اصلاً نمیدانم دلیل این افکارم چیست؟ از پس خودم هم بر نمیآیم هرقدر تلاش میکنم ناموفق هستم یعنی فکر میکنم مشکل به این راحتیها حل نمیشود و به یک عمل جراحی آن هم در مغزم احتیاج دارم. اینکه مغزم را از سرم بیرون بیاورند و تکان اساسی بدهند و دوباره برگردانند سر جایش. من وسواس دارم نه به تمیزی...

به نظرم شما مشکل من چیه؟
خودم هم در کار و اعمال خودم ماندهام. 35 سالهام دو فرزند پسر و دختر دارم. همسرم شغلش آزاد است سنتی ازدواج کردم و به قول امروزیها مادرش برای پسرش زن پیدا کرد و ما هم خانواده تشکیل دادیم. خوشبختم خدا را شکر. خوشبختم که میگویم به این معنی نیست که کم و کسری نیست اما باز هم شکر زندگی بدون پایین و بالا نمیشود.
اصلاً نمیدانم دلیل این افکارم چیست؟ از پس خودم هم بر نمیآیم هرقدر تلاش میکنم ناموفق هستم یعنی فکر میکنم مشکل به این راحتیها حل نمیشود و به یک عمل جراحی آن هم در مغزم احتیاج دارم. اینکه مغزم را از سرم بیرون بیاورند و تکان اساسی بدهند و دوباره برگردانند سر جایش. من وسواس دارم نه به تمیزی، وسواس به محکمکاری مثلاً طلاها را جایی پنهان کنم که به این راحتیها پیدا نشود یا ماشین را جایی پارک کنم که پارک ممنوع نباشد، یا پلیس جریمه نکند، در معرض دید دزد نباشد، قفل فرمان و قفل پدال و سوئیچ مخفی و هزاران محکمکاری دیگر انجام میدهم حتی برای ده دقیقه.
از این اخلاق خودم خیلی دلخورم ولی دست خودم نیست هر کجا که ماشین را پارک کنم تا بروم و بیایم دلم هزار راه میرود بهخاطر همین بیشتر اوقات با اسنپ سفر میکنم.
مثلاً اگر بخواهم دکتر بروم تا زمانی که از مطب خارج شوم چندبار میروم و به ماشین سرکشی میکنم یا مثلاً مدام چک میکنم که گوشیام داخل کیف باشد. اصلاً وضع فوقالعاده بدی است، به یکباره در حالی که نشستهام یادم میافتد که نکند ماشین را دزد ببرد و دچار تپش قلب میشوم و آرام و قرارم را از دست میدهم. بیقرار میشوم و همه از چهرهام متوجه احوالم میشوند. اصلاً من استاد افکار منفی هستم چیزهایی با خودم تصور میکنم که شاید یک در هزار اتفاق بیفتد. مثلاً چند روز پیش ماشین را در خیابان لابهلای ماشینها پارک کردم و اصلاً دقت نکردم دقیقاً کجاست و بعد از اتمام کارم ساعتها دنبال ماشین میگشتم و پیدایش نمیکردم. چیزی نمانده بود همانجا وسط خیابان بزنم زیر گریه. به یکباره تمام خاطرات بد کودکیام، صدای پدرم، حرفها و سرزنشهایش به یادم آمد پاهایم بیحس شدند و دچار نوعی حالت عصبی شدم که از کنترل خودم خارج بود.
یکی دیگر از اخلاقهای بدم این است که استرس میگیرم وقتی میخواهم بیرون بروم یا به جایی دعوتم که باید زمان مشخصی آنجا باشم دچار نوعی بیقراری میشوم که اصلاً دلیلش را نمیدانم.
تابهحال یادم نمیآید که دیر به جایی رسیده باشم. حتی با وجود بچههای کوچکم.
مثلاً دوست دارم در چشم بهمزدنی آماده بشوم. بچهها دست و پایم را میبندند به هم میریزم حالم بد میشود و شروع به داد و بیداد میکنم. صبر و حوصلهام کم است. بیشترین مشکل با بچهها جدا از شیطنتهایشان همین است، همین که آرام و یواش کار انجام میدهند.
