم.
سیده یاسمن رودباری

تنها جایی که دلم آرام گرفت، حرم امام رضاعلیهالسلام بود
بعد از شهادت همسرم، هر راهی را میرفتم آرام نمیشدم. انگار هیچچیز نمیتوانست این غم بزرگ را از دلم کم کند. تنها جایی که توانست دل ما را آرام کند، زیارت آقا امام رضاعلیهالسلام بود.
ارتش جمهوری اسلامی این سفر زیارتی را برای خانوادههای ما فراهم کرد. وقتی به حرم رفتیم، دلمان سبک شد؛ بهویژه برای ما خانوادههایی که همسرانمان جاویدالأثر بودند و حتی پیکری نداشتیم که بر مزارش عزاداری کنیم. همین، درد را برایمان سنگینتر کرده بود.
آنجا همه کنار هم جمع شدیم، گریه کردیم، عزاداری کردیم و هر کدام از داغی گفتیم که بر دل داشتیم. حقیقتاً آن سفر و حالوهوای حرم به من کمک کرد و بخشی از بار سنگین دلم را سبک کرد.
تا آخرین مأموریت، کشور برایش در اولویت بود
همسرم مثل همهی ارتشیها، خودش را فدای کشور کرده بود. در طول بیستویک سال خدمت و حضور روی ناو، هیچوقت ندیدم دلش از کار جدا شود یا نسبت به مأموریتهایش بیتفاوت باشد. در همهی مأموریتها حضور داشت و همیشه وظیفه را بر هر چیز دیگری مقدم میدانست.
حتی در آخرین مأموریت، زمانی که من باید عمل جراحی میشدم و به حضورش نیاز داشتم، گفت: «اول باید مأموریت من انجام شود. این میزان از مسئولیتپذیری، بخشی از شخصیتش بود.»
با همهی این جدیت، در خانه آدم دیگری بود؛ بسیار مهربان و همراه. روی ناو، همه از نظم و انضباطش تعریف میکردند، اما به محض اینکه به خانه میآمد، انگار همه سختگیریهای محیط کار را پشت در میگذاشت. هنوز لباس مأموریت به تن داشت که کیفش را کنار میگذاشت و مستقیم به آشپزخانه میآمد تا به من کمک کند. در کنار فرزندمان هم همینقدر صبور، منعطف و مهربان بود.
برای ادامهی تحصیل در آلمان آماده بودم
متولد زاهدان، در استان سیستان و بلوچستان هستم و تمام سالهای کودکی و نوجوانیام را در همین شهر زیبا گذراندم. کارشناسی ارشد علوم سیاسی دارم. از همان سالهای جوانی همیشه سعی میکردم باری از دوش خانواده بردارم و مستقل باشم.
این روحیه را از مادرم یاد گرفته بودم. او دخترانش را طوری تربیت کرده بود که روی پای خودشان بایستند. همیشه میگفت وابسته بودن خوب نیست و هر زنی باید بتواند زندگیاش را خودش مدیریت کند. شاید به همین دلیل بود که با وجود حمایت و همراهی پدر و مادرم، هیچوقت احساس نمیکردم برای ادامهی مسیر زندگی به حضور کسی بهعنوان همسر نیاز دارم.
آن روزها حتی پاسپورتم را گرفته بودم و برای ادامهی تحصیل در آلمان آماده میشدم. سال ۱۳۹۶ بود که خواهر آقای اسفندیاری، که با خواهر من دوستی داشت، واسطهی آشنایی ما شد. راستش با بیمیلی قبول کردم که برای دیدار بروم.
اولین ملاقات اصلاً آن چیزی نبود که انتظارش را داشتم. آقای اسفندیاری با سر و وضعی نامرتب آمده بودند و همین از همان ابتدا برایم خوشایند نبود. من تقریباً تمام مدت ساکت بودم و بیشتر ایشان صحبت میکردند. وقتی دیدار تمام شد، فقط برایشان آرزوی خوشبختی کرده و خداحافظی کردم.
بین رفتن و ماندن، برای اولین بار تردید کردم
یک سال گذشت، اما در تمام آن مدت آقای اسفندیاری اصرار داشتند که یک بار دیگر همدیگر را ببینیم. بعدها به من گفتند: «در وجود تو همان استقلالی را دیدم که همیشه از یک زن انتظار داشتم.»
