کد خبر: ۷۰۱۵
۱۴۰۵/۰۴/۱۲ ۱۰:۰۶
مصاحبه با شاگردان شهیدان زهرا حداد عادل و سیده بشری حسینی

در جستجوی خاطرات دو معلم شهید

برای گفتگو با دانش‌آموزان شهید بشری حسینی و شهید زهرا حدادعادل، راهی دبیرستان فرهنگ شدیم؛ مدرسه‌ای که جای‌جای آن، سرشار از یاد و خاطره‌ی این دو معلم بود. آن روز، مدرسه دیگر حال‌وهوای همیشگی را نداشت. از شور و نشاط معمول دانش‌آموزان خبری نبود و سکوتی سنگین بر فضای مدرسه سایه انداخته بود. در ورودی مدرسه، چند شمع زیر نام این دو معلم شهید روشن بود؛ شمع‌هایی که گویی روایت‌گر داغ بزرگی بودند که بر دل دانش‌آموزان و همکاران‌شان نشسته بود. دانش‌آموزان مشتاق بودند از معلمان‌شان بگویند؛ از خاطرات کلاس، از مهربانی‌ها و از درس‌هایی که تنها در کتاب‌ها خلاصه نمی‌شد. بیش از همه، از خانم بشری حسینی می‌گفتند؛ معلمی که با وجود نسبت خانوادگی‌اش با رهبر معظم انقلاب، هیچ نشانی از تشریفات و امتیاز در زندگی و رفتارش دیده نمی‌شد. او پیش از آنکه با سخنانش آموزش دهد، با سبک زندگی‌اش درس ساده‌زیستی، تواضع و بی‌تکلف بودن را به شاگردانش آموخته بود؛ درسی که امروز، پس از شهادتش، بیش از هر زمان دیگری در ذهن و دل دانش‌آموزانش زنده مانده است.