یادم است که بچه بودم پدرم همیشه در حال بد و بیراه گفتن بود، در حین رانندگی، در حین خرید، در حین انجام هر کاری چون اعتقاد داشت همهی کارها باید سریع انجام شود و ما تنبلی میکنیم. صبحهای زود باید آمادهباش بیدار میشدیم. حق نداشتیم یک ساعت بیشتر بخوابیم.
شغلش به شکلی بود که با اعداد و ارقام و فاکتورهای ریز و درشت سر و کار داشت. با چک و حواله و واریز و برداشت اگر یکبار فاکتوری گم میشد دنیا را روی سرمان خراب میکرد.
یکی از تلخترین خاطرات دوران کودکیام زمانی است که 12 سال داشتم. یک روز پدرم چکی را به من داد که در محل همیشگیاش که کیسهای بود آویزان شده از کمد بگذارم اما من در عالم بچگی و سر به هوایی چک را در جای نامعلومی گذاشتم و به بازی برگشتم.
چند روز بعد که پدرم سراغ چک را گرفت پیدایش نکردم و همین شد سرآغاز همه چیز. تمام خانه را بهم ریختیم هر کجایی را که فکرش را بکنید گشتیم اما انگار آب شده و زیر زمین رفته بود. زیر فرشها، کابینتها و آشغالها نبود که نبود.
گریه میکردم و با قلبی که داشت از جایش کنده میشد به خدا التماس میکردم پیدا شود،اما انگار نه انگار نبود آب شده بود و زیر زمین رفته بود.
دست آخر وقتی که پدرم از پیدا شدن چک ناامید شد رفت و از حیاط چوب بزرگی را آورد و با آن چوب افتاد به جان مادرم. چون همیشه معتقد بود مادرم مسبب همه چیز است. اوست که حواسش به ما نیست اوست که ما را خوب تربیت نکرده اوست که...
مادر بیچارهام داشت بهخاطر اشتباه من کتک میخورد با آن چوبهای لعنتی و بلند تن نازک و قشنگش زخم میشد.
هنوز هم بعد از این سالها وقتی یادش میافتم روحم درد میگیرد.
هنوز هم با اینکه مادر دو فرزند هستم خیلی وقتها نامهها، اوراق و هر چیزی که مربوط به همسرم میشود را نگه میدارم شاید سالها یا ماهها که روزی لازم شد من داشته باشم.
دست خودم نیست از گم کردن لوازم بدم میاد همه همینطور هستند اما برای من گویا بدتر است و ترسناکتر. حالم بد میشود دهانم تلخ و بدمزه میشود با وجود این سن مثل بچهها به گریه میافتم و اصلاً مهم نیست کجا هستم و مقابل چه کسی فقط زار میزنم و اشک میریزم.
سالهاست خانهی پدری را ترک کردهام. سالهاست از کودکیهایم فاصله گرفتهام اما از این فوبیای گم کردن لوازم نمیتوانم فاصله بگیرم. از استرسی که در جانم خانه کرده و قصد ندارد هیچجوره رهایم کند. زندگیام را مختل کرده. اصلاً مانند این است که این استرس با فوبیای گم کردن در هم تنیده شدهاند و هر کدام بهم مربوط هستند.
خدایا باورم نمیشود چه بلایی دارم سر خودم میآورم هر چه هست خوشایند نیست آزاردهنده است. استرس... استرس... استرس...
افکار منفی که شاید هیچ وقت اتفاق نیفتد! ترس از گم کردن بچهها، ترس از گم کردن ماشین، گوشی، کلید یا هر چیزی... چهرهی پدرم، نگاههایش، حالت چشمهایش و حتی صدایش یکبار رهایم نمیکند. هر بار که چیزی را فراموش میکنم به یادم میآید و شروع میکنم به سرزنش کردن خودم که احمق چرا حواست نبود.