در این میان، مادرم هم نقش مهمی داشت. در فرهنگ سیستان، اگر بانوی سالخوردهای روسری از سر بردارد و بگوید: «به احترام موی سپید من...»، حتی اختلاف و جنگ میان دو قبیله هم پایان پیدا میکند. مادرم هم با همان حرمت و جایگاه از من خواست که یک بار دیگر آقای اسفندیاری را ببینم. نمیدانم چه چیزی در وجود او دیده بود که اینقدر اصرار داشت؛ شاید تجربه و پختگیاش باعث شده بود خوبیهایش را زودتر از من ببیند.
قرار شد در منزل خواهرزادهی آقای اسفندیاری همدیگر را ببینیم. همانجا به من گفت: «میدانم تصمیم داری از ایران بروی و ادامه تحصیل بدهی، اما فرصت زندگی مشترک را از خودمان نگیریم.»
معیار من برای شناخت یک مرد خوب، همیشه پدرم بود. همان لحظه، در رفتار و منش آقای اسفندیاری شباهتهای زیادی به پدرم دیدم. احساس کردم او واقعاً خودش است؛ بدون تظاهر، بدون نقش بازی کردن. همان خودِ واقعیاش را به من نشان میداد و همین باعث شد برای اولین بار، بین رفتن و ماندن دو دل شوم.
گفت: «تنها آرزویم شهادت است؛ خودت را برای آن روز آماده کن.»
برای اینکه او را بهتر بشناسم، حدود صدوهفتاد سؤال در حوزهی روانشناسی انتخاب کرده بودم. آن روزها آقای اسفندیاری به مأموریت رفت و هر بار که تماس میگرفت، چند سؤال از او میپرسیدم و با حوصله جواب میداد. هرچه جلوتر میرفتم، بیشتر مطمئن میشدم که چقدر برای شخصیت، فکر و ابعاد وجودی یک زن احترام قائل است. همان سؤال و جوابها بود که به من فهماند بهمن همان کسی است که میتواند مرا خوشبخت کند.
وقتی مأموریتش تمام شد، برایم حلقه آورد و عقد کردیم.
در روزهای عقد، سفری یکهفتهای به ارتفاعات اورامانات رفتیم. یک عصر دلانگیز، روبروی منظرهای زیبا نشسته بودیم. هر کدام یک استکان چای در دست داشتیم و از آرزوهایمان حرف میزدیم. با همان حجب و حیایی که همیشه داشت، از من پرسید: «ملیحه، آرزوهای تو چیست؟»
من هم یکییکی از آرزوهایم گفتم؛ از خانه، زندگی، تعداد بچهها و همه چیزهایی که برای آینده در ذهن داشتم. بعد نوبت من شد. همان سؤال را از او پرسیدم.
کمی سکوت کرد و گفت: «من در زندگی یک ترس دارم و یک آرزو. ترسم این است که بیفایده زندگی کنم و روزی جنازهام روی زمین بماند و کسی نباشد آن را بلند کند. اما تنها آرزویم شهادت است.»
همان لحظه خنده از روی لبهایم رفت و اشک از چشمانم سرازیر شد. گفتم: «یعنی به من و بچههای آیندهمان فکر نمیکنی؟ خواهش میکنم دیگر این حرف را نزن.»
با همان نگاه آرام و مهربانش گفت: «ملیحه جان، خودت را برای آن روزها آماده کن. اگر من نباشم، خدا هست.»
بعد هم گفت: «روزی که برای ارتش ثبتنام کردم و قبول شدم، به همهی آشنایان شیرینی دادم. دلم میخواهد آنقدر کار بزرگی انجام بدهم که وقتی پیر شدم، بتوانم با افتخار بگویم من به درد این زندگی خوردم.»
دوست داشت من درِ خانه را برایش باز کنم
آن روز هم گذشت و ما زندگی مشترکمان را آغاز کردیم. بهمن دقیقاً همانقدر خوب بود که تصور میکردم؛ مهربان، عاشق و سرشار از محبت.
عصرها که از محل کار به خانه برمیگشت، محال بود با کلید در را باز کند. همیشه زنگ میزد و میگفت: «دوست دارم تو در را برایم باز کنی. شاید این کار برای خیلیها ساده باشد، اما برای او همین لحظههای کوچک، بخشی از شیرینی زندگی مشترک بود. میان ما علاقهای عمیق و صادقانه شکل گرفته بود.»