در جستجوی خاطرات دو معلم شهید

«دو سال افتخار شاگردی خانم بشری حسینی را داشتم. ایشان دبیر علوم و فنون ما بودند، اما آموزش‌شان هیچ‌گاه به کتاب درسی محدود نمی‌شد. یکی از کارهای بسیار زیبایی که در کلاس انجام می‌دادند، اختصاص دادن بخشی از زمان درس به شاهنامه‌خوانی بود. برایشان اهمیت داشت که ما با نظم و نثر ادبیات کهن آشنا شویم و آن را دوست داشته باشیم. داستان‌های شاهنامه را با شور و شوق برایمان می‌خواندند و همان اشتیاق را به ما نیز منتقل می‌کردند. ایشان جرقه‌ی علاقه به ادبیات را در دل بسیاری از ما روشن کردند.
خانم حسینی در صلابت و وقار، شباهت زیادی به رهبر شهید داشتند. با تک‌تک دانش‌آموزان ارتباطی صمیمانه برقرار می‌کردند و استعداد هر کدام را می‌دیدند. ما را به شعر گفتن تشویق می‌کردند. گاهی یکی از بچه‌ها شعری می‌سرود که شاید از نظر ادبی چندان پخته نبود، اما خانم حسینی آن‌چنان با شوق و احترام از آن تعریف می‌کردند که ذوق و انگیزه را در چشمان صاحب شعر می‌شد دید. ایشان به ما اعتمادبه‌نفس می‌بخشیدند.
در کنار ایشان، درس جامعه‌شناسی را نیز با خانم زهرا حداد گذراندیم. ایشان نگاه ما را به زندگی تغییر دادند و روحیه‌هایی را در ما زنده کردند که شاید پیش از آن تجربه نکرده بودیم. ما را به استفاده از کالاهای ایرانی تشویق می‌کردند، به حضور در مراسم تشییع شهدا دعوت می‌کردند و خودشان نیز در کنار ما حضور داشتند. بارها ما را به منزل‌شان دعوت کردند؛ کنار هم ناهار می‌خوردیم، گفتگو می‌کردیم و در کنار درس، زندگی کردن را از ایشان می‌آموختیم.
بهترین خاطرات دوران مدرسه‌ام در اردوی راهیان نور و همراهی با خانم حداد رقم خورد. چهارشنبه‌شب، آخرین باری بود که ایشان را دیدم. قرار گذاشتیم شنبه با هم برای خرید جوایز جشنواره تئاتر برویم، اما دیگر آن شنبه هیچ‌گاه نرسید.
وقتی خبر شهادت‌شان را شنیدم، انگار بخشی از وجودم را از دست داده بودم. احساس می‌کردم مادر دومم را از دست داده‌ام. خانم حسینی و خانم حداد فقط معلم ما نبودند؛ وارد دنیای ما می‌شدند، دغدغه‌هایمان را می‌فهمیدند و هم‌پای نیازهای ما قدم برمی‌داشتند.
هنوز هم نمی‌دانیم بدون این دو معلم عزیز، چگونه باید بسیاری از مسیرهایی را که با همراهی آنان آغاز کرده بودیم، ادامه دهیم.»
معصومه نیلی، از دیگر دانش‌آموزان دبیرستان فرهنگ که درس متون کهن ادبی را نزد شهیده سیده بشری حسینی آموخته است، از تأثیر عمیق معلمش بر زندگی خود می‌گوید:
«چراغی که خانم حسینی در زندگی من روشن کردند، مسیر زندگی‌ام را تغییر داد. تا پیش از آشنایی با ایشان، هیچ انس و علاقه‌ای به ادبیات نداشتم، اما از همان روزی که دبیر ما شدند، همه‌چیز تغییر کرد. از همان زمان، به شعر گفتن علاقه‌مند شدم.»
جلسه‌ی اول کلاس را هیچ‌گاه فراموش نمی‌کنم. پیش از هر چیز، شخصیت آرام، متین و باوقار ایشان توجهم را جلب کرد. همان جلسه پرسیدند: «چه کسی تابه‌حال شعر گفته است؟» بچه‌های کلاس مرا معرفی کردند. خانم حسینی از من خواستند که از آن پس، هر هفته با یک شعر جدید به کلاس بیایم.
اولین شعری که سرودم، درباره‌ی امیرالمؤمنین‌علیه‌السلام بود. بسیار مبتدی بودم، اما با تمام علاقه نوشتم. شعر را با این بیت آغاز کردم:
تا صورت پیوند جهان بود، علی بود
تا نقش زمین بود و زمان بود، علی بود
خانم حسینی با وجود اینکه شعرم از نظر فنی ایرادهای زیادی داشت، آن‌قدر مرا تشویق کردند که هیچ‌گاه احساس ضعف یا ناامیدی نکردم. حتی یک‌بار هم نگفتند که شعر قافیه ندارد یا اشکال ادبی دارد. ابتدا انگیزه و عشق را در وجودم پرورش دادند و همین تشویق‌ها باعث شد مسیرم ادامه پیدا کند.
در چهره‌ی ایشان، همان آرامش و وقاری را می‌دیدم که در سیمای رهبر معظم انقلاب دیده می‌شود. در عین مهربانی و محبت، اقتدار و استحکام خاصی داشتند. در کلاس، تصویری از رهبر معظم انقلاب بر دیوار نصب شده بود و هر بار که نگاهم بین چهره خانم حسینی و آن تصویر جابه‌جا می‌شد، از شباهت این دو بزرگوار شگفت‌زده می‌شدم.
با این حال، آن‌قدر متواضع و بی‌ادعا بودند که هیچ‌کس از رفتارشان نمی‌توانست حدس بزند ایشان فرزند رهبر معظم انقلاب هستند.
آرزوی من این است که مهربانی را از خانم حسینی بیاموزم. ایشان الگوی زندگی من هستند و همیشه آرزو داشته‌ام روزی معلم ادبیاتی شوم که بتواند مانند ایشان، چراغ عشق به شعر و ادبیات را در دل شاگردانش روشن کند.
بعد از شهادت معلم عزیزم، بارها خواستم برایشان شعر بگویم، اما هر بار بغض امانم نمی‌داد. هر بار قلم به دست می‌گرفتم، اشک جای واژه‌ها را می‌گرفت. تا اینکه سرانجام توانستم این چند بیت را برای ایشان بسرایم:
هی گریه کردم، خط‌خطی کردم ورق‌ها را
آیینه چشمم نشان می‌داد دریا را...
می‌خواستم شعری بگویم در رثای تو،
اما کجا بتوان نوشتن حق بشری را...
محدثه مرادی، یکی دیگر از دانش‌آموزان دبیرستان فرهنگ، از خاطرات خود با شهیده سیده‌بشری حسینی و شهیده زهرا حداد چنین روایت می‌کند:
«اولین روزی که قرار بود خانم حسینی وارد کلاس شوند، همه‌ی ما هیجان و اضطراب عجیبی داشتیم. برایمان سؤال بود که فرزند رهبر معظم انقلاب چگونه معلمی خواهد بود. اما به محض ورود ایشان به کلاس، آنچه بیش از هر چیز توجه ما را جلب کرد، شباهت چهره و وقارشان به پدر بزرگوارشان بود.
هر بار که شعری برایمان می‌خواندند یا کتاب و رمانی را معرفی می‌کردند، وسعت مطالعه و حافظه‌ی شگفت‌انگیزشان برای ما آشکار می‌شد. عشق به ادبیات را در دل دانش‌آموزان زنده می‌کردند و همه‌ی ما را به شعر گفتن تشویق می‌کردند. من هم تحت تأثیر همین تشویق‌ها، نخستین شعرهایم را سرودم؛ از جمله شعری برای رهبر معظم انقلاب که بخشی از آن چنین بود:

بی‌عصا و با عصا، پر اقتدار است هنوز
گرچه دشمن نخواهد که بماند سرِ ما
ز سرِ حسادتش کور شود دشمن ما

خاطرات سال دهم، در کنار خانم حسینی و خانم حداد، برای همیشه در ذهنم ماندگار شده است. آن روزها، بهترین روزهای زندگی من بودند؛ روزهایی که دیگر هرگز تکرار نخواهند شد.
ما نوجوان بودیم؛ سرشار از پرسش، نیاز به یادگیری و جستجوی الگو. این دو معلم، تنها درس کتاب را به ما آموزش ندادند، بلکه درس زندگی آموختند. در وجودشان هیچ نشانی از خودبینی و مَنیت نبود. نخستین اعتکاف زندگی‌ام را در کنار همین دو بزرگوار تجربه کردم؛ تجربه‌ای که مسیر فکری و معنوی مرا تغییر داد.
بارها می‌شد که تا ساعت‌های پایانی روز در مدرسه می‌ماندند، اما هرگز از خستگی یا حجم کار شکایتی نمی‌کردند. خانم حسینی در تصحیح برگه‌های امتحانی، نمونه‌ی کامل عدالت و انصاف بودند و همین رفتارها، بیش از هر سخنی، به ما درس اخلاق می‌داد.
امروز تصمیم گرفته‌ام در آینده معلم شوم؛ معلمی شبیه خانم حسینی و خانم حداد. می‌خواهم همان‌قدر متواضع، دلسوز و بی‌توقع باشم و احساس می‌کنم وظیفه دارم نام و راه معلمانم را زنده نگه دارم.
شهادت خانم حسینی و خانم حداد، داغ بزرگی بر دل همه‌ی ما گذاشت. هنوز دلتنگ‌شان هستیم. آخرین جلسه‌ی درس جامعه‌شناسی را هیچ‌گاه فراموش نمی‌کنم. خانم حداد در پایان کلاس از همه‌ی ما حلالیت طلبیدند و گفتند: «بچه‌ها، درِ این مدرسه همیشه به روی شما باز است. هر وقت بیایید، من اینجا هستم و در خدمت شما.»
آن روز، هیچ‌کدام از ما نمی‌دانستیم این آخرین دیدارمان خواهد بود.
با همه‌ی این دلتنگی‌ها، هنوز حضور این دو معلم شهید را در کنار خود احساس می‌کنیم. مطمئنیم که حواس‌شان به ما هست و ما را تنها نمی‌گذارند.
و ما تا همیشه دلتنگ طنین صدای خانم حسینی هنگام شعرخوانی خواهیم ماند؛ دلتنگ لبخندها و خنده‌های صمیمانه و مهربانانه‌اش، که هنوز در خاطره‌ی کلاس‌های ما زنده است.»
به پایان آمد این دفتر
حکایت همچنان باقیست...

سیده یاسمن رودباری
سال شصت و یکم ـ شماره 2950

گزارش خطا