همیشه از شنیدن این جمله از زبان فرزندان و همسرم بدم میآید ناخودآگاه ترس و اضطراب به سراغم میآید مثلاً:
ـ مامان... کجاست؟
یا:
ـ پری... کجاست؟
و شروع به داد و بیداد کردن میکنم و دست خودم نیست.
کاش میدانستید که وقتهایی که استرسِ نبودِ چیزی من را میگیرد و به سراغش میروم و میبینم که سرجایش است چه حس خوشایندی سرتا پایم را میگیرد.
حسی که با دنیا عوضش نمیکنم حسی غیرقابل وصف گویا وزنهای به سنگینی تمام دنیا از روی شانههایت برداشته شده.
کاش میشد از این شرایط خلاص شوم از این شرایط سخت و طاقتفرسا. شاید برای کسی بگویم حجم درد من را متوجه نشود اما فقط خودم و قلب و روحم میفهمد که چقدر در عذابم.
معصومه تاوان
سخن کارشناس
زهرا کیایی ـ روانشناس
روایت بیش از آنکه دربارهی گم شدن وسایل باشد، دربارهی زخمی قدیمی است که هنوز در ذهن و احساس او زنده مانده است. بسیاری از اضطرابهایی که در بزرگسالی تجربه میکنیم، ریشه در سالهایی دارند که اشتباه کردن با ترس، سرزنش یا تنبیه همراه بوده است. در چنین شرایطی، مغز بهتدریج یاد میگیرد که همیشه منتظر وقوع یک اتفاق بد باشد؛ حتی اگر احتمال آن بسیار اندک باشد. به همین دلیل، نگرانیهای مداوم، وارسی کردنهای مکرر و افکار منفی، بیشتر تلاشی برای کاهش اضطراب هستند تا یک انتخاب آگاهانه.
آنچه در این روایت دیده میشود، نشان میدهد که خاطرات تلخ کودکی هنوز بر شیوهی فکر کردن و واکنشهای هیجانی معصومه تأثیر میگذارند. صدای سرزنشگر پدر، پس از سالها، به گفتگوی درونی او تبدیل شده است؛ بهگونهای که امروز، پیش از آنکه دیگران او را سرزنش کنند، خودش با سختگیری و نگرانی مداوم، این نقش را برعهده گرفته است. چنین الگویی، اگر درمان نشود، میتواند آرامش فرد، روابط خانوادگی و حتی شیوهی تربیت فرزندان را نیز تحت تأثیر قرار دهد.
خوشبختانه این وضعیت قابل درمان است. درمانهای روانشناختی، بهویژه درمان شناختی ـ رفتاری، به افراد کمک میکنند افکار فاجعهساز خود را بشناسند، میزان خطر واقعی را از خطر ذهنی تشخیص دهند و بهتدریج از رفتارهای وارسی و اطمینانخواهی فاصله بگیرند. در کنار آن، پرداختن به زخمهای حلنشده دوران کودکی و یادگیری مهربانی با خود، نقش مهمی در کاهش اضطراب دارد. گاهی لازم است فرد بپذیرد که اشتباه کردن بخشی طبیعی از زندگی است و ارزشمندی او به بینقص بودن وابسته نیست. بنابراین حتماً مراجعه به روانشناس بالینی و نه روانپزشک، توصیه میشود تا روانشناس مبتنی بر تشخیص به رواندرمانی بپردازد.
راوی بیش از هر چیز به این نیاز دارد که بداند امروز دیگر آن کودک دوازدهساله نیست. او اکنون زنی بالغ، همسر و مادر است و میتواند بهجای زندگی کردن با ترسهای گذشته، امنیت را در زمان حال تجربه کند. اگر این مسیر درمانی را جدی بگیرد، نهتنها آرامش بیشتری خواهد یافت، بلکه فرزندانش نیز در فضایی رشد خواهند کرد که در آن اشتباه، بهجای ترس و تنبیه، فرصتی برای یادگیری و رشد خواهد بود.
سال شصت و یکم ـ شماره 2951