یکی از شیرینترین خاطرات زندگیمان هم مربوط به زمانی است که از مأموریت برمیگشت و من تازه فهمیده بودم باردار هستم. مدتها فکر میکردم چطور این خبر را به زیباترین شکل ممکن به او بدهم. یک دوربین در خانه گذاشتم و داخل جعبهای یک کلاه نوزادی و نامهای برایش قرار دادم. وقتی جعبه را باز کرد، از شدت خوشحالی اشک میریخت. آن لحظه برای همیشه در ذهنم ماند.
در دوران بارداری، بهمن چهار ماه همراه ناو خارک به مأموریتی در روسیه رفت. قبل از رفتنش، تمام وسایل مورد نیاز خانه را تهیه کرده بود؛ از خریدهای اصلی گرفته تا نان. مدام نگران بود که مبادا در نبودش به چیزی احتیاج پیدا کنم و مجبور شوم برای خرید از خانه بیرون بروم.
همان روزها بود که کرونا شیوع پیدا کرد. هم خانوادهام و هم خودم به این بیماری مبتلا شدیم. حالم آنقدر بد شد که در بیمارستان بستری شدم. وقتی بهمن از مأموریت برگشت، خودش را به من رساند و در تمام آن روزهای سخت کنارم بود.
کمکم حالم بهتر شد، اما غم بزرگتری در انتظارم بود. پدرم، همان پدری که تمام دنیایم بود و وابستگی عجیبی به او داشتم، بر اثر کرونا از دنیا رفت. تا دوازدهسالگی عادت داشتم سرم را روی بازوانش بگذارم و همانجا خوابم ببرد. از دست دادنش، یکی از تلخترین روزهای زندگیام بود؛ روزهایی که با وجود همراهی و دلگرمی بهمن، غمش تا همیشه در دلم ماند.
در اوج تنهایی، خدا هیچوقت تنهایم نمیگذاشت
با به دنیا آمدن سورنا، شادی دوباره به زندگی ما برگشت. تمام دنیای بهمن در آینده پسرمان خلاصه میشد. برای سورنا هزاران آرزو داشت و مدام از آیندهاش حرف میزد. سورنا هم بهشدت به پدرش وابسته بود. هر وقت بهمن در خانه بود، حتماً در آغوش او میخوابید، روی پایش فیلم میدید و دوست داشت تمام وقتش را کنار پدر بگذراند.
اما مأموریتهای طولانی اجازه نمیداد این کنار هم بودن دوام زیادی داشته باشد. بخش زیادی از سال را در مأموریت بود و حضورش در خانه کمرنگ شده بود.
اوایل زندگی با خودم میگفتم من زن مستقلی هستم و از پس این تنهایی برمیآیم؛ اما چیزی را حساب نکرده بودم؛ خلأ عاطفیِ نبودن همسر، چیزی نبود که با استقلال جبران شود. تازه فهمیدم این دوری، چه فشار روحی سنگینی روی آدم میگذارد.
در همان روزها، بندرعباس بارها زلزلههای شدید را تجربه میکرد. خانهی ما هم در طبقهی سیزدهم بود. هر بار که زمین میلرزید، باید سورنا را بغل میکردم و از پلهها خودم را به پایین میرساندم. وقتی میدیدم زن و شوهرها در آن لحظههای سخت کنار هم هستند و به هم پناه میدهند، طعم تلخ تنهایی را با تمام وجود میچشیدم. احساس بیپناهی میکردم؛ غافل از اینکه روزهای سختتری هنوز در راه بود.
البته در کنار همهی این گلایهها، همیشه یک حقیقت را با تمام وجود لمس کردهام؛ اینکه خدا چقدر با ما زنهایی که بار زندگی را به تنهایی به دوش میکشیم، همراه است.
هنوز هم شبی را که سورنا از شدت تب بیهوش شد، فراموش نکردهام. او را در آغوش گرفتم و نیمهشب به خیابان رفتم، اما هیچ ماشینی توقف نمیکرد تا ما را به بیمارستان برساند.
از شدت درماندگی روی زمین نشستم و گفتم: «خدایا، خودت میبینی این بچه چقدر حالش بد است و من هم دستتنها هستم. کمکم کن.»
