صدای مداح توی گوش عبدالغنی مینشیند، عطر چای هلدار را از دورترها میشنود. آهستهتر نفس میکشد. پیرزنی با قامت خمیده و عصای چوبیاش از جلوی پایش رد میشود. چادرش بوی چمنهای خیس و عطر گلاب را گرفته است. بلند میشود تا با جمعیت توی خیابان همراه شود. خیره میشود به تصویر بنر کنار خیابان...

صدای مداح توی گوش عبدالغنی مینشیند، عطر چای هلدار را از دورترها میشنود. آهستهتر نفس میکشد. پیرزنی با قامت خمیده و عصای چوبیاش از جلوی پایش رد میشود. چادرش بوی چمنهای خیس و عطر گلاب را گرفته است. بلند میشود تا با جمعیت توی خیابان همراه شود. خیره میشود به تصویر بنر کنار خیابان، رهبر شهید، لبخندی به لب دارد، عبدالغنی به یاد سالهای تبعید ایشان در ایرانشهر میافتد.
آن روزها توی بازار پیچیده بود که تبعیدی جدیدی آوردهاند، عبدالغنی اولین بار صدایش را از بلندگوی مسجد «آل الرسول» شنیده بود. مسجدی که برای شیعیان بود و فقط در دههی اول محرم مجلس روضهای داشت؛ روحانی تبعیدی عمامهی سیاهی بر سر داشت و لباس محلی به تن. از وقتی آمده بود، مسجد آلالرسول رونق گرفته بود.
قرائت قرآنش عجیب دلنشین بود. صدایش از بلندگوی مسجد پخش شده بود، نه فقط عبدالغنی که کل بازار گوش شده بود. هنوز او را ندیده بود، اما مولوی برایش احترام زیادی قائل بود. همین عبدالغنی را راضی کرده بود که به گلناز زنش اجازه دهد که به مسجد شیعیان برود.
شبی که او را دیده بود، مریدش شد. غروب با گاری از بازار رد شده بود، نسیم لطیفی وزیدن گرفته و دمای شدید آفتاب دیروز و روزهای قبل را نداشت. مولوی گفته بود که قرار است؛ جشن مشترکی از طرف اهل سنت و شیعه در مسجد آلرسول برگزار شود. انبهها را در جعبهای گذاشته بود و روی چرخدستی چند دقیقهای دراز کشیده بود، نگاهش به آسمان بود و مهتاب داشت بدر کامل میشد، درست مثل آن شبی که دخترش به دنیا آمده بود، آن شب هم آسمان چادر سیاه و پر از گلهای طلاییاش را بر روی شهر پهن کرده بود و صورت مهتاب میدرخشید. وقتی قابله دخترش را در آغوش جای داد، صورت دخترک مثل قرص ماه کوچکی درخشیده بود و همان شد که عبدالغنی اسم دخترش را مهتاب گذاشت.
عبدالغنی در خانه را باز کرده و گاری را توی حیاط هل داد، و زن و دخترش در خانه نبودند، برای شرکت توی جشن در خانهی خواهرش مانده بودند. آنقدر خسته بود که قید خوردن شام را هم زد. وقتی زنش و تنها دخترشان خانه نبودند، عبدالغنی حتی حال و حوصلهی خوردن غذا را هم نداشت. شبهای ایرانشهر مطبوعتر از روزهای گرمش بود. به همین دلیل بود که جشن را در شب گرفته بودند. عبدالغنی پلکش سنگین شده بود.
صدای هیس باد، سکوت کوچههای تنگ و تاریک را شکسته و لحظاتی بعد صدای غرش باد و آب یکی شد. اولین قطرات باران روی پشتبام کاهگلیشان مثل سنگریزه فرود آمد. عبدالغنی صدای تازیانه باد و غرش آب را شنیده و استخوانش لرزیده بود. بهطرف در دویده، درِ چوبی با غژغژ و ناله باز شده بود. توی تاریکی فقط صدای غرش آب را شنیده بود و بعد خودش در آب گم شده بود. آب سرد گلآلود و پر از خاک و خاشاک او را با خودش کشانده بود، وسط کوچهپسکوچهها. صدای شیون و فریاد مردم ایرانشهر به آسمان رسیده بود.
فکر زن و دخترش ذهنش را پر کرده بود و آب گلآلود ریههایش را. توی آب چنگ زده بود تا دستش را به چیزی بگیرد و چیزی پیدا نکرده بود. آب با شدت نه فقط او، که هرچه سر راهش بود را با خودش برده بود. خانههای گلی انگار کاغذی بودند که یکدفعه در آب فرو میرفت و درختان از ریشه کنده میشد. از بس فریاد زده بود، حنجرهاش میسوخت. بالأخره دستش را به درختی گرفته و خودش را بالا کشیده بود.
تمام تنش درد میکرد و بعد از لحظاتی که ریههایش جان گرفته بود، خودش را به قسمتهایی که آب نرسیده بود، رساند. چند دقیقهای دراز کشیده؛ ولی فکر مهتاب و زنش بلندش کرده بود. فقط صدای باد میان درختان شکسته میآمد. اشک از چشمانش سرازیر بود.