ساعت حدود سه نیمهشب بود که خودرویی مقابلم ایستاد. راننده شیشه را پایین کشید و گفت: «خواهر، کمک میخواهی؟»
با التماس خواستم ما را به بیمارستان برساند. وقتی جلوی اورژانس پیاده شدیم، برگشتم تا از او تشکر کنم، اما هیچ ماشینی آنجا نبود. نه خیال بود، نه توهم. من آن شب باور کردم که خدا، در سختترین لحظههای بیپناهی، دست بندهاش را رها نمیکند. نمیدانستم دنیا داشت مرا برای بزرگترین امتحان زندگیام آماده میکرد.
سال ۱۴۰۱ بود. یک روز بهمن با خوشحالی وارد خانه شد و گفت: «بیا بنشین، خبر خوبی دارم. رهبر فرمودهاند باید به نیروی دریایی اهمیت ویژهای داده شود. برای همین یک مأموریت خاصِ دور دنیا برای ما در نظر گرفتهاند؛ مأموریتی که تا امروز سابقه نداشته و برای اولین بار انجام میشود.»
وقتی این حرف را زد، خوشحالی را در چهرهاش میدیدم، اما دلم فرو ریخت. آن روزها بهخاطر فشارهای زندگی و بار سنگین تنهایی، دیسک کمرم به جایی رسیده بود که باید جراحی میکردم. با خودم فکر میکردم چطور میتوانم هشت ماه دیگر هم به تنهایی از پس همه چیز بربیایم؟
چیزی نگفتم. میان خودم و آرزوهای او مانده بودم. دو شب تمام فکر کردم. بهمن مدام میگفت: «ملیحه، اگر راضی نباشی، نمیروم.»
اما برای من، خوشحالی او از هر چیز مهمتر بود. دلم نمیخواست بهخاطر من، حسرت چنین مأموریت تاریخی تا آخر عمر در دلش بماند. با خودم گفتم: «خدا هست.» همین توکل، انگار از همان لحظه چیزی را در وجودم تغییر داد. دیگر نه از تنهایی میترسیدم، نه از تاریکی، نه از زلزله و نه از هیچکدام از سختیهایی که پیش رویم بود.
بهمن رفت و ما، همسران نیروی دریایی، روزها را یکییکی میشمردیم. خیلی وقتها هیچ خبری از آنها نداشتیم. فقط از اخبار میشنیدیم که بعضی کشورها اجازهی پهلو گرفتن به ناو را نمیدهند. دلشوره میان خانوادهها زیاد شده بود. خیلی از خانمها بیتاب بودند. من سعی میکردم همه را دور هم جمع کنم و آرامشان کنم. به آنها میگفتم: «مسئله فقط همسران ما نیستند. امروز آبروی کشور در میان است. دشمن میخواهد این مأموریت نیمهتمام بماند و حرف رهبر روی زمین بماند.»
حتی گاهی میگفتم: «همسران شهدا چه بگویند؟ شوهرهای ما در مأموریت هستند و انشاءالله برمیگردند.»
آن روزها نمیدانستم زندگی، آرامآرام مرا برای مسیری آماده میکند که هیچوقت تصورش را هم نمیکردم؛ مسیری که پایانش، صبر بر داغ شهادت بود.
واژهی «برگشت» برای ما همسران نیروی دریایی، یعنی زندگی
روزها گذشت تا خبر دادند ناو در راه بازگشت به ایران است. برای خیلیها، برگشتن فقط یک واژه است؛ اما برای ما، همسران نیروی دریایی، این کلمه معنای زندگی داشت. با شنیدن همین یک خبر، دوباره جان میگرفتیم. از همان لحظه فکر میکردیم چه لباسی بپوشیم، چگونه خودمان را آراسته کنیم و چطور نگذاریم همسرانمان خستگی، تنهایی و رنج این ماهها را در چهرهی ما ببینند.
من هم میخواستم برای بهمن یک غافلگیری داشته باشم. به او گفته بودم که شمال هستم و نمیتوانم برای استقبال بیایم. ناراحت شد و گفت: «یعنی به استقبالم نمیآیی؟» گفتم: «حیف که نیستم...»
اما روز استقبال، خودم را به اسکله رساندم. وقتی جلوی ناو رسیدیم، او مرا ندید. چون مطمئن بود کسی برای استقبالش نیامده است. از یکی از همکارانش خواستم صدایش کند. وقتی برگشت و چشمش به من افتاد، چند لحظه فقط نگاهم کرد؛ مات و مبهوت مانده بود. آن لحظه، یکی از شیرینترین غافلگیریهای زندگیمان رقم خورد.
بعد از بازگشت ناو، اتفاق دیگری هم برایمان افتاد که برای اولین بار در تاریخ نیروی دریایی بود. حضرت آقا علاوه بر فرماندهان و کارکنان نیروی دریایی، از همسرانشان هم دعوت کردند تا در دیدار با ایشان حضور داشته باشیم.
در تمام ماههایی که همسرانمان در مأموریت بودند، امیر ایرانی و دیگر فرماندهان بارها با خانوادهها دیدار میکردند تا بار تنهایی ما کمتر شود. یادم هست روزی که برای دیدار به خانهی ما آمدند، هیچ حرفی از سختیها، بیماری یا مشکلاتم نزدم. فقط از اهمیت آن مأموریت، از اعتماد فرماندهی و از هدایت و حمایتهای انجامشده تشکر کردم. دو روز مانده به دیدار با رهبر انقلاب، از طرف امیر ایرانی با من تماس گرفتند و گفتند که قرار است به نمایندگی از همسران کارکنان نیروی دریایی، در حضور رهبر سخنرانی کنم.
برای من، این خبر از هر چیزی بزرگتر بود. از کودکی عاشق رهبر بودم و حالا قرار بود مقابل شخص اول کشور بایستم و متنی را که خودم نوشته بودم، بدون لکنت و با تمام وجود بخوانم. آن لحظه، بیش از هر چیز دعا میکردم که بتوانم امانتدار احساس همه زنانی باشم که ماهها چشمانتظار بازگشت همسرانشان مانده بودند.
سه بار گفتند احسنت؛ آن روز زندگی من تغییر کرد
وقتی به تهران رسیدیم، با وجود خستگیِ سفر، فرصت زیادی نداشتیم. باید برای سخنرانی آماده میشدم. ساعتها متنم را تمرین کردم. قبل از اینکه وارد محضر رهبر شوم، دو رکعت نماز هدیه به حضرت فاطمه زهراسلاماللهعلیها خواندم و از ایشان خواستم کمکم کنند تا بتوانم از عهدهی این مسئولیت بربیایم.
آقا که وارد شدند، انگار زمان برای من ایستاد. حتی توان پلک زدن نداشتم. فقط محو تماشای ایشان شده بودم.
وقتی صحبت را شروع کردم، برخلاف تصورم هیچ اضطرابی نداشتم. حس یک دختری را داشتم که بعد از مدتها به پدرش رسیده است.
ابتدای سخنرانی، آقا به من نگاه نمیکردند. اما وقتی گفتم: «نمیدانم چگونه بغضم را فرو بخورم. ما دختران تربیتیافته مکتب حضرت زینبسلاماللهعلیها هستیم و دوشادوش همسرانمان میایستیم. همان لحظه سرشان را بلند کردند، نگاهم کردند و لبخند آرامی زدند. با حرکت سر، حرفهایم را تأیید میکردند.»
سخنرانی که تمام شد، احترام گذاشتم و به جایم برگشتم. هنوز ننشسته بودم که یکی از بانوان محافظ با اشاره مرا صدا زد. تعجب کرده بودم که چه کاری با من دارند. آرام از میان جمعیت عبور کردم و مرا به پشت درِ سفیدی بردند که آقا از همانجا وارد شده بودند. آنجا سکوت عجیبی حاکم بود و حدود سی نفر ایستاده بودند. نمیدانستم قرار است چه اتفاقی بیفتد. چند لحظه بعد صدای صلوات بلند شد و آقا وارد آن سالن شدند. خدا میداند از دیدن آن قامت استوار چه لذتی بردم. فقط در دلم میگفتم: «خدایا شکرت که چنین رهبری به ما عطا کردهای.»
وقتی از مقابلم عبور کردند، رو به من پرسیدند: «شما خوبید؟»
تمام تلاشم را کردم که گریه نکنم. گفتم: «فدای شما بشوم آقاجان. انشاءالله روزی حضور مبارک شما را در کنار حضرت صاحبالزمانعجلاللهتعالیفرجهالشریف ببینم.»
آقا چند قدم جلو رفتند، اما دوباره برگشتند. لحظهای مکث کردند و در نگاهشان چیزی بود که هنوز هم نمیتوانم فراموشش کنم؛ انگار میخواستند بگویند: «آن روز، من نخواهم بود. برای اولین بار دلم لرزید.»