تا به خانهی خواهرش برسد؛ چندین بار توی تاریکی زمین خورده بود. برق قطع شده و فقط صدای فریاد کمکخواهی را میشنید. توی راه چندین بار تصور کرده بود که مهتاب و گلناز روی تپهها نشستهاند و برایش دست تکان میدهند. اما توی راه فقط شیون و فریاد و خرابی دیده بود. چند نفری بالای پشت بامها، کمک میخواستند. موج گلولای از انتهای کوچهها با ضرب خودشان را به در و دیوار کوبیده بود و عبدالغنی فقط دویده بود بهطرف خانهی خواهرش.
شهر تبدیل به یک دریای گلی شده بود. هرچه به خانهی خواهرش نزدیکتر شده بود، قلبش هم تندتر تپیده بود. از دور مسجد آلالرسول را دیده بود و برای اولین بار روحانی، صدایش بلند بود و در حال کمک به مردم، فرشهای مسجد را جمع کرده بودند و بلندبلند گفته بود که به زنان و کودکان کمک کنید تا بهجای بلندی بروند. آن روز عبدالغنی خیره به روحانی مانده بود. روحانی به آسمان نگاه کرد و بعد از جیبش چیزی بیرون کشید، آن را در میان موج خشمگین سیل پرتاب کرد.
نه فقط عبدالغنی که تمام کسانی که آنجا ایستاده بودند، با چشمانشان دیدند که لحظاتی بعد، سیل بند آمد و دیگر صدای خروش موج را نشنیدند. یکدفعه یک نفر فریاد زده بود: «خانهی روحانی تبعیدی را آب نگرفته و او کرامت دارد.» اما روحانی مردم را آرام کرده و گفته بود: «خانه در جای بلندی بوده و معجزهای در کار نیست.» عبدالغنی بین جمعیتی که از مسجد بیرون آمده بودند، دنبال زن و دخترش بود؛ ولی پیدایشان نکرده بود. ذهنش مشغول سؤالی بود چه چیزی در میان سیل انداخته و آن را بند آورده بود؟
توی لباس خیسش به لرزه افتاده بود؛ اما دلش بیشتر از صدای فریاد و شیون زنی لرزیده بود. صدای شیون شبیه صدای خواهرش بود. قلبش نزدیک بود از تپش بایستد. مثل سیلی که ایستاده بود، ولی دخترش کنار زنش نایستاده بود. خواهرش نشسته بود و بر سر و صورت خود میزد. عبدالغنی به آب زد و گذاشت جریان آب او را با خودش ببرد.
بعد از ساعتی پیکر دخترش را کنار یک ماشین سروته شده، پیدا کرده بود. صورت کوچکش هنوز آرام به نظر میرسد، انگار خوابیده است. موهای طلاییاش به گل آغشته شده بودند. بدنش سرد بود. روی پیشانیاش، رد خون مثل هلال باریک ماه مانده بود. صدای زمزمهی دعا از دور به گوشش رسید، صدای روحانی به گوشش آشنا بود. از اعماق وجودش فریاد زده بود و برای دختر کوچکش زار زده و بر سر و صورتش زده بود. اما دیگر کاری از او ساخته نبود، مهتاب در آب افتاده بود.
پیکر دخترش را در آغوش گرفته و از آب بیرون آمده بود. تا نزدیکیهای مسجد با شانههای افتاده قدم برداشته بود، صدای قرآن به جان و تنش نشست و او هم با جنازه روی گلولای نشست. زن و خواهرش کمی آنطرفتر از صف مردم ایستاده بودند. روحانی تبعیدی مردم را به صف کرده بود و لقمهی خرما و پنیر به دستشان داده بود.
گلناز با دیدنش قدم از قدم برنداشته بود، ولی خواهرش بر سر زنان خودش را به عبدالغنی رساند. دستها و پاهای مهتاب آویزان بودند و چشمان عبدالغنی پر از غم، پیراهن سفید دخترش دیگر سفید نبود و رد خون گوشهی پیشانیاش جا خوش کرده بود. روحانی با دیدن عبدالغنی جلو آمده بود، بستهی پنیر و نان و خرما را به دست خواهرش داده بود. با دیدن مهتاب چشمانش پر از اشک شده و شانههایش لرزیده بود. عبدالغنی از گریهی روحانی، شانه لرزانده و به هقهق افتاده بود.
صدای هقهق دختری که کنار جدول نشسته است؛ دل عبدالغنی را میلرزاند. نگاهش مانده روی پلاکارد: «مهربانترین بابای دنیا تو چقدر دختردوست بودی!» عبدالغنی نگاهی به دختر میاندازد توی دلش میگوید؛ مهتابش اگر زنده میماند، الان همسنوسال این دختر بود. نگاهش به ماشین حمل تابوت که میافتد، دلش طاقت نمیآورد و خودش را به دل جمعیت میاندازد.
انگار دوباره در سیل افتاده باشد. موج جمعیت او را چند قدم به جلو میاندازد. صدای همهمه و گرمای شانهها، از هر طرف فشار میآورند. بوی گلاب و اسپند با بوی نفسها در هم میآمیزد. دستها از هر طرف بهسوی ماشین حمل تابوت دراز میشوند؛ مثل آن روزها که مردم از دستان روحانی تبعیدی نان و خرما و پنیر میگرفتند، حالا هم مردم برای تبرک جستن به تابوتش دست دراز میکنند. او آن شب دست دراز شدهی رهبر را دیده بود، دستی که تربت کربلا را توی سیل مواج انداخته و سیل همان لحظه از تکوتا افتاده بود.
زهرا اخلاقی
سال شصا و یکم ـ شماره 2951