بعد چفیهای را که روی دوششان بود برداشتند و فرمودند: «این را بدهید به این خانم.» چفیه را گرفتم، اما آرام به خانم محافظ گفتم: «ممکن است از آقا بخواهید یک انگشتر هم به من بدهند؟»
ایشان لبخندی زد و گفت: «دیگر چفیه گرفتهای، کافی است. آقا هم رفتهاند.»
اما هنوز جملهاش تمام نشده بود که آقا برگشتند و فرمودند: «یک انگشتر زنانه هم بدهید به این خانم.» از خوشحالی در پوست خودم نمیگنجیدم. آقا انگشتر را دعا خواندند و به من دادند. فقط یک حسرت برایم ماند؛ اینکه چرا همان لحظه عبای آقا را نبوسیدم. از آن روز تا امروز، چفیه و انگشتر را در صندوقچهای نگه داشتهام. شاید کسی باور نکند، اما هر بار درِ آن صندوق را باز میکنم، بوی عطر یاس را احساس میکنم. وقتی پیش بهمن برگشتم، اشک از صورتش سرازیر بود. مرا در آغوش گرفت و گفت: «ملیحه جان، به وجود تو افتخار میکنم.»
آن دیدار، فقط یک خاطره برای من نبود؛ نقطهی عطف زندگیام شد. تا پیش از آن، چادر نداشتم، اما از همان روز با تمام وجود چادر را انتخاب کردم. بعضیها مرا مسخره میکردند، اما دیگر برایم مهم نبود. این انتخاب، دیگر یک ظاهر نبود؛ به یک باور عمیق در زندگیام تبدیل شده بود.
تمام قدمهای اربعینم را به بهمن و رهبر هدیه کردم
همان سال، انگار برکت آن دیدار همه زندگیام را تغییر داده بود. چند روز مانده به اربعین، شبى نشسته بودم و تلویزیون نگاه میکردم که ناگهان بیاختیار رو به بهمن گفتم: «من باید بروم پیادهروی اربعین.»
هیچ مخالفتی نکرد. بیستوچهار ساعت پشت فرمان نشست و از بندرعباس مرا تا مرز رساند. حتی مسئولیت نگهداری سورنا را هم خودش به عهده گرفت تا من بتوانم با خیال راحت راهی شوم. وقتی میخواستم از او جدا شوم، در چشمهایش حسرت جا ماندن را دیدم. همانجا به او گفتم: «بهمن، تمام قدمهایی که در این مسیر برمیدارم، هدیه باشد برای تو و برای رهبر؛ برای شما که دلتان آنجاست اما نمیتوانید در این راه باشید.» در میان شلوغی حرم امام حسینعلیهالسلام، فقط یک آرزو داشتم. با تمام وجود اباعبدالله را قسم دادم که کمکم کند چفیه و انگشتر یادگاری رهبر را به ضریح متبرک کنم.
خدا را شکر، آن خواسته هم برآورده شد. توانستم هر دو یادگاری را به ضریح برسانم، زیارتی عمیق و شیرین نصیبم شد و با دلی آرام دوباره به بندرعباس برگشتم.
نمیدانستم آن گفتگوی آخر، بوی وداع میدهد
مدتی بعد، شبی خواب عجیبی دیدم. در زمینی ایستاده بودم که سراسر آن را خاکستر پوشانده بود. حضرت آقا گوشهای، غمگین و تنها نشسته بودند. جلو رفتم، گوشهی عبایشان را بوسیدم و گفتم: «آقاجان، دورتان بگردم، چه شده؟» اما هیچ پاسخی ندادند. فقط صدایی شنیدم که میگفت: «بهزودی جنگی آغاز میشود.»
وقتی از خواب بیدار شدم، آنقدر ترسیده بودم که حتی جرئت نکردم دنبال تعبیرش بروم. اما تصویر آقا که غمگین روی تلی از خاکستر نشسته بودند، لحظهای از ذهنم بیرون نمیرفت. چند روز بعد قرار شد بهمن برای مأموریت ناو دنا اعزام شود. دلم آشوب بود. به او گفتم: «تو هنوز نرفتهای، اما من همین حالا هم دلتنگت شدهام. میشود اینبار نروی؟ خواب بدی دیدهام.»
لبخندی زد و گفت: «ملیحه، خبری نیست که. نمیشود بهخاطر خواب تو مأموریت نروم.» گفتم: «آبراهام در منطقه است؛ یعنی احتمال جنگ وجود دارد. لااقل بمان تا من عمل جراحی کمرم را انجام بدهم.» اما قبول نکرد. فقط گفت: «من باید بروم.»
حتی سورنا هم دلش راضی نمیشد. دستهای کوچکش را دور گردن پدر انداخت و گفت: «بابا، نرو.»
بهمن او را بوسید و گفت: «باباجان، من میروم و شصت روز دیگر برمیگردم.»
سورنا پرسید: «شصت روز یعنی چقدر؟»
بهمن گفت: «یک برگه بردار و شصت خط روی آن بکش. هر شب یکی از خطها را پاک کن. وقتی به آخرین خط رسیدی، بابا هم برمیگردد.»
شب آخر، وقتی بهمن خواب بود، سورنا با ذوق خودش را روی سینهی پدر انداخت. بهمن هراسان از خواب پرید و بیاختیار صدایش را بلند کرد. از همان لحظه تا صبح، مدام میگفت: «سورنا، حلالم کن. من که هیچوقت سر تو داد نزده بودم، چرا دیشب این اتفاق افتاد؟»
هرچه به او میگفتم: «بچه است، پیش میآید، خودت را ناراحت نکن، آرام نمیشد.»
آخر سر به او گفتم: «بهمن جان، فقط یک خواهش دارم؛ قبل از اینکه بروی، مرا حلال کن.» نگاهم کرد و گفت: «عزیزم، بار این زندگی همیشه روی دوش تو بوده است. این تویی که باید از من بگذری.»
آن روز نمیدانستم چرا این حرفها میان ما ردوبدل میشود. بعدها فهمیدم بعضی وداعها، پیش از آنکه اتفاق بیفتند، دل آدم را برای خودشان آماده میکنند.
گفتند جاویدالأثر است؛ آن روز معنای انتظار را فهمیدم
اواخر دیماه بود که بهمن همراه ناو دنا برای رزمایش صلح و دوستی اعزام شد. ناوی که تمام آن با توان متخصصان ایرانی ساخته شده بود و بهترین نیروهای فنی و دانشآموختههای کشور روی آن خدمت میکردند. بهمن هم متخصص توپ ۷۶ بود؛ تخصصی که کمتر کسی آن را داشت و با همان تخصص به مأموریت رفت.
این رزمایش، رزمایش صلح بود و قرار نبود ناوها سلاحی با خود حمل کنند. همه از جمله آمریکا هم این موضوع را میدانستند. در طول مأموریت، هیچ تماس تصویری نداشتیم. فقط یک بار تماس گرفت. بیشتر از اینکه با من حرف بزند، دلش برای سورنا تنگ شده بود. گفت: «سورنا، دلم برایت تنگ شده.»
سورنا هم گفت: «بابا، من هیچ هدیهای نمیخواهم؛ فقط خودت برگرد.»
جنگ شروع شد. خبر شهادت رهبر رسید و دیگر هیچ خبری از ناو دنا نداشتیم. من همراه خانواده به خرمآباد رفته بودم. ساعت دو نیمهشب، بهمن تماس گرفت و گفت: «ملیحه، جای من امن است، نگران نباش.»
برای اولین بار بعد از آن همه خبرهای تلخ، لبخند زدم. با خیال راحت خوابیدم.
اما ساعت سهونیم نیمهشب، ناگهان با جیغ از خواب پریدم. گریه میکردم، در حالی که نه خواب بدی دیده بودم و نه اتفاقی در خواب افتاده بود. فقط احساس کردم چیزی در دلم شکسته است. همیشه میگفتم قلب من و بهمن به هم وصل است؛ آن شب هم همین حس را داشتم.
صبح که شد، دوستانم یکییکی تماس گرفتند و گفتند: «ناو دنا را زدهاند.»
احساس میکردم نه روی زمین هستم و نه در آسمان. نمیخواستم باور کنم، اما همان لحظه فقط یک جمله بر زبانم آمد: «الحمدلله... خدایا، راضیام به رضای تو.»
خواهرم مدام دلداریام میداد و میگفت: «بهمن علم دریا را بلد بود. حتی ناخداها هم سؤالهای تخصصیشان را از او میپرسیدند. حتماً راهی پیدا کرده و برمیگردد.»
اما من فقط یک جمله میگفتم: «قلبم به من میگوید بهمن شهید شده. بروید برایش نماز شب اول قبر بخوانید.»
دو روز تمام هیچ خبری نداشتیم. جسمم هنوز باور نمیکرد، اما روحم حقیقت را پذیرفته بود. وقتی فهرست شهدا را منتشر کردند، هرچه نگاه کردم، نام بهمن را ندیدم. با تعجب پرسیدم: «پس اسم بهمنِ من چرا نیست؟»
گفتند: «چون جاویدالاثر است».
پرسیدم: «یعنی چه؟ یعنی پیدایش میکنید؟»
همان لحظه یاد مادران شهدای دفاع مقدس افتادم؛ همانهایی که سالها چشمانتظار بازگشت حتی یک استخوان یا تکهای از پیکر عزیزشان ماندند. همیشه با خودم میگفتم مگر یک تکه استخوان چه دردی را دوا میکند؟ اما وقتی این داغ به سراغ خودم آمد، با تمام وجود التماس میکردم: «خدایا... فقط یک تکه از پیکر بهمن را به من برسانید.» بعد از یک هفته پیگیری، بالأخره به من گفتند: «جاویدالأثر یعنی... چیزی از پیکرشان باقی نمانده است.»
شنیدن این جمله، از خود خبر شهادت هم برایم سختتر بود.
در آن روزها، خیلیها به خوابم میآمدند و میگفتند بهمن زنده است. یک شب قرآن را باز کردم و با گریه گفتم: «خدایا، فقط یک کلمه به من بگو؛ بهمن کجاست؟»
چشمم به این آیه افتاد: «گمان مبرید کسانی که در راه خدا کشته شدهاند مردهاند، بلکه آنان زندهاند و نزد پروردگارشان روزی داده میشوند.» همان آیه، آرامشی شد که هیچ حرف دیگری نتوانست به دلم بدهد. تنها خواهشم این است؛ پای رهبر و خون شهدا بمانید. بعد از آن آیه، دیگر مطمئن شدم که بهمنِ من مظلومانه و بیدفاع به شهادت رسیده است. شاید جسمش به ما برنگشت، اما دلم آرام گرفت که راهش، راه خدا بود. حالا تمام تلاشم این است که یک پیام را به مردم برسانم؛ پای نظام و رهبر بمانید. نگذارید خون شهدا پایمال شود. این خونها برای امنیت، عزت و سربلندی این سرزمین ریخته شده است.
سورنا هنوز خیلی کوچک است، اما داغ پدر را با تمام وجود حس میکند. اشکهایش را پنهان میکند و بیشتر غصه را در دلش میریزد. بارها به من گفته است: «مامان، من میخواهم بروم آن دنیا، فقط برای اینکه یک لحظه بابا را ببینم.» شنیدن این جمله از زبان یک کودک پنجساله، قلبم را میشکند. هر بار او را در آغوش میگیرم و به او میگویم: «نه پسرم... تو باید بمانی. باید آنقدر بزرگ شوی که راه بابا را ادامه بدهی؛ راهی که برای دفاع از کشور، برای دفاع از رهبر و برای عزت ایران انتخاب کرده بود. تو باید انتقام خون رهبر، همهی شهدا و بابا را از دشمن بگیری.»
این تنها آرزویی است که از بهمن برای من به یادگار مانده است؛ اینکه فرزندمان، ادامهدهندهی راه پدرش باشد.
دریا، مزار همیشگی بهمن شد
من همیشه عاشق دریا بودم؛ هر وقت دلم میگرفت، کنار دریا آرام میشدم. اما بعد از شهادت بهمن، دیگر هیچوقت نتوانستم مثل گذشته به دریا نگاه کنم. برای خیلیها، دریا نشانهی آرامش است، اما برای من معنایش عوض شده است. دریا، مزار همسرم شد؛ همان دریایی که بهمن را از من گرفت.
امروز هر بار که موجها را میبینم، بهجای آرامش، دلتنگی سهم من میشود.
اگر بخواهم آخر این روایت را در یک جمله خلاصه کنم، فقط میتوانم رو به بهمن بگویم: «بهمن... شهادتت مبارک.»
سال شصت و یکم ـ شماره 2952